کمی دیروز، کمی دیشب، کمی امشب.

۳شنبه شب.
فردا کلاس های۲قلو. بچه های آیلتس۱جمعه امتحان دارن. من نمی دونم روزم چندمه. دلواپسم که این استاد اصلا خیالش نباشه به امتحان دادنم. واقعیتش، … اه ولش کن دیگه!
تمرین های کانون رو می نویسم. درس۲هستیم و فردا۳رو درس میده ولی من واقعیتش خوب درسه رو خوندم و تمرین هاش رو دارم می نویسم دیگه! چیه مگه؟ به نظرم واسه بلد شدن گرامر زبان کتاب های از های۱به بعد کانون و جزوه های ملل رو بخونم کلی پیشم. و لغت. لعنتی! اه لعنتی!
حال۳خوش نیست. از۱جویای احوالش میشم. می خوام به۲زنگ بزنم ولی حس می کنم در این موقعیت زنگ های پشت سر هم از طرف افراد متعدد بیشتر مایه اذیته تا تسکین. اینه که به۱میگم زنگ بزنه و بهم اطلاع بده. هفته پیش عملش کردن. جراح چندان کاری نشد که کنه. می گفت اگر بخوام خیلی منطقه خطر رو دستکاری کنم بیمار درگیر عفونت میشه و میره به کما. مرخص شد. قراره۲پروندهش رو ببره تهران. خدایا! تمام پریشب و دیروز افتضاح بودم. دیروز صبحی دیدم اگر بمونم خونه سکته می کنم. بلند شدم درس و مشق و زندگی رو ول کردم رفتم کتابخونه. سعی کردم اونجا عادی باشم. حدودهای ظهر چند لحظه خلوت شد. به خودم که اومدم دیدم صورتم خیسه. خدایا! خدایا این۲تا می خواستن عروسی کنن! خدایا حکمتت رو شکر این ها می خواستن عروسی کنن! خدایا آخه۱کاری کن خدایا! باورم نمیشه. ما دوست بودیم. کلی خاطره داریم. کلی با هم خوش بودیم. حتی دعوا کردیم و به هم چرت گفتیم. حالا که دفتر رو ورق می زنم حس می کنم از ته دل می خوام۳دوباره برگرده بینمون تا حتی اون دعوا کردنه هم باز تکرار بشه ولی باشه و باشیم و باز آشتی کنیم و بخندیم. خدایا! چه جوری دلت میاد؟ خدایا تماشا کن این ها می خواستن عروسی کنن! آخه چه جوری دلت میاد؟ از پریشب منگم. میرم تیمتاک با بچه ها می خندم بعدش میام بیرون نفسم زیر فشار این گلوله لعنتی می گیره. خدایا! آخه خدایا! این ها قرار بود عروسی کنن. این ها هم رو دوست دارن. خدایا۱کاری کن! خدایا تو رو خدا! خدایا! خدایاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااا!
زندگی بدجوری عجیبه. اواخر۹۵تصورم در مورد خودمون۵تا چی بود و چی شد! با خودم فکر می کردم از بین ما۵تا من اول از همه و خیلی زود میمیرم. بعدش۱و۲و۳و۴میان سر خاکم و بعد از مراسمم۱تنگ غروب پا میشن میرن. اولش در سکوت میرن۱جایی. مثلا۱آلاچیق و میشینن و کم کم حرف می زنن و همه چیز اون شب تا آخر شب و روزهای بعد عادی میشه. بعدش۲و۳با هم ازدواج می کنن. بعدش۱هم با۱کسی ازدواج می کنه. ۴هم که زندگیه خودش رو داشت و خونواده و روند عادیه زندگیش رو ادامه میده. بعدش سفر۹۶رو رفتم. چه شب عجیب غریبی بود شبی که آخرین پیام ها رو به۱می دادم تا گوشیم رو خاموش کنم و بذارمش داخل کمد و حرکت کنم طرف در. چیزی از تصوراتم بهش نگفتم. فقط گفتم میرم سفر و گوشی نمی برم. گوشیم رو گذاشتم خونه. فایده ای نداشت بردنش. چه حال عجیبی داشتم اون شب! رفتم!
من از سفر۹۶برگشتم. زمانی که اومدم، ۴دیگه نبود. رفته بود! بدون هیچ مقدمه ای، فقط رفت! دفعه آخر که دیدمش سلامت بود. زمانی که از سفر۹۶اومدم رفتم سر خاکش. هنوز از تصورش یکه می خورم انگار. روحش شاد. دلم تنگ شده واسش. آدم خوبی بود! آدم خیلی خوبی بود! روحش شاد!
بعدش گذشت. بعدش۲و۳عقد کردن. بعدش گذشت. بعدش۳بیمار شد. بعدش، … بعدش چی میشه؟ بعدش، … خدایا دکترهای تهران بگن بیاریدش ما جراحیش می کنیم نجاتش میدیم! خداجان۱کاری کن! خدایا تو رو خدا!
داخل تیمتاکم. رفتم داخل اتاق تک نفره تست صدا. فقط رفت و آمدها رو تماشا می کنم و درس می خونم و البته الان اینجا دارم چیز می نویسم و هی صورتم رو، …
در۳روزی که گذشت یکی از وحشتناک ترین امتحانات این۲-۳سال اخیرم رو پشت سر گذاشتم. روانم رو رسما به چالش کشیده بود. می دونی؟ گاهی بدجوری امکان و اختیار داری که کارهایی کنی که واقعا دلت می خواد و واقعا دلت می خواد و واقعا دلت می خواد و، … واقعا می دونی که اخلاق ردش می کنه و درست نیست. وحشتناک بود. شبیه بیابون زده ها تشنه انجامش بودم اون لحظه ها. چنان شدید که هر۲دقیقه۱بار مجبور می شدم بلند شم برم۱قدمی بزنم۱آبی بخورم و چندتا نفس عمیق بکشم تا از شدت اتش بی توصیف این خواهندگی سکته نکنم. هی یادم رفت اتش رو چه مدلی می نویسن. بیخیال ول کن حس گوگلی نیست. واسه مهار این خواهندگی تمام تمام تمام ذره های اراده رو مصرف می کردم و نمی شد. خدایا نمی شد! گاهی امکانش نیست. گاهی موقعیتش. گاهی توانش. و این هفته تمامش بود. همینجا بود. درست زیر دست هام. درست توی مشتم. از شدت فشار نفسم می گرفت و از کنار گیج گاه هام عرق می چکید. باورت نمیشه ولی واقعا آتیش می گرفتم زمانی که با خودم به اون شدت می جنگیدم. تمام اجزای روانم شبیه طبل ضربان داشتن و این لعنتی از سرم نمی رفت بیرون. که چه قدر طول کشید ولی فراموشم نشد. که بعد از اینهمه ماه اینهمه هفته اینهمه روز اینهمه شب چه الماس تیزی رسید دستم واسه بریدن. که چه قدر حالم جا میاد با زدن۱عربده از جنس خشم کهنه آزاد شده و رها کردن دستی که به ضرب تمام میاد پایین. که این جایزه تحمل هامه و حالا میشه که ازش حسابی بهره ببرم. که فقط لازم بود دستم رو بچرخونم و، … آخ که چه تلافی می شد تمام فشاری که عمدا کاملا عمدی و کاملا آگاهانه و کاملا به نیت اذیت کردنم از کثیف ترین راه ها وارد شده بود و، … آخ که چه دلم می خواست دستم بره بالا و چنان قوی بیاد پایین که، … می شد که بشه. به خدا می شد. چه عشقی می کردم اگر می زدم و، …
-هی! بعدش چی؟
دنبال جواب گشتم.
-بعدش، … بعدش من حالم حسابی جا میاد. بعدش سبک میشم. بعدش بی حساب میشم. بعدش، … بعدش، …
تردید کردم.
-واقعا؟ تمام این ها میشه؟ واقعا این میشه که پیروزی به حساب بیاد؟
گیج بودم. به خودم نگاه کردم. زخم ها هنوز بودن. زخم های عمدی. هنوز زمانی شبیه این لحظه که لازم می شد دستکاری بشن به شدت درد داشتن. هنوز اونقدر تازه می شدن که از دردشون به شدت هقهق بزنم و شبیه بارون ببارم. و من اون زمان نمی شد که تلافی کنم. و حالا،
-حالا امکانش هست. بدجوری هم هست. ولی بعدش، …
بلند شدم رفتم کنار پنجره. بسته بود. بازش نکردم. شب تماشام می کرد.
-بعدش التهاب ماجرا میره. بعدش حواسم جمع میشه. بعد از آخیش حالم جا اومد ها و نفس های سبک کشیدن ها به خودم میام. بعدش ماجرا رو از بیرون تماشا می کنم. بعدش می بینم که منبا۱شمشیر زهری که به امانت به دستم سپرده شده بود۱خلع سلاح بی اطلاع رو چنان از پشت سر زدم که تموم شد. واسه همیشه از دستش خلاص شدم ولی، … ولی، بعدش من چه جوری باید توی روی خودم سر بالا کنم؟ بعدش دیگه هرگز نمی تونم مدعی بشم که می تونم۱زمانی انسان باشم. بعدش دیگه هرگز از دست خودم خلاص نمیشم.
حرص داشتم. از جنس خشم. از جنس درد۱دسته زخم های کهنه لعنتی.
-ولی زمانی که من زخمی می شدم دقیقا برعکس بود. اون ضربه های کزایی از بالا می اومدن پایین و هیچ طوری متوقف نشدن!
سرم رو به سرمای پنجره تکیه دادم. پیشونیم از شدت حرارت تیر می کشید.
-و واقعا دستی که این مدل ضربه ها رو می زنه چه قدر ارزش داره؟ چه قدر باید بی ارزیم که همچین ضربه هایی بزنیم؟
چشم هام رو بستم. نبض گیجگاه هام اذیتم می کرد. یاد توصیه ای در سال ها پیش به خاطرم هجوم آورد. صدا اونقدر واضح بود که حس کردم میشه با چشم های بسته دستم رو دراز کنم و، … کاش می شد!
-گاهی واسه اینکه ضربه ای بزنی باید خم بشی. باید تا حد هدف سرت رو بیاری پایین. باید شونه هات رو خم کنی و گاهی روی خاک بخزی تا بتونی درست بزنی. پس هر زمان خواستی ضربه ای بزنی اول هدف رو بسنج. ببین زدن اون هدف چه قدر می ارزه. ارزشش رو داره به خاطرش خاکی بشی؟
زخم های کهنه تیر می کشیدن و، … نفس عمیقی که کشیدم انگار۶۰برابر شش هام اکسیژن کشید داخل.
-نه. نداره. حالا دیگه نداره. دلم نمی خواد به اندازه دستی که ضربه های عمدی کثیف می زنه فقط به جرم اینکه قربانی به مدارِ هوس های صاحبش نچرخیده خودم رو کثیف کنم.
آهسته سرم رو از پنجره که حالا دیگه سرد نبود جدا کردم. چشم هام رو مالیدم. دیر وقت شده بود. پنجره بسته رو آهسته باز کردم. نصفه شب با محبت بهم لبخند زد و از پنجره ریخت داخل. شونه هام سبک تر شده بودن.
-این تکلیف ناخوشآیند باید هرچه زودتر تموم بشه. هرچی بیشتر طول بکشه آزاردهنده تر میشه.
آهسته از پنجره باز دور شدم. رفتم سر انجام تکلیفم. انجامش دادم. خیلی خیلی سخت اما تموم شد. دیشب دفترش بسته شد و آخ خدایا بدجوری بدجوری سخت بود! جمع و جور کردنش دیگه کار من نبود. دیگه واسه مرورش نفس نداشتم. رها کردم تا۱نفر دیگه به جای من انجامش بده.
خوشحالم که تموم شده. و خوشحالم از بردی که کردم. من پیروز شدم. امتحانم بد نبود. من بدون زدن هیچ ضربه ای پیروز شدم. خیلی خوشحالم خیلی. خدایا ممنونم که هستی!
ساعت۸و۳۶دقیقه. برم سر درسم. خداجونم توی خونه هم مواردی از قبیل چیپس و پفک به وفور موجوده هم میوه جات و هم نون و باقیه موارد. پس واسه چی این میل به سفارش۱آشغال از موارد خطرناک و غیر بهداشتی بیرونی که هر روز و هر لحظه در موردش داره واسم هشدار میاد و اگر این هم نباشه کلا خوردنش اون هم در شب واسه من ابدا مثبت نیست دست بر نمی داره از سرم؟ ووویی خدایا این رو از کله من ببر بیرون لطفا! هی بیخیال دیرم شد! ساعت۸و۳۸دقیقه. من رفتم. هی راستی! تا حالا دقت کردی که زندگی خیلی خیلی خیلی قشنگه؟ به خدا نه بی دردم نه اهل شعار. هم درد دارم هم خستم. ولی زندگی رو با تمام گیرهای اذیت کنش دوست دارم. واقعا دوستش دارم. خدایا شکرت که من هنوز اجازه دارم زنده باشم و زندگی کنم! ساعت۸و۴۰دقیقه. به جان خودم دیگه واقعا رفتم. شبت مهتابی.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به کمی دیروز، کمی دیشب، کمی امشب.

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    شما حتماً با نتیجه خوبی کار رو تموم می کنید و زندگی هم با تمام پستی و بلندی هاش و با تمام بازی هایی که داره قشنگه.
    کاش حال سه خوب شده باشه الآن دیگه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. سعی می کنم به خودم و انتهای قصه خوشبین تر باشم ولی واقعیتش۱خورده زیادی در برابر دیواری که لحظه به لحظه داره نزدیک تر میشه ریز می بینم. زیادی بلنده. فقط خدا کمکم کنه! می کنه. خدا که منو ول نمی کنه. می دونم که رهام نمی کنه وسط زمین و آسمون. نه! نمی کنه!
      برای۳همچنان دارن تلاش می کنن. مهر باید بره تهران. جراحی. به شدت سنگینه عملش. خدایا توکل به خودت! سر صبحی من چه گیجه خوابم! واسه چی؟!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *