۱کوچولو هیچ چی.

۵شنبه صبح. تمرین حل می کنم. باید بلند شم قهوه درست کنم و برگردم و تا سرد بشه۲تا تمرین دیگه حل کنم. رفتم تیمتاک واسه استراحت موزیک گوش کردم بهم نچسبید اومدم بیرون. مادرم رفت به ارتفاعات. به ترم۷و۸کلاس آیلتسم نمی تونم اعتماد کنم. ترم های پیش سر و بیخش مشخص بود. جونم بالا می اومد ولی تکلیفمون مشخص بود. این حالاییه بدجوری متفاوته. بدجوری بی در و پیکره و بدجوری، … نمی دونم چیچیه. امتحان میان ترم داره میاد و میگن امتحانش شبیه ترم های دیگه از این کتابه نیست. چیزیه شبیه آیلتس. خدایا یعنی کل اطلاعات لعنتی ای که در این ترم ها پشت سر گذاشتیم به اضافه نمی دونم چیچی ها و به اضافه تسلطی که من اصلا در خودم نمی بینم! من۲۸تیر چه مدلی این امتحان عجیب غریب رو باید بدم؟ تازه گیرهای جانبیه خودم هم هست. منشی و، … اه ولش کن دیگه!
دیشب خواب دیروزها رو می دیدم. نمی دونم دقیقا کجاهاش بود ولی خاطرم هست که به شدت هیجانزده بودیم همگی. دلواپسی و هیجان های پشت سر هم حاصل از امتحانات عملیه به هم چسبیده و بی توقف نفسگیر بودن و زمانی که بیدار شدم فقط نفس های عمیق می کشیدم. اون روزها بدجوری ملتهب و این روزهام بدجوری آرومن. از اون آروم هایی که آرامش نداره. همراهه با دلواپسی هایی که شبیه نیش مگس به روان سیخ می زنن. و واسه تخفیفش نمیشه بلند شی بری هیچ کاریش کنی. استرس ها و هیجان های اون زمان داغ بودن و آتیشی. چون موارد همه عملی بودن. گاهی بعد از اینکه۱مورد تموم می شد تازه حواسم جمع می شد که خدایا این چی بود پشت سر گذاشتیم و از شدت وحشت مورمورم می شد ولی خیلی مهلت نبود چون بعدی تقریبا بلافاصله می رسید و واااییی! ولی این، … این عوضی خوده نکبته. باید بشینی تماشا کنی و بنویسی و تماشا کنی و بخونی و تماشا کنی و تماشا کنی و، … بابا زمان به خاطر خدا نرو! نمی خوام حالا به آخر سال برسی! من نمی تونم این دلواپسیه عوضی رو واسه هیچ کسی توضیح بدم. یا میگن خوب ولش کن، یا میگن نترس بابا طوری نمیشه، یا میگن بابا بیخیال تو می تونی، یا از، … خدایا کمکم کن!
کتابخونه. برم؟ بیخیالش بشم؟ ساعت از۹گذشت. سکوت اینجا داره روانم رو می جوه. بلند شم قهوه رو درست کنم بچسبم به باقیه تمرین هام تا روانم کامل صاف نشده.
می دونی؟ باز هم دلم می خواد بگم. یعنی بنویسم. ولی ترجیح میدم حرفش رو نزنم. حرف چیزهایی که دلم می خواد اینجا یا۱جا می نوشتم. ولی واسه چی نمیگم؟ واسه اینکه هنوز امیدوارم که۱چیزهایی عوض بشه؟ یا واسه اینکه گفتنش واسم قطعیش می کنه و دلم نمی خواد؟ یا اینکه از خونده شدنش دلواپسم؟ شاید همش باشه. ولی به نظرم تمامش۱جورهایی دسته کم تا اطلاع ثانوی باطله. مگر اینکه اتفاق جدیدی بیفته و۱دفعه مسیر رو عوض کنه. چیزی شبیه۱معجزه. یا۱دستانداز که۱تکون شدید به مسافرهای این مرکب بده و خوابیده ها رو از جا بپرونه. وگرنه، … فقط تماشا کردم. نه البته فقط تماشا نکردم. حرف هم زدم. سکوت رو ترجیح میدم. پس نقطه.
اعصابم هنوز خوابن امروز انگار. واسه چی بیدار نمیشن؟ هرچی می کنم خوابن. نمی دونم حسش رو می دونی یا نه. اعصابت که بعد از بیدار شدنت خواب باشن۱مدل حس، حس، حس مسخره ایه. هی دیگه تحمل ندارم میرم۱غلطی کنم الان از اینی که هستم بیشتر خل میشم. تو هم نشین اینجا چرت و پرت بخون کار بهتر نداری؟ پاشو برو دیگه! ای بابا!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 پاسخ به ۱کوچولو هیچ چی.

  1. مینا می‌گوید:

    سلام به نظرم شما بیش از حد استرس دارین. و این استرسه که کارو براتون سخت تر میکنه.
    میدونم آروم بودن اینطور موقعها سخته اما توی آرامش و به دور از استرس بهتر میشه زندگیرو گذروند.
    یکی از معجزه های خیلی خوشگل خدا سه چهار روز پیش برام رسید. درسته که هنوزم هیچچیز کامل نیست اما اوضاع نسبت به قبل خیلی بهتره.
    اوضاع آرومی که آرامش نداره. چند وقته برای اوضاع خودم دنبال کلمه هستم و واقعا این به دلم خیلی نشست دقیقا اوضاع من همینطوریه که میگین. چه خوب شد که تعبیر مناسبشو پیدا کردم.
    استرس هاتونو درک می کنم. هیچ کس هم لا اقل من با این که راه سختیرو در پیش دارین مخالف نیست. اما به نظرم باید خیلی بیشتر خودتونو باور کنین. ماهایی که این بیرون وایستادیم و نگاهتون می کنیم میتونیم واضحتر حقیقتو ببینیم و حقیقت چیزی نیست جز توانایی بی حد و حصر شما برای پیروز شدن.
    روزتون حسابی خوش

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. موافقم بدون استرس نفس کشیدن راحت تره ولی رفع این کوفتی گاهی بدجوری سخته.
      میناجان فقط خوده خدا می دونه چه قدر خواهان معجزه ای هستم که فقط به نام خودت از آسمون نازل بشه! خیلی می خوامش مینا خیلی! امیدوارم برسه! به خوده خدا امیدوارم برسه!
      توانایی های من. می دونی؟ گیر اینجاست که شماها در شناخت توانایی های من۱کوچولو بیشتر از۱خورده اشتباه می کنید. من اونهمه توانا نیستم. من۱نفر معمولی هستم با محدودیت های بیشتر از۱نفر معمولی و دردسرهای مزخرفی که واسه حل کردنشون حسابی گیر می کنم. کاش نصف تصورت توان داشتم! خخخ وایی خدا چه مثبت می شد! بیخیال. چیزی که نیست نیست. مثل همیشه توکل به خودش.
      توکل به خودش! در همه چیز!
      دلت آرام.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا تو کی میترکی یه جهان بخندن آخه.؟؟؟؟؟؟
    نشستی حرف میزنی میگی چرا میخونید. عجب دیوونه ای هستیم بخدا. خدا شفا نده.
    پریسا ما این بیرون هستیم و تو وسط ماجرا هستی. جز اینکه برات دعا کنیم و بگیم تو از پسش بر میایی و روحیه دادن های دیگه کاری ازمون برنمیاد کاش برمیاومد
    دلت شاد

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. یعنی که چی؟ من حرف می زنم که بزنم تو واسه چی می خونی؟ من روانم مشنگ می زنه با خودم حرف می زنم تو می خونی که چی بشه؟ ای بابا!
      خودت بترکی۱جهان بخندن ولی نه نترک حیف میشه من دشمن عزیز نداشته باشم بهش بطری خالی پرت کنم.
      با دعات موافقم و کلا روحم ازش شاد شد. خدا شفا نده! ایول!
      دعاهای شماها پارتی های من پیش خداست ابراهیم. اگر به جایی برسم از اعتبار دعاهاییه که واسم میاد. از طرف مادرم. از طرف شماها. از طرف هر کسی که دلش از مال خودم پاک تره. ممنونم که هستید! از اینجا تا خدا به خاطر اون دعاها که گفتی ممنونم.
      دلت شاد!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    برام مهمون اومد و خوندن امروزم رو متوقف کرد
    ولی همچنان شک ندارم این آزمون بیست و هشت تیر رو هم به خوبی ازش رد شدید و الآن باید ترم نه رو شروع کرده باشید و این عالی تر از عالیه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. ترم هاش۸تاست و من الان ترم۸رو سپری می کنم. ولی این, … خدایا باید متن بخونم داستان بخونم باید بشنوم بخونم بفهمم هی اینترنت چندتا داستان بده بیاد!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *