میانهفته!

4شنبه صبح. سر کار. بچه ها امتحان میدن میرن. الان نیستن و، … فقط4روز کاری دیگه تا تعطیلات. تعطیلات؟ من که تعطیلات ندارم! امسال من، … هی بیخیال. من4روز دیگه صبح هام آزاد میشن و این واسه خودم و درسم کلی مثبته.
نمره های امتحانات2قلو اومد. شفاهی از10شدم7و کتبی از20شدم15و خدایا چه کابوسی بود! دلم می خواست بهتر می شد ولی از ته دل خدا رو شکر که به اون بدی که تصور می کردم نشد. واسه پایان ترم باید خیلی بهتر بخونم. اگر خدا بخواد با آزاد شدن صبح هام اوضاع میره که رو به راه تر بشه. امیدوارم بشه. ولی الان نمره ها اومد و من تک نیاوردم و این فوق عالیه از نظرم. خدایا ممنونتم تصورم خیلی خیلی وحشتناک بود از امتحان ترسناکی که دادم. از2شنبه تا دیشب3تا جفنگ نامه نوشتم ولی خخخ نفرستادمشون اینجا. مایه آبروریزی می شدن. داخلشون پر بود از نق و خخخ چیزی نبود با خدا درددل می کردم. خوب شد نزدمشون اینجا.
سیستم بزرگه رو دوباره فرستادم درمونگاه. باز تعمیری شد. من واقعا زیاد ازش کار نکشیدم ولی اون دیگه زیاد ضعیفه. و باطری این فسقل هم از دیروز شروع کرده به زودتر تموم شدن. هیچ خوشم نمیاد. هنوز کامل مطمئن نیستم و باید سر مهلت امتحانش کنم. تردیدم ضعیفه. به احتمال قریب به یقین حدس ناخوشآیندم درسته. و اگر واقعا این پیش بیاد من باید چیکار کنم؟ خدایا من درس دارم الان هم قیمت ها وحشتناک بالاست چه مدلی1سیستم نو جور کنم جای این2تا؟ ولی این2تا! من دوستشون دارم. دلم نمیاد این ها وسط راهم جا بمونن. اون دفعه ای داشتم فکر می کردم این ماجرا که تموم بشه من1عالمه چیز رو باید عوض کنم. تعمیر و ترمیم و تجدید کنم. به نظرم آخر ماجرا جفت سیستم هام کامل مرخص میشن. گوشیم. نوشت افزارم. فقط پرینترم و اسکنرم سلامت در میرن. تا حالا که کارشون زیاد نبوده ولی هیچ تضمینی نیست که از این به بعد هم بهشون همین مدلی خوش بگذره. ترم های بعد ترسناکن. از جلوتری ها شنیدم که شرایط اون جلوترها خیلی خیلی سخته. من احتمالا رفیق هام رو در نیمه های راه از دست میدم. به جهنم که می خندی. این بی جون های پلاستیکی آهنی سیمی رفیق هامن. تمامشون در لحظه هایی که کسی نبود بودن. هنوز هم هستن. بی توقع و بی دلواپسیه هیچ چیزی از طرفشون. هیچ چیزی جز داغون شدن. هرچی پیش تر میرم بیشتر با این موارد حس رفاقت می کنم و بیشتر از آدم ها و رفاقت هاشون می برم. خداییش حق دارم. نمیگم همه ولی اکثرا اون هایی که به پست من می خورن1جورهایی، … چی بگم آخه. چند شب پیش1کسی1جایی بهم خورد. بابا بذار بگم دیگه تیمتاک رفته بودم. البته نه واسه شلوغ کاری. من گاهی میرم اونجا فقط واسه اینکه چند لحظه موزیک های رادیو رو گوش کنم و همراهشون درس هم بخونم و1جورهایی هم استراحت و هم درس با هم. اون شبی سرم از شدت خستگی و فشار سنگین بود. رفتم تیمتاک و اتفاقا شلوغ هم بود. بچه ها داشتن شلوغ می کردن. من بینشون نموندم. رفتم داخل رادیو. کسی اونجا نبود. موزیک پخش می شد و من سرم به درسم بود. خیلی پیش میاد که کسی پیش از من رفته باشه اونجا. می بینم طرف تنهایی اونجاست و با خودم میگم کسی که بین شلوغی های لابی نمونده و تنها رفته رادیو یا شبیه خودم داره کاری انجام میده یا اصلا اون لحظه می خواد فقط موزیک گوش کنه و حرف نزنه. اگر طرف آشنا باشه1سلام بهش می کنم و دیگه حرف باهاش نمی زنم چون حس می کنم این کار در اون لحظه تجاوز به حریم به حساب میاد. بعد از سلام من هم میشینم1گوشه مشغول کار خودم میشم و موزیک گوش میدم و اون بنده خدا هم سرش به کار خودشه. من حرف نمی زنم و با خودم میگم اگر اونی که پیش از من اونجا بوده بخواد یا بتونه صحبت کنه خودش حرف می زنه. خلاصه اینکه مواظبم به حریم کسی خط نندازم. بارها این پیش اومده که خیلی طولانی با1یا حتی2نفر ساکت داخل رادیو بودیم و حرف نمی زدیم و هر کسی مشغول خودش بود. و از نظر من این طبیعیه.
خلاصه. اون شبی رفتم اونجا و1بنده خدایی پشت سرم وارد شد. در نظر بگیر که دست های من مشغول بودن به نوشتن و داخل تیمتاک من اگر بخوام حرف بزنم باید دستم رو بذارم روی کنترل کیبورد و نگهش دارم تا حرفم تموم بشه. و می تونی تصور کنی که اگر می خواستم با کسی حرف بزنم باید نوشتن رو بیخیال می شدم. من به شدت کسر زمان داشتم و به شدت خسته و کلافه بودم و به شدت می خواستم فقط1خورده موزیک هایی که خودم نداشتم و نمی دونستم چی هستن زیر گوشم پخش بشن و درس بخونم و ذهنم1خورده آروم بشه ولی به هیچ عنوان در وضعیت چاق سلامتی نبودم. زمان نداشتم. ابدا نداشتم. دفعه اولم نبود و در نتیجه چیز تازه ای نبود که بقیه شاهدها ازش بی اطلاع بوده باشن. اون ها بارها منو دیده بودن که می رفتم1گوشه تیمتاک و تنها می نشستم و سرم به کار خودم بود.
دردسرت خوب می کنم میدم. داشتم می گفتم من رفتم رادیو و1نفر پشت سرم وارد شد. خوب.
-سلام.
-علیک سلام.
-خوبی؟
-خیلی ممنون.
-چه خبر؟
-خبری نیست.
-چرا صدات این قدر ضعیفه؟
-نمی دونم. دارم درس می خونم.
-چیکار می کنی؟
-درس می خونم.
-چرا صدات ضعیفه بلندتر صحبت کن.
-دارم درس می خونم.
-چی؟
-دااارم دَََََرسسسس میییی خونم دََََََََرس.
-خوب اگر بلندتر صحبت کنی که توی درس خوندنت تأثیری نداره. داره؟
دیگه نتونستم تحمل کنم. اگر می موندم جیغ می کشیدم. محکم کوبیدم روی اف4و زدم از تیمتاک بیرون. چیزی نبود ولی به شدت از جا درم برد. آخه پس ما کی می فهمیم؟ واسه چی من سعی می کنم بفهمم ولی بقیه اصلا سعی نمی کنن منو بفهمن؟ فقط به اندازه ای بفهمن که اذیتم نکنن؟ خدایا یعنی اینهمه سخته؟
اینقدر حرصم گرفته بود که تا دیشب آخر شب نرفتم تیمتاک. زمانی هم که رفتم سریال شروع شده بود. گوشش کردم و بلافاصله بعدش زدم بیرون. هم درس داشتم هم حوصله نداشتم با هیچ کسی حرف بزنم. آدم ها اینن. با این عزیزها من باید حس رفاقت کنم؟ نمی کنم. سیستم های دوست داشتنیم بهترن. واقعا بهترن. این ها اگر مشکل واسم درست کنن میگم خوب دستگاهن. نمی فهمن. نمی تونن بدونن. ولی به آدم هایی که خلق شدن تا بفهمن ولی به جای فهمیدن توانشون رو به بازی کردن و بازی دادن و بازی گفتن و بازی گرفتن و به ادعاهای پوچ و مسخره صرف می کنن چی میشه بگم؟ بعدش داد و هوارمون گوش فلک رو پاره کرده که واسه چی بیناها با ما چنینن و چنانن. باباجون تو بیا به خودت1نگاه سریع السیر بنداز ببین تو چی داری به1بینا بدی. خوب معلومه طرفت نمیاد زمانی که می بینه تازه باید موارد فوق ساده اجتماعی رو یادت بده. بینا هم شبیه خودت1آدمه با1دنیا گرفتاری و فکر و ذکر و گره و ماجرا. اون به قول تو بینا هم1کسی رو می خواد که بتونه در کنارش اگر مشکلش حل نشد دسته کم آرامش بگیره. نه اینکه روانش پاک بشه. من که از جنس خودتم اینه حالم از معجزاتت اون بینا میگه مگه مرض دارم می چرخم بین اکثریت1مایه آرامش پیدا می کنم. همنشینی که دسته کم بتونه به معیارهای ساده همنشینم باشه نه مته اعصابم. شرمنده تند گفتم ولی پشیمون نیستم. از نظر من واقعا لازمه حواسمون خیلی جمع تر باشه. اصلا مواظب نیستیم! ما هنوز خیلی راه داریم که به معیارهای عادی برسیم ولی در ادعا کردن و مخصوصا در توقع داشتن نمره اولیم. اولیش خودم. واقعا لازمه بیشتر سعی کنم و به جای اینکه به بنده خدا واسه خاطر متفاوت دیدنم و متفاوت رفتار کردن هاشون تقصیر پرت کنم1دیدی به خودم بزنم ببینم خودم کجای کارم. کاش1زمانی بتونیم درست ببینیم و سعی کنیم که درست بفهمیم. اولیش خودم. واقعا لازمه یاد بگیرم. کاش بتونم!
ساعت10و14دقیقه صبح4شنبه. باطری61درصد. به نظرم بد نیست اسپیکینگ های امروز رو2-3دفعه دیگه بگم تا لکنتم کمتر بشه.
شرکت نماد فروردین نت تیکرهای قسطی می داد. کاش می تونستم بخرم! ناقابل25میلیون خخخ. قسطی بود ولی هرچی فکر می کنم می بینم25میلیون ندارم. من1امسال این مدلی وحشیانه درگیرم و البته نت تیکر همیشه به کارم میاد اما سال های بعد به نظرم میشه که نباشه. و امسال، … کاش پول داشتم! اگر داشتم دسته کم اینهمه نوشتن هام با دردسر همراه نبود و شبیه اون دفعه از شدت مچ درد مجبور نمی شدم آتل ببندم و با1دست و نصفی بنویسم و عاقبت هم آتل رو واسه نوشتن باز کنم و شب از مچ درد کلافه بشم و، … هی بیخیال. من25میلیون تومن ندارم. کاریش نمیشه کرد. خیلی عالی می شد اگر داشتم ولی چیزی که نمیشه نمیشه. من این پوله رو ندارم و نمیشه هم که داشته باشم. پس بیخیال. تا اینجا که هر مدلی بود تونستم برسم. با نوشت افزارهای مختلفی که گاهی واقعا اذیت می کنن. با سیستم هایی که دارن کم میارن. با دستی که به خاطر تایپ کردن و به خاطر نوشتن هام هرچند1بار میره داخل آتل و باز پیش از اینکه زمان لازم واسه التیامش سپری بشه به خاطر حجم نوشتن میاد بیرون تا دفعه بعدی. اما اصل اینه که من تا اینجا رسیدم. بدون نت تیکر و بدون باقیه امکاناتی که اگر بود اوضاع بهتر می شد. خوب اگر تا اینجا اومدم پس دلیلی نداره باقیه راه رو نشه برم. اون هایی که پول دارن نت تیکر بخرن شاید اندازه من سمج نباشن. شاید هم باشن ولی بیخیالش. اون ها به من مربوط نیستن پس بیخیالشون. نت تیکر هم دستم بهش نمی رسه چون پولش رو ندارم پس این رو هم بیخیالش. اما سیستم. اگر خیلی خیلی گرفتار بشم مجبورم1دونه قسطی تهیه کنم که البته کلی کارم سخت میشه و واقعا واقعا امیدوارم امسال این لازم نشه. هنوز که نشده. دزد رو هم که تا نگرفتن پادشاهه. لحظه رو عشقه خخخ.
ساعت10و22دقیقه. باطری59درصد. خدایا کاش این مدلی نمیشد! خوب دیگه بسه. من زمانم با این حضرت باطری محدوده. باید پیش از اینکه به10درصد برسه برم درس بخونم. هی ایول هفته دیگه امروز صبح خونه نشستم دارم دلی دلی کنان درس می خونم و خخخ. دیرم شد. من رفتم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

14 دیدگاه دربارهٔ «میانهفته!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام
    آخ از دست این آدما که حتی حریم رو هم نمیشناسن. خوب اگه قراره حرف بزنی خوب همون داخل تیم تالک مینشستی دیگه مثلا اگه تو خبرا رو بهش میگفتی اون …. ولش کن منم جای تو بودم همین کار رو میکردم.
    منم وسایلمو دوست دارم. وای گوشی لمسیمو تازه داشتم یادش میگرفتم که چند نفر از اونایی که خوردن بتور تو باعث شدن از دستش بدم.
    وقتی خبری پخش شد اونم از طرف آدمای مطمئن دیگه چه نیازی هست تو دقیقا به کسی که از اون خبر داغونه زنگ بزنی و منم این مدلی بودم اون موقع خودم داغون بودم گوشیم هم پشت سر هم زنگ میخورد و منم از جیبم درش آوردم پرتش کردم و بعد جالبیش اینجا بود طرف برگشته طلبکارانه میگه اگه جواب گوشی بی صاحبتو بدی چیزی ازت کم نمیشه. خدایا صبر ایوب در مقابل اینا به ماها که صبور نیستیم بده.
    الآن گوشی سیمبین امانتی دستمه و باید سریعتر به صاحبش پسش بدم و وای خدایا مدتی بیگوشی بودن چه بدبختیه. ولی چاره ای نیست.
    در ضمن یادم بمونه تو هم یادت باشه آخر پست نوشتی دزد رو تا نگرفتن پادشاهه بیا اعتراف کن کجا و از کی دزدی کردی. اگه بانکی جای رو خالی کردی یه مقدار پول تقدیم کن تا ما هم در پادشاهی شریک بشیم خخخخ.
    خوشحالم که نمره قبولی گرفتی و خیالم راحت بود راحتتر شد. و خوشحالم که صبحات خالی میشن و فشار کمتر میشه.
    راستی چهار ماه دیگه …..
    بدجوری شاد باشی و البته اگه شد و خدا دعامو برآورده کرد صبور

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز.
      اولش بگم: من صبور نمیشم. خداییش کاری به ظرفیت پایین خودم ندارم ولی۱سری از این ملت واقعا روی آستانه تحریکت رژه میرن به خدا نمیشه صبوری کرد آخه. در مورد گوشیت متاسفم. می فهمم دقیقا حس می کنم اون لحظه چه حسی داشتی. بعدش هم در جواب طلبکاریه اون طرف که وایی ابراهیم اگر خودم بودم طرف رو از پشت خط خفه می کردم جدی اصلا حس مدارا ندارم این روزها. من واقعا می مونم که بعضی از این عزیزها اصلا هیچ مدلی مفهوم ملاحظه رو انگار نشنیدن و چه جوری نمی تونن ملتفت باشن که طرف مقابل داره تا می تونه ملاحظهشون رو می کنه و باید۱درصدی… بیخیال. ولی کاش می شد اون لحظه فقط تماس گیرنده رو می فرستادی بلاک هواخوری. هرچند به چیزی که میگم خودم سخت می تونم در چنین وضعیتی عمل کنم ولی اگر بتونم و بتونیم بعدش کمتر اذیت میشیم. شبیه تو که اگر می شد به جای داغون کردن گوشیت طرف رو بلاکش می کردی الان بدون گوشی گرفتاری نداشتی. نمی تونم بهت ایراد وارد بدونم. در وضعیتی که تو داشتی اگر خودم بودم بدترش رو می کردم. اوخ کلاسم دیر شد. خداییش ببین اوضاعم رو من جمعه ساعت۲بعد از ظهر کلاس دارم. آخه۲ببعد از ظهر اون هم جمعه! هوا اینجا عالیه و جون میده واسه گردش و بی درسی و تفریح و وووییی به جان خودم دیرم شد نق باشه واسه بعد من باید برم کلاس. اما زمان واسه دعا همیشه دارم. دعا واسه دل۱دشمن بسیار عزیز که ایشالا به همین زودی بسیار بسیار شاد و بسیار بسیار آرام باشه.
      ایام به کامت. ووووییی کلاسم من رفتم!

  2. مینا می‌گوید:

    سلام دوستای آهنی و پلاستیکی و سیمی. و پارچه ای. منم موافقم نمیدونم ما آدما داریم روز به روز انسانیتمونو می بازیم، یا این رفیق های تازه دارن روز به روز به درک انسانیت نزدیک تر میشن؟

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. به نظرم جفتش باشه. ما داریم از خط انسانیت هرچی بیشتر عقب نشینی می کنیم و اون ها دارن به درک و دل هامون نزدیک تر میشن. نمی دونم این منفیه یا مثبت ولی به هر حال من این رفیق های با معرفت رو دوست دارم.

  3. ابراهیم می‌گوید:

    سلام مینا خانم
    خوبید میشه به پریسا دستور بدید شمارتون رو بهم بده.
    البته خودم شمارمو مینویسم ولی احتمال میدم اینجا نیایید 09142670625
    پریسا به جان خودم اون لحظه نمیشد.
    اون تقریبا آدم ها چند نفر بودن و پشت سر هم زنگ میزدن تند و تند. یکیشون قطع میشد اون یکی. بعد که گفتم این چه کاری بود میگن طرف گفت دختر کوچولو خونه شما اون بلا سرش اومده ما فکر کردیم داره شوخی میکنه.
    حالا طرف حدود 60 70 سالشه و چنان عاقله که من گاهی جای اون از این همه مثبت بودن وحشت میکنم. بعد اون آدم آنچنان عاقل چطور میاد سر به سر اونا بزاره و اونم با گریه و اونجوری من که نفهمیدم. چون حتی اونایی که چند تختشونم کمه اینجوری سر به سر آدم نمیزارن. تو اون لحظه هم من فقط میخواستم یه جوری از شر صدای زنگ راحت بشم. میشد گوشی رو خاموش کنم ولی بخدا تو اون لحظه چنان ذهنم قفل شده بود که تنها راه خلاصی از شر صدای کزایی زنگ رو تو این دیدم. و خوب عملیش کردم.

    • مینا می‌گوید:

      سلام خیلی خیلی ممنونم.

      • پریسا می‌گوید:

        بگم چی نشی مینا ببینم الان این کامنته کجا میره! هی میبینم9تاست ولی من به همه شما2تاها جواب دادم پس این9چیه نگو تو این وسطی. خوب پاشو از این وسط آخه! ای بابا!

    • پریسا می‌گوید:

      ابراهیم من کلا تخصصم در جاخالی دادن از زیر مدل های مختلف دستور جاته. این مینا هم که خرجش1بطری خالیه گرفتارش نکن. و اون آدم ها. می فهمم چی میگی. خداییش در برابر حماقت1سری ها باید فقط به خدا پناه برد. همین و بس. به خدا جدی میگم هیچ حرفی ندارم الان. واقعا که! هی ول کن این ها رو. باید واسه گوشی1فکری کنی. این مدلی سخته بمونی. این جماعت رو هم بذار داخل تار عنکبوت مسخره بازی هاشون بلولن.

  4. ابراهیم می‌گوید:

    سلام مجدد مینا خانم. بی زحمت از دوشنبه به بعد زنگ بزنید چون دیشب گوشی دوستمو دادم احتمالا تا دوشنبه یه گوشی بگیرم.
    پریسا بجان خودم دیروز یادم رفت بگم تو حقته آدم تک خور. چطوره باز بحث تکبال رو اینجا باز کنیم. ولی جدی کاش جای دوی ظهر دوی شب بود اینجوری بیشتر میچسپید خخخخ

  5. مینا می‌گوید:

    تکبال تکبال تکباااااال. من که به شخصه اصلا آلوچه دوست ندارم و به این طریق نمیتونین تهدیدم کنین.

  6. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من هم با تمام وسایلم دوستم همه شون رو دوست دارم و باهاشون احساس صمیمیت می کنم.
    خیلی وقت ها از لپتاپم شرمنده میشم که این قدر ازش کار می کشم و حتی همین الآن هم که به خاطر کارم که باید زود تحویل مؤسسه بدمش تا این موقع روشن نگهش داشتم حس خوبی ندارم خدا رو شکر که در این قضیه هم تنها نیستم.
    امیدوارم وسایل تا آخر این مسیر باهاتون بیان.
    حریم و این مشکلات که گفتید رو هم متأسفانه زیاد دیدم کم هم که نمیشن خب.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. نه تنها نیستید من هم با این بی زبون های با معرفت رفیق میشم. زمانی که بخوام این2تا رو با1تازه نفس عوض کنم مطمئنم گریهم درمیاد. خخخ چیکار کنم مدلم اینه. حریم هم که کلا اسم و رسم نداره بین ملت. خدا شاهده حرص میدن آدم رو با این, … بیخیال. خدا تحمل منو بالا ببره این جماعت که عوض بشو نیستن! و طبق معمول, بیخیال.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *