سنگین، تلخ، تار، هوای عصر جمعه!

عصر جمعه. ازش زیاد گفتن همه و گفتم خودم. تیمتاک و موزیک و، … اینجا.
تمرین های درس اول کانون رو حل کردم تموم شد. بخش هایی از تکلیف های4شنبه رو هم نوشتم. امروز عجیب حس کردم به تمرین های کانون مسلط تر از ترم ها و دفعه های پیشم. کاش داخل اون یکی کلاس هم همین مدلی بودم! کاش زمان داشتم تا سر مهلت و یواش واسه خودم می رفتم تا بی استرس مسلط تر می شدم! خدایا این یکی از بزرگ ترین غفلت هایی بود که در گذشته داشتم و حالا داخل1بنبست نه چندان فرعی گیرم انداخته. لعنت آخه آخ خدا هر کسی ندونه تو که باید بدونی من نمی تونستم. نمی شد. آخه چه معامله ای باید می کردم؟ می دونم می دونم بابا می دونم این ها تمامش توجیهه باید می تونستم باید می کردم باید می شد باید باید باید باید باید خدایا باید می دونم می دونم همه رو می دونم بسه دیگه! بگم غلط کردم حل میشه؟ بگم؟ بنویسم؟ امضا کنم؟ واسه چی من این، … خدایا میشه1چیزی به این دل زبون نفهمم بگی این مدلی روانیم نکنه؟ آخه این چه مدل نکبتیه که بهم، … قربونت برم خداجان. قربون حکمتت برم خداجان. قربون مهربونیت برم خداجان. قربون صبرت خدا. خدا. ای خدا!
این روزها گاهی حس می کنم شدم1نفر دیگه. دلتنگی های1نفر دیگه دلم رو فشار میده. موزیک هایی که گوش میدم حرف دل1نفر دیگه هست. جنس دلتنگی هام از جنس درد های دل1نفر دیگه هست. خدایا یعنی هیچ مدلی نمیشه تخفیف بدی؟ می دونم عدالتت خط بر نمی داره. می دونم هر کسی باید حسابش رو بپردازه. ولی ببین گاهی1نفرهایی1جاهایی رو بد اشتباه میرن. گاهی تقصیر اون1نفرها نیست. گاهی کسی نیست راه درست رو نشونشون بده. نور نیست. راهنما نیست. نشونی نیست. درک نیست. آگاهی نیست. نمیشه گاهی تو مرحمت کنی کوتاه بیایی؟ نمیشه اون1نفرها کمتر جریمه بپردازن؟ من نمی دونم اندازه حسابشون چه قدره. ولی می دونم اندازه خداییه تو اندازه مهربونیه تو اندازه مروت تو چه قدره. خدایا خیلی پرداختن نمیشه باقیش رو تخفیف بدی؟ خدایا من ازم بر نمیاد ولی تو ازت برمیاد. نمیشه دیگه اون1نفرها بسشون باشه؟ از این تماشا متنفرم. نه میشه تماشای تاریکم رو ادامه بدم، نه میشه از این در بزنم بیرون و دیگه نخوام ببینم. خدایا! می دونی؟ اون1نفرها دارن اذیت میشن. نمیشه1مهلت دیگه بهشون بدی؟ نمیشه این دفعه خودت راهنماشون بشی؟ نمیشه کمک کنی؟ کاش ازم بر می اومد! برنیومد خودت که دیدی. مانع زیاده. خیلی زیاد. انجامش می دادم اگر، … خدایا کمک کن! به دل های تنگ و به قدم هایی که از سر ندونستن هاشون اشتباه رفتن کمک کن. بهشون مهلت جبران ها رو بده. خدایا گاهی اگر مهلت ها باشن خیلی چیزها عوض میشه. فقط1دفعه دیگه مهلته رو بده. می دونی؟ اون1نفرها خیلی فشار دیدن. خیلی خستن. خیلی زیاد. نمی دونم حقشون این فشارهای آخری هست یا نه. این رو تو می دونی. حساب رسی کار من نیست. ولی می دونم که شونه هاشون بدجوری خسته هست. خدایا ببین؟ منو ببین؟ امروز واسه خودم نق نمی زنم. خدایا ببین؟ عصر جمعه هست. خدایا پریسا رو ببین؟ باهات کار دارم. من نمی تونم خاکی هات رو چنان سفت تکون بدم که از این هوای تاریکشون بپرن. یعنی می دونی؟ خوب، … گاهی راه درست انگار بسته هست و خوب، … می دونی؟ من نمی خوام از امتحان رد بشم. من گرفتارم. گرفتار موانع تاریک. ولی تو دستت بالاست. تو خدایی. تو مانع نداری. تو سر تمام جاده ها رو بلدی. تو می تونی. میشه کمک کنی؟ میشه حلش کنی؟ خدایا! تقاضا می کنم. خدایا! تقاضا می کنم! خدایا! تقاضا می کنم! خدایا!
همین روزها3رو عمل می کنن. دیروز باید عمل می شد ولی حال فیزیکیش مساعد نیست و عمل رفت واسه1شنبه. نمی دونم1شنبه هم می تونن عملش کنن یا نه. عملش سنگینه. تازه این یکی از عمل هاشه. خدایا بهشون رحم کن. هم به۳و هم به2رحم کن. خدایا طوری نشه!
خدایا حساب رسی کار من نیست مخصوصا در مواردی که من هیچ کجای ماجرا نیستم و هیچ چی نمی دونم. ولی می دونی؟ گاهی بدون اینکه بخوام به شدت حرصی میشم. گاهی، … گاهی، … گاهی، … متنفر میشم. نباید بشم ولی میشم. هرچی میگم من آگاه نیستم و اصلا هیچ کجای قصه نیستم و اصولا حق هیچ مدل قضاوتی به خصوص قضاوت منفی ندارم ولی، … خدایا من که خدا نیستم. من1خاکی ناقابلم با1دل تاریک و1نگاه محدود که تحمل ندارم1نفرهایی که1گوشه دلم جاشون شده اینهمه شدید اذیت بشن. می دونم اشتباه هایی بوده. دقیقا نمی دونم چی ها بوده ولی به نظرم درصدش1خورده شاید بالا بوده. ولی خدایا تو ما رو دوست داری. همه ما رو دوست داری. من می دونم. اون1نفرها رو هم دوست داری. دارن اذیت میشن. دلم نمی خواد. گاهی با تمام تلاشی که می کنم، که آروم باشم، که منطقی باشم، که بی طرف باشم، که اصلا نباشم، از خاکی هات، از خاکی هایی که بدون اینکه بخوان و شاید اصلا بدون اینکه بدونن چه آتیشی رو شعله ور می کنن دستشون به ویران کردن ها بالا میره متنفر میشم. چند شب پیش1لحظه تمام وجودم شد نفرت. خیلی کوتاه بود. کمتر از1دقیقه. ولی تلخ بود. تاریک بود. سرد بود. از جنس خشم بود. سریع بهش مسلط شدم و سریع دفعش کردم. خدایا میشه ادامه این بدهی رو از اون1نفرهایی که دارن زیر فشار این حساب رسی پرس میشن نگیری؟ گاهی به تلافیه بسته بودن این بنبست که هیچ چیزش عملا به من مربوط نیست، با1مدل لجبازیه سرد و سمج می چسبم به دیوار و فقط نگاه می کنم. باشه های بی محتوا میگم و همونجا سرد و ساکت باقی می مونم. بلند نمیشم. دستم رو بالا نمی برم. گاهی چشم هام رو هم می بندم و حتی نگاه هم نمی کنم. با هوار زدن به جایی نرسیدم و گاهی بدجوری سکوت می کنم. توضیح هم نداره که بدم واسه کسی. فقط خودم می دونم دقیقا واسه چی این مدلی وحشی و نافرمان میشم. کسی خوابش رو هم نمی بینه که دقیقا داستان چیه. خدا کنه هیچ زمانی کسی خوابش رو نبینه! دلم نمی خواد. جواب تمام این بدرفتاری ها1اصلا به تو چه درست درمونه که اتفاقا بر حق هم هست ولی، … من درست بشو نیستم. ولی می دونی؟ ظاهرا به این سادگی نیست. خیال می کردم این مدلی سریع جواب میده ولی، … دفعه آخری1لحظه نفس هام برعکس رفتن. مثل فشنگ از جا پریدم و خخخ شبیه تیری که در رفته باشه پرواز کردم به هر کجا باید می بودم و نبودم. ولی این، … حس می کنم خشمم، خشمی که از درد خودم نیست گاهی آتیش اون لجبازی های آشنای گذشته پریسا رو از زیر خاکسترها می کشه بیرون و در مواقعی که باید سریع بجنبم عقب نگهم می داره. توضیح هم نمیشه بدمش. کارم مسخره هست ولی گاهی دست خودم نیست. خدایا خودت به خیر کن1دفعه دیگه شبیه دفعه آخری پرش لازم بشم سکته می زنم این واقعا فراتر از انتظارم بود و اوخ خدا ترجیح میدم دیگه پیش نیاد!
باید چندتا پرسش از ریدینگ طرح کنم و لغت ها رو بخونم و ریدینگ رو دوباره و دوباره بخونم و1نگاه فسقلی دیگه هم به گرامر بندازم و، … فردا احتمالا از من درس نپرسه ولی بد نیست آماده تر باشم. کاش درس2رو ازم بپرسه! قصه هست و بیخیال باید1خورده دیگه بخونم تا فردا رو به راه تر باشم.
امشب ساعت8باید تیمتاک باشم. سر درنیاوردم داستان چیه فقط اینکه باید باشم. خدایا یعنی سال آینده من، … بسه. دیگه بسه!
این روزها وسط درس هام1چیزهای متفرقه لعنتی رو می خونم که واقعا نباید بخونمشون. نمی دونم واسه چی دست برنمی دارم ازش. این خوندنه گاهی واقعا آزار میده و من واسه چی ادامه میدم؟ لعنت!
ساعت از7گذشت. بسه دیگه می خوام برم. نمی دونم بیشتر درس های فردا رو خوندم الان باید برم1خورده بیشتر بخونم و1خورده بی خودی بچرخم در این هوای سنگین و تلخ عصر جمعه تا سپری بشه و به شب برسه بلکه سبک تر بشه و بلکه سبک تر بشم. خدایا توکل به خودت!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «سنگین، تلخ، تار، هوای عصر جمعه!»

  1. مینا می‌گوید:

    جمعه برای من هم روز مزخرفی بود کاملا باورم شد که خدا لا اقل حالا قرار نیست کمکی بکنه. درد ها که به ذهنم هجوم میارن به شدت به خودم میگم مهم نیست اما خود خدا میدونه که گفتن همین مهم نیست چه دردی داره و این چه جور چیچز بی اهمیتیه که مدامباید به دلم یادآوریش کنم. فقط میگم خداروو شکر که خدا یکی از معجزه هاشو کنارم گذاشت و اون معجزه بهم قول داد تا آخر این ماجرا تا خر همه ماجرا ها کنارم باشه و همین که میدونم کسی کنارم هست و درد هامو میفهمه خودش یه دنیا ارزش داره. امروز صبح که شد با خودم گفتم خوبه خدارو شکر یه روز دیگه هم تموم شد و نمیدونم روزی میاد که با شاید بگم وای خدارو شکر یه صبح دیگه هم رسید و مژده این رسیدنو به همه گنجشک هایی که صبح ها اتاقم پر میشه از صداشون بدم. احتمالا امروز خبر این امید ته کشیدرو به افراد دیگه ای که لازمه بدونن هم بگم و بعد گوشیرو میذارم روی حالت هواپیما امروز و احتمالا چندین و چند روز دیگه حس جواب به هیچکسو ندارم. به درک که اونها کنجکاون و نگران. مهم اینه که زمانی که باید میبودن نبودن و حالا خیالم به هیچکدومشون، نگرانی ها دلسوزی ها و دیگه نمیدونم چی ها نیست.
    روزتون خوش

    • پریسا می‌گوید:

      پایانِ کما.
      ای کاش چیزی بلد بودم که گفتنش حسم رو واست ترجمه کنه! بلد نیستم. این رو دیروز سر کلاس خوندم. با گوشی. بعد از کلاس. نفهمیدم واسه چی حس کردم باید داده های گوشیم رو روشن کنم و پیام ها رو بگیرم. بعدش اومدم اینجا. بعدش کامنتت رو دیدم. بعدش همه رفته بودن و همونجا چند لحظه نشستم.
      از اونجا که زدم بیرون چشم هام رو پاک کرده بودم و سرم هم بالا بود فقط1چیزی از جنس اسفنج توی سینه بابا برفی داشت توی سینم می سوخت.
      متأسفم. عزیز! از ته دل. از ته ته دل!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    ای لعنت به هرچی عصر جمعه کزاییه. بجان خودم پریروز اطرافم پر از خنده و شلوغی هاش بود ولی این عصر مزخرف وسط این همه خنده و کار به دل همه فشار آورد تا یکی از همراهام گفت عصر جمعه رو دوست ندارم و با گفتن اون بقیه هم تایید کردن. کاش اینقده نچسپ نبود این عصر خدا
    خوشحالم که راحتتر تونستی تمرینا رو حل کنی. و مطمئنم باز هم روانتر میشی
    دلت آروم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم عزیز. نمی دونم این عصر جمعه چی داره که اینهمه نچسبه. این هم عصر خداست و نمی خوام در موردش بی انصافی کنم ولی گاهی واقعا اذیت می کنه.
      شکر خدا این ترم کانون رو خیلی آروم تر و مسلط تر از ترم های پیش شروع کردم و واسم عجیبه. استاد ترم پیشم واقعا آدم مثبتی بود ولی نفهمیدم و هنوز هم نمی فهمم بعد از3ترم که باهام بود واسه چی عاقبت نتونستم1جمله درست و بی لکنت سر کلاسش انگلیسی بگم. به خدا نمی دونم واسه چی. نه خشن بود نه بد اخم اتفاقا خیلی باهام راه می اومد. آدم خوبی بود. واقعا مثبت بود. سعی کردم ولی اصلا سر کلاس هاش نتونستم سر بالا کنم. اون بنده خدا هم استاد بود دیگه درسش رو می داد. به نظرم دیگه از دستم خلاص شد. امیدوارم دیگه زبان آموزی شبیه من زیر دستش نیاد!
      ابراهیم! این زمان از عمرم جز قوی شدن زبانم تقریبا چیزی از خدا واسه خودم نمی خوام. اگر بتونم بهش مسلط بشم نصف بیشتر گیرهام حل میشن و خیلی چیزها میشه که خدایا اگر بشه چه قدر سبک میشم!
      ممنونم ابراهیم از حضور و از تشویق کردن ها و نور و حرارت فرستادن هات. از خدا واست1تماشاچیه حاضر و مشوق از جنس خودت در میدان پیشرفتن هات می خوام.
      دلت شاد!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    بله گویا هیچ کس نمی تونه با دلتنگی های عصر جمعه کاری بکنه
    این روز هم حالا به خاطره ها پیوسته
    کاش عمل سه خوب پیش رفته باشه
    نمی دونم حکمت این بیماری های خطرناک و طولانی چیه.
    واقعاً هر کس که بیماری سختی در اطرافم گرفته آدم خوبی بوده نه این که بعد از بیمار شدنش بگم آدم خوبی بوده نه اون ها از اولی که من می شناختمشون آدم های خاص و خیلی خوبی بودند ولی این که چرا خیلی بیشتر از بد ها زجر می کشند رو هم نمی تونم بفهمم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. از دست این عصرهای اخموی جمعه! چی میشه گفت روزهای خدا هستن دیگه ولی کاش1خورده سبک تر می گذشتن! عمل3کمکی نکرد دوست من و حالا مهرماه1عمل به گفته دکترها به شدت سنگین در پیش داره. اتفاقا دیروز اومده بود و بچه ها زنگ زدن بهم که بیا امروز1ساعتی دور هم باشیم3می خواد بره واسه عمل. نرفتم. درس داشتم. واقعیتش رو بگم دل نداشتم ببینمش. می ترسم. دلواپسم. نتونستم برم ببینمش. خدایا کمک کن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *