جنون!

جمعه شب.
فقط5تا تست دیگه مونده. درست یا نادرست همه رو جز این5تا حل کردم و خدایا چه بد زمانی خسته شدم. دیگه ذهنم جواب نمیده. کاش بشه امشب تمومش کنم!
جزوه های ترم بعد کلاس اون طرف رو گرفتم. به کسی نگی ولی می ترسم برم طرفش. اما فردا باید برم. کاش جایی بود فردا واسه1تفریح کوچولو می رفتم! امشب، … امشب دلم داستان می خواد. داستانی با1جریان قوی که زورش برسه حرکتم بده. همراه خودش ببردم تا… تا… تاااآاااآااا… می دونم می دونم بابا می دونم داستان ها فراز و فرود هم دارن. هنوز فراموش نکردم که گاهی این فراز و فرودها به شدت تهوع میدن. مگه میشه فراموشم بشه؟ ولی امشب، …
دلم می خواست می شد دربیام از این سکون ساکت. از حس فقرم خوشم نیومده. از نشستن و زیر سنگینی ای کاش های یواشکی و دلتنگی های بی صدا و یادش به خیرهای نگفتنی با چشم های نیمه باز و نفس های گرفته تمرین حل کردن خسته شدم. دلم پریدن می خواد. امشب باز به هوای پیش ترها دلم اشتباه کردن می خواد. دلم دیوونگی می خواد. دلم زدن به دل ماجرا می خواد. دلم رویا می خواد. خیال. جنون. امشب دلم جنون می خواد.
امشب دلم می خواست می شد پر داشتم. شبیه یاکریم های آشنای هر روزه این روزهام. دلم می خواد می شد می پریدم. بی سر و صدا پر و بالم رو باز می کردم و از این پنجره شبزده می زدم بیرون. دلم می خواد می شد1شبی بی حرف از این پناه آروم و امن پرواز می کردم. دلم می خواد می شد1شبی وسط تردید آسمون بین مهتابی شدن و باریدن، می رفتم دست های مینا رو می گرفتم و2تایی از این سیاره قاعده مند عاقل های با قاعده واسه همیشه می پریدیم و1دنیا دور می رفتیم از این دنیای حصاربندی شده اهل منطق و کلام و توضیح و توجیه و نقش و نقاب. دلم می خواد می شد اونقدر بالا می رفتم که می شد آدرس سیاره خودم و خودمون رو بپرسم از ستاره های معلق و بی نشون. دلم می خواد می شد اونقدر پرواز می کردم که می رسیدم به شهر بابا برفی. بعدش می رفتم سر می ذاشتم روی شونه های برفیه مهربونش و تمام کارنامه خاکیه این خاکی ها رو آه می کشیدم. دلم می خواد می شد دست های سرد و مهربونش روی سرم می چرخید و صدای آشناش رو می شنیدم که واسه دل زخمیه من و مینا شعرهای این دفعه برخلاف قصه بابا برفی شاد می خونه. دلم می خواد می شد بهش بگم باباجون میشه ما2تا هم پروانه هات باشیم؟ میشه بشینیم کنار دستت؟ میشه بمونیم زیر شالت؟ میشه پناه بگیریم در پناه مهربونی هات؟ دلم می خواد می شد خستگی هام رو جا می ذاشتم پشت این پنجره های بسته خاک گرفته و می رفتم از اینجا تا همیشه. دلم می خواد می شد وسط شهر سفید بابا برفی بین دونه برف های شاد و پری های سفید پوش همیشه رقصان جا می شدم برای همیشه. نمی دونم واسه چی ولی1جورهایی مطمئنم رفته های قصه همگی اونجان. همگیشون. دلم می خواست می شد که باز هم، …
امشب دلم به سرش زده باز. امشب چه هوای عجیبی داره هوای دلم! امشب دلم بد گرفته! اینقدر گرفته که نمیشه گریه کنم. حتی نمیشه آه بکشم. امشب دلم فقط پریدن می خواد. کاش می شد!
چه قدر سنگینم امشب! چه قدر حرف دارم واسه گفتن! چه قدر گلایه دارم از همه و همه و همه اون هایی که با1چتر رنگی از هر مدلش سپر ساختن و گذشتن از همه چیز و همه چیز. امشب چه قدر خسته ام از همه!
درددل رو واسه دیوار هم میشه گفت. این رو همین امروز خودم گفتم. ولی به چه دیواری میشه مطمئن باشم که اگر تمامش رو بگم، کج نشه و ویران نشه و خاک نشه از سنگینیه اینهمه حکایت؟ امشب دلم درددل می خواد دیوار! شونه هات جا واسه دردهای من دارن؟ امشب دلم رها شدن می خواد. تا اون طرف خورشید. تا قصه های صمیمیه بابا برفیه مهربون. خوش به حالت بابا برفی! نگران پروانهت و پروانه های خاکی نباش. اون ها بلدن با خاک چه مدلی کنار بیان. خوش به حالت که اینجا گرفتار نیستی. دلم می خواد می شد از برف بودم تا سبک می شدم و می رفتم اونقدر بالا که خاک دیگه به گردم هم نمی رسید. دلم دیار صمیمی و سفیدت رو می خواد بابا برفی! راستی می دونستی داستانت رو گفته بودم واسه اوزیر؟ می دونستی خوابت رو دیده بود؟ می دونستی شهر سفیدت رو دیده بود؟ یواشکی گفته بود واسم. خاطرم نیست. شب آخر بود یا شب پیشش! دلم می خواد می شد می رسیدم تا اون بالا و دوباره سوار می شدم به اون قطار آهنگی همراه اوزیر کوچولو و تمام روحم پر می شد از خنده هاش. نتونستم داستانش رو بنویسم بابا برفی. هر دفعه شروع کردم دیدم هنوز چند خط ننوشته تمام دلم از چشم هام فواره می زد بیرون. کاش1زمانی بشه بنویسمش! راستی بابا برفی اوزیر می گفت اگر بیاد اون هوالی دلش1کلبه یخی می خواد نه خونه برفی. هیچ زمانی نفهمیدم اونجا یخ هم هست یا فقط برفه. اوزیر می گفت اگر بتونه بعد از اینکه فهمید میاد بهم میگه و قرار شد اگر هم من فهمیدم بهش برسونم. من نفهمیدم بابا برفی. اوزیر ولی، … فهمید؟ نفهمید؟ من می دونم فهمید. ولی فاصله اونقدر دور و اینجا اونقدر سرد بود که دیگه دلش نخواست برگرده بیاد بهم بگه. در چه حاله الان؟ بهش خوش می گذره؟ پدرش رو دید؟ الان خوشحاله؟ بهش بگو دلم واسش تنگ شده. بهش بگو درست فهمیده بود من در مورد حسم به بچه ها بهش دروغ گفتم. بهش بگو من دوستش دارم. بهش بگو موافقم دروغ گفتن زشته. بگو اگر بخوام دروغ رو رنگش کنم سیاهه. از اون سیاه بدرنگ ها. کاش می شد2تایی با هم رنگش می زدیم و باز می خندیدیم! بهش بگو دلم می خواست قد دل اون شجاعت داشتم. بهش بگو باز هم درست فهمیده بود من می ترسیدم. بدجوری هم می ترسیدم. بهش بگو درست دید اون شبی داشتم یواشکی گریه می کردم. از ترس. بهش بگو راست گفت ترسیدن که خجالت نداره حتی واسه آدم بزرگ ها. بهش بگو قبول دارم میشه آدم بزرگ ها هم بچه های خوبی باشن. بهش بگو من آدم بزرگ بدی هستم ولی خیلی دارم سعی می کنم خوب باشم و نمیشه. بهش بگو هیچ زمانی به خوبیه اون نمیشم. بهش بگو عاقبت ترکی یاد نگرفتم. بهش بگو دلم اندازه چشمک1ستاره فسقلی واسش تنگ شده. بابا برفی! بهش بگو. تمامش رو بهش بگو!
خر شدم امشب. چه مرگم شده! دیگه بسه. به نظرم هنوز قرص های سبز کوچولوم حاضرن کمک کنن. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «جنون!»

  1. مینا می‌گوید:

    این از اون پستهاییه که هروقت دلم بگیره، هروقت مرهم و محرم بخوام، و هروقت مطمین شده باشم که هیچکس توی این جهان خاکی از گفته های من از دیده ها و شنیده هام خبری نداره، و اگرم بخوام به کسی بگم احتمالا کسی درکش نکنه و با یه لبخند تسلی آمیز و یه اینم برای خودش بد دیوونست توی ذهنش از من رد شه، به شدت آرومم می کنه. دیشب برای من یکی از اون شب های قشنگ زندگیم بود. دقیقا توی همه این حال و هواها بودم که گفتم و فهمیدم اونقدر هم که فکر می کردم تنها نیستم فهمیدم کسی هست که درد های من به نظرش کوچیک و مسخره و غیر قابل حل و حتی احمقانه نمیاد. کاش بفهمین چی میگم و عمق خوشحالیمو درک کنین. و این که یه سفر به اون دوردورا پیش بابا برفی خیلی دلم میخواست بریم. این روز ها خودم میخواستم تنهایی برم اما فهمیدم راهی که من انتخاب کردم به احتمال زیاد به بابا برفی و جشن خاطره ها منتهی نمیشه. این روزا مثل پرنده ای میمونم که هزاران کیلومتر پرواز کرده و بالهاش دیگه جونی برای پرواز ندارن. و مقصد دوره خیلی دور. اما اگه نجنگه علاوه بر این که به مقصد نمیرسه پرت میشه روی زمین خاکی. و اگه هنوز له نشده باشه آدم ها معامله ای باهاش می کنن که تا ابد زندگیرو یادش بره. این قصه تلخه اما قشنگه جدا از بقیه باید به خودم ثابت بشه تا کجا میتونم به مقصدم نزدیک شم و نیفتم. یعنی راهی هست که بتونم بدون افتادن به مقصد برسم؟ خسته باشم اما برسم. خوشحالم که آدمی مثل شما تو زندگی و دنیای من هست. واقعا میگم. شما شاید به حساب تعریف و تحسین و از این چیزا که مدل درست ها میگن اما من واقعا منظورم چیز دیگه ایه. امیدوارم که یه روز شما من و همه مدل های ما خوشبخت بشن. هر خوشبختی که از نظر خودشون خوشبختیه. امیدارم روز به روز به عادی بودن نزدیک تر بشیم اما غیر عادی بودنم از دست ندیم. من از ته دل این دیوونگیهارو دوست دارم. واقعا براتون بهترین هارو میخوام.

    • پریسا می‌گوید:

      آخ خدای من این مدل شرمندگی رو با چه مدل جمله بندی توصیفش می کنن!
      مینای عزیز! دردهای تو نه کوچیکن نه احمقانه. شاید آدم های اطرافت هنوز به بزرگیه دردها و حرف ها و آرزوهای تو نیستن که کوچیک می بیننشون. بهشون سخت نگیر. به این درست ترهای خسته از آدم بزرگ شدن هاشون. اون ها توی درد خودشون موندن. نقاب هاشون سنگینه. اذیتشون می کنه. نمی تونن اندازه توقع شبیه های ما دیوونه باشن.
      درست فکر کردی عزیز. اون راه به بابا برفی نمی رسه. در۱دوره خیلی تاریک عمرم می خواستم وارد اون تونل سیاه بی انتها بشم به خیال اینکه اون طرفش رهاییه. ورودم موفق نبود. خوشحالم که نبود. می دونی۱فرشته درست قدم آخر مانع شد. بعدش هم…
      من اینجا موندم و سعی کردم راه رفتن رو بلد بشم و درضمن صبور باشم تا بال هام رشد کنن. اونقدر که بتونم از اینجا تا شونه های بابا برفی پرواز کنم. هنوز زمانش نرسیده. زمانش که برسه من هم پرواز می کنم. حالا فقط دارم سعی می کنم خودم هرچی سبک تر و راهم هرچی مستقیم تر باشه تا واسه اون زمان کمتر گرفتار باشم و ساده تر برسم.
      مقصد دور و بال های به شدت خسته. من هم دارم این روزها. ولی می دونی؟ از ولو شدن روی خاک و از پر و بال های خاکی و از صیادهایی که این پایین منتظر صیدهای زمین خورده نشستن تا کبابشون کنن خوشم نمیاد. ترجیح میدم وسط راه رسیدن از خستگی تموم بشم. عاقبت می رسم. عاقبت می رسیم. مطمینم. خستگی هم بذار تا هر جا از رو نرفته بیاد. مقصد منتظره. آتیش کن بریم.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام چقدر وقتی داستان بابا برفی رو میخوندم دلم میخواست یه بابا برفی داشتمو تو اغوشش پناه میگرفتم و فارغ از دنیا و اتفاقاتش اروم میشدم و میدونستم جام اینقده امنه که هیچ طوفان و باد و هیچ چیزی نمیتونه من رو در هم خورد کنه و غصه دارم کنه.
    اتفاقا تو رمضان یه بار دیگه اون رو خوندم. یه بار هم عجیب دلم گرفته بود رفتم روستای بابا شریف و در سوگش باریدم.
    پرواز چقدر عالی میشد میشد پرواز کرد و دقیقا رفت جایی که راجبش حرف زدی ولی از قدیم گفتن کاش رو کاشتن جاش هویج هم سبز نشد

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. دلم می خواد۱دفعه دیگه بابا برفی رو بخونم زمانش گیرم نمیاد. زمانی هم که زمان گیرم میاد میرم چیزهای دیگه می خونم و کار خراب میشه. خدایا چه قدر روستای بابا شریف رو دوست دارم ابراهیم! باورت میشه خودم هر دفعه می خونمش همراه بقیه واسه بابا شریف گریه می کنم؟ انگار خودم اونجام. هر دفعه میگم دیگه هیچ زمانی نمی خونمش که به اینجاش نرسم ولی باز می خونمش. این رو خیلی دوستش دارم خیلی.
      بچه که بودم چندتا چیز رو آتیشی دوست داشتم. یکی رنگ. یکی نور. یکی پرواز. اولی و دومی چند سال پیش از زندگیم رفتن. پرواز هم که هرگز واسه آدمیزاد بدون بال شدنی نشد. هنوز۳تاشون رو دارم و نگهشون داشتم داخل۱آلبوم رویا. من۹۰سالم هم که بشه همچنان رویاهای درخشان و رنگی خواهم داشت. هر کسی هم دلش می خواد می تونه بخنده.
      هی ابراهیم! جاده زندگی هموار نیست. چاله چوله های بدی داره. گاهی زمین خوردن هم هست. ولی پا شدن و دوباره راه افتادن دنیاییه. مواظب خودت باش دوست و دشمن عزیز من.

  3. محمد ملکی می‌گوید:

    وای بابا برفی! چقدر باهاش گریه کردم! یادمه که وقتی برای بار اول میخوندمش، کلی اشک ریختم. بعد گفتم یه بار دیگه باید بشینم و مثل بچه ی آدم و بدون اشک بخونمش. ولی بازم نتونستم! بازم کم آوردم! بازم یه بغض سنگین، و گریه.

    • پریسا می‌گوید:

      خوبی محمد؟ ایشالا عالی باشی! من هم باهاش گریه کردم. باورت نمیشه هنوز اگر بخونمش گریه می کنم باهاش. محمد بابا برفی رو دوست دارم. دلم می خواد می شد واقعا می دیدمش و می شنیدم که میگه باباجان. نخند واقعا دلم می خواست. کاش بشه و بگه!

  4. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    به قول معروف:
    جانا سخن از زبان ما می گویی
    من هم سال هاست این هوا ها در سرم هست و به قول شما هنوز موقعش نرسیده که پرواز کنم و برم به اون جایی که فقط دل می تونه درش ساکن باشه و خبری هم از نود و نه درصد آدم های دور و برم نیست.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. این از اون پست هاییه که هرچی ازش می گذره باز با خوندنش مژه هام خیس میشن. اسمش هم به رنگش میاد. به رنگ بی وصف جنون!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *