ویراژ های یواشکی از لا به لای پیچ و خم های خواب اطرافم.

بعد از ظهر۴شنبه. کلاس صبح تموم شد. حالا عصریه. آخ خدا!
مادرم برگشته. اینجا با خاله خوابن. من درس می خونم. واسه عصر. دلواپسم واسه۳و واسه خودم و واسه مادرم و، …
دلم می خواد بخوابم. اندازه۱ساعت،۱روز،۱سال،۱عمر. خوابم میاد. گاهی باورم نمیشه این اوضاع پایان هم داشته باشه. دیشب با۱چرت می گفتیم می خندیدیم. می گفتم یعنی انتها هم داره؟ و۱می گفت تصور کن۸۰سالت بشه و هنوز می خوایی آیلتس بگیری و نمی تونی. این آیلتس گرفتنه نسل به نسل بهت سفارش میشه و برادرزادت که اون زمان دیگه بزرگ شده میگه به من وصیت شده گیر بدم تو آیلتس بگیری. بعدش تو می خوایی بگیری ولی نمی تونی. این وسط من و همسر و بچه ها و نوه نتیجه هام۱جوری میشه میریم خارج و تو هنوز درگیر آیلتس گرفتنی و نمی تونی بگیری. بعدش در۸۰سالگی زمانی که می خوایی بری واسه دفعه۸۴ُم امتحان آیلتس بدی توی راه سکته می کنی به خاطر کهولت سن میمیری. بعدش شبیه سربازهای جنگی که کشته میشن و بهشون بعد از مردنشون مقام بالاتر افتخاری میدن، میان به تو هم۱آیلتس افتخاری میدن و تو به نمادی از آیلتس تبدیل میشی ولی دیگه به دردت نمی خوره چون دیگه مردی رفتی. مرده بودم از خنده. ولی خدایا یعنی انتها هم داره؟ یعنی من سال آینده تابستونم تابستونه؟ یعنی باز میشه برم کلاس هنر؟ بدلسازی؟ گلسازی؟ مهره بافی؟ دیپلم فنی حرفه ای این کلاس ها رو بگیرم؟ هر زمان دلم خواست واسه خودم گل و رومیزی و تاج بدلی درست کنم؟ شبیه آدم هر شب نیم ساعت تردمیلم رو بزنم؟ ارگم رو دوباره باز کنم؟ دکمه هاش رو دوباره بلد بشم و باز بشه که بزنم؟ خدایا الان گریه می کنم. دلم چه قدر واسه۱خورده زندگی تنگ شده. یعنی باز می تونم این چیزها رو زندگی کنم؟ خداجونم! لطفا!
خل شدم که. استرسه خخخ درست میشه. ولی جدی، این، انتها، این، خدایا!
طفلک بچه هامون هی چپ و راست بلا سرشون میاد. یکیشون پاش شکسته تا۳هفته نباید راه بره افتاده خونه. ایول به نظرم۲هفتهش رفت بعدش خلاص میشه. ایشالا دیگه از این مدلی ها پیش نیاد واسش. یکی دیگه هم سرما خورد و این سرماهه شدید شد و سر مشکل کلیه رفت بیمارستان شهر نیمبغلی بستری شد. به نظرم امروز بچه ها میرن عیادتش. من نمی تونم برم. عصر کلاس دارم. آخ خدا کلاس! خدایا یعنی انتها هم داره؟
خلاصه همه این روزها دارن نفله میشن. از همه بدتر۳هم که، … وایی خداجان این از تمام دردسرهایی که تا این لحظه شمردم و نشمردم بدتره خدایا خودت کمک کن!
سردم شد. موهام هنوز از دوش امروز صبحی خیسه و هرجا که امروز میرم کولر تعقیبم می کنه. داخل کلاس کانون کولر همه رو ول کرده بود من بیچاره رو درو می کرد. بقیه صداشون در اومد که سرده خاموشش کنید و استاد گفت ریموت نداره و خلاصه این کولره تمام۲ساعت کلاس منو مورد التفات قرار داد. الان هم اومدم اینجا نشستم و مادر و خاله از گرمای اون بیرون اومدن داخل و کولر و این مبله درست رو به روی باده. وووییی سرده!
دیشب نتونستم سر کلاس نویسندگی حاضر بشم. امروز۱کوچولو رفتم تیمتاک. به نظرم۱ساعت هم نشد. سر ناهار رفته بودم بعدش هم که غذام تموم شد زدم بیرون نشستم سر درسم. خلاصه مواظب بودم پرم به پر مدیر نگیره که دیشب رو خاطرش نیاد بزنه نصفم کنه. بعدش هم اومدم بیرون و امروز عصری هم کلاسم و امشب هم معلوم نیست تنها باشم یا نه و اگر تنها نباشم تیمتاک نمیرم و خلاصه فعلا حله و خخخ دزد رو تا نگرفتن پادشاهه و خخخ و همچنان خخخ. خوب چیکار کنم دست من نبود به خدا نتونستم اون ساعت تیمتاک باشم تقصیر من نبود که! بیخیال فعلا امنه بعدش رو هم خدا بزرگه خخخ.
امروز باید واسه امتحان جمعه حرف بزنم. ۱شنبه ای گفتم میشه پرسش های امتحان رو فایلی بهم بدید اون بنده خدا نفهمیدم واسه چی اونهمه تعجب کرد. شاید من اشتباه می کنم ولی حس کردم بدجوری حیرت کرد. واسه چی؟ مگه چیز بدی گفتم؟ نمی دونم به خدا. آخه علی پنجه ای گفت این مدلی امتحان میده اگر نمی گفت مطمئن می شدم حرف ناحساب زدم. من نمی خوام تقلب کنم فقط می خوام شبیه بقیه پرسش ها و متن ها زیر دستم باشه و شبیه بقیه متنه رو بخونم و جواب ها رو از داخلش پیدا کنم و شبیه بقیه روی متن بچرخم و شبیه بقیه یعنی شبیهشون که نمیشه باشم ولی با تفاوت کمتری نسبت به بقیه امتحان بدم. واقعا چیز بدی گفتم آیا؟ امروز باید برم ببینم امتحانه چه مدلیه. به جان خودم اگر استاد امتحانه رو هم بگه اشکال نداره و بخواد از امتحان دادن معافم کنه، … خوب چی؟ چه غلطی می کنم؟ می شینم خودم رو توضیح میدم؟ داد می زنم؟ قهر می کنم میام بیرون؟ چی؟ کسی چیزی از دست میده؟ مثلا ملت همه بیدار میشن که ای وایی این بنده بی چشم خدا دلگیر شد بیایید ریسه بشیم بریم از دل پاک و شکستهش دربیاریم؟ وایی خدا خخخ وایی خدا خخخ چه لوس! جدی حالم خخخ… از تصورش خخخ. وایی خخخ خخخ خخخ خخخ خخخ! این ها جواب نمیدن. اگر استاد کسی جز ایشون بود مطمئن بودم امکان نداره از امتحان معاف باشم. ایشون۱خورده به من آسون می گیره. شاید چون حس می کنه که من، … خدایا از متفاوت بودن حالم به هم خورده. از عضو آزاد حساب شدن متنفرم. من هم می خوام آیلتس بدم. شاید از خیلی هایی که اونجان بیشتر اصرار داشته باشم. شاید هم از چندتاشون بهتر باشم کی می دونه؟ اون نباید منو از تمرینات عملی کلاسش خط بزنه. ولی با اینهمه هیچ کدوم از اون موارد مضحک بالا به درد نمی خورن. من باید شبیه بقیه پیش برم. اگر۱درصد هرچی کردم و نشد، در هر حال باید تمرین کنم. با یا بی قواعد کلاس این استادم. من واسه امتحان بزرگه آماده میشم، پشت سر می ذارمش و مدرک آیلتسم رو می گیرم. حالا ببین کی گفتم.
گوشیه مادرم زنگ خورد و از خواب پروندش. طفلک مادرم! گناه داشت. داره دوباره می خوابه. هی مادری! من هم خوابم میاد. نمیشه بیام بخزم زیر پتوی تو؟ هی درس! بذار برم! مادرم فردا احتمالا باز میره. این دفعه ییلاق. کارگر و از این چیزها. این هفته من تقریبا اصلا ندیدمش. از۳روز پیش که نبود، الان هم که اومده من باید برم کلاس و صبح فردا هم باز میره. خوب لابد، … لابد باید این مدلی باشه دیگه! هی بیخیال! بچه ام ها! ای بابا!
اوخ ساعت۲ونیم! بد نیست من برم لغت هام رو بخونم. این فسقل رو امروز هم باید ببرم. این تبدیل به همراه جدا نشدنیم شده. فقط به کلاس هام راه پیدا نکرده بود که حالا پیدا کرد. خاطرم باشه امشب اون دوست قدیمی رو از کیفش دربیارم باهاش کار کنم. آخه سخته درس هام رو سیستم به سیستم منتقل کنم. این وسط۱چیزی جا می مونه یا گم میشه روانم رو خطخطی می کنه تا بفهمم چی به چیه. ولی هی امشب با اون یکی درس بخونم اون تیمتاک نداره خخخ. من هنوز دوستش دارم. همین اندازه که داخل کیفش پیشمه خاطر جمعم می کنه. گفتن باید باهاش مدارا کنم. من خیلی مدارا می کنم. اصلا ازش کار نمی گیرم. باید بگیرم. امشب. درس هام رو می زنم روی فلش و میرم سراغش. دوست قدیمیه با معرفته دوست داشتنیه من! اه این درست نیست من۱میز تحریر گنده می خوام که همه چیزم بالاش پخش بشه. یعنی چی همه چیز رو باید جمع کنم تکی تکی بیارم بعدش که کارم تموم شد دوباره جمع کنم؟ واسه خاطر۱صفحه پرینت باید پرینترم رو از کمد بیارم پهنش کنم بعدش دوباره جمعش کنم بفرستمش داخل کمد. اگر بخوام از جفت سیستم هام استفاده کنم باید اون بزرگ تره رو از کیفش دربیارم این فسقل رو جمع کنم کارم که تموم شد دوباره اون بزرگ تره رو جمع کنم بذارمش داخل کیفش و این فسقل رو دربیارم و، … آاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااایی مخم! یعنی که چیییییی! ولش کن بیخیال. ببینم میشه بلند شم بی صدا چایی دم کنم واسشون؟ می ترسم بیدار بشن. امتحانش می کنم. ساعت۲و۳۵دقیقه. درسم موند. باید بجنبم. وایی خدا این امتحانه رو چه جوری، … اه ولش کن دیگه! ای بابا! هی بیخیال درست میشه. ساعت۲و۳۶دقیقه. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 پاسخ به ویراژ های یواشکی از لا به لای پیچ و خم های خواب اطرافم.

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا. به تصور ۸۰ سالگیت چنان خندیدم وای خدا فکرشو بکن هنوزم اینجا هست و خخخخخ
    فکرشو بکن اسمت تو تاریخ ثبت میشه پریسا شهید راه آیلتس هر سال داوطلبین آیلتس روز فوتت فوج فوج بیان سر مزارت و باهت عهد و پیمان ببندن که راهتو تا آخر دنبال میکنن و درسته تو نیستی ولی فرزندانت این کار رو به نحوه احسنت انجام میدن و همه با هم قرار بزارن هرکی مدرک آیلتس گرفت به مدت دو هفته بالای مزارت مدرکشو آویزان کنه و خودش کنار مزارت بشینه و دو هفته تمام باهت سر گرفتن آیلتس انگیزه ها و مشکلاتش درد و دل کنه. خخخخخخ

    نباید اینم تصور کنم ولی دست خودم نیست اینم تجسم میکنم که کل اساتید کانون بلند شدن همراه شاگردا اومدن در خونه تحصن کردن و چند نفر به نمایندگی از بقیه میان بالا پیشت تو گریه میکنی و اونا میخوان هرجور شده دلتو به دست بیارن و تو به یه روحانی پول دادی و اونم تو خونت نشسته و میگه بترسید از روزی که دل یه نابینا رو شکستید و بقیه هم به گریه بیافتن و…….. خخخخخخخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. وایی ابراهیم خدا بگم چیکارت نکنه از تجسم این ها که گفتی اونقدر خندم گرفت که کلا کتابم رو ول کردم بیفته زمین و نتونستم جمعش کنم. کتابه کلی همونجا موند و من هنوز بین خنده و نفس های عمیق گیر کردم. دیگه مطمین شدم که تو از خودمونی. به عالم دیوونه های کجکی خوش اومدی بیا که از خودی بیاااا خخخ!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    نمی دونم این روز ها حکایتشون چیه که خیلی ها همه اش داره بلا سرشون میاد من فکر می کردم منحصر به دور و اطراف من میشه پس نگو برای دوستان و آشنا های شما هم داره این اتفاق ها می افته
    واقعاً دعا می کنم بلا ها رفع و رجوع بشه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. شاعر چه خوش می گفت:
      روزگار غریبیست نازنین! روزگار غریبیست!
      شاعر خیلی چیزها گفت که ناگفته بماند به!
      کاش روزهای تاریک سریع تر سپری بشن. نگرانم. برای تمام سوارهای این قطاره بی مهار نگرانم. خدایا کاش کمک کنی!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *