…….

شب۱شنبه. فردا باید حاضر بشم سر جلسه امتحانی که نه خودم می دونم چه مدلی باید بدم نه اون ها می دونن چه مدلی باید ازم بگیرن. توضیحش بیشتر از حس و حالمه پس نمیدم. فعلا نمیدم شاید بعدا. باید فردا صبح با این فسقل برم اونجا تا اگر استاد خاطرش مونده باشه واسم سوال آماده کرده باشه تست کنم ببینم میشه این فسقل واسم تبدیل کنه و بخونم و امتحان بدم یا، … اگر نشه من باید چیکار کنم؟ اگر نشه امکان داره نتونم از ماک های ملل استفاده کنم. اگر نشه باید فردا برگردم خونه بدون اینکه امتحان داده باشم. بقیه همه امتحانه رو جمعه دادن. داخل گروه در موردش میگن. من جا موندم. شبیه همیشه. من همیشه جا می مونم. این دفعه هم جا موندم. خدایا! خدایا شکرت! اگر می دونستی این حس جا موندنه چه قدر تلخه به تمام اسم هات قسم اگر اجازه می دادی کسی از خاکی هات احساسش کنه! آخه تو خاکی هات رو دوست داری. اگر بدونی این جا موندنه چه قدر درد داره این رو بهشون نمیدی. تو خدایی همه چیز رو می دونی ولی من می دونم این۱دونه رو نمی دونی وگرنه اجازه نمی دادی امشب اینهمه احساسش کنم. جا موندن. بلاتکلیفی. این فردا چی میشه ی لعنتی. تلخیه این ها رو نمی دونی من می دونم که نمی دونی.
من نمی فهمم عدم امکان استفاده از۴تا ماک چه قدر می تونه بد باشه که اینهمه داره اذیتم می کنه! از تصور اینکه فردا بدون دادن این عوضی برگردم خونه حالم مزخرف میشه. آخه واسه چی؟ مگه بچه ابتدایی ام؟ گیریم که نشه. خوب نشه. من، … نمی خوام. نمی خوام این رو. خدایا دیگه حرفم نمیاد حتی واسه نق زدن. تو خسته نشدی از بس شنیدی؟ واسه خفه شدن این نق ها هم شده نمی خوایی اینهمه مانع رو برداری؟ آخه واسه تو که چیزی نیست. حتی لازم نیست اشاره کنی. فقط اراده کنی حله. پس واسه چی اجازه میدی شبی شبیه امشب رو سپری کنم؟ این هم جزو مجازاتمه؟ آخه۱چیزی باشه که من بتونم آخرسر ازش رد بشم اینکه بنبست خالصه الان من چیکارش کنم؟ باید سعی کنم۱خورده درس بخونم. منبعی که نیست۱خورده کتاب بخونم. تردید و بلاتکلیفیه فردا و تصور اینکه اگر، … بدجوری بی تمرکزم نمی تونم بخونم. داخل تیمتاکم. موزیک و رادیو و رفت و آمدها. فایده نداره میام بیرون آروم نیستم باز میرم داخل اینجا هم که هستم می خوام بزنم بیرون. مادرم هم فقط میگه درست میشه. طفلک مادرم! نمی دونه چی باید درست بشه. خدایا تا حالا سعی کردم و تا اینجا داستان رو پیش بردم البته با کمک تو. اینجا رو چه مدلی باید ببرم؟ من چه مدلی باید از بنبستی رد بشم که برگه عبورش۲تا چشم سالمه؟ دیگه مخم قد نمیده. آخه من که نمی بینم. حالا من چیکار کنم؟ خدایا بیداری؟ تماشا خوش می گذره؟
امشب از۱کسی، … بهم، … گفتم نه. یکی از اون تلخ تلخ هاش بود این نه که گفتم. دلم نمی خواست. دلم نمی خواست ولی دیگه توانش نبود. دیگه توانش نیست. دیگه نمی خوام اون قصه ها تکرار بشن. دیگه تحمل ندارم. گفتم نه. چه قدر دلم می خواست هنوز باورهام سر جاشون بودن تا، … گفتم نه و گریه کردم. همونجا وسط شلوغی موندم و بدون صدا گریه کردم. صدایی نبود پس کسی نفهمید. خیلی گذشت و خیلی گریه کردم. اونقدر گریه کردم که حس کردم دیگه نفسم واسه بی صدا گریه کردن جواب نمیده. گاهی انگار هقهق کم میاره واسه سبک کردنت. من امشب این مدلی شدم. تلخ بود. تلخ بود امشب. کاش منطق۱لحظه خوابش می برد تا، … نه! دیگه نباید تکرار بشه. دیگه نباید تکرارش کنم. دیگه نمی تونم. دیگه دلم نمی خواد. دیگه در توانم نیست. دیگه نمی تونم!
خدایا واسه چی اینهمه حالم امشب بده؟ داره روانم جر می خوره آخه چمه؟ یعنی قرص های سبز فسقلی کمک می کنن؟ چندتاشون از پس اینهمه پریشونی بر میان امشب؟ خدایا واسه چی این مدلی شدم؟ آخه چم شد؟ خداجان۱چیزی هر چیزی فقط این حال بره. فقط بره فقط بره الانه که سکته کنم فقط این حال بره!
تماشا کن چه وضع مسخره ای درست کردم واسه خودم. آخ خدا! آخ خدا تماشا کن امشبم رو! ببینم تا کجا دلت میاد! خدایا من هیچ زمانی حالم بی دلیل این طوری نبود واقعا خاطرم نیست دارم می ترسم باید برم۱طوری درستش کنم هر طوری که دستم برسه فقط درستش کنم الانه که۱چیزی بشم. این چه حالیه؟ من معمولا عشقم تنهایی هامه مخصوصا شب هام که حاضر نمیشم با کسی تقسیمشون کنم. ولی امشب دلم می خواست می شد۱کسی اینجا بود. که۱صدایی جز صدای خودم، … نه! نه هر کسی. نه هر صدایی. نمی خوام. خدایا این لحظه واقعا واقعا واقعا حالم، … خدایا دستت. دستت رو می خوام. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن! دیگه نمی خوام بنویسم. دیگه نمی خوام. قرص.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به …….

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام خدایی که تا حالا باهت بوده و باهمون بوده تا آخرش هست پریسا امیدت به خودش باشه.
    امروز برمیگردم روستا بعدا خبرشو ازت میگیرم نگران نباش شاید استاد اونجوری که فکرشو میکنی بیخیال نباشه
    باید دید چی میشه
    دلت آروم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. امیدوارم روستا واست بهشتی باشه که هر لحظهش در حال عشق و حال باشی!
      ابراهیم! گاهی حس می کنم دیگه هرگز انتها نداره. به نظرم میاد تا آخر عمرم طول می کشه و بعدش به شدت حس خستگی می کنم. از اون بی توصیف هاش. این بدجوری، … خدایا خودم رو خیلی خیلی، … چه قدر طول می کشه اون قدر قوی بشم که بتونم از این مانع بپرم؟ خداجان خدای خودم کمکم کن سریع تر بپرم ازش یا توان بده قوی تر پیش ببرمش!
      بجنبم تا کلاس عصرم نپریده.
      دلت شاد ابراهیم!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    این یکی اسم نداره فکر کنم این اولین نوشته ای باشه که اسمش سه تا نقطه بیشتر نیست
    امیدوارم وضعیت به خوبی پیش رفته باشه بله این سرگردانی و بلاتکلیفی و جا موندن ها رو متأسفانه زیاد باهاشون مواجه بودم و احتمال زیاد باز هم خواهم بود هر اتفاق مثبتی هم که بعدشون بیفته جای خالی و دردی که در اون لحظات جا موندن حس کردیم تا مدت ها در روان ما باقی می مونه و این یکی از بی جبران ترین چیز های هستیه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. اون ماک گذشت و خیلی چیزهای دیگه هم گذشتن و آخ خدا این۲ترم آخر ملل فشار روانیش روی روانم چنان زیاد بود که کل ترم های پیش رو جمعش کنم باهاش برابر نمیشه. کاش تموم بشه هرچند بعدش نمی دونم باید چه مدلی پیش برم و این, … خدایا امتحان دیوونه استرسش بیچارهم کرد!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *