نه چندان مختصر و مفید!

صبح3شنبه. خواب موندم. حالا باید پرواز کنم حسابی درس دارم. فردا ترم جدید کانون شروع میشه. خدا به خیر کنه این کتابه رو دیدم کلا اومده پدر منو دربیاره. کاش استاد استاد باشه! ضبط نمایشه رفت واسه جلسه سوم و انداختم به جیغ کشیدن. الان من چه غلطی کنم اون ساعت خودم رو چه مدلی برسونم آخه؟
پریروز حال روحیم به شدت بد بود. چندتا موقعیت حسابی مثبت و به شدت وسوسه انگیز1جا آوار شدن روی امسالم و به خاطر درسم لازم شد همه رو1جا رد کنم. چیزهایی که1عمر از زمانی که خاطرم هست دلم می خواستشون. اون ها اومدن و من زیر فشار ضرب اسلحه این وظیفه که روی شونه هام می برمش فقط گفتم نه. فقط گفتم نه. فقط گفتم نه!
شب که گذشت، صبح که رسید، حس کردم چنان کابل های روانم قطع شدن و چنان خودم بریدم که حتی حس و حال نفس کشیدن نداشتم. از این طرف این داستان های شیرینه دیر هنگام که به ناخواه ازشون کشیدم عقب، از اون طرف اخبار افتضاح موانع امتحانات آیلتس برای ما، از طرفی1سری گرفتاری های شخصی و فوق شخصی خودم، خدایا بنبست روحی اینه؟
بعد از ظهر مادرم رسید. گفت چه خبر؟ همه رو واسش گفتم. هیچ حسی توی صدام نبود. شبیه ماشین بی حس فقط گفتم. چون پرسیده بود چه خبر. از اردویی که آخر همین هفته هست و مقصد جاییه که1عالمه خاطره عالی ازش داشتم و چه قدر دلم می خواست می رفتم گرفته تا اون موقعیت های20که1عمر واسم آرزو بودن و می شد سکوی پرش به طرف1دسته از دوست داشتنی ترین رویاهای نوجوونیم می شدن. فقط گفتم و گفتم. تموم که شد، مادرم گفت دخترجان تو تا گرفتن مدرکت خیلی چیزها رو از دست میدی.
سرم رو گرفتم پاییین. توی دلم زمزمه شد:
-و اگر بدونی که چی ها رو از دست دادم! اگر بدونی!
بغض کردم. نه واسه خاطر موقعیت های20که از دست می دادم. نه واسه اردویی که نمی رفتم. نه واسه کلاس هایی که رها کردم. نه واسه خاطر دیپلم کلاس هنرم که در2قدمیش متوقف شدم و کشیدم عقب. نه واسه سفرهایی که نرفتم. دقیقا واسه هیچ کدومشون. فقط دلم به چنان شدتی گرفته بود که توصیف نداشت. دلم تنگ بود. تنگه چیزهایی که از دست رفتنشون غریبانه گذشت و حتی نمی شد وسط اخباری که مادرم می گرفت شبیه ماشین دربارهشون حرف بزنم و بگم که اون ها از دست رفتن و من فقط تماشا کردم. دلم بدجوری گرفته بود. اندازه تمام دلتنگی های جهان دلم گرفته بود اون لحظه ها. اشک از چشم هام نمی بارید. فقط دلم گرفته بود. خیلی زیاد. خیلی سنگین. دلم گرفته بود!
مادرم بعد از چند لحظه سکوت رو شکست. نمی دونم فهمید یا نه. فقط می دونم که چند لحظه سکوت کرد و بعدش شکستش. واسم گفت که رسیدن به این هدف چه قدر با ارزشه. واسم گفت که بعد خودم می فهمم. واسم گفت که هرچی از دست دادم رو می تونم با کیفیت بهتر دوباره به دست بیارم. لبخندم تلخ بود و به نظرم دیگه خیس.
-من همه چیز رو نمی تونم با کیفیت بهتر به دست بیارم. بعضی چیزها فقط1دونه هستن. از دست که رفتن دیگه رفتن. کاش می شد این رو واست بگم مادری! بلکه1جوابی هم واسه این داشتی که این آتیشم فروکش کنه.
این ها رو نگفتم. فقط سرم رو هرچی می شد پایین تر گرفتم بلکه دیده نشه و نشم. مادرم هنوز واسم حرف می زد.
-زمانی که شما2تا بچه بودید، مخصوصا بعد از تولد تو، زمانی که از شوک وضعیت تو کمی در اومدم، به خودم گفتم باید آینده شما2تا به خصوص آینده تو روشن باشه. من نمی تونم همیشه چشم هات باشم. باید در زندگی به جایی برسی که لازم نداشته باشی هیچ کسی روی دوش زندگیش ببردت. تو می بایست زندگی خودت رو داشتی. و1زندگی روشن و موفق. این رو به خودم گفتم و عزاداری واسه چشم هات رو گذاشتم کنار. بعد از اون، دیگه فقط1چیز رو می دیدم. هدفی که رو به روی نگاهم بود. خیلی دور. خیلی سخت. ولی هدف بود. فردای بچه هام واسم هدف شده بود و من شروع کردم. حالا که پشت سرم رو نگاه می کنم، می بینم خیلی چیزها رو از دست دادم. آرزوهای کوچیکی که نشد براوردهشون کنم. و همین طور خواسته های بزرگی که شدنی بود و ارزشش رو هم داشت که بهشون برسم. ولی من هدفی داشتم که از تمام این ها واسم بیشتر می ارزید. حالا از دست داده هام رو با چیزی که بهش رسیدم می ذارم توی ترازو و می بینم کفه رسیدنم از کفه باخته هام سنگین تره و پیش خودم احساس سربلندی می کنم. اون چیزهایی که من در راه رسیدن به هدفم از دست دادم رو اگر با هم1جا جمعشون کنی میشن1زندگی. میشن جوونی و عمر و زندگی1نفر آدم که دیگه تکرار نمیشه. تموم شده و رفته. ولی ارزشش رو داشت دخترجان. برادرت الان زندگی خودش رو داره و شکر خدا زندگی فردی و اجتماعیش بد نیست. تو هم همین طور. تو از هیچ نظری به هیچ کسی وابسته نیستی. حتی به برادرت و به من. چه ما اطرافت باشیم چه نباشیم تو می تونی زندگیت رو بچرخونی. خونت رو داری. شغلت رو. درآمدت رو و استقلال و توانایی هات رو. اگر بیشتر بهم گوش می کردی خیلی بیشتر از این ها هم داشتی. خوب گوش نکردی. عیبی نداره. حالا هم که گوش میدی خیلی دیر نیست. هنوز میشه که بالاتر بری. ولی اگر هم نرفتی، که میری، واسه زندگی کردنت درمونده دستگیری حتی خونواده نیستی. هم امکانش رو داری هم توانش رو. من از از دست دادن هام پشیمون نیستم دخترجان. چون حالا دارم نتیجهش رو می بینم. از من داشته باش. وقتی به نتیجه برسی تمام از دست دادن های امروزت در نظرت کوچیک میان.
مادرم گفت و گفت و گفت و من گوش می کردم. به جای تمام سال هایی که نشنیده بودمش گوش می کردم. فقط گوش می کردم و چه قدر چه قدر دلم گرفته بود.
-فقط اگر1سری هاش از دست نمی رفتن! فقط اگر1چیزهایی از دست نمی رفتن! آخ خدا اگر این از دست دادن ها استثنا داشت! دیگه هیچ موقعیت طلایی و هیچ اردویی و هیچ چیزی دلم نمی خواست. فقط اگر دلم اینهمه گرفته و اینهمه تنگ نبود!
با تمام این ها، آهسته و نامحسوس سبک تر می شدم. اما دلم چه قدر گرفته بود! چه قدر تنگ بود! خدایا گاهی چه طاوان های تلخی رو باید بپردازیم واسه اشتباه رفتن هامون! کاش می شد دسته کم در موردش حرف بزنم! آخ مادری کاش می شد وسط گفتنی ها بگم واست! کاش اینهمه ناگفتنی نبود!
این ها رو نگفتم. هیچ چی نگفتم. فقط گوش می کردم به مادرم که واسم حرف می زد و سرم همچنان پایین بود. گاهی به شدت احساس می کنم که مادرم خیلی خیلی بیشتر از چیزی که نشون میده درباره من می دونه. از خودم و از دیروزها و جزئیات ناگفته های دیروز و حتی امروزم. واااییی خدا نکنه امروزهام رو خخخ. بله دیروزها از دود و سیاهی پربارتر بودن ولی اون ها گذشتن و تموم شدن امروزها فعلا کثیفکاری چندانی نداره. خوب یعنی در مقایسه با گذشته ها نداره. ولی امروز مال حالاست و خخخ وایی خداجون!
الان2روزی از اون شب و صبحش و اون عصر و اون حال و هوای نابود گذشته. در مورد اون موقعیت های20که از دستم رفتن دارم یواش یواش با سرخوردگی هام کنار میام و می پذیرم که امسال تحقق هیچ رویایی واسه من شدنی نیست حتی اگر یقین داشته باشم که فقط همین1دفعه در تمام عمر شانس رسیدن به اون رویای خاص واسم پیش اومده. من وظیفه ای دارم که باید به انجام برسونمش. شاید بطلان این موقعیت های20و بطلان تعبیر1عمر رویا هم جزو طاوان هایی باشه که باید بپردازم. این2روز این مدلی بهش فکر نکرده بودم. من واسه چی باید اینهمه غافلگیر و سرخورده می شدم؟ من باید منتظر سنگین تر از این ها می بودم. عجیبه که یادم رفت! خوب اگر این مدلیه که کاریش نمیشه کرد. خدایا ببخش که یادم رفت! من همچنان هستم. بین این جریان شدید و خطرناک و وسط این راه و سر تعهدم. من هستم. تو فقط باهام باش. فقط خدای مهربونم باش. فقط همراهم باش. فقط کمکم کن. خدایا کمکم کن! موانع رو هرچی بهش نزدیک تر میشم بزرگیشون رو بیشتر می بینم. هیبتشون۲هفته شوکم کرده بود. خدایا اون ها واقعا بزرگن. ولی هیچ کدومشون به بزرگیه تو نیستن. تو از تمام موانع سر راه بزرگتری. دست های توانات رو از روی شونه هام بر ندار! کمکم کن از پسش بر بیام. خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن!
بدجوری دیر شده. جا موندم. روی فردا صبح واسه درس خوندن هام نمیشه حساب کنم. باید بجنبم. فردا2تا کلاس دارم. یکی صبح، یکی عصر. وایی تمرین نوشتن های کانون رو بگو. خخخ بیخیال فردا کلاس شروع میشه الان باید برم سر درس های فردا عصر که چیزی ازشون نخوندم. راستی! لغت های درس10رو دیشب نوشتم و شکر خدا تموم شد. کاش مهلت داشتم معنی ها و لغت های وورکبوک رو هم در می آوردم ولی بیخیال. تا همینجا هم خدایا شکرت که جنبیدم.
ساعت9و19دقیقه. من رفتم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «نه چندان مختصر و مفید!»

  1. مینا می‌گوید:

    مادر ها آدم های عجیبین
    من هیچوقت توی زندگیم سعی نکردم چیزیرو با مادرم به اشتراک بذارم چون تفکراتمون از زمین تا آسمون فرق داره.
    مادر من بی تجربستو از تجربه های زندگیش درس نگرفته بنا بر این همیشه فکر کردم که نیمتونه راهنمای خوبی بارم باشه. خیلی سعی می کنه باشه اما همیشه به این سعی کردن پوزخند میزدم.
    امروز احساس می کنم با تموم پس زدن های تلاش هاش توسط من و با تموم پنهان کاریهام و با تموم تلاش هاش برای دونستن بیشتر از زندگی من این تلاش ها خیلی قابل تقدیرن.
    کاش بشه یه روزی همین حرف هاروجلوشم بزنم. و بهش بگم که تلاشش برای حمایت از من چیزیه که هرگز فراموش شدنی نیست.

    • پریسا می‌گوید:

      مادرها موجودات با ارزشی هستن. هر کاری هم کنن و هرچی هم باشن باز ارزشمندن. خداهای خاکیه زمین که جاشون با هیچ چیز و هیچ چیزی عوض نمیشه. می تونن همه چیز باشن. پدر. برادر و خواهر. دوست. مادر. معلم. همراه. هم بازی. هم دل. ولی هیچ کسی و هی چیزی نمی تونه جاشون باشه. کاش ها رو ول کن. چیزهایی که اینجا گفتی رو هرچه سریع تر به خودش هم بگو. حتما بهش بگو.
      دلت آرام.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    همیشه به این معتقدم که درد های مشترک مشکلات مشترک میارن
    و چه شباهتی بین اکثر نابینا ها هست
    و باز هم چه شباهت بزرگی بین نابینا ها و مادر هاشون هست
    مادر من هم جوونیش رو برای رسیدن من و خواهرم که اون هم نابیناست گذاشت
    همیشه هم از این معامله راضیه و همه جا اظهار خوشبختی می کنه که خواهرم رفته سر کار و مستقل شده و به کسی وابسته نیست و من هم در شُرُفِ رسیدن به کار هستم
    بله موقعیت هایی هم هست که فقط یک بار در زندگی اتفاق می افتند و کاریش هم نمیشه کرد به قول حقوقی ها:
    مَن لَهُ الغُنم فَعَلَیهِ الغُرم
    یعنی هر کس غنیمتی به دست میاره در نتیجه باید غرامتی هم بپردازه
    این واقعیت زندگیه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. مادرها خداهای خاکیه زمینن. کفر اگر باشه گفتنش پس من کافرم. خدایا منو ببخش ولی مادرم رو می پرستم. گاهی با هم کنار نمیاییم. گاهی به شدت درمونده میشم. گاهی شبیه این روزها که زیر فشار این آزمایش آخری تقریبا چیزی ازم باقی نیست. ولی با تمام این ها مادرم مادرمه. مادرم رو می پرستمش. خدایا ببخش. منو ببخش! زندگی معامله گر عجیبیه. خیال می کنیم بی انصافه ولی واقعیت اینه که فقط زیاد دقیقه. اگر نجنبی ضرر می کنی و هیچ کاریش هم نمیشه کرد. دارم سعی می کنم بشه1کاریش کرد. نمی دونم چه قدر این سعی کردنم جواب میده. خدایا کمک کن جواب بده!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *