تا حالا راه رفتنت رو گم کردی؟

۲شنبه صبح. به ساعت این فسقل۵دقیقه مونده به۷صبح. باید بیشتر تمرین کنم تا سحرخیزتر باشم.
کلاس های آیلتس۱وارد فاز دومش شد. هی فازه یا فاذه؟ برو بابا بیخیال.
ادامه اخبار. کلاس های آیلتس۱از دیروز وارد فاز دوم شد و چنان همه غافلگیر شدیم که توصیف نداشت. دیشب دقیقا به مدیر داشتم می گفتم. نمی دونم این مثل رو دارید یا نه که فلانی بلایی سرش اومد که راه رفتنش رو گم کرد. ما اینجا همچین مثلی داریم و خدا شاهده من در۴۰سال عمری که از خدا گرفتم تصور واقعی بودنش رو نداشتم. اما دیروز عصر قشنگ دیدمش. دیروز که از کلاس زدم بیرون از شوک تکلیف های۴شنبه چنان گیج بودم که راه رفتنم رو گم کردم. به خدا کردم. هیچ ربطی هم به ندیدنم نداشت. من عصا دستم بود و اون راهرو حدود۱ساله که شده محل رفت و آمدهام اون هم۲بار در هر هفته. دیگه بلدش شدم و اگر شلوغ نباشه بی عصا هم می تونم در خروجی رو پیدا کنم ولی به خدا دیروز نتونستم. از کلاس در اومدم یواش رفتم رسیدم به دیوار رو به رو. بعدش به جای راست چرخیدم به چپ و رفتم داخل کلاس بغلی. بعدش به جای اینکه بچرخم پشت سرم چرخیدم به راست و رفتم داخل۱نیم راهروی کوچولو که۱کلاس دیگه تهش بود و قشنگ می دونستم کجاست و کلاس ما اونجا نیست و در خروجی هم اونجا نیست. بعدش برگشتم عقبی و دوباره رفتم طرف در کلاسمون. بعدش به خودم اومدم و بعد از۱مکث مسخره چرخیدم به چپ و از راهرو اومدم بیرون ولی به جای چرخش مجدد به چپ چرخیدم به راست و۱جایی بین دفتر امتحانات و آب سردکن و چندتا منتظر سر درآوردم. بچه های کلاسمون داشتن از منشی ها پاسخنامه واسه تکلیف۴شنبه می گرفتن و من می خواستم برم بیرون ولی یادم رفته بود از کجا. حسابی شلوغ بود و من حسابی گیج بودم. عاقبت۱خانمی به نظرم خیال کرد من۱چیزیم هست مثلا سرگیجه ای چیزی دارم و حالم بده. دستم رو گرفت گفت خوبی شما؟ یا۱همچین چیزی. گفتم بله ممنون. خانمه که۱خورده خاطر جمع تر شد گفت می خوایی کجا بری؟ گفتم بیرون. می خوام برم بیرون. بنده خدا گفت دستت رو بده از این شلوغی ردت کنم. دستم رو گرفت بردم به راهروی خروجی و این گیجیم رو هم گذاشت به حساب ندیدنم و رفت. از ساختمون که اومدم بیرون داخل حیاط۲تا از همکلاسی ها رو دیدم که شبیه من گیج شده بودن و البته شاید نه به شدت من. بنده خدا آقاهه گفت خانم جهانشاهی جزوه جدیدها و پاسخنامه رو گرفتی؟ گفتم من پاسخنامه نگرفتم به نظرم باید روی برگه بنویسم ولی جزوه ها رو بله دارم و اینهمه تکلیف این… خانمه گفت آره خیلی زیاده. آقاهه خندید و گفت من الان می خوام برم خودکشی کنم. من گفتم خدا نکنه ولی این۱دفعه شروع شد و… خانمه موافق بود. آقاهه گفت کاری نمیشه کرد اگر می خواییم امتحان بدیم باید کار کنیم. ایشالا همگیمون موفق بشیم. با ایشالای خودم داشتم به خودم می اومدم. اون۲تا همکلاسی ها خداحافظی کردن و رفتن و من دیگه حواسم جمع شده بود ولی وایی خدا چه هوا تکلیف! یعنی۸تا کیوکارد؟ یعنی۸تا؟ با۱خروار نوشتنی! با۴بخش لیسنینگ و۴۰تا سوال هاش و۳تا متن ریدینگ و۴۰تا سوال هاش و تایم گرفتن و جواب نوشتن و… این که خودش۱شبه ماک خونگیه! خدایا فقط تا۴شنبه و الان خدا از اون بالا میاد۱پس گردنی می زنه بهم که خوب پدرسوخته تکلیف زیاد و زمان محدود و تو الان واسه چی اینجایی نق می زنی؟ جدی من الان واسه چی اینجام و نق می زنم؟ جون به جونم کنن، …
هی مدیر گوش کن این اطراف نیستی هرچی نق دلم می خواد می زنم به حضور غایبت وسط این گیرواگیری که گیرشم این چی بود دادی بهم۳تای آخری رو هرچی می نویسم از داخلش صدای تکلیف های۴شنبه عصرم که داخل فکرم پریشونی راه انداختن میاد. خدایا این ها رو ساکت کن من این۳تا آخری ها رو بنویسم تموم بشه هر دفعه میرم تیمتاک یواشی میرم آخه. تیمتاک. یعنی اینهمه بیحیا و پررو ام که تا۴شنبه عصر برم تیمتاک. هی وسط هاش که مثلا پا میشم۱چیزی بخورم میرم. امشب هم زیزیگولو داره باید برم دیگه. ولی این۳تا. وووییی چی نشی مخم به این۳تا که رسید ته کشید خدایا۱کاری کن شارژ بشه این رو بنویسم و تکلیف هام…
مسخره بازی بسه. واقعیت اینه که… استرس گرفتم از حجمش. اونقدر که ترسیدم برم سراغشون. کلاس های آیلتس۱سریع داره پیش میره و من… داخل کلاس های کانون کمتر این طوری ام ولی این… به این کلاسه حس استرس دارم. داخلش خیلی می خندیم ولی جو این کلاس خیلی آیلتسیه و با تمام خندیدن های استاد و بچه ها و شادی و خنده های موجود در جو کلاس من۱جور حس خاص بهش دارم. نمی دونم۱مدل حس ترس و استرس و… روزهاش که می رسه استرس می گیرم. نسبت به تکلیف های این کلاس هم همین طورم. بلد نیستم توضیح بدم. کلام توصیفی همیشه خودم. ۱جوریه. دقیقا۱جوریه. بهتر بلد نیستم. ولی از اون جورهای… کاش تموم می شد! خدایا این آیلتس… پروردگارا کمکم کن.
امروز مادرم بر می گرده پایین. این روزها باهاش در تماس بودم و هر دفعه۱کوه گلایه داشت و هنوز حرصش نرفته پس باز هم داره و باید۱تایمی باز کنم واسش. خدایا این ها واسه چی با همه چیز زندگی کشتی می گیرن؟ واقعا زندگی به سبک خونواده من ابدا حال نمیده. این روزها زندگی به سبک خود من هم ابدا حال نمیده ولی این…. خدایا میشه دایمی نباشه؟ خداجونم من خستم. دلواپسم. می ترسم. خدایا کمکم کن! حتی نفس جمع کردن اخلاصم رو ندارم. باور کن بدجوری زیر پرس موندم. کمکم کن! خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
ساعت۷و۲۸دقیقه. بد نیست بلند شم. ناپرهیزی از مدل قهوه صبحم رو مرتکب بشم و قبلش۱شونه به این موهای دیوونه بزنم که باد پنکه شیطون دوباره زده به همشون ریخته و بعد… هی! آخرش چی؟ در هر حال من باید سر این تکلیف ها بشینم. هرچی طولش بدم بدتره. پس شونه و قهوه و… تکلیف. خدایا حس می کنم بچه ها این مدلی از آمپول عقب می کشن. خوب آمپول هم عاقبت تزریق میشه و جناب بچه تا۱جایی جا داره عقب بکشه. بعدش یا خودش می خوابه زمین یا بزرگترها ایشون رو مورد لطف و تفقد قرار میدن و ایشون کلید میشن لای دست و پاهای حضرات و اون زیر به امر مهم و البته گوش خراش گریه زاری و غش و ضعف مشغول میشن و آمپوله در کمال آرامش تزریق میشه و تمام. این تمامش رو عشقه. اگر میلاد الان اینجا بود می گفت تمام می خوام. خخخ بچه های تیمتاک خدا حفظتون کنه!
خلاصه که اگر نجنبم فردا شب از بیچارگی باید خودم رو خفه کنم. هرچند حالا هم چندان خوشبین نیستم که به اونجاها نرسه ولی هی بسه دیگه درسم موند!
ساعت۷و۳۴دقیقه. خدایا مثل همیشه خودم رو سپردم به خودت. من رفتم. هی بابا زمان سر جد خروس همسایه مدیر این ها وایستا برسم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به تا حالا راه رفتنت رو گم کردی؟

  1. ابراهیم می‌گوید:

    هی سلام پرپری
    ببین تو باید پیش بری پس بیخیال بقیش
    تو چی شده تا حالا عینکتو بچشمت بزنی بعد همه جا رو زیر و رو کنی دنبال عینک و حسابی هم دیرت شده باشه که برای کاری باید جایی بری و بعد مادرتو صدا کنی و نق بزنی که اون عینک کوفتی من کدوم گوریه.
    خخخخخ پریسا بجان خودم حس وحشتناکیه بخصوص اگه برات آرزوی عاقل شدن هم بکنن.
    میدونی کاش وسط متنای محسن چندتا پارازیت مینوشتی از آیلتس و کانون و پرسشها و و و یه کوچولو میخندیدیم بنظرم باید حس خوبی داشته باشه این کار. خدا موقعیتشو فراهم کنه.
    پریسا بدجوری شاد باشی.
    هی نه کجا صبرکن داشت یادم میرفت. لطفا رمز اون یکی پستو بفرست ببینم چیا داره.
    بفرما سیب ترش

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. قطعا الان دیگه هرچی سیب ترش بود خوردی. شکلک هوار با دهن کاملا باز. من سیب ترش می خواااآاااآاااآاااآاااآاااآااام.
      ابراهیم عینک که صدا نداره من۱دفعه۱دسته کلید کوچولو دستم بود با۱دست داشتم جیرینگ جیرینگش رو در می آوردم با اون یکی دستم داشتم دنبالش می گشتم و فحش می دادم که واسه چی نیستش.
      وایی نه عاقل شدن نه دوست ندارم عاقل بشم به جان خودم اصلا مثبت نیست.
      ابراهیم این پیش رفتنه داره سخت میشه و شیب این سربالاییه داره بیشتر میشه و خدایا بدجوری کمکم کن!
      خوابم میاد ابراهیم خواااآاااآاااآااابم میاااآاااآاااآاااد خدا من واسه چی این مدلی شدم خوابم میاد.
      ای خدا بشه۱روزی درس های من و این دشمن عزیز تموم بشن بیاییم به هم دست بدیم و حاااالش رو ببریم! آخ خدا کی میشه اون زمان برسه!
      این مدلی نمیشه الان خیال زده به سرم من رفتم خیال پردازی.
      هی ابراهیم! به شدت شاد باشی!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    نوشته ی قبلی رمز داشت رمزش رو ندارم
    اما در مورد این مطلب هم باید بگم خب اون کوه تکالیف گذشتند و حتی بیست و پنج مرداد هم که در دو نوشته ی قبلی ازش حرف زده بودید هم رد شده و کم کم داریم به آیلتس واقعی نزدیک میشیم
    ترکیب جو آیلتسی هم خیلی قشنگ بود
    من براتون دعا ها و انرژی های مثبت می فرستم تنها کاری که در این لحظه حس می کنم از دستم بر میاد.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بله اون ها گذشتن و رفتن ولی به نظرم بد نیست دعا کنم کاش می شد بمونن و این روزها۱خورده استراحت کنن بدجوری شیب ماجرا داره سریع زیاد میشه. آیلتس واقعی. دارم از دلواپسی دیوونه میشم. به کسی هم نمیشه بگم. یا میگن درست میشه بدون اینکه بدونن دقیقا با چی طرفم, یا میگن بابا توقعت از خودت رو بیار پایین وقتی نمیشه نمیشه دیگه, یا میگن نمی دونم بابا چیچی میگن هر کسی۱چیزی میگه و من فقط میگم خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن! اوخ خدا سر کار! کاش امروز می شد نمی رفتم! دییییرم شد!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *