خواب و بیدار.

صبح1شنبه. عصر کلاس آیلتس. این فسقل باید باشه. درس7رو با حضرت کرزویل رو به راهش کردم و اگر بخوام بریلش کنم کلی باید بنویسم. به خدا دستم درد می کنه. البته این لحظه نمی کنه. چند ساعت بدون استفاده موندن موقتا آرومش کرده. کاش می شد همین طور آروم نگهش دارم! نمیشه و بیخیالش.
دیشب نیمه های کنفرانس اینترنت شوتم کرد از تیمتاک بیرون. بعدش باید بلند می شدم مدم رو خاموش و روشن می کردم. بلند نشدم. چنان وحشتناک خسته بودم که همونجا خوابم برد. خیالی هم نبود هرچی باید می شنیدم رو شنیده بودم. اصلیه رو اول اعلامش کردن و ایول! خلاصه باعث شدن دم ساعت10شبی1جیغی بکشم دیگه! ازدواج علی و مهتاب. ایول! هی علی نمی دونم کی این اطراف میایی ولی احتمال میدم که باز بیایی پس اینجا هم آتیشی به جفتتون تبریک میگم. ایشالا تمام لحظه های زندگیتون حس خوشبختی1قدم هم از دل هاتون دور نشه! آمین!
این هم از این2تا! خدایا خوشبختشون کن لطفا.
دیشب باز برای نمی دونم چندمین دفعه فهمیدم که هنوز دیروزها واسم عادی نشدن. هنوز تحمل ندارم به اون زخم های کهنه لعنتی دست بخوره و هنوز با باز کردن اون دفتر گرد و خاکیه نفرینی حالم چنان بد میشه که میرم از شدت هقهق خفه شم. خدایا خیال می کردم دیگه خیالم نیست. خوب نیست! خیالم نیست! الان این لحظه اصلا خیالم نیست! هی! پس اون اشک ها چی بودن دیشب؟ هم از درسم افتادم هم از اون چیز لعنتی که داشتم می نوشتم و باید تا فردا عصر کاملش کنم. خوب چه مرگم شده بود داشتم می نوشتمش دیگه! اه!
بسه دیگه. دیشب رفته و تموم شده. این کوفتی رو هم باید1طوریش کنم. شاید روز اینهمه بوق نباشم. به1001دلیل من دیگه نباید در هوای دیشب از درد دیروزها ببارم. یکی از این1001دلیل اینه که این وسط کسی شبیه خودم نیست. خوب اون ها عقل دارن من بوقم این از خریت خودمه تقصیر کسی نیست که! هی! دیشب تموم شد. بیخیال.
1کسی بیاد واسه خاطر خدا تیمتاک رو از روی این فسقل بپرونه. به خدا دیشب1کلمه درست درمون درس نخوندم. بعدش هم که اون مدلی شد و ای خدا! راست میگم این مدلی واقعا نمیشه.
الان دلم نمی خواد اون نوشته ناتموم دیشبی رو بازش کنم. سر صبحی اگر حالم اون مدلی بشه خیلی افتضاحه. هم صبحه و من کلی تکلیف واسه امروز دارم و هم مادرم هر لحظه ممکنه بیاد اینجا تا1چیزهایی رو بذاره و1چیزهایی رو برداره و بره و هم به خدا نفس ندارم دوباره شروع بشه دیشب واقعا حالم بد شد. بد نشد افتضاح شد. الان که بهش فکر می کنم می بینم به شدت واسه اون مدلی شدن خسته و بی نفسم. مدیر خدا بگم چیکارت کنه این بسته تیغ ها چیه می ذاری توی بغلم آخه! با مروت2دقیقه دیگه دیرتر متوقف می شدم دوباره باید می رفتم سر لیوان و، … خدایا! آخ خدایا اه!
مادرم امروز میره خونه خاله. اینجا نیست. واسه مادرم دلواپسم. اگر زمانی من این اطراف نباشم، … هی من اصرار ندارم نباشم بارها بهش گفتم باز هم میگم من شکر خدا جام بد نیست. چیزهایی که اتفاق میفتن، اگر بیفتن، اصرار خودشه. و این پرسش دست از سرم بر نمی داره این روزها. آیا واقعا قراره اتفاق بیفتن؟ هیچ نشونه ای واسش نیست که بگه قراره پیش بیاد ولی، … حس می کنم بعید نیست. خدایا! چی بگم؟ من دلواپسم واسه مادرم. من باید این اطراف باشم. خدایا توکل به خودت من دیگه نمی دونم هرچی خودت مصلحت می بینی. اه این فکرها چیه سر صبحی. هنوز کو تا اون زمان؟ من هنوز امتحان بزرگه با کلی مراحل پیش از پرشش رو در پیش دارم. وووییی سردم شد پتو پتو پتو پتو! خخخ به خدا سردم شد سردیه واقعی. ساعت از6گذشته. این زیر پتو خزیدن ها کمک نمی کنن. بلند شم برم سر تکلیف های امروزم. ولی خداییش سردمه اول1کوچولو زیر پتو بخزم دیگه! هی سلام! یاکریم ها اومدن! نمی دونم اون1دونه تکی اومده یا اون4تایی ها! حیوون ها هم اخلاق های متفاوت دارن. این چندتایی که اینجا روی بالکن فسقلی من میان1دونهشون شبیه خودم اخلاق نداره. جدا می پره و تا یکی از بقیه ها میاد نزدیکش باد می کنه و نوکش می زنه. اون ها هم دیگه نمیان طرفش. چندتایی با هم میان و میرن و این1دونه تنهاست. اوایل دلم واسش می سوخت و مونده بودم واسه چی این طفلک رو بین خودشون جا نمیدن. بعدا از توصیفات بیناها دستم اومد که باید دلم واسه اون بقیه ها بسوزه که این دیوونه روانشون رو صاف کرده و هنوز طلبکاره خخخ. همیشه سر دونه خوردن روی دیوار بالکن اون ها ازش کتک می خوردن. چند روز پیش من و مادرم نشسته بودیم به چایی خوردن و مادرم این ها رو واسم توضیح می داد. کفرم در اومد و گفتم هی این چندتا چه قدر خنگن! خوب نفله ها شما چندتایید این1دونه همگی با هم ازش نوک می خورید خوب شماها هم بزنید دیگه! دیروز سر چایی مادرم تماشاشون می کرد و واسم توضیح می داد که این دفعه این ها4تایی اینجا دارن دونه می خورن و اون1دونه جرأت نمی کنه بیاد پایین. یعنی اون روز حرف هام رو فهمیدن؟ مگه میشه؟ اون ها یاکریمن زبون ماها رو که، … نمی دونم واقعا نمی دونم می فهمن یا نه. کاش می شد من هم زبونشون رو می فهمیدم! گاهی دلم این رو می خواست.
هی بسه دیگه. ساعت6و12دقیقه صبح1شنبه. باید تکلیف های امروز رو کامل کنم. اون ریدینگه وووییی ریدینگ ریدینگ ریدینگ ریدینگ ریدییییییینگ ریدینگ من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «خواب و بیدار.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا. امیدوارم خوب باشی
    وای خدایا از این روزا درس کارای روستا و و و وو موندم این همه رو کجای دلم جا بدم که برای همه جا باشه.
    به دوستات تبریک میگم عروسیشون رو.
    وای از این پرنده های نفهم
    پریسا تو روستا یه درخت توت تو حیات داریم هنوزم دونه دونه توت روش پیدا میشه از ساعت پنج و شیش صبح تا این وقتها پرنده ها سر اون توت ها دعوا میکنن.
    باور کن پریسا یه سر و صدایه بیا و ببین.
    امیدوارم همیشه خوش باشی. درسته عین قبل آزاد نیستم هروقت خواستم بیام اینجا ولی هر لحظه بشه سری بهت میزنم و همیشه دلم میخواد وقتی میام شاد ببینمت

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. کار آخ آخ ابراهیم کار باورم نمیشه یعنی۱زمانی تمومی هم داره؟ گاهی حس می کنم تا آخر عمرم همین مدلیه. وووییی خدایا تموم بشه دیگه!
      اون فسقلی های جیک جیکو! حسابی دوستشون دارم. حتی دعوا کردنشون قشنگه. خخخ عزیزن خیلی زیاد.
      تو هر زمان که دلت خواست بیا و حتی اگر اینجا هم نباشی دشمن عزیزی هستی که داخل دعاهام اسمش همیشه هست. ممنونم از حضور عزیزت.
      دلت شاد!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    بعد از این همه مدت که از ورود تیمتاک به جمع نابینایان می گذره هنوز حتی حساب تیمتاکی هم ندارم چه برسه به این که بلد باشم ازش استفاده هم بکنم؛ حس می کنم نمی تونم دریچه ای به سوی آشنایی های جدید تر باز کنم و فعلاً با همون آشنا های قبلی باشم بهتره نمی دونم کلاً از تیمتاک خوشم نمیاد حس می کنم در مجموع هر قدر هم که خوب باشه باز نکات منفیش بیشتر هستند.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. اعتراف می کنم اگر حالاها بود من هم اونجا حساب نداشتم. دسته کم نه حالا. همه خوبن. بچه ها هر کدوم1عالمه مثبتن. فقط ایراد اینجاست که من, … میرم تیمتاک میگم می خندم گاهی کلا تیمتاک رو می ذارم روی سرم از بس شلوغ می کنم ولی واقعیتش2دستی اون حفاظ نازک اما حسابی سفت و سخت رو اطراف خودم سرپا نگهش داشتم و نگهش می دارم. ترجیح میدم تا همین اندازه باشه. اندازه1امکان اینترنتی واسه بیشتر خندیدن. فقط هم اینترنتی. نه نزدیک تر. نه بیشتر. نه دلی تر. نه بیرون از اینترنت. نه محبت های دلی. نه لحظه های دلی. نه قصه های دلی. نه ماجرا. نه داستان. نه خاطره. خدایا نه. خخخ من درست بشو نیستم. تیمتاک هم, … امکانیه واسه خودش حیفه ازش سر در نیارم خخخ. ولی من همچنان وان می خوام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *