اولین جمعه تعطیل.

صبح جمعه.
تعطیل شدم. آخ جون. دیروز اصلا درس نخوندم. رفتم کلاس بعدش رفتم کتابخونه واسه کتاب هام و بعدش، … سرم درد می کنه. از پریشب درد می کنه. دیروز با قرص عقب نگهش داشتم و امروز باز درد می کنه. دلم این قرص خوردن ها رو نمی خواد. ترجیح میدم تا بشه بی قرص رد کنمش. چیز خطرناکی نیست فقط اذیت می کنه. این کم خونیه عوضی. هفته تاریک. همیشه این سردرده کم و بیش سرجهازیشه. باز جای شکرش باقیه که هفته پیش وسط اون افتضاح زمانی شروع نشد. یا2هفته بعد شب امتحان پایان ترم. شبیه دفعه پیش که کلا همراه درس خوندن هام وسط جمله های درسم یکی درمیون می گفتم آخ سرم. خلاصه که درد می کنه. خلاصه که دیروز درس نخوندم. خلاصه که امروز هم به شدت کند پیش میرم. خلاصه که آخ سرم. خخخ. جدی آخ سرم.
کتابخونه جاش عوض شده. من از جای جدید بدم نمیاد. خصوصا که بوفه هم داره و میشه از اتاق زد بیرون و1چیزی خرید. مسخره هست ولی بیشتر از چیز خریدن حسشه که خوشم میاد ازش. از جاهایی که بوفه دارن خوشم میاد. اینکه حتی اگر نخوایی هر لحظه چیز بخری بخوری اما بدونی اگر بخوایی دم دستته واسم با حاله. هی سرم درد می کنه حسش نیست ببینم جمله بندی هام چه مدلیه. هر مدلی می خواد باشه ولش کن.
دیشب تکبال102رو خوندم و تموم شد. این12قسمت آخر رو نمی دونم واسه چی خوندم و تمام دیشب رو خواب های عوضی دیدم از بس این جنگلی ها وحشی بودن. کامنت ها رو نخوندم. خواستم سرسری از بالای سرشون1تابی بخورم دیدم اصلا دلم نمی خواد. توجه کردی؟ توی این جاده چه افرادی که باهاشون برخورد می کنی و1مسیری رو هم با هم قدم می زنید و بعد وسط شلوغی ها هر کسی میره به راه خودش. کامنت های گذشته رو که می خونم حسم این مدلیه. اون زمان هایی که خیلی هم دور نیست دلم می گرفت ولی الان فقط سکوت می کنم. گاهی هم لبخند می زنم. اما ترجیح میدم کامنت ها رو نخونم. هنوز این مدلی سبک ترم.
دلم می خواد تمرکزم رو بیشتر بدم به درسم. واقعا لازمه. ولی این سردرده و این، … اه این، … از دست این! ماه رمضان که بره1دفعه دیگه میرم کتابخونه. احتمالا لازمه این رفتنم.
دیروز داخل تیمتاک از خنده ترکیده بودیم. این به قول این ها گندمک. خخخ. مهتاب می گفت گاهی واقعا دلم براش تنگ میشه. پریروز داشت می گفت کاش1عروسکی واقعا این مدلی بود من می گرفتمش. من گفتم1دونه بود من گرفتم تموم شد دیگه نیست. مهتاب گفت اینکه وجود خارجی نداره. گندمک گفت راست میگه من وجود خارجی ندارم وجود داخلی دارم. به خودم که اومدم دیدم همگیمون از خنده نفس کم آوردیم.
مرغ مینای الهه لاستیک سر گوشی هدفونش رو خورده و حسابی حالش رو گرفته بود. بعدش هم حال خودش گرفته شد و طفلک حسابی اذیت شد. دلم سوخت. خوشبختانه الان حالش خوبه. اون لاستیکه حسابی دردسر شد واسش. به نظرم دیگه مواظبه چی می خوره. فقط این وسط هدفون الهه ناقص شد. این مرغه رو من خیلی دوستش دارم. می خوایی باور کن می خوایی باور نکن ولی من مطمئنم که حیوون ها هم شبیه آدم ها هر کدوم واسه خودشون شخصیت و خصوصیات اخلاقیه متفاوت دارن. این کوچولوی الهه خیلی سرش میشه. ازش خوشم میاد. میگم حیوون ها می فهمن پس واسه چی این یاکریم های اینجا نمی فهمن عاقل بشن اینهمه مخ من بیچاره رو کار نگیرن؟ شانس منه به نظرم. عجب داستانیه. بیخیال من در هر حال دوستشون دارم. بذار این ها این مدلی باشن.
چه عالیه که این جمعه کلاسی در کار نیست. بدجوری گناه دارم به خدا. خدایی نمی خوام نق بزنم ولی جدی ترکیب سردرد و هفته تاریک و کلاس با مطالعات و تمریناتش بعد از چندتا جمعه کلاس های پشت سر هم به خدا خیلی فشار داشت. کلاس اگر بود می خوندم و می رفتم ولی به خدا بدجوری اذیت می شدم. خدایا شکرت! حالا باید واسه1شنبه بخونم و بدجوری کند پیش میرم. بد نیست سعی کنم و بجنبم.
دیروز به شدت هواییه گردش بودم. ماه رمضان بود و روز نمی شد جایی رفت. همه جا بسته بود. شب هم که، … ترجیح میدم حالاها نباشه.
1رفته بود دیدن2و3و می گفت3گفته پیش از اینکه واسه عمل بره بیمارستان1دفعه با پری بریم بیرون. وووییی خداجونم من زمان ندارم. تازه کجا میشه بریم؟ الان3ضعیفه و باید از هر چیزی در موردش ترسید. به1هم گفتم به خدا الان هر جا بریم واسه3کم و بیش خطرناکه. بریم به فضای آزاد؟ با این هوای متغیر که شبیه آب خوردن می تونه اوضاعش رو به هم بریزه. بریم رستوران؟ آخه رستوران هم شد جا واسه گردش؟ بشینی بخوری بعدش بای بای بری خونه. بریم کافه؟ با اسنک ها و فست فودهاش که واسه3اصلا خوب نیست. بریم سفره خونه واسه خاطر آلاچیق هاش؟ با بوی تنباکو و قلیون و اون هوای سنگین و شرایط با حالش. تصور کن3چه مدلی میشه زمانی که بر می گردیم. بابا این ها رو یعنی2نمی بینه؟ از دست این ها. ووویی این چیه؟ اه یعنی چی داشتم حرف می زدم اَییی حالم بد شد این چیچیه؟ واسه چی1دفعه1بوی شدید گوسفند و مواد شوینده قاطی همه جا پر شد؟ وووییی نکبت ایش!
اه واقعا که! گندش بزنن حالم رو به هم زد!
نمی دونم این چی بود اصلا خوشم نیومد. تمام حس حرف زدنم رو برد دیگه حال ندارم بنویسم. این چه وضعشه آخه؟ همه جا باید1چیزی باشه حالم رو بگیره! خوشم نمیاد. وووییی خوشم نمیاد دیگه حسش نیست بنویسم من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «اولین جمعه تعطیل.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام مجدد
    پریسا بنظرم بقیه هرجا تصمیم شد برن برای ساعتی هم شده همراهشون شو. گاهی وجود و بودن بعضیها بی اینکه خودشون خبر داشته باشن عجیب برای طرف مثبته. بخصوص اگه طرف مریض هم باشه پس این بار رو رفتن رو تو برنامت بزار.
    باهت موافقم پرنده ها هم شخصیت های مخصوص به خودشون رو دارن.
    وای پریسا صبح پنجره اتاق باز بود ساعت شیش نمیدونم یه یاکریم روانی از کجا اومده بود داخل من رو از خواب پروند و زد به چاک الآن حسابی خوابم میاد ولی اون زمان هرچی کردم خوابم نبرد. مردم آزار مسخره خخخخخ
    شاد و خندون ببینمت

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. وووییی شکلک حرص. کیبورد این فسقل فارسی نبود رفتم فارسی کردمش بعد شروع کردم داخل کادر1عالمه جواب کامنت نوشتم1دفعه اینتر رو که زدم1پنجره باز شد قد خودم. نگو این دیوونه شوتم کرده داخل کادر جستجو هرچی نوشتم رو جستجو کرده و خلاصه کامنته پر. ای خدا ببین چی شدم دیگه این هم اذیتم می کنه. ابراهیم نخند کامنتم رو پودر کرد میام می زنمت!
      این رفتنه. خدا رو شکر که هنوز جور نشد. واقعیتش هم زمان ندارم و هم دلم نمی خواد3رو اون مدلی ببینمش. حس دردناکی بهم میده. دلم می خواد همون مدلی که بودیم روی صفحه خاطره هام بمونیم. همون4تایی های دیوونه. یادش به خیر!
      یاکریم خخخ این ها همه جا هستن. جدی این ها1چیزیشون میشه. میان داخل بعدش نمی دونن از کدوم طرف اومدن گم میشن می خوان در برن نمیشه می زنن دم و دستگاه اتاق رو به هم می ریزن. داستان دارم با این ها این روزها. خدا حفظشون کنه دوستشون دارم. تو هم سخت نگیر بخواب و حالش رو ببر خخخ.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    چهار بار رفرش کردم که به علامت ها رسید آخه این چرا فکر می کنه که من علم غیب دارم
    واقعاً براش متأسفم.
    تعطیلات خیلی خوبند خیلی ولی وقتی حس میشن که آدم واقعاً وقت داشته باشه که از تعطیلیش لذت ببره و برای شما هم وقت لذت بردن از تعطیلات بعد از گرفتن مدرک آیلتس میرسه.
    سردرد مزخرف ترین بیماریه که تا حالا شناختم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. تعطیلات رو به پایانه و من محض خاطر خدا1روز تعطیل هم نداشتم. الان چنان بی حسم که نای حرصی شدن هم ندارم. جدی تعطیلات سال آینده من کجام؟ خدایا جام درست درمون باشه و تعطیلات هم باشه و خخخ. سردرد. وایی متنفرم ازش. از دیروز گرفته ول کن نیست. کدئین هم جواب نمیده پس فقط1راه می مونه. کله به عقب و با2شماره به ضرب توی دیوار. اوخ از تصورش هم گیج شدم. امکان نداره انجامش بدم فقط فکرش سردردم رو زیاد می کنه. آخ سرم! باز یادم افتاد آخ سرم سرم آخ سرم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *