کمی سرد، کمی سنگین، خیلی ناشناس!

بعد از ظهر جمعه. بین درس و تیمتاک و1سری موارد دیگه شناورم. دیروز داخل کلاس کانون کلا کلید شدم نتونستم جواب بدم. استاد گفت نمره این دفعه رو واسم نمی ذاره ولی گفت پریسا حتما به اندازه بخواب. گفتم نمیشه زمان نیست هفته آینده2تا پایان ترم و امتحان و درس و آیلتس و استاد گفت می دونم ولی پریسا حتما بخواب. همهش می گفت فراموش نکن. بخواب. مگه قیافهم چه مدلی شده بود؟ خوابم نمی اومد فقط روی هوا بودم. درس هم نشد جواب بدم. باید دفعه بعد حتما تلافی کنم. دفعه بعد! امتحان کتبی پایان ترم کلاس این طرفیه. خدایا نجاتم بده!
این روزها1چیزی، … این روزها1حسی، … این روزها1هوایی، … دیشب1زنگ زده بود. گفت چته؟ گفتم هیچ چی. گفت1چیزی هست بگو چیه. صادقانه فکر می کردم تا1کلمه واسه توضیح حسم پیدا کنم بگم بهش. طول کشید.
-نمی دونم1حس، … نمی دونم1حس، … 1حس، … کمبود.
این بهترین کلمه ای بود که واسه توضیح به سرم اومد. دیگه تا آخر صحبتمون حرفش نشد. و حالا می بینم این توصیف درسته. دقیقا1حس از جنس کسر1چیزی توی هوام می چرخه. کمبود1چیزی. نمی دونم چی. فقط می دونم این روزها و این شب ها به شدت1چیزی رو لازم دارم که باید باشه و نیست. گاهی اینقدر شدید میشه که احساس می کنم روحم تب کرده. نمی فهمم چی می تونه باشه فقط می دونم که این زمان به طرز بسیار آزاردهنده ای لازم دارم که بشه و باشه اما نیست. این دیگه چه مدلشه؟ سر کار که نمیرم بگم خستگی های اون طرفه. فقط درس دارم و استرس امتحان و کلاس و از این چیزها. پس این چیه؟ خدایا اذیتم می کنه چی می تونه باشه؟ واسه1نگفتم. اون هم دیگه نپرسید. اگر هم می پرسید نمی تونستم بگم. خودم نمی دونم. این، … سرده. تلخه. تاریکه. سنگینه. جفنگه. خدایا اذیتم می کنه کمکم کن!
رفتم یکی از نوشته های زخم و زیلی که خیلی پیش نوشته و انداخته بودمش داخل سطل آشغال این فسقل رو پیدا کردم زخم و زیلی هاش رو تعمیر کردم گذاشتمش بایگانی. نمی دونم واسه چی ولی کردم. هی میگم زخم و زیلی رو چه مدلی می نویسن؟ زیلی یا ذیلی؟
راستی اون شبی که هی نق زدم کاش خواب ببینم! اون خوابی که دلم می خواست رو ندیدم. اما خواب1آدم بسیار مثبت رو دیدم. خخخ شبیه همون زمان ها که هم رو می دیدیم با هم می گفتیم و می خندیدیم و نمی دونم کجا بودیم که اتاقه بزرگ بود و1چیزی شبیه1حوض مانند هم وسط اتاقه بود و خلاصه داشت خوش می گذشت. جای برادری، آدم خوبیه این بنده خدا. یکی از آخرین افرادی بود که دلتنگیش رو از دلم خط زدم. خطش رو که پاک می کردم دلم خیلی گرفت. گریه نکردم ولی دلم گرفت. می دونم که ما دیگه هرگز هم رو نمی بینیم. آخه من نتونستم و نخواستم اطرافیانش رو همون مدلی که خودش باورشون کرد باور کنم. نمی شد. من دلم اونهمه شفاف نیست. نشد. اون بنده خدا هم خوب رفیقه. چه انتظاری میشه داشته باشم ازش؟ که بی معرفت بشه و با وجود آگاهیش از بینش های من جدا از رفیق هاش واسم1لیست جدا باز کنه تا داخلش جا بشم؟ من همچین انتظاری ندارم ازش. در نتیجه ما دیگه هرگز هم رو نمی بینیم. من ولی همیشه واسش دعا می کنم. به خدا از ته دل واسش دعا می کنم و امیدوارم دل ساده و مهربونش تمام ثانیه های عمرش از شدت شادی ضعف بره. واسه من دل این آدم شبیه1آسمون صاف و ستاره ایه. خدایا بدجوری خوشبختش کن. اجازه نده عمو روزگار اذیتش کنه. این آدم شفاف تر از اونه که دلت بیاد سنگ تقدیر دلش رو بشکنه. لطفا مواظبش باش.
خلاصه که داخل خواب های من حرف تاریک بینمون نبود. اونقدر سر به سر هم گذاشتیم و خندیدیم که از نفس افتادیم. همون مدلی بود که در بیداری های دور دیده بودمش. شاد و شفاف و مهربون و خخخ هر جا که هست خدا حفظش کنه!
دلم مه سفید می خواد. بلکه این حس اذیت کن که اون بالا گفتم دست برداره از سرم. در عین حال هم دلم مه سفید رو نمی خواد. نمی دونم واسه چی بهش که دقیق و متمرکز میشم1چیزی شبیه1باریکه خیلی خیلی ضعیف ولی چندش آور از جنس تهوع در اعماق ضمیرم احساس می کنم. از اون تهوع هایی که با خستگی و سنگینی و دردهای نکبت سر همراهه و تو باید فقط بخوابی و دعا کنی کاش سریع تر تموم بشه و جز این هیچ کاری از دستت برنمیاد. آخرش چی؟ می خوام یا نمی خوام؟ نمی دونم. 50 50خخخ. جدی میگم نمی دونم. دلم1چیزی می خواد که هوای این حس مسموم از سرم بره ولی اون چیز مه سفید، … هست؟ نیست؟ نمی دونم. هی این چه مسخره بازی ایه من اصلش رو می خوام. من همون لعنتی که الان کسر دارم و باعث این حس کزایی شده رو می خوام. نمی دونم چیه. من دلم می خواد بفهمم چیه و گیرش بیارم و این حس دیگه نباشه. اون مه نفله فقط می فرستدم اون بالا به چرخیدن. این رو نمی خوام. اه ببین چی شدم! لعنت!
فقط1جلسه دیگه از کلاس این طرفیه مونده. بعدش امتحان. خدایا کمکم کن! من نمی افتم. کلاسی هام به نظرم بد نباشن. شفاهی میان ترمم هم خوب بود. کتبیه میان ترمم هم بد نبود. شفاهی پایان ترمم رو اگر همت کنم2شنبه بد نمیدم. فقط کتبی پایان ترم1خورده زیادی واسم ترسناکه. خدایا! خداجونم میشه سر امتحان جفت دست هات رو از روی شونه هام برنداری؟ خدایا لطفا!
چه باد با حالی! فقط حیف که جهتش از پشت سرم میاد و هی موهام رو می پاشه روی صورتم و ای بابا عجب بلاییه نکن عه!
امروز صبح بلندگوی تظاهرات رو روشن کرده بودن هرچی در و پنجره ها رو می بستم صداش می اومد داخل و افتضاح می زد به درس خوندن های من. بعدش1دفعه برق ها رفت و خخخ این فسقل باطری داشت و من در پناه سکوت درس خوندم تا برق اومد و دوباره بلندگو روشن شد ولی من تا اون موقع کلی درس خونده بودم.
قهوه دلم می خواد. امروز2تا خوردم. از اون ها که خودم خیلی دوست دارم نبود. درجه2ولی در هر حال2تا بود و بد نیست دیگه بیخیال بشم. ولی قهوه. قهوه دلم می خواد. هی بیخیال. باشه واسه بعد.
باز دلم می خواد نق بزنم. چندتا انتقاد و چندتا واسه چی واسه چی از همون هایی که گاهی اینجا می پرونم. ولی حسش نیست. ساعت از3گذشت. نباید ولی دلم می خواد برم1سرکی به تیمتاک بزنم بعدش دوباره درس. خدایا1سر کوچولو بزنم. فردا سر نمی زنم. دیگه سفت فقط درس. امروز هم دارم می خونم ولی1سر کوچولو خخخ. باید بجنبم. امتحانات رسید. خداجان من می ترسم کمکم کن! دیرم میشه. من رفتم. تا نمی دونم کی.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «کمی سرد، کمی سنگین، خیلی ناشناس!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    بنظرم استادت راست میگه و خواب و استراحتتو تنظیم کن که به مشکل نخوری. خواب ها هم خخخخخ این زندگی واقعی هستن. وقتی چیزی رو بشدت بهش نیاز داری و نمیدونی چکار کنی برای بدست آوردنش هیچ جوری بدستت نمیاد ولی چیزی رو بدست میاری که تو اون لحظه حتی فکرشم نمیکنی. این میگذره و جایی که کلا اون واست فراموش شده از ناکجاباد پیداش میشه و خخخخخ.
    نگران نباش من که حسابی اطمینان دارم این پله ها رو هم میری بالا و یه کم به قله نزدیکتر میشی پس استرس به خودت نده و اجازه بده با آرامش پله رو بالا بری و بعد یه نفس راحت بکش و یه کوچولو استراحت کن و باز حرکت
    دلت آروم

  2. پریسا می‌گوید:

    سلام دشمن عزیز. باز از اینجا شوت شدم بیرون حسش نیست پسوردم رو کپی پیست کنم اومدم از بیرون دارم جواب کامنت میدم. رمزم سخته خاطرم نمی مونه و حس کپی پیست این لحظه ابدا نیست و، …
    ابراهیم پس فردا امتحان شفاهی پایان ترمه و فردا کلاسه با کلی درس و تکلیف و پسفردا پیش از امتحان هم کلاس اون طرفیه با ماجراهاش. حس می کنم ذهنم و زبونم از شدت تمرکز و تمرین و تمرین این لحظه فلج شده از بس خسته شدم. بدجوری دلواپسم ابراهیم. کاش سریع تر بیاد بره هرچی می خواد بشه بشه تموم شه دارم رسما از دلواپسی قبضه روح میشم. واسه چی من این مدلی شدم؟ خدایا کمکم کن باور کن خسته ام به خدا.
    خخخ خل شدم ابراهیم. این وردپرس هم که زده به سرش شبیه من. ممنونم که هستی ابراهیم. بدجوری ممنونم.
    همیشه شاد باشی و همیشه آرام.

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    الآن دیگه اون دو تا امتحان گذشتند و به خاطره ها پیوستند
    خواب ها هم آخ که چه قدر دلم میخواد مثل قبلاً خواب هام یادم بمونه.
    من البته به شکل خودخواسته ای به مغز و روانم فشار آوردم که خواب هام یادم نمونند و مثل این که یا خدا دعا هام رو شنیده و یا اتفاقی افتاده که خیلی خیلی کمشون یادم می مونه و اگر هم چیزی در ذهنم باشه خیلی مبهم و دوره
    آخه خواب هام قبلاً که می دیدمشون و یادم می موند خیلی واقعی به نظر می رسیدند و تا چند روز گیج بودم که الآن دارم خواب می بینم یا اون که دیده بودم خوابه برای همین هم خیلی اذیت می شدم و حالا مدت هاست که خوابی به اون وضوح ندیدم ولی الآن حس می کنم که شاید فقط توی خواب بتونم گم‌شده هام رو ببینم
    الآن دلم یک خواب واقعی از گم‌شده هام میخواد.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. اون امتحان ها رفتن و امتحان های دیگه شبیه قطار پشت سر هم میان و میرن. خدایا به خیر کن! خواب. دلم می خواد خواب هام در خاطرم, … به خدا نمی دونم. بمونن یا نمونن؟ بعضی از اون شیرین شیرین هاشون خیلی اذیت کی کنن. اندازه1روز کامل که گرد و خاک بپاشن بهش. الان دلم می خواد خواب آینده رو ببینم. خخخ می خوام ببینم نتیجه امتحان بزرگم چی میشه. تقلب و از این چیزها. خدای جدی نگیر فقط ولم نکن. خدایا فقط ولم نکن فقط ولم نکن فقط فقط ولم نکن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *