تقریبا همین طوری.

عصر2شنبه. مادرم سرگرم تلگرامه. خودم سرگرم درس. و البته1گشتی در اینجا. امشب ساعت8جلسه دوم ضبط نمایش. خدایا اگر8نرسم چی؟ بهشون گفتم ولی، …
لغت های درس10کتاب کانون رو پیدا می کنم. بدون معنی و فقط داخل کتاب اصلی نه کتاب تمرین. چه قدر هم که این ترم درس ها طولانی و پر از لغتن! خدا رو شکر اقدام کردم!
این اواخر، البته نه چندان اواخر، پیش از این شروع کرده بودم ولی هر دفعه ولش کردم و باز بعد از مدتی از اول شروع کردم، خلاصه. این اواخر بین درس هام در حال خوندن1چیزی هستم که، … اذیتم می کنه خوندنش. اما نمی دونم واسه چی باز می خونم. کاش دیگه نخونمش! اصلا یعنی چی مگه من درس ندارم واسه چی گیر دادم به این؟
دلم واسه1بنده خدایی این هفته حسابی تنگ شده. چند وقته مسافرته. خدا کنه سفرش امن و بی دردسر باشه و هرچه سریع تر تموم بشه! هم رو زیاد می دیدیم. پیش از سفرش. زمانی هم که برگرده باز هم رو می بینیم ولی، … مدت هاست فقط هم رو می بینیم. ما1زمانی خیلی رفیق بودیم. خیلی خیلی زیاد. اون بیشتر. من هم دوستش داشتم ولی اون بیشتر رفیق بود. زمانی که خیلی جوون تر و خیلی بی تجربه تر و خیلی گیج تر بودم مواظب بود. همراه بود. اگر ازش بر می اومد هواخواه بود و زمان هایی که لازم می شد تکیه گاه بود. زمان هایی که خسته می شدم. می ترسیدم. از روی سر به هوایی بلا سر خودم می آوردم. گیر می کردم. پریشون و دلواپس می شدم. همه این زمان ها دلداری هاش بودن. هواخواهی هاش بودن. حضورهاش و کمک هاش بودن. بعدش خیلی چیزها شد. بعدش گرد و خاک نشست. بعدش همه دوباره هم رو پیدا کردیم. همه اون هایی که مونده بودیم. ما باز هم رو دیدیم ولی دیگه اون مدلی رفیقانه دست به هم ندادیم. الان همه چیز خیلی مثبت تر شده و داره مثبت تر هم میشه ولی ما2تا، من و این بنده خدا فقط هم رو می بینیم. قهر نیستیم. خشم هم نداریم. اتفاقا گاهی پیش میاد که خیلی معمولی بگیم و بخندیم و حرف بزنیم. ولی، … اه بلد نیستم توضیح بدم بابا. خودت بچرخ اگر از این مدلی هاش اطرافت داری باقیش رو پیدا کن اگر هم پیدا نکردی بگرد پیدا کن. ای بابا!
خلاصه که در تمام قصه اون رفیق بزرگتره ی خوبی بود. گرد و خاک ها که نشست، خشم ها که خوابید، ضربان ها که آروم شد، ما باز با هم شدیم. ولی دیگه شبیه گذشته ها نشدیم. معمولی شدیم. بگو بخندی و عادی. بدون حرص. بدون کنایه. بدون اخم. اما نه شبیه گذشته ها. هیچ کدوم هم به چیزی که بودیم معترض نبودیم. با هم بد نبودیم. خوب هم چرا بودیم. ولی جنس این خوب بودنمون متفاوت شده بود. شبیه گذشته ها شبیه پیش از توفان نبود. همه چیز عادی بود. از اون عادی های بی روح و معمولی. کسی هم معترض نبود. نه من، نه اون، نه بقیه. جنگی نبود پس اعتراضی هم نبود. بعدش لازم شد اون بره سفر. خیلی زمانه که سفرش طول کشیده. ازش بی اطلاع نیستم. با بقیه تماس داره و اخبار سفرش بهم می رسه. من می پرسم و بقیه میگن و اگر هم من یادم بره بپرسم باز بقیه میگن چون همه باید بدونیم نه چون2تا رفیق می خوان به هم سلام برسونن. همه به هم میگیم چون همه باید بدونیم. خط موقتش رو ندارم. نگرفتم. البته تنها من نیستم خیلی هامون نداریم. لازم نیست آخه. فقط چندتامون دارن و واسه هممون کافیه. ولی اگر پیش از گرد و خاک بود من حتما یکی از اون هایی بودم که خط موقتش رو می گرفتم و الان یکی از اون چندتا می شدم. من نخواستم و اون ها هم ندادن. من نگفتم و اون ها هم نگفتن. ول کن این حرف ها رو. دلم واسش تنگ شد. کاش این سفر عوضیش تموم بشه برگرده. از انتهای قصه به این طرف زیاد هم رو دیدیم. ولی هیچ زمانی مهلت واسه من نشد که به خاطرم بیاد گذشته ها ما2تا چه مدلی بودیم. که چه قدر اون رفیق بزرگ تره ی خوبی بود. که چه قدر من بچه دردسر ساز و اذیت کنی بودم. بچه ناآرومی که رفیق بزرگ تره همیشه مواظب ناآرومی هاش می شد. هی! دلم تنگ شده. کاش برگرده وسط بقیه بلوله تا خاطرم از بودنش جمع باشه. همین دور و بر باشه بسه. شبیه باقیه روزهای بعد از قصه ببینمش که هست. دلم تنگ شده واسش. کاش برگرده!
این درس10هم که اه! این نویسنده های این کتاب ها خیلی چیزن. یعنی که چی همه ریدینگ هاش مقاله هست؟ داستان بذارید دیگه! یعنی10تا درس و10تا ریدینگ فقط1دونه داستان؟ آخه این درسته؟
کتاب های کانون درست پشت سر ما داره عوض میشه. یعنی اگر من وایستم این توفان تغییرات بهم می رسه. رودکی بریل کتاب های جدید کانون رو نداره. تصور کن این کلاس هم کتاب بی کتاب! خداجان وایی خداجان نیفتم این نرسه بهم!
اینجا بارون میاد. هوا سرده و آخ جون. شبیه مرز بین پاییز و زمستون های بچگی هامه. باد میزد و بوی بارون می آورد داخل خونه و من تند تند مشق می نوشتم و می مردم که زودتر تموم بشه تا برم بازی کنم. یادش به خیر!
دست راستم باز درد می کنه. دردش شدید نیست ولی اذیت کنه. از اون دردهای خفیف و آزاردهنده مزخرف. اذیتم می کنه. به نظرم باز باید مچبند فنردارم رو واسه شب تا صبح از داخل کشوی میز آرایش دربیارم. بد نمی شد اگر می شد چند روزی کامل بسته باشه و چیزی ننویسم! حتی تایپ با این فسقل هم امروز اذیتم می کنه. من نمی تونم به دستم مرخصی بدم کاش این درده متوقف بشه!
باید به چندتا سایت واسه منابع آموزشی سر بزنم. باید ایمیل ایرسافام رو مرتب کنم. باید مدرک های پزشکیم رو جمع و جور کنم. باید قوی تر درس بخونم. باید جواب این پیام تلگرامم رو بدم.
مادرم درگیر تلفن زدن ها و سفارش دادن ها و پرسیدن ها و جواب گرفتن ها و دیگه نمی دونم چیچی هاست. آخجون لواشک. من هم می خوام1کیلو واسم سفارش بده.
خدایا1کسی بیاد لغت های این درسه رو واسم دربیاره! اگر این نوشتن ها رو بیخیال بشم و سفت بچسبم به کار امشب تموم میشه. البته اگر.
مادرم صدام می زنه. چایی. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «تقریبا همین طوری.»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام منم امروز یه عالمه کار نکرده داشتم که قرار بود انجامشون بدم از جمله تکالیف کلاس نویسندگی ولی به جای انجامش رفتم گشتم دنبال یه راه حل. الان کل کارهای نکردم به جز یکیش مونده. ولی خب اصلا پشیمون نیستم. فردا هم روز خداست ولی در عوض امشب با آرامش بیشتری میخوابم.
    حس و حال اینطور رفاقت هارو درک میکنم. باید خیلی آروم بذارین بابا زمان کارشو بکنه و یواش یواش گرد و خاک رو از روی صداقت های قدیم پاک کنه.
    زبان منم داره بهتر میشه انگار. یادمه قبلنا که ریاضی کار میکردم بعد از یه مدت مغزم کاملا هنگ میکرد و حتی معنی یه سلام خشک و خالیرو هم نمیفهمیدم. جدی میگم به طرز عجیبی احساس پر بودن مغز می کردم. الان وقتای کلاس زبانم اینطوری میشم. شاید چون این روزا فکرم مشغوله و تا میام به موضوعات مورد نظر خودم فکر کنم استاد ازم سوال میکنه بنا بر این مجبورم فکرمو حوالی دو تا موضوع نگه دارم که باعث میشه موقع زبان سوتی های خنده داری بدم که یواشکی وسط کلاس صدارو قطع میکنم و یکی میزنم تو سر خودمو به خودم میخندم. چه قدر خوبه که ما آدما هنوز مهارت خوندن فکر همو نداریم. اگه داشتیم نمیدونم قیافم چطوری میشد وسط کلاس.
    ووی بارون خیلی دوست دارم. دلم تنگ شده براش. بارون که میاد انگار آرزو ها نزدیک تر میشن.
    و ساعت ۷.۵۸ من برم تمرین نمایشو نگاه کنم.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من هم از این مدل دوستا دارم دور و برم.
    کسانی که فقط با خبر بودن ازشون برام کافیه
    کسانی که زمانی اون قدر به اصطلاح جیک و پوکمون یکی بود که همه ما رو دو‌قلو می نامیدند ولی حالا فقط دیدن گهگاهی و باخبر بودن از حال هم برای هر دومون کافیه نمی دونم دقیقاً به قول شیرازی ها چِطُو شد که ایطُو شد ولی به هر صورت این اتفاق افتاده.
    مچ‌درد هم چیزیه که نمی تونم بگم از سردرد بد تره یا اون از مچ‌درد بد‌تره ولی هرچی که هست دوتاشون مزخرفند
    امیدوارم با دستانی قوی این راه رو ادامه بدین.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. گاهی اتفاق ها صمیمیت ها رو می بلعن انگار. قشنگ نیست ولی پیش میاد و کاریش هم, … نمی دونم شاید بشه کرد. و این راه رو من حتی شده بدون دست باید ادامه بدم خخخ. خدایا کمکم کن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *