توقفی کوتاه بین۲ایستگاه!

بعد از ظهر1شنبه.
کلاس4شنبه کنسل شده بود و امروز به جای اینکه جلسه سوم باشه دومیه. خدایا رفتیم واسه1تایم جبرانی در1عصر جمعه داغون تابستون. شکلک داغون.
درس امروز مال4شنبه بود و من چندان درش ناوارد نبودم و کلاس هم امروز ساعت5و45عصره و در نتیجه دیروز بعد از کتابخونه بچه ها گفتن و من هم بدم نمی اومد و خوب1خورده شیطون هم کمک کرد و1خورده بیرون و1خورده گردش و1خورده تفریح و… شکلک پشیمون ولی نه کاملا.
نتیجه اینکه الان سرم درد می کنه و هرچی می کنم این درده نمیره کلافه شدم ازش.
خوش گذشت. اگر تاریخ درست دستم باشه به نظرم بعد از حدود1سال رفتم تفریح. خوب رفت تا1سال دیگه. خدایا هنوز زندم میشه تا دیر نشده و این زنده بودنه خفه نشده نجاتش و نجاتم بدی؟ یعنی این روزها تموم هم میشن؟ خداجونم میشه کمک کنی مهارت ضعیف من و حرکت بابا زمان رو1خورده هل بدی سریع تر من به مهارت لازم و بابا زمان به وقت لازم برسیم و این امتحانه رو پشت سر بذارم و، … خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن!
حسش نیست از خطهای درهم جزوه ها بگم و از اینکه استرس حسابی روانم رو جوید و اینکه همچنان حل نشد و خدایا کاش چشم هام، … بیخیال. خدایا شکرت!
منتظرم تایم ثبت نام کانون باز بشه و باز نمیشه. اه یعنی که چی اون دفعه هم باز نمی شد تا رفتم کلاس و دقیقا همون روزی که من کلاس داشتم این باز شد تا برگردم همه تایم خوب ها پر شده بود و دیگه هیچ چی واسه من نمونده بود جز1دونه2شنبه بعد از ظهر و1ساعت8صبح5شنبه که حسابی مایه انبساط خاطر جیگیلک شد و حال خودم رو حسابی گرفت. الان هم حتما اون مدلی میشه دیگه! ای بابا یعنی چی آخه؟ این هم شد کار؟
تکلیف کلاس نویسندگی3شنبه شب هنوز به شدت دستکاری می خواد. خدایا1دری نشونم بده از هرچی کلاسه در برم و فقط بخوابم. آخ چه بهشتی میشه من بدون استرس هیچ درسی و هیچ کلاسی و هیچ چیزی بتونم فقط بخوابم. اونقدر بخوابم که نمی دونم چی.
آخ سرم! قرص هم قرص های قدیم. کدئین های الان انگار گچ هستن. هی حسش نیست برم املای کدئین رو مطمئن بشم. غلطه که غلط باشه اینجا که کلاس آموزش املا نیست کسی ببینه اشتباه بشه. اصلا بذار همین مدلی باشه. شکلک اخم. عجب گیری کردم ها!
ساعت داره2میشه. هنوز تا زمان کلاسم زمان هست. تعطیلیه بین2تا جلسه عصبیم کرده. من بیکار ننشستم ولی بدون تکلیف بودن به مدت طولانی در کلاس هایی که هنوز تا پایانشون راه زیاده1جورهایی کلافم کرد. انگار انتظار دارم سنگینی هاش زودتر بیاد و زودتر هم بره. انگار اینکه واسه کلاس تکلیف در کار نباشه و بتونم زمان اضافی و مطالعه خارج از کلاس داشته باشم در زمانی که کمتر از1سال واسه قوی شدن و امتحان دادن مهلت دارم غیر عادی و استرسزاست. واسه من فعلا همه چیز استرسزاست. اگر تکلیف بده استرس دارم اگر نده استرس دارم. اگر بپرسه یا نپرسه من استرس دارم. اگر بگه مطالعه آزاد کنیم استرس دارم اگر هم منبع بده بگه تا فلان زمان فلان مطلب رو از داخلش می خواد باز من استرس دارم. خدایا واسه چی اسمم رو داخل کلاس خصوصی هاش ننوشت من واقعا لازمه قوی تر بشم این، … خدایا من استرس دارم. شدید هم هست. خدایا کمکم کن!
در مورد محتوای خواب پست قبلیم به1کسی گفتم. البته به جز اونی که با زنگ نیمه شبانه از خواب پروندمش. آخ آخ باز یادم افتاد. عجب کار زشتی کردم! خیلی بد شد! به خدا دست خودم نبود واقعا نمی فهمیدم چه غلطی می کنم از بس ترسیده بودم اختیار همه چیزم در رفته بود از دستم و، … به طرف بدجوری معذرت بدهکارم. خاطرم باشه امشب بهش زنگ بزنم. اگر روم بشه.
خلاصه داستان رو البته بدون جزئیاتش، فقط تا حدی که اون عامل چی بوده و توی کابوس با چی رو به رو شده بودم واسه1کسی گفتم. یعنی نوشتم. چون نوشتاری بود حال و هوای طرف رو نفهمیدم ولی بعدش به نظرم خندیده بود و هنوز1زمان هایی کاملا غافلگیرانه ماجرا رو یادم میاره و می خنده و جیغ منو درمیاره و باز می خنده. تا اذیتش می کنم فورا میگه فلان عامل. من جیغ می کشم و میرم سر شلوغ کردن های معترض و دیگه یادم میره سر چیچی داشتم نق می زدم و خلاصه ماجرا1جورهایی به نفع طرف منتفی میشه و بعدا که دوباره یادم میاد جا و زمان اعتراض نیست و من کلی کفرم درمیاد و میگم باش تا تلافی کنم ولی هر دفعه همین مدلی میشه و تا میام سر1چیزی معترض بشم از اون طرف1یادداشت کوتاه واسم میاد و این داستان تکرار میشه. هی طرف آخه من بهت چی بگم که اینهمه، … خدایا تحملم رو ببر بالا!
این چه اوضاعیه دیشب خواب می دیدم امروز شده رفتم سر کلاس از همه درس می پرسه به من که می رسه هیچ چی بلد نیستم. اصلا خوشم نیومد. هی بسه دیگه از تصورش حالم میره روی درجه تهوع من واسه چی این مدلی شدم؟ چندتا لغته دیگه ای بابا! ولی جدی تصور کنم سال دیگه این زمان شده و من امتحانه رو دادم و تعطیلات تابستونیه و واااااییییی خدا چه عشقیییییی!
ولی جدی، من سال دیگه این زمان کجام؟ در چه حالم؟ کاش می شد1کوچولو بدونم. فقط1کوچولو. هم دلم می خواد بدونم هم ازش می ترسم. واقعا اگر می شد آدم ها1سال بعدشون رو بدونن، … حالا که فکرش رو می کنم می بینم بد می شد. خیلی بد. تصور کن کسی که پارسال امسالش رو می دید و می فهمید مثلا امسال تابستون فلان عزیزش که پارسال این زمان زنده و سرحال کنارش زندگی می کرده دیگه نیست. مثلا این آشنای ما که پسر رشیدش رو همین امسال داد به خاک! بمیرم واسه دل پدر و مادرش! خدایا من این جوون رو ندیده بودم ولی دلم آتیش گرفت. این خدا بیامرز پارسال زنده بود. چیزیش هم نبود. داشت زندگی می کرد. و امسال زیر خاکه. تصور کن پدرش، مادرش، همسرش، می دیدن که این امسال دیگه بینشون نیست. نمی دونم شاید پیگیر می شدن بلکه این مرض نهفته زودتر کشف و درمون می شد و الان، … خدایا نمی دونم. فقط می دونم اگر اتفاقی مقدر باشه که پیش بیاد پیش میاد. و می دونم که همه ما باید1زمانی بریم. زمانش که برسه هیچ قدرتی نمی تونه نجاتمون بده. جز همون دستی که حکم به رفتنمون داده. اگر می شد آینده رو دید، به نظرم زندگی برخلاف تصور ما از زهر تلختر بود. خوبه که نمی بینیم. نمی دونیم. ولی میگم کاش می شد من فقط وضعیت درس و زبانم رو می دیدم. شبیه سوراخ چشمی روی1دریچه که میشه از داخلش رو به روی سوراخ رو دید. کاش می شد! البته صادقانه بگم، من هیچ تضمینی نمیدم که سرم رو1وری نکنم واسه دیدن ناحیه وسیع تری از اطراف سوراخ. خخخ آدم باید تا می تونه صادق باشه. خوب چیکار کنم راست گفتم دلم می خواد بدونم آخه. خدایا از غیب و از فردا تنها تویی که آگاهی. به من کمک کن که بتونم هرچه زودتر بار این وظیفه و بار این استرس های خوردکننده رو از روی شونه هام به سلامت بردارم و با پایانی خوش بذارمشون روی زمین مقصد! پروردگارا می دونم که هرچی تو بخوایی میشه. و می دونم که تو واسه بنده هات بد نمی خوایی. من گاهی ناآگاهم. راه درست رو نشونم بده. کمکم کن که هرگز از جاده درست و از جاده حکم و مهر تو خارج نشم. خدایا رهام نکن. من همچنان می ترسم. دست هات رو از شونه هام بر ندار. همچنان خدای مهربونم باش!
ساعت2و20دقیقه. بد نیست به جای این نوشتن ها برم درس ها و لغت های ترم های پیش رو بخونم. ولی، … بد نیست بلند شم سماور رو تنظیم کنم واسه چایی سبز و1خورده شیطنت واسه قبل از کلاس و، … پروردگارم کمکم کن!
من رفتم. ایامت به کام.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «توقفی کوتاه بین۲ایستگاه!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام با این دونستنه به شدت موافقم لا اقل در حد یه سال اگه آدم میدونست خیلی چیزا میشد که عوض بشه و میشد آدم خیلی مراقب تر باشه توی زندگیش حتی اگه خبر بدی باشه باز به نظرم بهتر از بی خبریه. چند وقت پیش سر یه کلاسی بودم معلمم داشت با یه نفر صحبت میکرد درباره پاسپورت و مراحلش و به شدت اصرار داشت که نمیتونه الان صحبت کنه چون ترجیح میده جلوی همسرش نباشه و من به شدت حرص میخوردم که چرا همسرشو در مراحل کاراش نمیذاره با یکی از دوستام که حرف میزدم میگفت اتفاقا من اگه جای همسر فلانی بودم ترجیح میدادم که ندونم چون دونستن نگرانی میاره. نمیدونم واقعا من عجیبم یا بقیه. خخخ ولی به شدت مایلم در جزییات همه چیز شریک باشم و بدونم همه چیزو.
    وای دعاهاتونو که خوندم نا خودآگاه خندم گرفت. به نظرم این مدت من انقدر دعا کردم به اعما و اقسام گوناگون که خدا از هر چی خواستنه بدش میاد. یعنی من اگه این مدت برای پول این همه دعا می کردم الان بیلگیتزو گذاشته بودم تو جیبم.
    امروز حسابی حالم گرفتست من یه پوشه گنده داشتم که داخلش شعرهامو میذاشتم از سال ۸۴ توی شعر داشتم یعنی از ده سالگی و حالا اون پوشه گم شده. شعرهای آدم مثل بچه هاش میمونن. کاش پیداش کنم وگرنه احتمالا رنجش تا ابد برام میمونه نزدیک سیصد تایی شعر بود توش.
    خلاصه که بهترین هارو براتون میخوام

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. اول از آخرش. امیدوارم پوشه گم شده رو پیدا کرده باشی! موافقم اگر پیدا نشه جای خالیش حسابی اذیت می کنه. بهتر بگرد. مگه میشه پوشه گم بشه؟ حتما پیدا میشه.
      من همچنان دعا می کنم مینا. شاید برآورده نشه ولی یقین دارم خدایی هست که بشنوه. شاید حکمتش نباشه یا شاید به مجازات کج رفتن های خودم دعاهام به جایی نرسه ولی یقین دارم شنیده میشن. تمامشون. از اون یواشکی هاش تا آشکارهاش. از اون کوچیک هاش تا بزرگ هاش. حتی از اون غیر مجازهاش تا معقول هاش. خدایی هست که همه رو می شنوه. من همچنان دعا می کنم. باز هم و باز هم دعا می کنم. به پشتیبانیه مهر پروردگاری که می دونه و می شنوه. به پشتیبانیه لطف کسی که جایی از زندگیم تقدیرش رو تغییر داد که اگر خودم نمی دیدم و کسی واسم می گفت باور نمی کردم. پس خودم هم واسه کسی نمیگم و فقط دعا می کنم. با یقین دعا می کنم. مداوم دعا می کنم. از ته دل دعا می کنم.
      اگر فرداها رو می دیدیم1چیزهایی شاید بهتر می شد. شاید. نمی دونم یعنی واقعا می شد؟ مثلا من1مدت طولانی فلان راه اشتباهی رو می رفتم. یعنی اگر واقعا می دونستم به کجا می رسه متوقف می شدم؟ مینا! می دونی چیه؟ در مورد من1خورده این ایراد داره. من1جاهایی رو اشتباه رفتم که حالا هم اگر برگردم عقب باز اشتباه میرم. چیزهایی که دیدم، تجربه هایی که گرفتم، حتی لحظه های قشنگی که داشتم، حس می کنم حیفه توی کارنامه دیروزهام نباشن. اگر نبودن، اگر من مثبت می رفتم، الان جام شاید اینجا نبود ولی، … خخخ اون زمان زندگیم زیادی سفید می شد و من قاطیه اون آدم عاقل هایی بودم که با عرض معذرت هیچ از هیچ چیشون خوشم نمیاد. من هنوز عاقل نشدم مینا. و خدایا منو ببخش که باز هم در کنار درست رفتن هام دیوونگی هام رو ترک نکردم و نمی کنم و بسه دیگه الان هرچی نباید رو اینجا میگم خخخ.
      همیشه شاد باشی!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا آخ اگه بدونی چقدر خوشحال شدم اسمم تو پذیرفته شده های کلاس نویسندگی نبود براستی الآن تو این وضعیت اگه اونجا هم پذیرفته میشدم خودمو فوحش بارون میکردم
    بیخیال طرف بخنده تو هم جیق بزن
    بنظرم خداوند مهربون تورو برای حرص خوردن و شادی دل بنده هاش آفریده خخخخخخ
    با استادت به کجا رسیدی؟؟؟؟؟؟؟

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. اگر بدونی خود من چه مدلی سر از این کلاس درآوردم وایمیستی برسم با هم فحش بدیم. جفتی هم به من فحش بدیم که اینهمه، …
      یعنی ابراهیم به خدا من این لحظه دستم بهت می رسید اینقدر با بطری خالی می زدمت که صدای شیپور بدی! میگه خدا آفریدتت که ملت بخندن. دعا کن گیرت نیارم.
      با استادم هم همین طوری یواش یواش پیش میریم. اون هنوز دستش نیومده با پدیده ای به نام من دقیقا چیکار کنه و من دارم سعی می کنم دستم بیاد داخل کلاسش باید چیکار کنم و به نظرم من برنده ترم البته فعلا.
      هی ابراهیم! دلت آرام!

  3. آزاده می‌گوید:

    سلام پریسا جون.
    قربون صداقت شما.
    خوش باشید.

  4. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من هم دقیقاً مثل شما حتی اگر به عقب هم برگردم باز اشتباهاتم رو انجام خواهم داد دیوونگی باشه یا نباشه همینه که هست
    نمیشه که معصوم و کامل بمونیم خب.
    در مورد خبر داشتن از آینده هم باهاش مخالفم همین که نمی دونیم داریم خودمون رو می کشیم و تلاش می کنیم اگر قرار بود بدونیم مثلاً در فلان کار موفق نمیشیم از همین اول هیچ تلاشی براش نمی کردیم در حالی که همین تلاش هم باعث ادامه دادن میشه شاید یکی بگه اگر می دونستیم تلاش الکی نمی کردیم ولی به نظرم اون موقع در هیچ موردی تلاش نمی کردیم چون اون هایی رو که می خواستیم و می دونستیم شدنی نیستند رو که کنار میذاشتیم و میموند اون هایی که می دونستیم درشون موفق میشیم اون وقت هم چون می دونستیم موفق میشیم از همون اول با داشتن اون اطمینان دیگه تلاشی نمی کردیم.
    و خلاصه اش می شد تلاش نکردن و یک جا نشستن و به فنا رفتن روح و روان و جسممون.اگر از آینده خبر داشتم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. میگم1چیزی بگم؟ معصوم و کامل موندن خیلی بی نمکه خخخ. آدم باید1خورده خاکی بزنه و کیفش رو ببره. یعنی که چی همیشه روی راه راست بریم؟ کیف نداره آخه. چیکار کنم ذاتم خرابه خخخ.
      آینده. کسی می گفت آینده رو ما می سازیم. خارج از دست های ما تقریبا آینده ای وجود نداره. پس نمیشه چیزی ازش بدونیم چون هنوز نساختیمش. شاید طرف درست می گفته. شاید. خدایا کمک کن1چیز خوبی از این ساخت و سازهای ناقص من دربیاد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *