در آستانه نیمه شب.

شب شنبه. داریم میریم به طرف نیمه شب. منتظر دانلود فایل اشتباه های جلسه پیشم که بنویسمش و بریلش فردا سر کلاس زیر دستم باشه. این اینترنت چیز. حس بدی دارم. حس می کنم هفته ای که گذشت و امروز کمتر از اندازه ای که می شد بخونم درس خوندم. درصدی زیر در رویی و۱خورده اینترنت. خدایا!
خیلی جدی دارم به پیشنهاد مادرم فکر می کنم. خیلی نرم به مالکیت موقت خطم اصرار داره و البته بسیار نرم و نامحسوس که من احساسش می کنم. شاید واقعا لازم باشه این رو هم ازش گوش کنم و خط آشنام رو بدم بهش و عوضش۱خط نو ازش بگیرم. حس می کنم نکنه واقعا لازم باشه. من ظاهرا از پس خودم برنمیام. این خطرناکه. واسه من که اگر بخوام واقعا تلاش کنم ثانیه ها هم میشه حیاتی باشن این بی مسوولیتی ها می تونه نتیجه ای اندازه۱ترم کامل توقف رو به بار بیاره و خدایا بعدش چی باید به خودم بگم؟ جدی این لحظه حس می کنم باید قرنتینه باشم. باید خطم عوض بشه. باید وایفایم بسته باشه جز در مواقعی که می خوام کتابی دانلود کنم یا از اینترنت به عنوان۱عامل کمک درسی استفاده کنم. ولی آیا تضمینی هست که بعد از عوض کردن این شماره و بستن وایفای با داده خط جدید به جاهایی که نباید سرکشی نمی کنم؟ اگر به هوای امشب باشم نمی کنم. فقط قدم اولش سخته. جدی میگم. خطه رو که تحویل دادم دیگه تمومه. شاید شب اول و خوب شاید شب دوم و سوم و، … من باید امسال رو سپری کنم. من باید از پس این ماجرا بر بیام. این مدلی نمیشه. نصف زمانم رو تلف گشت های اینترنتی می کنم و نصفش رو هم صرف توضیح اینکه چه قدر درگیرم و عاقبت هم معمولا نتیجه نمیده و به جای نتیجه۱مشت توصیه که کمی به خودت سبک تر بگیر و دلواپس نباش و تو از پسش برمیایی و حالا۲ساعت زمان صرف بیرون از کتاب هات کنی طوری نمیشه تحویل می گیرم. امشب از دست خودم حرصی ام. فردا که مادرم رو ببینم در مورد خط جدید باهاش، … ولی این، … من۱کار کوچولو دارم که باید انجامش بدم. با خط جدید نمی تونم. اصلا نمی دونم این کاره رو انجام میدم یا نه. اصلا نمی دونم کار من هست یا نه. اصلا نمی دونم مصلحت هست به آتیش نزدیک بشم یا نه. من که بلد نیستم. می ترسم خراب تر از اینکه هست کنمش. مقابلم۱بیمار به خاطر۱غده کوفتیه ناحسابی توی کما ولو شده بالای تخت و خدا می دونه چه قدر دلم می خواد نجاتش بدم. چاقوی جراحی و۱سری تجهیزات هم در دسترسه ولی مشکل اینجاست که من جراح نیستم. خدایا شاید اصلا نشه با جراحی نجاتش داد! شاید بدخیمه. شاید، … شاید هم بشه نجاتش داد و من با دستکاری مشکل رو بیشتر کنم و نفسی که می شد نجاتش داد رو از بین ببرم. بعدش دیگه نیت خیر سیری چند؟ نیت خیرم بخوره توی سرم بیماره نفله میشه و چه من خیرخواه باشم چه نباشم دیگه هیچ فایده ای نداره. ولی آخه یعنی بکشم عقب و فقط تماشا؟ اگر بیماره از دست رفت چی؟ اگر لازم باشه من۱غلطی کنم چی؟ اگر شدنی باشه و من بعد از اینکه خیلی دیر شد بفهمم می شد۱غلطی کنم و نکردم چی؟ بدجوری مرددم خدایا! پروردگارا تو که خط دل ها رو می خونی و الان می دونی من چه قدر گیر این تردید و این تخت و این گرهم. میشه۱راهی بهم بدی؟ خدایا اصلا منو بیخیال میشه۱اشاره کنی این درست بشه؟ خدایا لطفا! کاش می دونستم من باید این وسط چه غلطی کنم. یعنی هیچ چی؟ واقعا هیچ چی؟ واقعیتش رو بخوایی یکی از دلیل های خیلی بزرگی که خطم رو نگه داشتم اینه. اگر مطمین بشم که باید فقط تماشاچیه این کما بمونم می تونم بکشم عقب و رد بشم. البته ساده نیست ولی چه فایده داره تماشا کردن ها زمانی که می دونی کاری از دستت بر نمیاد؟ فقط به طرز مزخرفی اذیت میشی. ولی… نمی دونم. خدایا گیرم اینجاست که نمی دونم. جرات هم ندارم امتحان کنم. این غده کزایی بد جایی نشسته می ترسم اگر نوک چاقوی ناوارد من بهش بگیره اوضاع خیلی بد بشه. امشب بدجوری این تردید داره اذیتم می کنه خدایا بیا بگو من چه جوری می تونم درستش کنم؟ اصلا باید اقدامی کنم یا نه؟ خدایا! وایی خدایا کاش می دونستم!
و خط. خط همراه من. باید عوضش کنم. باید. باید! این ترم اگر من بیفتم فقط واسه خاطر این وقفه هامه و چون می دونم از کجا خوردم داغون میشم. کسی هم که… خدایا واسه چی هرچی میگم من دلواپسم کسی نمی فهمه؟ استادم که فقط میگه نگران نباش. رفیق ها که میگن۲ساعت بیا بیرون قاطیه ما و هرچی میگم نمیشه شبیه پخش صوت فقط میگن فقط۲ساعته. همکارم میاد میگه۵دقیقه در روز هم نمیایی دفتر واسه چی؟ میگم درس می خونم خیلی ساده میگه خوب اینهمه نخون. حوصله ات سر نمیره تمام روز توی کلاسی؟ بیا پیش بقیه دفتر دلت باز بشه. خلاصه از هر دری۱بری می رسه و وایی خداجونم دلم می خواد جیغ بکشم و موهام رو چنگ بزنم. این مدلی نمیشه. باید عوضش کنم. باید۱دفعه غیب بشم. حتی از نظر و از نگاه خودم. فقط قبلش این، … خدای مهربونم! تو خدایی واست پیش نمیاد. ولی می دونی که واسه ما خاکی ها گاهی پیش میاد که قدم هامون به ناخواه کج بشن و بعدش، … خدایا تو می تونی درستش کنی. میشه این دفعه هم۱دستی به این کجی ها بکشی تا درست بشن؟ خودت می دونی که اگر بشه چیزی جز لبخند آخر قصه به من نمی رسه پس چیزی از شیرینیه شفای این بیمار واسه خودم نمی خوام. تو می دونی که نمی خوام. خدایا از این دلی تر بلد نیستم. اگر از بنده می خواستم می گفتم تو رو به خدا۱کاری کن. از تو باید چه مدلی بخوام؟ به چه نامی باید قسم بدمت؟ میشه۱کاری کنی؟ میشه۱جراح بفرستی؟ کسی واردتر از من که چیزی از جراحی سرم نمیشه؟ میشه خودت با یا بدون جراحی هر مدلی که خودت بلدی درستش کنی؟ خدایا ببین منو؟ دارم ازت تقاضا می کنم می دونم بیداری و می شنوی. خدایا لطفا. خدایا لطفا! خدایا تو رو خدا!
از فردا بیشتر درس می خونم. باید به این حس خستگیه بهاری مشت بزنم تا بره. باید حواسم بیشتر جمع درسم باشه. باید بیشتر سر درسم باشم. باید از باقیه موارد بزنم واسه درسم. باید فردا شب سر جلسه تیمتاک۱چیزی داخل سرم باشه که ارایه بدم. هی من فردا شب تا۷کلاسم و پس فردا هم کلاسم و فردا شب باید درس پس فردا رو بخونم و، … خدایا خودت به خیر کن دارم اذیت میشم این چه وضعشه؟
این فایل خیال نداره دانلود بشه. اینترنته…
فقط۵دقیقه به نیمه شب. اگر نشد بیخیالش میشم تا فردا که ببینم خدا چی می خواد. از خستگی چشم هام اشکی شدن. این مدلی فایده نداره. یعنی داره ولی فردام رو به هم می ریزه. باید فکر کنم. باید۱طوری از این اوضاع دربیام. باید این خط رو تسلیم کنم و این۱سال رو با۱سیمکارت گمنام سپری کنم. باید این بیماره از کما دربیاد. خدایا۱کاری کن دربیاد. خدایا۱کاری کن دربیاد. خدایا اگر از دست من کاری واسه شفاش برمیاد۱کاری کن بفهمم و بلد بشم و انجامش بدم تا درست بشه! باید، … ساعت۱۲نیمه شب. دیگه نمی تونم بمونم. خدایا خودم رو و همه رو سپردم به خودت.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «در آستانه نیمه شب.»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    امیدوارم دیگه با این گیر که حالا زمان زیادی ازش می گذره کنار اومده باشید یا حلش کرده باشید واقعاً امیدوارم بتونید و می دونم که می تونید.
    شما کار های بزرگ تر از این رو هم به انجام رسوندید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. گیرها1سریشون خفیف تر شدن و1سریشون هم رفع شدن البته1سریشون هم بد پایان بودن اما به هر حال تموم شدن. من خطم رو عوض نکردم. هنوز نکردم چون باید داخل پرونده اداریم هم شمارم عوض می شد و داخل گروه کلاس که استاد واسش تکلیف ها ور اشتباه ها رو می فرسته هم شمارم عوض می شد و خلاصه هر جایی که پرونده ای و شماره ای داشتم باید شمارم عوض می شد و دیدم دردسرش زیادی زیاده و من زمان ندارم این شد که فعلا بیخیالش شدم و ای کاش لازم نشه که انجامش بدم گرفتاریش در این زمان از فایدهش واسم بیشتره. و گیر. خدایا گیر. گیر الان خودمم که زبانم اینهمه یواشه. وووییی خدایا واسه چی من سریع نمیشم؟ مثل همیشه, خدایا کمکم کن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *