من و خیلی چیزها.

صبح جمعه.
تا درس۵رو از لغت جدید پاک کردم. البته فقط درس بدون تمرین های کتاب تمرین. و باز هم البته بدون معنی. ترم جدید کانون۴شنبه شروع میشه. کاش تا اون زمان بشه لغت ها رو کامل کنم. واسه کتاب تمرین هم به نظرم داخل ترم بشه تحملش کرد. این پدرسوخته اجازه نمیده ترم های پیش آیلتس رو بخونم ولی… اه ولش کن دیگه! نمی خوام درس هام رو توضیح بدم الان.
دلم می خواد هیچ چی ننویسم و۱صفحه سفید منتشر کنم اینجا و فقط اینجا چرخ بزنم بی حرف. تکلیف کلاس تیمتاک۳شنبه شب رو ننوشتم. تمرکزش نیست زمانش نیست حسش نیست کلا هیچ چیزش نیست. این روزها کسی پیدا نمیشه از بغلدستم رد بشه و پرش به پرم بگیره و چیزیش نشه. به جهنم. دیشب به۱می گفتم حالم… گفت بگو چته و نگفتم. می دونی؟ دلم نمی خواد از این چیزها واسه کسی حرف بزنم. حتی واسه۱و واسه هیچ کسی. پیش از این هم دلم نمی خواست ولی خواه ناخواه حرف می زدم. یعنی ازم می کشید و خخخ. الان دیگه خیلی دلم نمی خواد. به۱نمیگم. به هیچ کسی نمیگم. دلم نمی خواد. چند شب پیش… چند شب پیش؟ چه شبی بود؟ چه فرقی می کنه! چند شب پیش۱کسی داخل تیمتاک می گفت من آماده ام به حرف هات گوش بدم تا جایی که تو بخوایی حرف بزنی. خندم گرفت. خیلی منفیه این خندیدنم ولی خندیدم. میکروفونم بسته بود و فقط می نوشتم ولی اگر باز هم بود باز می خندیدم. ممنونم از اون۱کسی ولی ایراد اینجاست که من نمی خوام حرف بزنم. روز پیشش هم به یکی از تیمتاکی ها صاف گفتم ببین من دلم نمی خواد شماها منو ببینید خودم هم دلم نمی خواد بیرون از اینترنت شماها رو ببینم. تقصیر من نبود این رو چندین دفعه با کلمات مهربون تری گفته بودم و باز می شنیدم که چه و چه. و اون روز ابدا حوصله پیدا کردن کلمات مهربون تر رو نداشتم. گفتم نمی خوام ببینمتون. اون بنده خدا گفت بهش بر نخورده ولی می دونی؟ زمانی که میگی بهت بر نخورده اتفاقا عمیقا بهت بر خورده. واقعا نمی خواستم بهش توهین کنم اون محبتش رو بهم می رسوند و من… دلم محبت نمی خواد. دلم محبت اینترنتی ها رو نمی خواد. دلم حرف زدن با۱دوست اینترنتی تیمتاکی که آماده هست تا جایی که من بخوام حرف بزنم به حرف هام گوش کنه رو نمی خواد. دلم گفتن ناگفتنی هام به۱رو نمی خواد. اه لعنت دلم این چیزها رو نمی خواد. پیام از کانال. بخونم الان میام.
خوندم. بزرگترین دشمن من چیه؟ به نظرم خریتم. تا اینجا. ولی عادل باشم. من در زمان خریت هام عشق و حال هم کم نداشتم. فقط الان لازم شد از مرز بین خریت و در بعضی ابعاد عاقلیت بپرم که مرزه پهن بود با کله افتادم توی جوب و الان تمام جونم درد می کنه. خدایا! اه خدایا!
این روزها دیگه داخل تیمتاک نمی خندم. شلوغ هم نمی کنم. گاهی میرم درس می خونم. هر روز دارم۱خورده از زمان درس خوندن داخل تیمتاکم کم می کنم. شبیه سیگاری هایی که۱نخ۱نخ میان پایین. اونجا هم که هستم یا میرم جاهایی که صداها بسته هست و نمیشه حرف زد شبیه موزیک و یا اگر شبیه دیشب بین بچه ها باشم سکوت می کنم و۱گوشه سرم به دفتر و کتاب هامه. بچه ها هم دیگه سر به سرم نمی ذارن. یکی از مثبت های این جماعت و همه جماعت ها اینه که ساده می پذیرن. اگر۱شلوغ دیوانه۱دفعه بزنه به سرش و بی صدا بشینه۱گوشه شاید اولش۲درصد عجیب به نظرشون بیاد ولی بعدش در کمتر از۵روز طرف رو همون مدلی که هست می بینن و بعدش هم اصلا نمی بینن و رد میشن و میرن به راه خودشون. زمانی که بینشون بی صدا تماشا می کنم خندیدن های جمعیشون رو دوست دارم. اما مدت زیادی نمی تونم بمونم. صداهای بلند و شلوغ طولانی اذیتم می کنن. خدایا شبیه این روزهام نمونم دلم واسه خندیدن تنگ شده. اه به جهنم.
دیروز دوباره به مرکز آموزش ایرسافام زنگ زدم. ترکیدم. گفتم داخل این مملکت به این گندگی۱نفر نیست بفهمه من چی میگم آخه واسه چی؟ از ادیت خط های لعنتیه جزوه های لعنتیم گرفته تا ثبت نام و امتحان و توضیح شرایط متفاوتم و همه چیز و همه چیز باید واسه من آزاردهنده باشه آخه واسه چی؟ بقیه بچه ها واسه۱شنبه گیرشون فقط انجام تکلیف هاست و فاصله انجامش هم فقط باز کردن لای کتابه و من باید۱شب و۱روز تموم بشینم روی ادیت خط های درهم و عاقبت هم موفق نباشم و زمانی که می شد صرف مطالعه لعنتیم بشه صرف هیچ چی شد و اعصابم رو هم نفله کرد و با تمام این ها من دارم می خونم و فقط می خوام۱کسی بهم بگه من با شرایط متفاوت لعنتیم این امتحان لعنتی رو چه مدلی باید بدم و کسی نمی فهمه آخه واسه چی؟ بنده خدا خانمه از پشت خط! چی می شد بهم بگه؟ آخرش گفت حق دارید اینجا در محیط های آموزشی معلولین واقعا اذیت میشن. خندیدم. بدجوری زهری بود این خندیدنم. گفتم بله و این فراتر از محیط های آموزشیه. خلاصه ایشون۱سری چیز بهم گفت که باید منتظر بشم توی هفته انجامش بدم. البته جز ایمیلی که باید بزنم و شرایطم رو بنویسم و تقاضاهام رو هم همین طور تا۳ماه دیگه جوابش بیاد و ببینم با کدوم یکی از تقاضاهام موافقت میشه که با شرایط فیکس بشم. آیا منشی بهم میدن؟ آیا اجازه میدن واسه بخش رایتینگ سیستمم رو ببرم و ازش استفاده کنم؟ آیا خط بریل برام موجوده؟ آیا با زمان مضاعف برای امتحانم موافقت می کنن؟ آیا من الان سرم رو به۱جایی بزنم؟ خدایا لعنت!
دیشب باز داشتم پشت خط۱نق می زدم که آخه من اون سال های لعنتی که جوون تر بودم داشتم چه اسمش رو نبری می خوردم که این مطالعه و اون امتحان کوفتی رو ندادم که حالا این مدلی درگیر نباشم؟ همین طوری می گفتم و می گفتم که۱گفت خر خدا می دونی اگر اون سال هایی که به قول خودت جوون تر بودی شروع می کردی چه دردسرهای وحشتناکی داشتی؟ می دونی اون زمان امکانات نبود؟ اینترنت نبود کامپیوتر به این سادگی در دسترس نبود لغتنامه ای در کار نبود نرم افزار تبدیل عکس به متنی نبود و تو باید۱کسی رو پیدا می کردی هر ترم جزوه هات رو واست روی نوارهای کاست با اون شرایط مسخره و صداهای اضافی ضبط کنه و زنگ بزنی به رودکی تا۱لغتنامه۴۷جلدی رو با کامیون بفرسته واست و برای هر لغت می بایست وسط۱دریا کتاب می گشتی و مثلا۱دفعه می فهمیدی که از بین این۴۷جلد کتاب۵صفحه از جلد۴۳افتاده و نیست. هیچ چی دیگه نیست که نیست و کلا۱اکیپ کامل باید ساپورتت می کردن تا این درسه رو بخونی و تمومش کنی یا اینکه۱هوش استثنایی لازم داشتی که همه چیز رو حفظ کنی و با تمام این ها اون سال هایی که تو واسشون نق می زنی اصلا آیلتسی وجود نداشت و و و و و و ………. وایی۱همین طور می گفت و من سرم گیج می رفت. اون می گفت و من گیج می خوردم. آخرش هوارم رفت هوا که هی۱بسه نگو روانم داره حال تهوع می گیره این فوق وحشتناکه دیگه نگوووووو. خخخ۱خندید و گفت خوب مثل اینکه تا حالا از این جنبه بهش فکر نکرده بودی. از حالا هر دفعه خواستی افسوس بخوری که چرا اون سال ها انجامش ندادی فقط همون۱کامیون کتاب رو یادت بیار و بیخیال شو. درسته که تو دیر شروع کردی و الان هم امکانات نیست ولی همه می دونیم که امکانات حالا از اون زمان خیلی خیلی بیشتره. من هنوز گیج بودم و۱هنوز می خندید انگار. من منگ بودم و اون گفت خوب مثل اینکه این۱افسوس رو از دوشت برداشتم. خدا رو شکر. به نظرم خندیدم انگار. ولی این افتضاحه. دیشب۱راست می گفت. من هوشم بدک نیست ولی نابغه نیستم. اون راه واقعا وحشتناک بود. حالا آسون تره. فقط ای کاش راهی بود که می شد زبانم قوی تر باشه تا این… به۱فقره کلاس خصوصی جهت تقویت چهارچوب لق زبان انگلیسیم نیازمندم. گندش بزنن به هر کسی میگم کجکی می فرستدم. اینجا به۱کسی گفتم واسم کلاس خصوصی بذار ارجاعم داد به۱جایی که زنگ زدم و دیدم۱آموزشگاه زبانه با۱دوره۳ماهه مکالمه و امتحانات شفاهی و۱سری فایل صوتی و۱جزوه پیدی اف و۱قبض۱میلیون و۱۰۰هزار تومنی که این آخریش رو مادرم میگه تو بخون من می پردازم ولی بعدش گفت نه ولش کن کلاس هات میشن۳تا این رو بعد از اینکه دوره۸ترمت تموم شد می تونی بری. خخخ ممنون! هی! لعنتی من کلاس خصوصی لازم دارم. دیروز گفتن احتمالا لازم باشه امتحان بزرگه رو تهران بدم. کاش می شد مادرم رضایت می داد اگر رفتنی شدم همراهم نمی اومد! می دونم رضایت نمیده. امتحانه رو منتظر نمیشه تنهایی برم تهران بدم برگردم. کاش می شد! این مدلی خاطرم جمع تره. مادرم رضایت نمیده و من هم خیال اذیت کردنش رو ندارم. اگر دلش می خواد بیاد بذار بیاد. کلا خیال بحث کردن با هیچ کسی رو ندارم. دیشب۱کسی۱چیزی رو ازم خواست که انجامش بدم. گفتم باشه. از این به بعد تا نمی دونم کی هر زمان این بنده خدا و همه بنده های خدا هرچی رو ازم بخوان که انجامش بدم فقط میگم باشه. باشه های ماستی خخخ. خوب نتونستم به خدا نشد ولی دیگه حس توضیح نیست. اصلا توضیح واسه چی زمانی که با۱فروند باشه داستان ختم میشه خخخ.
ضبط نمایش تیمتاک ناتموم موند. احتمالا۲شنبه باز باید جمع بشیم. روی حرفم موندم. گفتن زمان به خنده می گذره و نمی رسیم. گفتم من نمی خندم. جفنگ هم نمیگم که بقیه بخندن. شب۴شنبه جمع شدیم. من نخندیدم. جفنگ هم نگفتم که بقیه بخندن. بقیه اما حسابی زمان نفله کردن با خندیدن هاشون. هوم! به من چه! تقصیر من نبود! من زمان نفله نکردم. ایول خودم! کاش به جلسه سوم نیفته!
بیمار کمایی که اینجا ازش گفتم همچنان در کماست. آخرین اطلاعاتی که بهم رسید این بود که قرار بود۱کاربلد بره بالای سرش بلکه بشه… چی بشه؟ راستی قرار بود همین روزها باشه. نمی دونم چی شد. تا دیشب که چیزی عوض نشده بود یعنی طرف اقدام کرده؟ نکرده؟ من نمی دونم. فقط می دونم و مطمینم که این آخرین چیزیه که دلم می خواد در این جهان کاغذی ببینم و بدونم. آخرین پایان از آخرین ماجرا. بعدش نه غیب نمیشم. ولی عملا از قصه ها و ماجراهای کاغذی می کشم عقب. همین حالاش هم کشیدم عقب فقط هنوز اثبات نشده. میشه. اون ها ساده می پذیرن. به سکوتم و به نبودن هام و به نکردن هام و نپرسیدن هام و باشه های کاغذی گفتن هام عادت می کنن و عاقبت می پذیرن و میگن که این دیگه به درد نمی خوره. شاید خیلی چیزهای دیگه هم بگن. خوب طوری نیست بذار بگن. از این چیزها کم ندیدم. اگر۱دونه خاک عقل توی سرم باشه عبرت آخری رو هرگز فراموشم نمیشه. هنوز تصور تماشای چیزی که دیدم تلخه واسم. خاطره آخرین تماشا رو هرگز نتونستم فراموش کنم و به نظرم هرگز نباید هم فراموش کنم. این جماعت اینن. تفاوتی نمی کنه چه قدر بالا باشی و پرچمشون رو چه قدر و چه مدت بالا ببری. کافیه دستت و قدم هات به هر دلیل موجه یا غیر موجهی بلرزه. بلایی سرت میارن که دیگه هرگز نمی خوایی باشی. خوشبختانه من فقط تماشاگر بودم ولی خیلی تلخ بود این تماشا. از اون تلخ های عبرت آموز اگر اهل عبرت گرفتن باشم. هستم. دسته کم در این مورد هستم. پس شکلک لوله کردن و فوووووت به هوا.
اوه داره۱۰میشه! از کی نشستم اینجا به چرت نوشتن؟ قرار بود صفحه سفید منتشر کنم! هومممم. بله حتما. هی! قهوه. من قهوه می خوام. امروز نخوردم. برم۱قهوه و۱خورده موزیک و لغت های۱درس دیگه. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «من و خیلی چیزها.»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام این سه چهار روزه چه قدر تلخ می نویسین. منظورم نوشته هاتون نیست تلخی لحن خودتونه. کاش این سنگینی زودتر از شونه هاتون برداشته شه. این تلخ بودن خیلی یه طوریه. خوبه که اینجارو دارین که خودتونو حتی شده به اندازه یه سر سوزن خالی کنین.
    من مسافرتم الان دو سه روز حال و هوای منم بگی نگی اینطوریه. فقط نشستم توی اتاق پای لپتاپم رفتیم کنار دریا ولی من دیگه مثل همیشه نرفتم داخل آب فقط به صدای قشنگ دریا گوش کردم و تو دلم باهاش حرف زدم. همیشه عکس گرفتن با دریا رو دوست دارم ولی یه دونه عکسم نگرفتم.
    برگشتنمونم یه روز افتاد جلو انتظار داشتن ناراحت بشم. نشدم. وانمود کردم که کاش میشد بمونیم. ولی فقط به خاطر این وانمود کردم که می دونستم پیشنهادم قبول نمیشه. و تو دلم کلی واسه خودم بشکن زدم.
    وای منم تکلیف سه شنبرو انجام ندادم. توی این چند روز تا دلتون بخواد نوشتم. اما هیچکدومشون به موضوع خواسته شده ربطی نداشت. خخخ
    جالبه که من بر خلاف شما موقع سنگین شدن های این مدلی پرم به پر هیچکس نمیگیره. یه زمان هایی سه چهار سال پیش اینطوری بودم ولی می دیدم که جو به اندازه کافی تلخ و سنگین و غیر قابل تحمل بود، که به محض تلخی اضافه همه بار های اضافه سر من خالی میشد. بنا بر این فقط سکوت می کردم و حالا بر حسب عادت فقط اینطور موقع ها سکوتم عمیق تر میشه.
    درباره مثبت بودن پذیرش اون جمع و همه جمع ها موافقم هرچند بعضی وقت ها دوست دارم موافق نباشم.
    من این روز ها زیاد می خندم. ولی پشت همه خنده هام دلیل هست. من ولی دلم خنده های بی دلیل میخواد مثل قبل.
    وای یه زمانی به خودم میگفتم این پریسا چه قدر کلاس میره چه حوصله ای داره. ولی حالا خودم هفته ای ۵ تا کلاس میرم. ریپر، نویسندگی،آواز، زبان و مولاناخوانی. ۴ تاشونم تکلیف دارن. هر هفته دارم خودمو فحش میدم که دختر نونت نبود ابت نبود داشتی راحت کیفتو میکردیا. اینجاست که میگن کسی رو من نکن.
    باشه های ماستی خخخ. من از این باشه ها زیاد میگم. مخصوصا به مامانم. اوایل به شدت بهم گیر میداد و یادآوری می کرد که فلان کار رو گفتی انجامش میدی پس انجامش بده. جدیدا به شدت عاقل شده خخخ کاری رو که میگه انجامش بده و میگم باشه از روی باشه می فهمه قصد انجام دارم یا نه. و اگه نداشته باشم همون لحظه خودش انجامش میده.
    ولی درباره شما باشه های ماستی به همین سادگی نیستا! به جان خودم راست میگم. شکلک چشمک شیطنتآمیز
    به شدت دعا می کنم اون بیمار زودتر به زندگیش برگرده. پایان های این مدلی خیلی ……
    امیدوارم پست بعدیتون پر از اون شور و شوق کودکانه ای باشه که اکثر وقت ها توی پست هاتون هست. امسال بهارش که چندان بهاری نبود. امیدوارم تابستون کمک کنه که حال هممون بهتر بشه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. به نظرم الان دیگه از سفر برگشتی. امیدوارم سفر بعدیت واست شادتر از این باشه!
      تلخ. از تلخ گذشتم این روزها. خوده زهرم. حسش نیست حتی سعی کنم درست بشم. انگیزه رو به راه شدن نیست خخخ. راست میگم دلیلی واسش نمی بینم. همین مدلی هم داره پیش میره پس واسه چی عوضش کنم؟ منتظر میشم خودش عوض بشه یا نشه. نمی دونم.
      در مورد پذیرش اطرافم به شدت موافقم که همین مدلی بمونه. واقعا حوصله ندارم هر کسی رد میشه به حصارم ناخنک بزنه و بعدش حواسم جمع بشه که چه بد باهاش تا کردم و بخوام درستش کنم. بذار اوضاع امن باقی بمونه.
      من هم واسه برگشت اون بیمار به زندگی دعا می کنم. واقعا دعا می کنم. حتی1نقشه خطرناک هم واسه شوک دادن به این کمای لعنتی کشیده بودم که جرأت نکردم اجراش کنم. بدجوری ترسیدم. زیادی خطر داشت و من اینهمه شجاع نیستم و خخخ. توکل به خدا. هرچی بخواد همون میشه.
      باشه های ماستی هم اگر به کسی نگی فعلا که داره جواب میده. به شرط اینکه کسی بدذاتیش نگیره خرابکاری کنه. گذشته از شوخی این اوضاع مسخره ای که درست کردم واقعا عمدی نیست. یعنی این مدلی نیست که عمدا باشه های ماستی بگم تا خدای نکرده کسی اذیت بشه. فقط دیگه بحث نمی کنم. توضیح نمیدم. سعی نمی کنم به کسی تفهیم کنم که در چه وضع جفنگی گیر کردم. فایده نداره. زمان و توان تلف کردنه این توضیح دادن هام. پس فقط میگم باشه و خدایا متنفرم کاش تمرکزم برگرده واقعا دلم نمی خواد هر جایی از این باشه های عوضی تحویل بدم!
      امسال بهار، … نمی دونم مینا. کاش، … بیخیال.
      ایامت به کام.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا.
    با یک موافقم اون زمان درس های کزایی رو هم به زور میشد خوند چه برسه به همچین چیزی
    ای لعنت به درسهای دیروز امروز و فردا که هیچ جوره تمومی ندارن

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. ابراهیم پس درس گرفتن های ما کی تموم میشن؟ می ترسم اون جهان هم بگن تو دوره های درس گرفتنت در دنیای خاکی ناتموم مونده بیا برو درس بگیر. جدی گاهی حس می کنم هیچ وقت انتها نداره. کاش تموم بشه! کاش تموم بشه! خدایا۱کاری کن تموم بشه!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    راستش من هم هی تصمیم داشتم بگم که قبلاً نمی‌شد آیلتس بدیم و تنها چیزی که شما می تونید نسبت بهش حسرت بخورید خود زبان هست که می شد تقویتش کنید که اون رو هم اگر این حرفو قبول داشته باشید که زندگی هر چیزی رو در زمان خاص خودش سر راه ما قرار میده دیگه بهش فکر نمی کنید و با قدرت به راهتون ادامه میدین.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. به نظرم زندگی این1قلم ته سبدش جا مونده بود1خورده دیر سر راهم انداختش. آخه سر40سالگی من له شدم زیر این واژه ها و اون متن ها به جان خودم این ها رو باید زودتر یاد می گرفتم دیگه! وووییی خدایا1مخ درست درمون بده خداییش بده تو رو خدا بده ترکیدم بده بده لطفا بدهههههه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *