به شدت مضحک!

صبح5شنبه.
وایی خدایا! دیشب1خواب خیلی عوضی دیدم. چیز مزخرفی بود فقط ایرادش اینجا بود که من داشتم از ترس سکته می زدم. اونقدر شدید ترسیده بودم که از خواب پریدم و، … الان که روز شده فقط گیجم که این چی بود من دیدم. ولی این، … شبیه دیوونه ها پیش از صبح به1کسی زنگ زدم و واسش گفتم. خیلی کارم مسخره بود ولی داشتم نفس می بریدم از ترس. الان همه چیز آرومه. من بیدارم و ترس رفته. طرف پشت خطم گیج می خورد. طفلک! حواسش که جمع شد و فهمید از چی دارم نق می زنم خاطرش هم جمع شد و زور زد تا کامل بیدار بشه و نشست به حرف زدن. می دونی؟ اگر خودم بودم1کسی همچین چیزی رو تقریبا نصفه شب زنگ می زد واسم می گفت هم بهش می خندیدم هم می کشتمش که بیدارم کرده جفنگ بگه. حق من بود همین بلا رو سرم بیاره ولی، … کار مسخره ای کردم. خاطرم باشه واسه خاطر این بچه بازیه مضحکم ازش معذرت بخوام. اون آدمه نه بهم خندید نه حرصی شد که واسه چی بیدارش کردم که جفنگ بگم. فقط بعد از اینکه همه چیز آروم تر شد حیرتش رو پرسید:
-ببین پریسا تو خواب دیدی. صبح که بشه و کامل که بیدار بشی می بینی که در عالم واقعیت چیزی که تو خوابش رو دیدی عملا اصلا شدنی نیست. به هیچ عنوان این اتفاق در عمرت پیش نمیاد. دلیل هم لازم نیست بشمرم چون خودت می دونی که این در بیداری ناممکنه. پس نگرانی از بابت اینکه نکنه شاهد تحققش باشی و باشیم به کنار. ولی1چیزی اینجا هست که مایه تعجب من و قابل تأمله. اینکه تو واسه چی باید از عاملی که اولا یقین داری حتی در اطرافت هم نیست، دوما مطمئنی که هرگز هم در اطرافت نخواهد بود و تو هم اطرافش نخواهی پرید، و از همه مهم تر سوما اگر هم دستش بهت می رسید، که نمی رسه، دلیلی هم نداره که بخواد دستش بهت برسه، به هیچ وجه نمی تونست اینهمه واست تهدید و خطر و وحشت ایجاد کنه اینهمه بترسی؟
اون لحظه گیج تر از اون بودم که بتونم تعجب کنم یا به فکر فرو برم. فقط مثل بید می لرزیدم و حالم واقعا بد بود. طرف هنوز حرف می زد و من از شدت ترس نفس تنگی گرفته بودم و واسه جبران کسر هوا هقهق های خشک می زدم. حالا ولی بیدارم و کمی شاید متحیر. پرسش اون آدم پشت خطم درسته. این خیلی مسخره هست. من از چی اونهمه شدید ترسیده بودم؟ واقعا این فقط میشه مایه خنده باشه و من به چه شدتی ازش وحشت کرده بودم. درست شبیه بچه ای که خواب دیده باشه به وسیله1لولوی به شدت عصبانی دزدیده شده. خخخ خدایا منو ببخش به خدا این قرار بود توصیف حال مسخره خودم باشه نه اینکه، … خخخ.
ولی جدا از خخخ های با شمار و بی شمار من دیشب واسه چی اونهمه شدید ترسیده بودم؟ اون آدم پشت خطم درست می گفت. هیچ دلیلی وجود نداره که بتونه حتی احتمال بده چیزی که من خوابش رو دیدم در هیچ کجای عمرم پیش بیاد. و من از چی اینهمه ترسیده بودم؟
و جز این، حالا توی بغل صبح امن1چیز دیگه هم هست که خودم رو به حیرت انداخته و اصلا ازش خوشم نمیاد. اینکه اصولا واسه چی من باید همچین چیزه مسخره ای رو در خواب ببینم؟ من که دیشب در هیچ کجای فکرم اون عامل نمی چرخید. من که مدت هاست در هیچ کجای شلوغی های ذهنم اون عامل نمی چرخه. واقعا نمی چرخه. واسه چی باید خوابش رو ببینم اون هم اون مدلی! خخخ شاید چون دیشب1کسی رو حرصی کردم. تقصیر خودش بود. کاملا آگاهانه پرتم کرد وسط1دردسر گنده که کلی بهش گفته بودم ببین این واسم دردسر میشه من گرفتارم نکن. انجامش داد و به حرصم خندید. الان هم نمی دونم چه غلطی کنم که پیشش ببرم نه میشه انجامش بدم نه می تونم انصراف بدم و درس هام، … دیشب واقعا حرصی بودم واقعا. واقعیتش حالا هم همچین لبخندی نیستم. ولی می دونی چیه؟ واسه چی نمی تونم انصراف بدم؟ پای هر چیزی تا1جایی میشه ایستاد. اگر اوضاع خیلی خطری بشه، … انصراف نمیدم. تجربه بهم گفته بحث بی فایده هست. دیگه تحمل ندارم شاهد هیچ خنده ای در برابر دلواپسی های جدی و نفسگیرم باشم. اگر نشه پیش ببرم بی حرف و بی بحث و بی هیچ توضیحی بسیار بی ادبانه خخخ خاموش میشم و تمام. کاش لازم نشه!
ولی این، … این چی بود من دیشب دیدم؟ پرسش اون آدم و پرسش خودم1گوشه ذهنم رو سیخونک می زنن. من واسه چی باید از همچین عاملی به همچین شدتی بترسم؟ و اصلا من واسه چی باید این رو وسط خواب هام ببینمش؟ می دونی؟ اصلا خوشم نیومده. کاش دیگه پیش نیاد! نمی دونم این واقعا دست من نیست شاید باز هم پیش بیاد ولی اینکه من اینهمه مسخره وحشت کنم شاید دست خودم باشه. باید حلش کنم. باید1طوری درستش کنم. ابدا خوشم نمیاد از تصورش. من دیشب اونقدر ترسیده بودم که بی تلاش واسه مخفی کردنش و بدون تردید به طرف زنگ زدم و همه چیز رو واسش گفتم. امروز اگر بود امکان نداشت بتونم اینهمه راحت در موردش حرف بزنم از بس مضحک و جفنگه. و چیزی به این مضحکی و جفنگی به چه مجوزی جرأت می کنه نصفه شب از خواب های من سر در بیاره و به اون حد غیر مجاز منو بترسونه؟ شکلک خشم. پدرش رو درمیارم. پدر عامل رو نه خخخ پدر این حالت رو. باید اتوکاریش کنم که صاف بشه و خخخ هی خخخ رو ول کن بهم بر خورده. شدید هم بر خورده. من دیگه دلم نمی خواد بترسم از این، … این، … اییییینننن، …. اهههههه! خخخ.
از7صبح گذشتیم. دیروز کلاس کنسل شد و نرفتیم و من به جای درس خوندن حرص خوردم از دست موارد پریشبی که قرار شده اگر لازم شد بی ادبانه دکمه خاموشم رو بزنم. امروز باید تلافی کنم. درس. اگر امروز هم نخونم شورش درمیاد. من میرم قهوه و بعدش هم درس. آخر هفته من که درسیه. آخر هفته ات خوش.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «به شدت مضحک!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام من دقیقا یه خواب به همین وحشتناکی دو ماه پیش دیدم خوابی که دقیقا همون مسایل یک ماه بعدشم تکرار شد اما برای اولین بار خیلی به شدت ازش ترسیدم. من به ندرت کابوس میبینم. شاید هر ده سال یه بار یادمه انقدر ترسیده بودم که گوشیمو برداشتم که به یه نفر زنگ بزنم ولی خوشبختانه اونقدر هوشیاری داشتم که بدونم توی این ساعت شب کسی پذیرای خواب های اینطوری من نیست و یک ساعت توی جام از ترس می لرزیدم. خخخ
    خوش به حالتون که توی اون موقعیتها میتونین انصراف بدین من معمولا اولش از هیجان دیدن خوشحالی دیگران قبول می کنم و بعدش که وارد عمل اصلی میشم کلی به خودم و کسی که ازم کار رو خواسته فحش میدمو در نهایت انصراف هم نمیدم به خاطر رو دربایستی.
    هفته درسیتون خیلی خیلی خوش

    • پریسا می‌گوید:

      بدبختانه من اونهمه گذشت و حواس نداشتم که از خیر زنگ زدن بگذرم. طرف هم الحق بزرگوارانه چیزی بهم نگفت و چه کار زشتی کردم از خواب پروندمش آخه این هم شد کار؟
      آخه مشکل اینجاست که من قبول نکردم شبیه1چوب آتیشی رفت داخل آستینم و هرچی کردم در نیومد و حالا تا کتف رفته بالا و پدرم رو درآورده و… مدت هاست که دیگه نه گفتن رو در جای درستش بلدتر شدم. اگر واقعا دلم پذیرفتن چیزی رو نخواد یا واسم شدنی نباشه صاف میگم نه. ولی گاهی شبیه این دفعه این نه کاری نمیشه و نمی دونم واسه چی. دلم نمیاد چیزی بگم الان. کاش انصراف دادن لازم نشه! واقعا کار درستی نیست.
      درس! خدایا چی می شد شبیه باباطاهر عریان1دفعه زبانم20می شد فردا می رفتم اسم می نوشتم1ماه دیگه این امتحانه رو می دادم و خلاص می شدم از این؟ خدایا کمکم کن!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام متاسفانه واسه همه همچین خوابای کزایی پیش اومده شاید هم باز بیاد. و متاسفانه ترسیدن یا نترسیدن ازش هم دست خود آدم نیست.
    کم قهوه بخور بترکی.
    جریان استاد رو یکشنبه اجرا کن اونم وقتی استاد حسابی مشغول درس دادنه اگه هم گفت چرا الآن بگو من اون خواب رو دیدم و ترسیدم اگه دنبال ربطش گشت بگو هنوز خودم پیداش نکردم یکی بهم گفت منم اجراش کردم.
    ظاهرا درس ها قرار نیستن دست از سر ما بردارن تا هفته قبل ارشد کزایی بود و حالا وکالت مسخره
    خدا عاقبتمون رو ختم بخیر کنه.
    راستی اگه شد شماره استادتو بگیر تو همچین مواقعی به اون زنگ بزن و به انگلیسی خوابتو تعریف کن خخخخخخخ
    من رفتم ایامت خوش

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. یعنی ابراهیم خدا بگم چیکارت کنه خداییش کامنتت رو خوندم و وسط اخم و بی حالیه سر صبح جمعه ای از تصورش به چنان خنده عجیب غریبی افتادم که هنوز شونه هام دارن از ته موندهش می لرزن و آماده ام که باز بترکم و قورتش میدم و نمیشه. آخه منه بیچاره چه گناهی کردم که هرچی می شنوم رو تصور می کنم؟ خدایا1شنبه سر کلاس این ها یادم نیاد اگر بخندم دیگه نمیشه خودم رو جمع کنم از اون خنده هایی میشه که شبیه توپ هرچی میری بگیریش میره بالاتر و بالاتر و خخخ.
      درس. حالم رو به هم می زنن ابراهیم. باورم نمیشه1زمانی انتهایی هم واسش باشه. خدایا گناه داریم تموم بشه دیگه!

  3. آزاده می‌گوید:

    سلام عزیزم. خوبید؟
    پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌فرمایند: خواب سه قسم است:
    یک: مژده است از پروردگار.
    دوم: غصه دادن از شیطان است. شیطان می‌خواسته غصه‌ات بدهد.
    در این مواقع اگر به طرف چپت هستی، که هیچ. ولی اگر نیستی، برگرد به طرف چپت و سه مرتبه بگو اَعوذ بالله مِن شیطان رجیم. بیدار هم که شدید بگو خیر است و روی آن فکر نکن.
    سوم: همان چیزهایی را که روزمره در بیداری انسان فکر می‌کند بعضیش را خواب می‌بیند.

    پریسا جونم قلم زیبا و روانی دارید.
    امیدوارم در همه مراحل و زمینه‌های زندگی شاد و با انرژی و سرزنده و موفق باشید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست عزیز. مطمینم که داخل این خوابه خدا واسم هیچ مژده ای نفرستاده بود ولی خخخ با اون مورد شیطانش موافقم نمی دونم سر چی می خواست حالم رو بگیره که گرفت. به خدا در طول روز تا جایی که خاطرم میاد به اون اراجیف اصلا فکر نکرده بودم واقعا نمی دونم چی شد و اون ها از کجا اومدن توی خواب هام.
      بیدار که شدم هم چند دقیقه اول فقط شبیه تبزده ها می لرزیدم و پشت سر هم می گفتم وای خداجان. آخ خدا. خدا آخ خدایا! … خخخ قربون خدا برم اون بالا نشسته از دست بنده های شبیه من کلی می خنده.
      ممنونم از لطفی که به مداد کمرنگ و بی جوهر من دارید. از خدا واسه دلت شادی و واسه لحظه های عمرت آرامش می خوام.
      شاد باشی!

  4. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    خواب رو این جا ننوشتید که بدونم تا چه حد ترسناک بوده ولی هر چی بوده الآن زمان زیادی ازش می گذره و امیدوارم دیگه از این خواب ها نبینید واقعاً جالبه که نصفه شب گوشی رو برداشتید و به یک نفر زنگ زدید خیلی آدم باحالی بوده که بدون شکایت به حرف های شما گوش داده.
    از داشتن چنین دوستانی بر خود ببالید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. خوابه مسخره بود فقط مشکل اینجاست که من هم مسخره بودم و اونهمه شدید ترسیدم. آخ آخ بنده خدا رو با تلفنم بیدار کردم و تازه هی نمی گفتم چمه. طرف دلواپس شده بود هی می پرسید پریسا چی شده؟ حالت بده؟ می گفتم نه. می گفت کسی حالش بده؟ می گفتم نه. می گفت خبر بد بهت دادن نصفه شبی؟ می گفتم نه. خلاصه بیچاره عمرش نصف شد. عاقبت گفت پریسا به خاطر خدا الان این لحظه دقیقا چته؟ گفتم دارم خفه میشم. طرف تعجب کرد و توضیح خواست و فهمید سرم رو کردم زیر پتو جرأت نمی کنم بیام بیرون. به خدا صحنه به شدت مضحکی بود. اون بنده خدا کلی زور می زد قانعم کنه فلان عامل اون بیرون نیست و تا حالم بد نشده از اون زیر بیام بیرون و من نمی اومدم. خدایا خیلی زشت بود طرف گناه داشت می گفت پریسا من دستم نمی رسه بهت خودت رو خفه می کنی کسی اونجا نیست بیا بیرون عه! خدایا کار مزخرفی کردم. کاش طرف هم یادش رفته باشه دارم حسابی خجالت می کشم. هی طرف اینجا رو نخون باز یادت میاد من گناه دارم خخخ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *