چندتا قدم شنبه با مخلفات!

عصر شنبه. خدایا۱کاری کن من فردا از۵بالاتر بشم و دیگه۵نیارم و هی برم بالا هی برم بالا و خخخ. کاش واسه امتحان بزرگه فایل ها اصلاح نخواد و کاش من زبانم سریع تر سریع تر بشه و کاش این مهر پدرسوخته امسال دیرتر برسه به خدا گرفتارم و کاش و کاش و کااااشششش و کاش و کاش.
از۱جایی بوی نفت میاد. خدا به خیر کنه! هی من گرممه حوصله آتیش بازی ندارم خداییش این در طلا هم که باشه بحث آتیش بازی بیاد وسط باز کنید من در برم به خدا حسش نیست. جدی من نیستم واقعا دلم نمی خواد تا همون جاش واسه تمام عمرم بسه دیگه دلم ادامهش رو نمی خواد. چیه نخیر هیچ هم اشتباه نگفتم همون جاش. اون جاش دیگه ول کن گذشته رفته گیرش نمیاری سرش رو گره زدم فرستادم۱جایی بذار بره دیگه. بدون عرض معذرت به تو چه. سایت خودمه دلم می خواد جفنگ بگم تو هم نگاه چپ هات رو جمع کن برو معلم اخلاق عاقلک ها بشو اینجا نبینمت! ای بابا!
چند وقت پیش خیلی عمیق حس کردم چه قدر از دنیا کم چیز می دونم. خورده بودم به پست۱آشنای تقریبا قدیمی که نفهمیدم سر چی حرف کشید به جاهای عجیبی که واسم۱چیزهای عجیبی گفت که چند شب کلا هنگ بودم. بعد که دوباره دیدمش گفتم ببین از زمانی که اون چیزها رو واسم گفتی حس می کنم دنیا۱طبقه دیگه هم داره. طبقه ای که درش مخفی بوده و من اصلا نمی دونستم که هست. حالا می دونم که هست و من اصلا۱قدم هم واردش نشدم و موندم پشت درش. واقعیتش چند وقت هم داخل اینترنت در به در اطلاعات بودم ولی به نظرم بد نیست بس کنم. هنوز حس می کنم اون طبقه هست و من چیزی ازش نمی دونم ولی همون اندازه که لای درش باز شد و با۱چشم اون داخل رو دیدم به شدت اذیتم کرد. تصورش خیلی، خیلی، خیلی، دردناک، تاریک، تلخ، تلخ، آزارم داد. تصورش به شدت آزارم داد. اونقدر شدید که۱شبی بعد از۱صحبت دیگه که با اون دوست قدیمی داشتم حس کردم چه قدر می تونم متنفر باشم از، بیخیالش من مرد این طبقه نیستم اصلا مال این داستان ها نیستم اصلا کی گفته همه باید بدونن همه جای دنیا چه خبره؟ تا حالا که ندونستم چیزی از دست دادم مگه؟ بذار اون طبقه باشه و اون در هم دوباره بسته بشه و هرچند دیگه مخفی نمیشه چون دیگه می دونم که اون اونجاست ولی بذار بسته بمونه و من از طبقه پشتش از جهان پشتش بی اطلاع بمونم. من پیش از آگاه شدن فقط قدم های اول رو تصور کردم و، به شدت آزارم داد این تصور کردن هام. به شدت آزارم میده تصور خودم در حال عضویت در اون طبقه ناشناس. به شدت آزارم میده این! دیگه نمی خوام تصور کنم. حالم خوش نیست. بحث عوض!
مادرم رفته خرید. دلم چیز میز می خواد ولی نمی دونم چیچی. با پفک و کرانچی عشق نمی کنم معدهم اذیتم می کنه. کلا جسمم ریخته به هم. کاش این داستان سریع تر بره حس می کنم دارم از نظر جسمی تحلیل میرم. خدایا کمکم کن! جسمم باید تاب بیاره تا این، یعنی تموم میشه؟ یعنی من به جایی می رسم که زبانم سفت بشه و این امتحان عوضی رو پشت سر بذارم و آخ خدا یعنی کی میشه بیام بگم تموم شد؟ خدایا چه قدر دور به نظرم میاد! خداجونم کمکم کن!
این یاکریم دیوونه حسابی داستان داره. درصد خطاهاش داره میره بالا. پریروز اومده بود داخل و گیر کرد و نمی تونست بره. هرچی بیخیال شدم دیدم نمیره هی می خوره به همه جا. بلند شدم بفرستمش بره ترسید دیوونه بازی درآورد خورد به شیشه و خورد به همه جا و افتاد پایین و خلاصه گرفتمش۱خورده نازش کردم و فرستادمش بره. خیلی پیش هم۱دفعه اومده بود داخل آشپزخونه گیر کرده بود گرفتمش فرستادمش رفت. امروز هم دوباره اومد داخل و گیر کرد و این دفعه رفت خورد به شیشه و لیز خورد و گیر کرد بین میله کج پرده که حسابی لق و کج شده و نمی فهمم واسه چی از روی شیشه برش نمی دارم. زدم به بیخیالی که این بره ولی دیدم نمیره و صدای بال زدن هاش متفاوت شده. کلافه شدم بلند شدم رفتم طرف صدا ببینم چی شده که این دیوونه ترسید و خواست در بره ولی گیر کرده بود و بال هاش موند هوا لای میله و زمانی که دستم رسید و گرفتمش اعصابم حسابی خراب شد. از بین شیشه و میله که برش داشتم بالش رو بالا نگه داشته بود و پایین نمی آورد. جونم لرزید از ترس. مونده بودم اگر بالش شکسته باشه چه غلطی کنم؟ جرأت هم نداشتم امتحان کنم ببینم می تونم بالش رو بیارم پایین یا نه. باله مونده بود هوا و پرنده بیچاره ولو مونده بود روی دستم. با هزار مدل دعا و خدا خدا یواش محل اتصال بال با تنش رو مالیدم تا یواش یواش بالش شل شد و با هزارتا مدل دیگه دعا و دلواپسی آهسته باله رو آوردم پایین. شکر خدا به خیر گذشت. الان مادرم میگه بالش۱کوچولو انگار آویزونه و احتمالا درد می کنه ولی می تونه بپره. فاصله داخل اومدن ها و گیر کردن هاش داره کم میشه. ولی هنوز از دست من در میره. بین یاکریم ها هم این تنهاست. مادرم میگه اون های دیگه همه۲تا۲تا میان دونه می خورن میرن این تکی میاد می خوره و نمیره و همین اطراف میشینه. معمولا لای گل های مادرمه و گاهی هم میره تنهایی میشینه روی تیر برق رو به رو. ولی در هر حال همیشه تنهاست. اون های دیگه رو تحویل نمی گیره که بیان طرفش و خودش هم طرفشون نمیره و اون های دیگه هم دیگه به این اخلاقش عادت کردن و اصراری ندارن باهاش بپرن و خلاصه۲طرف بیخیال همدیگه شدن. این یاکریمه حسابی منم. حس و حال کسی رو ندارم. بقیه هم دیگه دستشون اومده و دست برداشتن از تلاش واسه شکستن این حصار که من از این طرف سفت نگهش داشتم. من و دنیای بیرون دیگه بیخیال همدیگه شدیم. البته جز۱سری موارد نامعمول که خخخ خودم هم جزو و عضو شونم و کاریش نمیشه کرد. منظورم از دنیای بیرون جهان عاقل های استاندارد بود که شکر خدا فعلا از سرم رفع شده. البته نسبتا. و این پرنده بوق حسابی منم. این موجود میاد داخل خونه من می چرخه و گیر می کنه و با من انس نمی گیره. روی بالکن من عمرش رو سپری می کنه. دونه از روی دیوارم می خوره. شب و روزش اینجاست ولی تا نزدیک بالکن میرم در میره و به محض اینکه بر می گردم داخل بر می گرده روی بالکن. نمی دونم بقیه چه حسابی می کنن ولی از نظر من این موجود به اندازه کافی شعور داره که این مدلی اعلام کنه که نمی خوام کسی نزدیکم بشه. حتی تو صاحب بالکن. فاصلهت رو باهام حفظ کن تا جفتمون زندگیمون رو کنیم. من پیامش رو گرفتم. دقیق و کامل. تا جایی که می تونم حریمش رو نگه می دارم. این روزها نمیرم روی صندلی گهواره ای کنار در شیشه ای. شب ها اگر زمان داشته باشم میرم و روز ها از شیشه کنار می کشم. دونه که واسش می ریزم زودی میام داخل. و خلاصه جفتمون به موازات هم زندگی می کنیم. با هم ولی هر کدوم تنها. به نظرم جفتمون هم رضایت داشته باشیم. ولی گاهی واقعا نمیشه. شبیه زمان هایی که این دیوونه میاد داخل و گیر می کنه. شبیه پریروز. شبیه امروز. چیکار باید می کردم؟ نمی شد ولش کنم اونجا بمونه که. به نظرم این برخوردهای اتفاقی رو بتونه تحمل کنه. واسه من هم پیش میاد که با دنیای بیرون برخوردهایی داشته باشم. خوب پیش میاد. بیخیال. خلاصه در جوار هم بد نمی گذره بهمون. به نظرم واسه اینکه جفتمون حریم های خودمون رو داریم. گیر نمیدیم به حصارهای طرف مقابل. ولی اوه خدا این گاهی، کاش دیگه گیر نکنه واقعا حالم بد شد لحظه ای که با بال اون مدلی گرفتمش. جدی اگر بالش شکسته بود من، وایی خدا این مدلی نشه تصورش هم حالم رو بدجوری بد می کنه.
تماشا کن ببین زمان درس خوندنم رو دارم چه مدلی صرف می کنم! واقعا که! خوب چیکار کنم نوشتنم میاد.
مادرم هنوز نیومده. دیگه باید پیداش بشه.
۳رو می برن واسه جراحی. قراره بستری بشه واسه جراحی. جراحیش سخته. خدایا کمکش کن! پروردگارا تو خدایی هر چیزی ازت برمیاد. این کار بنده هات نیست دست خودته نجاتش بده!
این روزها یعنی بیشتر این شب ها گاهی سعی می کنم لحظه پایان این آزمایش ترسناکم رو مجسم کنم. موفق نمیشم. بدجوری دور به نظرم میاد. نمی تونم خودم رو بعد از امتحان بزرگه تصور کنم. خیلی دلم می خواد برسه خیلی خدایا خیلی! یعنی روز بعد از امتحان چه مدلی میشم؟ یعنی اون شب چه رنگیه؟ شبش که گیجم فرداش چه مدلی میاد؟ در می زنن. مادرم. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به چندتا قدم شنبه با مخلفات!

  1. ابراهیم می‌گوید:

    وای پریسا با اینکه دلم پفک و این مزخرفاتو خواست ولی ترجیح میدم نرم سراغشون چون اون طعمی که من دنبالشونم دیگه ندارن
    واقعا چرا طعم همه چی عوض شده.
    یعنی بچه هایی که با لذت اینا رو میخورن یه روز میاد که حس من رو نسبت بهشون داشته باشن
    بیخیال اون طبقه ما از پس این یکیشم بربیاییم هنر کردیم
    دلم واسه یاکریمه روانی سوخت. آخه مگه مرض داری میری جایی که راه برگشتتو گم کنی.
    ولی اون تنهایی شو عجیب حس میکنم. دلم نمیخوادش ولی هست و هر لحظه داره بیشتر میشه. و نمیدونم این مثبته یا منفی در هر حال خیالی نیست.
    وای کاش مهر و پاییز فعلا فعلنا این طرفا پیداشون نشه با این که از تابستون و گرماش و کارای فراوانش خسته شدم

  2. پریسا می‌گوید:

    پس فقط من نیستم که حس می کنم مزه ها عوض شدن. به شدت موافقم دیگه هیچ چی شبیه گذشته نیست حتی مزه این چیز میزها.
    بچه های امروز نمی دونم فردا چه حسی دارن. ولی این ها با بچگی های ما بدجوری متفاوتن. واقعیتش بچگی های امروزی رو دوست ندارم. ما با احساس تر بودیم. این ها حس ندارن. شبیه آدم آهنی های توی بازی های کامپیوتریشون بچگی می کنن. من بچگی های از جنس مال خودمون رو دلم می خواد ابراهیم.
    تنهایی رو من حسابی می فهممش و برعکس تو حسابی دلم می خوادش. به شدت رفیقه ابراهیم. من عاشقشم. توی بغل تنهایی هات کاملا خودتی. خودت و جهانت با تمام موجودیتش. لازم نیست مواظب هیچ چی باشی. خودتی و تنهایی و خدا. و برای من این روزها و درس و مشق هام. اه این مهمون ناخونده رو خیلی دلم نمی خواد کاش سریع تر بره خخخ.
    پاییز نه خدایا کاش می شد یا زمان رو نگه دارم اون طرفی نمی رفت یا به محض رسیدن پاییز مثل فشنگ هلش می دادم سریع تر بره و از اون روزهای وحشتناک رد بشم. مثل همیشه, خدایا توکل به خودت.

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    امروز کاملاً اتفاقی فهمیدم که به صفحه اول این جا رسیدم
    چیزی نمونده که به زمان حاضر برسم
    بین تمام پرندگان من یاکریم ها رو واقعاً عجیب یافتم چرا که هر جایی که هیچ پرنده عاقلی برای خونه ساختن استفاده نمی کنه این ها میرن و لونه شون رو اون جا بنا می کنند کاری هم ندارند که اوون جا ممکنه اصلاً مستحکم نباشه و خیلی زود از هم بپاشه و خودشون و یا بچه هاشون هم کشته بشن به هر صورت نمی دونم چرا این ها این قدر عجیب هستند
    مقایسه ی جالبی بود بین حریم ها و حصار های زندگی شما و اون یاکریم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. یاکریم ها انگار۱جورهایی متفاوتن. نمی دونم نمی فهمن یا درکشون به استدلال هایی می رسه که ما نمی فهمیم. عموم میگن این ها خنگن. من ولی۱خورده تردید دارم. نمی تونم تحلیلشون کنم ولی دوستشون دارم. این۱دونه هم زیست دور از خودم رو هم همین طور. دیگه اگر نجنبم واقعا امروز رو از دست میدم. من رفتم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *