من چه قدر فقیرم! چه قدر فقیرم! چه تلخ!

بعد از ظهر جمعه.
پریروز امتحان پایان ترم. در رفتم. البته ارتفاعم به طرز خطرناکی پایین بود. با نمره۱۳و نیم. باید بهتر می شدم ولی نشدم. ترم بعدی از۱شنبه. امتحان کانون هفته آینده. این ترم کانون ضعیف و بی نظم ظاهر شدم. به خدا تقصیر من نبود. تمام توان و زمانم رو کلاس های این طرفی مکید دست من نبود آخه! و این امتحانه… در فکر۱ریسک خطرناکم که می تونه خیلی مثبت باشه یا خیلی منفی. به اندازه تکرار۱ترم کانون می تونه خطرناک باشه. دارم سعی می کنم جراتش رو داشته باشم ولی…
اولین دفعه که عمیقا حس کردی چه قدر فقیری چه زمانی بود؟ من دیروز تجربهش کردم. خیلی عمیق و خیلی آزاردهنده بود. تا اینجای عمرم خیلی چیزها بود که دلم خواست داشتم یا انجام می دادم و به خاطر کسر امکانات معنوی و مادی نتونستم. احساس فقر هم داشتم ولی دیروز فهمیدم که اون ها اصلا حس فقر نبودن. دیروز با تمام درکم حس کردم که خیلی خیلی فقیرم و چه قدر این حس تلخ بود! هنوز هم تلخه. خیلی زیاد.
گاهی به شدت لازم داری با۱کسی حرف بزنی. منظورم درددل نیست. درددل رو واسه دیوار هم میشه کنی. فقط می خوایی سبک بشی و اتفاقا اگر به کسی نگی بهتره. چون گوشی که زبون باهاشه قابل اعتماد نیست. اگر درددلت رو واسه کسی گفتی بی تردید منتظر باش۱جایی یا فاش بشه یا شمشیر که بیاد پایین و نصفت کنه. ولی گاهی لازمت میشه جدا از درددل کردن حرف بزنی. گاهی وسط مه و تاریکی گم میشی و جهت صحیح رو گم می کنی. گاهی۱صدا بیرون از خودت لازم داری که از روی جهتش بتونی جهت درست رو پیدا کنی. من مدتیه که این صدا رو لازم دارم. در۱موردی حسابی گیر کردم و دیگه نمیشه طولش بدم. اگر می خوام انجام بشه باید نهایتش تا اواسط هفته ای که میاد حلش کنم. وگرنه دیر میشه و باید بمونه واسه نمی دونم چه زمانی. و دیروز…
دیروز با تمام زور حافظه و تمرکزم گشتم۱کسی رو پیدا کنم تا در موردش باهاش حرف بزنم. کسی نبود. اطرافم نفر زیاد پیدا کردم ولی باورم نمیشه حتی۱دونه از اینهمه ها نبود که حس کنم می تونم واقعا باهاش حرف بزنم. انتظارش رو داشتم ولی حسابی از جا درم برد. دلم می خواست کل گوشیم رو با تمام اسامی داخلش بزنم فرمت کنم. چه فایده ای داشت؟ کمک نمی کرد. به چندتاشون هم زنگ زدم. باورت نمیشه تمامشون چنان در هواهای متفاوت متفرقه بودن که اصلا اجازه ندادن ببرمشون به هوالیه اون هوا تا بشه سر صحبت مربوطه رو باهاشون باز کنم. بعدش متوقف شدم و گوشیم رو با۱مکث طولانی برداشتم و نفهمیدم چه مدت بی هدف و بی حرکت بین دست هام نگهش داشتم و عاقبت ولش کردم روی اوپن. حس مزخرفی داشتم و متاسفانه یا خوشبختانه همراه با۱بی حالی لعنتی که حسابی کاری بود وگرنه نمی دونم واقعا با اسم های داخل گوشیم چه معامله ای می کردم.
دم عصر رفتم تیمتاک. از بچه ها پرسیدم هر کدوم فقر رو در چی می بینن. هر کسی۱چیزی گفت. میلاد و علی شوخی می کردن. مانیا گفت بینایی. میلاد گفت پول. یلدا گفت هر انسانی از۱نظر فقیره. سمانه گفت خودت چی؟
واسشون ماجرا رو گفتم. اینکه درگیر۱گیر شاید از نظر بقیه کوچیکم که به شدت لازم داشتم و دارم در موردش از کسی راهنمایی بخوام. کسی بیرون از خودم و بیرون از ماجراهای این روزهام. گفتم که خیلی گشتم. داخل گوشیم رو حسابی گشتم. گفتم که به چندتاشون زنگ هم زدم. تا حال و هوای نفر به نظرم هفتم رو هم واسشون توضیح دادم که توضیحی بود به بچه هایی که گفتن باید امتحان می کردی و۱جورهایی خودت هم نجنبیدی که طرف رو پیدا کنی. بعد از توضیحاتم سمانه گفت پشت کار خوبی داشتی که به اینهمه آدم زنگ زدی و همچنان دنبال نفر مورد نظرت گشتی. گفتم گشتم و به شدت هم گشتم و نبود. واقعا نبود. و گفتم که واسه اولین دفعه در تمام عمرم چه قدر عمیق و ملموس احساس کردم که چه قدر فقیرم.
از من داشته باش. اینکه واسه پرسیدن ها و گفتن های جدی و واقعی کسی رو در اطرافت نبینی یکی از بدترین انواع فقره. فقری سنگین و۱جاهایی حسابی تلخ. تصور کن ما هر روز با چندین نفر میگیم و می خندیم. به حرف های معمولی و گاهی مهم ترشون گوش می کنیم. همراهشون قهقهه می زنیم و واسه جدی هاشون سکوت می کنیم و حتی سعی می کنیم واسشون جواب ها رو پیدا کنیم. و زمانی که واقعا لازمه1کسی باشه تا واسش خودمون رو بگیم، …
من خودم از اون اجتماعی های توپ که آشناها و دوست هاش سر به فلک می زنن نیستم. حتی از حد معمول پایین تر هم هستم. ولی در روز با کلی آدم سر و کار پیدا می کنم و کلی حرف های شوخی و جدی و مهم و بی محتوا می زنیم.
همون طور که اون بالا گفتم منظورم از گفتن درددل کردن نیست. دیگه اعتقادی به این مزخرفات عاطفی ندارم. درددل کردن جفنگه. نه کمک می کنه نه پیش می بره. زبونت رو ببند و دلت رو قوی کن و شونه هات رو هم همین طور. بعدش هم پاشو راه بیفت. ولی گاهی واقعا لازم میشه1چیزهایی رو از1کسی که یا عاقل تره یا از بیرون به ماجرا اشراف داره بپرسی. گاهی واسه آگاه تر شدن صدایی جز صدای خودت رو لازم داری. صدایی که از بیرون ماجرا بیاد و بتونه کمک کنه جهت درست رو پیدا کنی. و اون زمانه که می تونی واقعا ببینی سرمایه داخل گوشیت چه قدره. من اعتراف می کنم ظاهرا بدجوری فقیرم. نشمردم ببینم چند دهتا اسم داخل گوشیم ثبته ولی حتی1نفر اونی که امروز باید می بود نبود. اعتراف مزخرفیه ولی باید اعترافش کنم. متاسفم که اینهمه فقیرم. واقعا متاسفم. از ته دل. واسه خودم حسابی متاسفم. شاید تقصیر خودمه که اشتباه رفتم. شاید هم تقصیر اطرافمه که از هم قدم هام کم می خواد و توقع آدم ها از خودشون میاد پایین و پایین و باز هم پایین تا می رسن به جایی که فقط میشه باهاشون گفت و خندید و البته فقط گاهی. واقعا گیر کجاست که من اینهمه فقیرم؟ آیا من زیاد متوقعم؟ آیا اطرافیانم زیاد کم توقعن؟ یا هیچ کدوم؟ نمی دونم.
دیروز گذشت و من همچنان این حس کزایی رو با خودم یدک می کشم. می دونم که به این هم عادت می کنم. فعلا جدیده و اذیت می کنه. کهنه که شد می پذیرمش. فقر خودم رو هم شبیه خیلی چیزهای دیگه می پذیرم و شاید هرچند دیر و تلخ ولی شونه بالا میندازم که خوب که چی! شد دیگه! و میرم پی کارم. ولی حتی در اون زمان هم چیزی از وضوح و از تلخیه این واقعیت کسر نمیشه. اینکه من چه قدر فقیرم.
بیخیال. کاریش نمیشه کرد. فعلا دارم تمرین حل می کنم که هفته آینده پدرم کمتر دربیاد. این تمرین ها مزخرفن. باید برم کل کتاب رو بخونم تا حلشون کنم. من هم نمیرم. خداییش بدجوری کار می بره و من واقعا ذهنم به مرور کل کتاب نمیره الان. به جهنم. این تمرین های اشتباهی هم روی تمام نقص های این ترم کانونم. اگر قرار باشه بیفتم این۱مشت تمرین نمی تونه نجاتم بده و اگر در رفتنی باشم بدون دوره کردن های امروز هم در میرم. می دونی؟ خسته شدم از بس استرس۲طرف رو۱جا روی شونه هام کشیدم. این هفته چند دفعه رسما حس کردم دارم رسما خل میشم. زمانی که از خواب پریدم و حس کردم۱چیزی از جنس کلاسی که زمانش گذشته یا تکلیفی که باید انجام می شد و نشد و یا حتی تایم امتحانی که ازش جا موندم فراموشم شده و بعد از شاید۱۰-۲۰دقیقه چرخیدن وسط پریشونی باورم شد چیزی رو فراموش نکردم و زمانی که در بیداری۱لحظه چیزی رو خاطرم بود و۱لحظه بعد کاملا از خاطرم رفت و جاش رو به۱پریشونی و حیرت اعصاب خورد کن داد، واقعا حس کردم داره عقل از سرم میره. فعلا دارم آهسته با1ریسک منفجر نشده روی شونه هام پیش میرم و خدایا خودت کمکم کن که راه درست رو پیدا کنم. این نوشت افزار دیوونه هم باز گیرش گرفته. خدایا کاش پول داشتم1درست درمونش رو می خریدم! این هم بیخیال. فعلا که کار می کنه. از کار هم که بیفته، … جدی بیچاره میشم. خدایا میشه کمک کنی؟ خدایا لطفا!
بسه دیگه. بد نیست دیگه تمومش کنم تا دفعه بعد. خدا رو چه دیدی شاید قرار باشه که اینهمه هم سخت نگذره.
مادرم بیدار شد. من رفتم. زندگی به کامت.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «من چه قدر فقیرم! چه قدر فقیرم! چه تلخ!»

  1. مینا می‌گوید:

    این احساس فقر رو من هم به شدت دارم و دقیقا از ته دلم می فهمم چی میگین. درباره درد دل هم موافقم. اما من گوش قابل اعتماد دارم. ولی احساس می کنم کسی نیست که حس و حالمو دقیق بفهمه و اعصاب و حوصله فهموندن ندارم. دقیقا به شدت هم احتیاج به راهنمایی دارم. اما واقعا کسی نیست که از معادلات من سر در بیاره و بتونه راهنمایی کنه. دقیقا این سوال رو هم که من زیادی متوقعم یا کم توقع. دارم. من این احساس فقر لعنتیرو یکی دو ماه هست که به دوش می کشم. حس مزخرفیه. ولی نباید اینطور باشه. مطمینم بالاخره یه راه حلی پیدا میشه. ما نمیتونیم توی این فقر مطلق به حال خودمون رها شده باشیم. جالبه تقریبا تنها سایتی که توش کامنت میذارم سایت شماست. و احساس می کنم نظراتی که میدم هیچ ارزش خاصی ندارن خخخ آخه همش تکرار حرفای خودتونه. ولی تقصیر من چیه که شما دقیقا هر مطلبی رو که مد نظرمه و قرار میذارم که دربارش بنویسم می نویسین. واقعا نمی فهمم این همه شباهت توی روحیه و طبع ما از کجا میاد. به هر حال تکراری نوشتنمو به بزرگی خودتون ببخشین. امیدوارم که بالاخره میون این شب تاریک زندگی درست توی همین لحظه نا امیدی خورشید مثل یه بچه شیطون که که بعد از یه قایمباشک حسابی و درست وقتی شما از پیدا کردنش نا امید شدین با خوشحالی و غرور سرشو از توی مخفیگاهش میاره بیرون سک سک می کنه. و بهتون ثابت می کنه که هنوزم امیدی هست. که ما کاملا فقیر نیستیم.

    • پریسا می‌گوید:

      فقر. از دست این فقر. می دونی مینا زودتر از چیزی که تصورش می کردم دارم می پذیرمش. خیال می کردم حالاها طول بکشه ولی ظرف این2-3روزه کلی باهاش کنار اومدم. هنوز ازش خوشم نمیاد ولی1جورهایی حالا ساده تر میشه که بگم خوب بیخیال حالا این هم شده دیگه.
      حرف های تو بی ارزش نیستن. تکراری هم نیستن. هر کسی حرف و فکر و معادلات خودش رو داره. گیریم که1جاهایی مال2نفر کمی بیشتر از حد انتظار شبیه هم دربیاد. راحت باش و از این فکرها نکن. هرچه می خواهد دل شادت اینجا بگو. و خورشید هم نمی دونم کجا گیره اما مطمئنم من هرچی هم فقیر باشم هنوز2نفر رو دارم که همیشه هستن. یکی خودم، یکی خدا. باقیش اولش تلخه ولی بعدش قابل تحمل میشه. امید هم البته هست. نمی دونم به چی امیدوارم ولی از دستش نمیدم. رفیق با حالیه این. زمانی که هیچ راهی نیست این مشخص نمیشه از کجا درمیاد و1چراغ قوه میندازه روی دیوار بنبست و با نورش کلی بهت حال میده.
      خیلی می خوام که راه واست باز بشه مینا. خیلی زیاد. فقط پروردگار می دونه چه قدر. این آخرین چیزیه که دلم می خواد از داستان های اینترنتی تماشا کنم. پایانی خوش برای داستان های تو. بعدش خدا می دونه چه معامله ای با تمام بستگی های اینترنتیم می کنم. فقط می دونم و خیلی هم مطمئنم که دیگه دلم نمی خواد شاهد شروع هیچ داستان اینترنتی جدیدی باشم. نه منفی، نه مثبت. کاش گرفته باشی چی میگم چون با عرض معذرت ابدا حس توضیح بیشتر نیست.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا امان از اون لحظات
    بخدا منم بخصوص از بعد رفتن لیا عجیب لحظاتی پیش اومده که دلم بخواد از یه جایی یه صدایی بیاد و فقط حرف بزنیم و ولی نبوده حتی مثله تو به افرادی هم زنگ زدم ولی اونا نمیشد اونجور که من میخوام باشن البته از اون حرصی نیستم خوب اونا چه گناهی دارن که من این مدلی مزخرف شدم و اونا نمیتونن بفهمن.
    باید بگم صبور باش این روزا هم میرن و کاش زودتر برن.
    واسه امتحان هم سخت نگیر همین که ازش پریدی خودش کلیه و خدا روشکر

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. می فهمم. گاهی این صداها عجیب لازمن و غیبتشون عجیب تلخه. ولی حرص، نه از دست اون ها حرصی نیستم. چه انتظاری میشه داشته باشم ازشون؟ ابراهیم اون ها شبیه هم هستن. این گیر از طرف منه که چیزها و بینش ها و جواب های متفاوتی ازشون می خوام. مواردی جدیتر از روزمرگی های خودشون. امتحان اوخ لعنت! تمام اون لغت های کزایی رو خونده بودم و سر امتحان همه رو با هم اشتباه گرفتم. آخه واسه چی؟ آبروم پیش خودم رفت. شکلک کجکی. میگم نمیشه سر جلسه امتحان اصلی من این فسقل رو ببرم با دیکشنری هاش؟ خخخ بدجوری کم توقعم نه؟
      خدایا سپردم به خودت. خودم و این دشمن عزیز و مینا و خیلی های دیگه رو.

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من بعد از ماجرا دارم این ها رو می خونم و احتمالاً یا با این فقر که گفتید کنار اومدید و یا با رسیدن یک آشنا فقر از بین رفته در مورد امتحان ها هم یکیش که رد شده و اون یکی رو هم در پست های بعدی نتیجه اش رو خواهم خوند.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. از اون ماجرا خیلی گذشته. من پذیرفتم که کلا در این مورد آدم فقیری هستم. باهاش کنار اومدم. آشناها هم بله رسیدن ولی این حس باهامه و ضایع نشد و نمیشه. امتحان هم آخ خدا ور بیفته این امتحان که بیچاره کردمون!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *