معرف حضور هستن! عصر جمعه!

عصر جمعه. چیزی ازش نگم دیگه خخخ. معرف حضور همه هستن ایشون.
درس می خونم. فقط، … میگم جنون هم گاهی ماجرا میشه. این ریدینگه سرگذشت اون آقاهه جرجه داخل فیلم چه زندگی شگفت انگیزی یا۱همچین اسمی. داستانش در مورد۱مرد مهربون و مردمداره که به خاطر اطرافیانش تمام آرزوهاش از بین رفتن و حالا ورشکست شده و شاید بره زندان و تصمیم گرفت خودش رو پرت کنه داخل رودخونه. بعدش۱فرشته میاد نجاتش میده و جرج بهش میگه ای کاش من اصلا متولد نشده بودم. بعدش اون فرشته میگه آرزوت برآورده میشه. تو هرگز متولد نشدی و حالا بیا زندگی اطرافت رو بدون وجود جرج ببین. بعدش جرج میره خونه مادرش و می بینه که مادرش بدون کمک های جرج چه زندگی سختی داره و بعد نوبت همسرش میشه و جرج می بینه که همسرش بدون جرج اصلا ازدواج نکرده و منزوی و افسرده داره زندگی می کنه و بعدش میره به قبرستون و فرشته قبر برادر کوچیکش رو نشونش میده و بهش میگه برادرت در بچگی در۱حادثه کشته شد و جرجی وجود نداشت که نجاتش بده. جرج یادش میاد که زندگی برادرش رو نجات داده بود و حالا که اون دیگه متولد نشده پس برادرش هم کشته شده و فرشته باز بهش میگه در جنگی که بعدا اتفاق افتاد خیلی ها مردن چون هری برادرت نبود که زندگیشون رو نجات بده. جرج یادش میاد که هری کوچیک بزرگ شده و در جنگ به۱سوپر قهرمان تبدیل شده و زندگی کلی سرباز رو نجات داده بود. فرشته بهش میگه ببین جرج! تو زندگی شگفت انگیزی داشتی. می بینی چه اشتباهیه که بخوایی دورش بندازی؟ خلاصه فیلمه خوش پایانه و جرج هم عاقبت بر می گرده بین خونوادش و گیر اینجاست که نمی فهمم منه بوق واسه چی این رو که واسه فردا می خونم نمی تونم جلوی بغض کردنم رو بگیرم و هرچی میرم بی ایراد و۱خورده بلند بخونمش تا تمرین کنم وسطش صدام می شکنه و خوندنم خراب میشه. خدایا واسه چی من این مدلی میشم؟ اگر فردا این ریدینگه رو ازم بپرسه چی؟ این جرج آدم خوبیه آخرش هم مشکلاتش حل میشه میره خونه پیش خونوادش پس من واسه چی گند می زنم به تمرین کردنم؟ پس آخه من کی آدم میشم؟
مادرم از ارتفاعات اومد پایین و رفت خونه برادرم. گفت بیا بریم گفتم نه ممنون حسش نیست باز دوباره تماشاچی اختلاف نظرهای شما۲تا باشم واقعا حوصله ندارم خودت برو. مادرم گفت نه بیا دور می زنیم زودی بر می گردیم. گفتم نه ممنون من نمی خوام دور بزنم خودت برو من می خوام همینجا بشینم. مادرم رفت. چه تلخم امروز! چه تلخم این روزها! بدجوری احساس، … احساس، … نبودن می کنم این روزها. ولی۱چیزی! گیریم که حالا بودم. کجا می شد که باشم و بهم حال بده؟ بین بچه های تیمتاک؟ داخل برنامه امروز؟ خونه برادرم؟ در ارتفاعات؟ با۱و بقیه که سر۱برنامه۱دفعه ای رفتن خونه یکی دیگهشون؟ کجا؟ هیچ کجا. هیچ کدوم از این جاها رو دلی دلم نمی خواست که باشم. پس چی؟ دقیقا الان این نق زدنم سر چیچیه؟ من که با هیچ کدوم از این دسته ها که شمردم کنار نمیام از بس بی اخلاقم. پس چمه؟ می دونی؟ واقعیتش به نظرم۱خورده بدونم چمه ولی دلم نمی خواد بدونم. گاهی حس می کنم تمام عمرم۱جورهایی، … اه این چیزها چیه امروز توی سرم؟ خداییش گاهی این تماشاها۱جاهایی، … اه ولش کن دیگه! ای بابا!
این جرج. من باید بخونمش تا دستم تند بشه اگر فردا ازم بپرسه وسطش وا ندم ولی این اشکه واسه چی باید بیاد زمانی که دارم می خونم؟ یعنی که چی؟ عجب گیری کردم ها! ولی خودمونیم حالا سریع تر از گذشته دستم روون میشه. درسه رو۳دفعه که خوندم کلی سرعتم توی خوندنش زیاد شد. پریشبی بود به نظرم میرهادی داخل تیمتاک می گفت اسپیکینگم بد نیست و من خندیدم. به احترام طرف مقابل نشد بلند بخندم ولی از تیمتاک که زدم بیرون بلند خندیدم. داشت بهم اعتماد به نفس می داد. خخخ خدایا میشه به جای اعتماد به نفس از۱جایی۱خورده ادراک اضافی واسم برسه من درسم قوی تر بشه بعدش سریع تر بخونم بعدش این استرس مزخرف بره بعدش من سریع تر برم این امتحانه رو بدم و بعدش برگردم به زندگی؟ خدایا کمکم کن! خداجونم من، … می دونی؟ من۱خورده، … چیزه یعنی این، … اه! هفته تاریکه دیوونه!
این جرج. باید بخونمش. باید این مسخره بازی هام تموم بشن. آخه من واسه چی همه چیزم باید با همه آدم درست درمون ها متفاوت باشه؟ خوب یعنی چی آخه؟
هی خوش به حالش! کاش می شد من هم۱دونه فرشته داشتم. به جان خودم هیچ چی ازش، … یعنی خوب سعی می کردم نخوام فقط این لحظه دلم می خواد می شد می اومد کنار دست هم می نشستیم قهوه می خوردیم و، … قهوه. دیروز و امروز طرفش نرفتم. سردردها وحشتناک می شد اگر می رفتم. با قرص پیش میرم. انصاف داشته باشم. الان سردرد عقبنشینی کرده. این کم خونیه نفله زمانی که با استرسی از جنس چیزی که این آخر هفته داشتم ترکیب میشن و هفته تاریک هم بغلشون می کنه چیزی میشن به نام۱دردسر حسابی. الان بدک نیست. فقط به طرز وحشتناکی کوفته ام. سرم هم دیگه چندان درد نمی کنه فقط سنگینه. انگار نه انگار که امروز زیاد بلند نشدم و نسبت به روزهای دیگه کلی هم خواب بودم. خستم. غیر معمول نیست فقط اذیت کنه. این ها واسه من جواب نق نمیشه. من فرشته می خوام که اگر کنارش بشینم قهوه بخورم سردرد نشم و خخخ این لحظه اگر فرشتهه بیادش فقط همین معجزه رو می خوام ازش. که۱کاری کن من قهوه بخورم بدون سردرد این روزهام. جدی عجب خوابم میاد! اگر منتظر مادرم نبودم۱دفعه دیگه جرج رو می خوندم بعدش می خوابیدم و باقی رو می ذاشتم واسه فردا صبح. ساعت داره۸میشه برم۱خورده دیگه درس بخونم هر لحظه ممکنه تحملم ته بکشه و ذهنم هنگ کنه و دیگه درس بی درس. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به معرف حضور هستن! عصر جمعه!

  1. ابراهیم می‌گوید:

    وای پریسا چقدر دلم یه فرشته مهربون که آرزو برآورده کنه میخوام
    فقط ازش میخوام کمی از کارا و درسامو کم کنه ولی خخخخخخ
    بله اون نکبتی هم معرف هست و نیازی به معرفی شدنش نیست.
    امیدوارم که بزودی شونه هات خالی از درسهای سنگین و نفست خالی از بغض های کزایی باشه

    • پریسا می‌گوید:

      ابراهیم! اگر دستم به بال فرشته برسه فقط یعنی فقط به خدا این لحظه فقط ازش پایان این کابوس رو می خوام. راست میگم فقط ختم به خیر بشه این لحظه هیچ چیزی ازش نمی خوام. نه بینایی می خوام نه ثروت می خوام نه هیچ چیزی که تمام عمرم می خواستم الان می خوام ازش. فقط پایان خیر این ماجرا برسه! خدایا کمکم کن! خدایا کمکمون کن!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    در مورد قهوه من برعکس شما هستم وقتی سردرد داشته باشم قهوه که بخورم خیلی زود خوب میشه مگر این که سردرد ناشی از سینوزیت باشه که تقریباً با هیچ چی خوب نمیشه.
    در مورد زندگی و این امتحان هم یکی از استادای من وقتی تازه وارد دانشگاه شده بودم بهم گفت: ببین این چهار سال دوره لیسانس که اومدی دانشگاه شیراز هم جزئی از زندگیته و یک وقت فکر نکنی قراره بعد از این چهار سال زندگیت شروع بشه همه این ها قسمتی از زندگی هستند و من این حرف خیلی به دلم نشست شما هم بدونید که این امتحان و فرایندی که برای شرکت درش در پیش گرفتید جزئی از زندگی شماست حالا شمایید و زندگی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. آخجون عاقبت دوباره وارد شدم. این وردپرس دیوونه پرتم می کنه بیرون و این دفعه نمی شد وارد بشم هرچی می زدم یا می گفت رمزت غلطه یا می گفت جواب معادله ای که نوشتی غلطه یا می گفت جوابه سر جاش نیست و خلاصه وووییی.
      زندگی. فرایند عجیبیه زندگی. گاهی سخت میشه ولی من دوستش دارم. بله این روزهای من هم بخشی از زندگیه ولی می دونید آخه من باقی بخش های با حال زندگی رو واسه خاطر این نکبت کاتشون کردم و در حال حاضر زندگیم شبیه بسته غذاییه که تمام چیز خوشمزه هاش رو۱کسی خورده و واسه خودم فقط ته سبزی هاش مونده. قهوه و سردرد و, … من قهوه می خوام.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *