این مال دیشبه ولی دلم خواست امروز منتشرش کنم صرفا چون دلم خواست!

1شنبه شب.
از جلسه اول کلاس آیلتس1میام. خدایا الان دقیقا می فهمم مفهوم کلمه کاملا متفاوت یعنی چی. حس عجیبیه. خوشم میاد اگر، … خدایا میشه جزوه هام اذیتم نکنن؟ میشه گیرهای حاصل از این ندیدنه دردسر درست نکنه؟ میشه الان من بدونم با تکلیف های نوشتاری که سر کلاس داده میشه و با پیام هایی که داخل گروه قراره بیاد اگر عکسی باشن چه معامله ای باید کنم؟ هی بیخیال. هنوز که موردی نیست.
از امشب سعی کردم فیش برداری رو شروع کنم. ابدا بلدش نیستم. حتی به فارسی. ولی دارم سعی می کنم به انگلیسی فیش بردارم. کاش جلسه های بعدی رو هم بتونم این مدلی پیش ببرم! مطمئنا سخت تر میشه و موارد واسه نوشتن بیشتر میشن و خدایا میشه کمک کنی؟ خداجونم لطفا!
امروز به نظرم واسه اولین دفعه در عمرم واقعا دلم خواست کتک بخورم. اصلا تصور نمی کردم زمانی این رو بخوام ولی امروز تشنه این بودم که چوب می خوردم. نه اشتباه نشه بیماریه خودآزاری ندارم. اسمش چی بود؟ مازوخیسم؟ مازوخیست؟ اه نمی دونم بابا! از این ها ندارم. ولی ببین گاهی به وضعیتی دچار میشی که ترجیح میدی طرفت حسابی بزندت یا دسته کم تند بهت بگه و چندتا فحش هم بارت کنه که آهایی فلان شده خیال کردی با کی طرفی به نظرت چه غلطی داری می کنی و کسی هم که نفهمید هان؟ ولی در عوض در مقابل1توبیخ بسیار آرام ولی کاملا واقعی تمام جونت خجالت می کشه و چه قدر دلت می خواد اون لحظه1فصل سیر چوب می خوردی به جای این که گرفتی. من امروز بعد از ظهری این مدلی شدم. هنوز خاطرم که روی اون لحظه متمرکز میشه از ته دل می خوام که می شد کتک و فحش و یا دسته کم توبیخی خشن تر می گرفتم. می دونی؟ فقط گفتم معذرت می خوام. و واقعا احساس کردم تا لای موهام از شدت خجالت داغ شد. واقعیتش دیشب، … به خدا نمی خواستم بی احترامی به چیزی یا کسی کنم. من فقط، …. یعنی1دفعه پیش اومد. بعدش طول کشید و ادامه داشت تا، … امروز هم که خواستم توضیح بدم فقط همین مدلی پراکنده می گفتم. اوه خدا! آخه واسه چی من در40سالگی باید سیر کنم در هوای سال های راهنمایی و دبیرستان زمان هایی که پشت نیمکت های کلاس با بچه ها یواشکی واسه هم پیام های کوتاه روی موشک های کوچولوی رنگی می فرستادیم؟ همون زمان هم پیش اومد که استاد بگیردمون ولی من قشنگ خاطرم هست که هیچ کدوم از اون گیر رفتن ها اینهمه واسم خجالت همراه نداشتن. خدا واست نخواد اصلا حس قشنگی نبود. خوب آخه تقصیر من، … بود. خداییش تقصیر من بود. اصلا اولش من شروع کردم و، … خدایا دیگه دلم نمی خواد حس امروز رو تجربه کنم دیگه هرگز نمی خوام اجازه بدم پیش بیاد. هنوز بهش که فکر می کنم سلول به سلول صورتم داغ میشه.
باید استاد زبان این ترم رو بیرون از کلاس پیدا کنم و چندتا چیز ازش بپرسم. مشاور از ایشون آگاه تر گیرم نمیاد فقط چه مدلی در زمان مناسب دستم برسه بهش؟
چه قدر خوابم میاد! شاید این رو فردا منتشر کنم. شاید هم اصلا منتشر نکنم. خوندنی های کانون. آخ خداجان شکرت که فردا سر کار نمیرم. خدایا اگر وسط این گیرواگیر مدرسه هم داشتم جهنم اندر جهنم می شد این روزها واسم. چه عالیه که فعلا صبح هام آزادن.
این ترم باید بدجوری مطالعه کنم. اگر آیلتس می خوام دیگه زمانش رسیده که افتضاح بجنبم. واسه این جنبیدن هم، … خدایا من باید با استادم حرف بزنم. کاش بشه4شنبه بیرون از کلاس ببینمش! خدایا کمکم کن!
بدجوری خستم. ولی واسه چی؟ من امروز البته درس هم خوندم ولی فقط2ساعت رفتم کلاس و برگشتم واقعا واسه چی اینهمه شدید خستم؟ و همراه این خستگی دلم، … خوردنی خخخ. میوه اینجاست و من در کنار میوه چیزهای نباید دلم می خواد. لعنت این مدلی تا آخر این امتحانه میشم1تانک. خوشم نمیاد.
امروز پیش از کلاس داشتم فکر می کردم بعد از این سال و این امتحانه چه قدر کار دارم که کنم. چه قدر زندگی دارم که کنم. باید تردمیل زدن هام رو از اول شروع کنم. باید وضعیت جسمم و ورزشم و خوردنم رو دوباره تنظیم کنم. باید سیستم هام که تا اون زمان احتمالا چیزی ازشون باقی نمی مونه رو با1تازه نفس رو به راه تر عوض کنم. باید دوباره واسه گرفتن دیپلم گل سازی و مهره بافی فنی حرفه ای اقدام کنم. باید بدل سازی رو یاد بگیرم. باید به زندگی خارج از نظمم1نظم واقعی بدون از فردا و از فرداها بدم. باید1صندلی گهواره ای بالشتک دار واسه خودم بخرم. البته این که دارم هرچند بالشتک نداره اما هنوز سالمه ولی من1گرم و نرمش رو می خوام که فرو برم داخلش و تابم بده و من داخل نرمیه گرمش خوابم ببره. خدایا چه حس خوبی! از تصورش داره مورمورم میشه. الان همینجا می خوابم.
امروز پیش از کلاس حسابی استرس داشتم و، … امروز روز عجیبی بود. از صبحش تا همین الان که شب شده من انواع احساسات متنوع رو کاملا جدا از هم در ساعت های مختلف تجربه کردم. استرس، خستگی، ترس، شرم، بی تابی، هیجان، التهاب، حیرت، خشم، تأثر، و ادراک. حالا هم که عجیب دلم می خواد1چیز نباید بخورم و بعدش برم توی بغل پتوی آشنا و این مبل حسابی شناس و حسابی داغون که دل و روده هاش رو پاشوندم از هم و ول کنش نیستم. وووییی خواب روی این مبله و لای پتوی آشنای خودم! هی! زندگی میشه چه کیف داشته باشه! دیوونه هم خودمم. خیال کردی امتیاز به این بزرگی رو تعارف می کنم به تو؟ نخیر مال خودمه. من دیوونه خوشبختی هستم که از فکر خوابیدن روی1مبل نفله و لولیدن لا به لای1پتوی آشنا چنان ذوق می کنم که انگار1خونه به نامم زدن. بذار همه دنیا بخندن. من اینم. دیوونه خوشبختی که تمام ریزه های مثبت زندگیش رو به حد جنون دوست داره. دیگه نمی خوام بنویسم. انتشارش باشه واسه بعد. الان در مورد خوردن و نخوردن و بعدش هم1خواب خوش فکر می کنم. هی بابا زمان! امشب کولی دلم می خواد. میشه منو کول کنی تا صبح ببری؟ جونمی بابا زمانه خودم! وایستا اومدم! یوهوووو!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «این مال دیشبه ولی دلم خواست امروز منتشرش کنم صرفا چون دلم خواست!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام این مدل دیوونگی رو حسابی میپسندم.
    تا حالا نشده دلم کتک بخواد چه مدلیه آیا؟؟؟؟
    سخت نگیر اونم گذشت
    با استادت کار داری خوب عین بچه های دیوونه سر کلاس هوار بزن که هی استاد من کارت دارم بیرون نمیتونم پیدات کنم لطفا خودت بیرون کلاس برام پیدا شو
    شاد باش همیشه

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. دیوونگی کلا عشقه. جدی عاشقشم خخخ.
      کتک وایی ابراهیم خیلی حس جفنگیه اصلا تجربه کردنش رو نخواه. هیچ زمانی در عمرم دلم کتک خوردن نخواسته بود جز این۱دفعه. اصلا مثبت نیست.
      خخخ تصور می کنم وسط کلاس داد بزنم این مدلی به اون استاده بگم. خدا خیرت بده ابراهیم این اگر سر کلاس یادم بیاد نمی تونم نخندم این چی بود گفتی؟ کاش تا۱شنبه یادم بره خخخ! ولی بد هم نیست ها! راهکار قابل تاملیه. اگر نشه باهاش حرف بزنم روی این پیشنهادت بیشتر فکر می کنم خو شاید هم گذاشتمش در نوبت اجرا خخخ!
      دلت شاد تا همیشه!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    بالاخره این آسون ترین سؤالی رو که می شد پرسید ازم خواست
    دو ضرب در دو رو پرسید
    تازه جای دو خالی بود نوشته بود دو ضرب در چی میشه چهار که به سرعت نوشتمش.
    خوبه که تمام این احساس ها به آرامش و خواب ختم شدند
    امیدوارم اتفاقاتی که به خجالت منجر بشن براتون اصلاً پیش نیان.
    من هم مثل خیلی ها این حس رو تجربه کردم و فکر می کنم از مرگ بدتر خود همین شرم و خجالت که راه در رویی هم براش نیست باشه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. از نظر من که مرده شور معادلات وردپرس رو ببرن. و خجالت رو اوه خدا نصیب نکنه واقعا حس ترسناکیه. خوب گاهی نمیشه کاریش کرد. دست خودم نبود یعنی خوب خخخ بیخیال رفت تموم شد ولی وووییی کاش دیگه پیش نیاد من رفتم دوباره خجالت بکشم البته چون خیلی ازش گذشته درصد پایینش رو می کشم خخخ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *