غیر مجاز!

بعد از ظهر3شنبه. لغت های کتاب ترم بعد کانون رو درس به درس استخراج می کنم. بدون معنی هاشون. تازه2تا درس شده. تمرین های فردا رو نوشتم واسه تحویل. باید خوندنی هام رو بخونم. امروز، … یعنی مال امروز نیست مال خیلی پیشه ولی امروز، … خدایا! گاهی واقعا فکرهای جفنگی می زنه به سرم که عملی کردنشون واقعا از هر طرف که تماشا می کنم منفیه ولی آخه این، … خدایا این چه سریه که بعضی از خاکی هات از لیست سهمیه های مدل به مدلی که به باقیه خاکی هات می رسه خط می خورن؟ من هم دلم1خورده از اون سهم ها می خواست. من هرگز حسود نبودم تو می دونی که نبودم. هرگز! هیچ زمانی دلم نخواسته بود و نمی خواد چون تقدیر فلان سهمیه رو به خودم نداد پس واسه چی به فلانی ها داد و کاش می شد من جای اون ها سهمیه می گرفتم. من هیچ زمانی به تلافیه ناکامی های خودم بدخواه کسی نبودم. واقعا نبودم. ولی دلم می خواست خودم هم اینهمه ناکام نبودم. دلم اینهمه باختن رو نمی خواست. من هم دلم برد می خواست. دلم سهمیه می خواست. تو مصلحت ندیدی و بهم ندادی. من تلاش کردم که خودم از عمو روزگار بگیرم. به خیال خودم گرفتم ولی سهمه بخش من نبود انگار. سنگ قبری شد روی شونه هام که اینهمه سال همه جای عمرم با خودم کشیدمش و عاقبت هم زیر فشارش ولو شدم زمین. خدایا! واسه تو سخت نبود. قربون حکمتت برم. من سهم دلم می خواست. به همه اضافه هم دادی. خوب کردی. دستت درد نکنه. ولی من هم این گوشه صف بودم. واسه چی بهم ندادی؟ واسه چی همون نصفه رو هم گرفتی ازم؟ دلت اومد؟ مهربونیت چه مدلی تاب آورد از تماشای حسرتم؟ حسرتی که کسی ندید. هیچ کسی جز تو ندید. تو دیدی. تو فهمیدی. تو تا قطره آخرش تماشا کردی. واسه چی اجازه دادی آخه؟ تو که خدایی زدی. از خاکی هات انتظاری میره مگه؟ شکرت خدا! زدی که زدی. دستت درد نکنه. حتما صلاح بوده بزنی. حکمتت رو شکر. ولی می دونی؟ بدجوری درد داشت. هنوز هم درد داره. جاش درد می کنه و به کی میشه بگم جز خودت؟ خاکی هات همه گرفتارن. کسی نه زمان داره نه حال و نفس که بشه بهش از این چیزها بگی. همه درگیر ضربه های خودشون و دردهای خودشونن. ولی من گفتنم میاد. من دردم میاد. از این درده آخ گفتنم میاد. خسته شدنم میاد. بریدنم میاد. من دردم میاد. هنوز دردم میاد خدایا! تو خدایی درد نداری. نمی دونی چه تلخه1کسی دردش بیاد و نشه که بگه. آخه تو که دردت نمیاد. من ولی دردم میاد. خدایا! می دونی؟ به کسی نگی! دارم اذیت میشم. گاهی تحملش سخت میشه. گاهی نمیشه تحملش کنم. بدجوری سخته. گاهی. فقط گاهی. جدا از اون گاهی ها بی سر و صدا اذیتم رو میشم و می خندم و1نق هم شاید بزنم شاید نزدم و رد میشم. ولی گاهی این گاهی ها بدجوری تلخن. دارم اذیت میشم. خدایا تو خدایی اذیت نمیشی و شاید ندونی چه مدلیه. اگر بدونی چه سخته! اگر بدونی چه تلخه! اگر بدونی چه تلخن لحظه هایی که حس می کنی دیواری که سرت رو به شونه هاش تکیه میدی چه سرده واسه باریدن هات. اگر بدونی! خدایا اگر بدونی چه بد سپری میشن لحظه هایی که حس می کنی داخل تمام جهان فقط خودتی و شب و سکوت و خودت و خودت و خودت! اگر بدونی چه تاریکه زمان هایی که نمی تونی واسه هیچ کسی توضیح بدی و بگی چه اذیتی داری میشی! اگر بدونی! تو همیشه خدایی. همیشه سفتی و همیشه قادری و همیشه توانا. تو هیچ زمانی دلت نمی گیره. هیچ زمانی خسته نمیشی. هیچ زمانی لازمت نمیشه واسه خاطر جمعیه اون هایی که درست یا نادرست دیوار می بیننت نقش دیوارهای قلعه سنگبارو رو بگیری. تو تجربهش نکردی. نمی دونی چه سخت می گذره زمانی که خودت به شدت دیوار لازم داری واسه خستگی در کردن هات و1دفعه ناغافل باید نقش دیوار رو بگیری واسه بقیه های شاید خسته تر و شاید کم تحمل تر از خودت! اگر بدونی چه زوری باید بزنی اون لحظه که بخندی! اگر بدونی چه توانی لازمه که اون لحظه دیوار باقی بمونی! اگر بدونی چه بد حسیه که بخوایی بیخیال دیوار موندن بشی و بیفتی و خلاص بشی از تمام این نقش ها ولی مهلت نباشه واست حتی واسه فرو ریختن و خلاص شدن! اگر بدونی!
به سرم زده باز. چیزی نیست. دلم، … به جهنم جنایته مگه؟ دلم تنگ شده. به جهنم هر کسی می خواد بخونه. مجرمم که باشم. هر کسی هر تعبیری دلش می خواد کنه. به جهنم. به جهنم! بله دلم تنگ شده. واسه چیزهایی که اشتباه بودن ولی بودن دلم تنگ شده. واسه زمان هایی که دلواپس چیزی نمی شدم دلم تنگ شده. واسه آرامشی که هرچند از نگاه عاقل ها واسه من مجاز نبود ولی بود و سر مهلت به دادم می رسید دلم تنگ شده. واسه شب های لعنتی ای که اینهمه سردم نمی شد دلم تنگ شده. می خوام بخشم بخش خودم اینجا باشه. بله اینجا درست همینجا کنار دستم. توی دستم. مال خودم. برای خوده خوده خوده لعنتیه لعنتیه خودم. شبیه گذشته های لعنتی. من دیوارم رو می خوام. واسه چی نخوام؟ من دلم تنگ شده و نمیشه بگم به کسی. واسه چی نمیشه؟ واسه چی نباید؟ به جهنم که اینجا رو حالا خیلی ها بلدن. به جهنم که می بینن. به جهنم که می خونن. که می فهمن. که نمی فهمن. به جهنم تعبیرها و تفسیرهای همه و همه و همه. به جهنم! من خسته ام اگر فهمیدی این رو هم بفهم. من دارم اذیت میشم این رو هم بفهم. من دلواپسم این رو هم بفهم. من سردمه. شبیه جوجه های لعنتیه خیس خورده سردمه این رو هم بفهم. من حرف دارم من معترضم من هنوز زنده ام این رو هم بفهم. هر کسی هستی هر کسی که واسه تفریح وسط این خطهای عوضی داری می چرخی تا زمانت باطل بشه در کنار تحلیل های حاصل از1000تا چیز لعنتی و تفسیرهای جفنگت این ها رو هم بفهم.
خدایا می بینی؟ خر شدم. بیا1زبونی یادم بده که خاکی هات بفهمن. می خوام حرف بزنم. نمی خوام درددل کنم. درددل کردن بخوره توی سرم. نمی خوام. می خوام داد بزنم. می خوام عربده بزنم. می خوام بیدار بشن بفهمن که من دیوار نیستم. من1نفر لعنتی هستم با2تا شونه که داره له میشه از بس بارش سنگینه و1دل لعنتی که خیلی خیلی بد گرفته. بد خورد و خاک شیر شده. بد تنگه. خیلی بد.
خدایا ببخش نمی تونم. بذار عربده هام رو بزنم اینجا. بذار داد بزنم اینجا. بعدش تعهد می کنم که بشم همون دیوار مزخرف بی صدا و هر زمان لازم بشه خندان لعنتی. این لحظه بذار سبک بشم. خیلی بد سنگینم خداجان. خیلی. کاش بیایی پایین از اون بالا! خدایا جمعه بود داخل تیمتاک گفتم دلم می خواد خدا بیاد بغلم کنه اون ها می خندیدن. اونجا دیگه نمیگم. اینجا ولی بذار بگم. هنوز می خوام بیایی بغلم کنی. خدایا می خوامت. می خوام بیایی پایین بشینی کنار دستم. می خوام بچسبم بهت. می خوام بیام توی بغلت. می خوام دست هات رو حلقه کنی دور شونه های داغونم. می خوام سرم رو بذارم روی شونه هات. چشم هام رو ببندم و تو باشی و باشی و باشی به جای تمام سهمی که دلم اونهمه می خواست بهم بدی و ندادی بهم. می خوام شونه هات دیوارم باشن. می خوام پلک های داغه تاریکم رو بذارم روی دست هات. می خوام چشم هام رو دلم رو از این آتیش تخفیف بدم با مهر دست هات. به جای سهمی که نصفه نیمه داشتم و گرفتی ازم. بیا پایین از اونجا! بیا روی این مبل کهنه داغون که شاهد همه چیزم شده بشین بغلدستم. بیا بغلم کن. بیا فقط بیا. چیزی نمیگم. نق نمی زنم حرف نمی زنم چیزی نمی خوام ازت اصلا صدام درنمیاد فقط بیا. فقط بیا بغلم کن. فقط بیا باش می خوام حس کنمت. خدایا یا تو بیا یا من دق می کنم. خدایا بیا بهم اطمینان بده می فهمیم یا من دق می کنم. خدایا یا تو باش یا من دق می کنم. خدایا دارم دق می کنم! خدایا دارم دق می کنم!
واسه چی این مدلی شدم؟ کاش این رو پاکش کنم نفرستمش اینجا! این اصلا چیزی نیست که دلم بخواد اینجا یا هیچ کجا باشه. دلم نمی خواد ولی این لحظه دلم هم نمی خواد پاکش کنم. نمی دونم چه بلایی سرش میارم. کاش اونقدر شعورم بیاد سر جاش که منتشرش نکنم! اگر هم نیومد که خوب نیومد دیگه! به جهنم! اینجا مال خودمه. تمدیدش می کنم واسه همین مسخره بازی هام. بذار اینجا بی شعورتر از جاهای دیگه باشم. چیزی که نمیشه.
بسه دیگه. باید برم درس بخونم. عادت مسخره ای پیدا کردم. میرم تیمتاک میشینم داخل یکی از اتاق هاش تنهایی و درس می خونم. باید ترکش کنم این عادت رو. بعدا ترکش می کنم. بذار امروز ترکش نکنم. شاید فردا. شاید دیرتر. بسه دیگه. مادرم الان اگر بیاد خیلی بد میشه. دلم نمی خواد این مدلی ببیندم. میرم قیافه نخراشیدم رو درست کنم بعدش هم بشینم سر درسم. این گفتن ها فایده ندارن. من باید درس بخونم. خدایا خودم رو بیخیال کمک کن این مدرکه رو با نمره بالا بگیرم. به خاطر مادرم. به خاطر دلش. امیدش. انتظارش. دعاهاش. خدایا! این رو بهش بده! ازت تقاضا می کنم. به عنوان1خاکی با1کارنامه حسابی سیاه و1دل حسابی گرفته. لطفا کمکم کن! این توان رو بهم بده که به جای تمام نبودن هام، نکردن هام، ندیدن هام، این رو واسش کنم! خدایا کمکم کن!
ساعت به سیستم این فسقل2و52دقیقه بعد از ظهر. دیگه نمی تونم بمونم. نمی خوام.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «غیر مجاز!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام نمیدونم باور می کنین یا نه اما واقعا از ته دل میفهممتون دقیقا نمیدونم توی گذشته چه چیزهایی بوده اما میزان دردتونو می فهمم. این نوع درد ها خیلی ویران گرن. میدونم این سالها بد جور اذیت شدین این یکی رو ازش مطمینم و فکر کنم درباره شما تنها چیزیه که به شدت از عمق وجودم می فهممش.
    درک می کنم که دوست ندارین فقط نقش یه دیوارو بازی کنین. اما شما چون خیلی درد کشیدین، با جنس درد آشنایین. بر خلاف من که از درد کشیدن آدما به شدت اذیت میشم ولی نمیتونم به کسایی که دوسشون دارم دلداری و انگیزه بدم توی اون لحظه شما خوب میتونین حرف های گرم و امیدبخش بزنین. شما شاید درکش نکنین اما عجیب کیف میده آدم یه همچین دیوار محکم و امید دهنده ای داشته باشه. درک می کنم این حق نیست که شما برای خیلیا دیوار باشین اما هیچکس نتونه بفهمدتون اونطوری که میخواین اونطوری که انتظار دارین. اما مطمینم این اطمینان رو از من یه جای قلبتون بذارین یه روزی تموم امید ها تموم دعا ها و تموم انرژی هایی که به بقیه دادین به بهترین و بیشترین وجه توی زندگی خودتون بر می گرده. خدا برای همیشه ساکت نمی شینه. براتون دعا می کنم اون معجزه به شدت غافلگیر کننده تر و زیباتر از چیزی باشه که خدا براتون تصمیم گرفته.
    امیدوارم به اندازه ای که روی زندگی بقیه تاثیر داشتین و حال افرادی مثل منو بهتر کردین خدا انقدر حال خوب توی زندگیتون بریزه که تموم چیزای آزار دهنده نمیشه بگم که حذف بشه چون خاطره ها نه حذف میشن نه فراموش اما این زخم بالاخره رو بگیره و فقط مثل طرحی از یک خواب توی ذهنتون باشه.
    فقط خواستم بگم که درکتون می کنم. خیلی خیلی عمیق درک می کنم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. بله موافقم داشتن این مدلی هاش خیلی مثبته. من درک می کنم. آخه نه خیلی پیش از این ها خودم یکی۲تایی داشتم. یادش به خیر!
      بله خدا ساکت نمیشینه. فقط خیلی صبوره. خیلی. نمی دونم پایان سکوتش به عمر من قد میده یا نه.
      چی بگم؟ درست میشه. درست میشم. درست… میشیم.
      دیگه واقعا نوشتنم نمیاد. کلمات خوابن. حس بیدار کردنشون نیست.
      ایامت به کام.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا.
    چقدر این نوشتت بغض داشت.
    پریسا دیگه خسته شدم از امتحان الاهی خسته شدم. دلم کمی آرامش میخواد بخدا زیاد نه فقط یه کوچولو.
    به هرکی میگم میگه ناشکری نکن از این بدترشم هست. واقعا از سیاهی مگه بالاتر هم داریم.
    چرا تا به چیزی دلبستم وابسته شدم فکر کردم مال منه از داشتنش شاد شدم یهو برگشتم دیدم نیست و …..
    خدایا حالا که امتحان میکنی صبر ایوب که نه یه کوچولو صبر بده تا تحمل امتحانی که حتی کتابی برای خوندنش نداریم برامون آسانتر بشه

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. به خدا می فهمم. باهات موافقم. با تمامش. مخصوصا اون دعای آخرش. صبر می خوام ابراهیم. خیلی می خوام خیلی!
      دلت آرام!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من هم این روز ها خسته ام و فکر کنم همه یه جورایی خسته باشیم.
    خسته ایم از نقش یک قهرمان رو بازی کردن
    خسته از نقش یک بمب انرژی دهنده
    خسته از نقش یک دیوار
    خسته از نقش یک کوه
    و خسته از این که حتی کسی مثل خودمون هم برای خودمون نیست که ما رو بفهمه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بچه که بودم دلم می خواست قهرمان باشم. به نظرم می رسید که اون ها یعنی قهرمان ها چه قدر خوشبختن! ولی حالا فقط دلم می خواد۱نفر معمولی باشم بین
      هزاران معمولیه خاکی که می چرخن و می لولن و چیزی از دنیای قهرمان های خسته و تنها بارشون نیست. چه قدر خستم خدایا! چه قدر خستم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *