عصرانه.

۵شنبه بعد از ظهر. باید سر درسم باشم. از صبح که از کلاس اومدم هیچ چی نخوندم. فقط خوابیدم و خوردم و لولیدم و خخخ دیگه یواش یواش باید بلند شم برم سراغش. خواستم برم کتابخونه ولی نرفتم. امروز صبح حس کردم از شدت خستگی دارم بیمار میشم. امروز ظهر نشده۱چیزی خوردم و ولو شدم روی مبل داغون آشنای عزیز. زیر اوپن. اون جدیدی ها خوبن ولی روشون تقریبا هیچ زمانی ولو نمیشم. مطمین نیستم حالش رو داشته باشن بدرفتاری هام رو تحمل کنن خخخ فقط روشون میشینم اون هم گاهی که گذرم به اون گوشه اتاق بیفته. حل میشه. خلاصه ولو شدم این رو و ایسپیک با معرفت کتاب خوند و خواب. بیخیال همه چیز. بیخیال۱عالمه درس. بیخیال آیلتس. بیخیال فردا و فرداها. خوابم می اومد. به جای تمام این هفته سختی که گذشت خوابم می اومد. پتوی همیشگی بغلم کرده بود و سرما اون بیرون از روی پتو قلقلکم می داد و بیشتر وسط بغل پتو و بغل این مبله و بغل خواب فرو می رفتم. چه کیفی داشت! خواب!
خیلی زمان نیست که بیدار شدم. البته وسط هاش با چندتا عامل عزیز از خواب پریدم ولی باز پتو بود و مبل و ایسپیک و سکوت و هوای آشنا و خواب! خدایا زنده شدم انگار خخخ! حالا می چسبید۱دونه وان از اون بزرگ هاش! کاش داشتم! جا نمیشه اینجا وگرنه تا حالا زده بودم. هر مدلی که به نظرم رسید طرحش رو تصور کردم و به لوله کش گفتم. گفت اصلا هیچ راهی نداره. این حمام واسه وان کوچیکه و هیچ کاریش نمیشه کرد. من به۱استخر بادی از اون بزرگ هاش داخل دستشویی هم رضایت دادم ولی اونی که من می خواستم نه داخل دستشویی جا می شد نه داخل حمام. خلاصه اینکه نشد که بشه و از این نشدنه هیچ خوشم نیومد. اما نشد. ظاهرا هم راهی نیست که بشه. خوشم نمیاد. من وان می خوام. کاش می شد!
۲تا کلاس هام این ترم واسه سورپرایز کردن ما مسابقه گذاشتن. کلاس های آیلتس این ترم۳تا جمعهمون رو قورت داده و تا جایی که من حفظ شدم۱جمعه دیگه رو هم واسه امتحان شفاهی میان ترم خورده. مطمین نیستم ولی به نظرم این مدلیه. باقیش رو خاطرم نیست که بعدش واسه پایان ترم ها هم جمعه قورت داده یا نه. امروز استاد کلاس کانون می گفت این طرف هم۱جمعه کلاس جبرانی داریم به خاطر تعطیلات خرداد. افتضاح تر اینجاست که اگر درست فهمیده باشم تاریخ این یکی خورده به جمعه ای که من اون طرف امتحان دارم. هی این چه وضعشه؟ فقط تداخل رو کم داشتم. روز امتحان و۱کلاس عادی و، … وایی خداجونم امتحان! من این ترم لغت ها رو خوب بلد نشدم امتحان! وویی امتحان! وایی سردم شد پتوم کو؟
دیشب با۱بنده خدایی تلفنی صحبت کردم. هر۲تا روی مرز بین جهان دیدن و ندیدن وایستادیم و من حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم و، … مدییییییییره گوووووووووووش کن! چی بگم آخه! چی میشه بگم جز دعا؟ همون دعای داخل تلگرام. خدایا قربون دستت۱خورده سریع تر لطفا.
خلاصه اون بنده خدا خواست کاغذ سیاه کردن هام رو ببینه یعنی بخونه و من گفتم چندتاشون داخل گوش کن هست و مدیر گوش کن دستش می رسه که واسش بفرسته و، … می دونی؟ اگر اون بنده خدا اینجا رو پیدا کنه از خجالت تموم میشم. وویی خداجونم خخخ! می دونی عوض کردن ترکیب این دیوونه خونه واسه خاطر۱احتمال چه قدر سخته؟ اوه نه نمیشه اصلا ابدا. هی اصلا واسه چی؟ خوب من اینم. همینی که اینجا نوشته. من واقعیتم اینه. واسه چی باید عوضش کنم؟ گاهی خجالتآوره ولی عوض کردن ظواهر چه فایده ای داره؟ من اینجا رو هم پاکسازی کنم باز اینم. همین مدلی. دیوونه و جفنگ نویس و گاهی خجالتآور. خوب چیکارش میشه کنم؟ شبیه اینه که بگم مثلا ندیدن هام رو از کسی که پشت خط تلفن با هم صحبت کردیم مخفی کنم. خوب اگر اون ندونه من بینا میشم؟ نمیشم. من در هر حال نمی بینم چه۱جهان آدم بدونن و چه ندونن. واقعیت خوشآیندی نیست ولی واقعیته. بذار بدونن. در این مورد هم من مال دنیای آدم عاقل ها نیستم چه۱جهان بدونن و چه ندونن. نمی دونم واقعیت خوشآیندی هست یا نیست ولی می دونم که واقعیته. اون بنده خدا هم اگر۱زمانی اینجا رو پیدا کرد و واقعیت منو خوند، … خوب بیخیال فقط تصورش از۱آدم به هم می ریزه. آدمی که فقط۱دفعه تلفنی باهاش حرف زده و از دنیای ندیدن هاش و نوشتن هاش چیز شنیده. عوضش۱عالمه آدم هستن که بعدش ایشون پیداشون می کنه و تصورش رو تایید می کنن و ایشون در آخر کار داخل نتیجه گیری هاش این نکته رو هم لحاظ می کنه که افراد خیلی با هم متفاوتن. بینا و نابینا هم نداره. افراد می تونن متفاوت و در نظر اول غلط انداز باشن. بینا و نابینا هم نداره. افراد میشه دفعه اول که تلفنی باهاشون حرف می زنیم تصور مثبت و جالبی از خودشون و جهانشون بهمون بدن ولی بعدش مشخص بشه که مال دنیای جنون شخصیه خودشون هستن. بینا و نابینا هم نداره. خلاصه اینکه بیخیال. من واسه اون بنده خدا آرزوی شادکامی می کنم و امیدوارم تونسته باشم با اون صحبت تلفنی۱دریچه کوچولو واسش رو به دنیای جدید تر باز کرده باشم. دریچه ای که از طریقش ایشون بتونه آدم های لایق تر از من رو واسه ادامه تکمیل شناخت هاش پیدا کنه. این امیدواری و این افتخار جایزه من. لازم نیست کسی قبول داشته باشه. من خودم وظعش کردم و خودم به خودم جایزه دادمش و خودم می پذیرم و حالش رو می برم. کلا خودم رو عشقه!
باز اون بیرون همسایه ها دارن چیکار می کنن؟ شلوغش کردن و هیچ خوشم نمیاد.
بلند شم چایی درست کنم تا مادرم برسه. چایی تازه دوست داره. سبز. اَییی اصلا خوشمزه نیست. ولی خودمونیم خودم هم بهش حسابی عادت کردم. دیگه نمی تونم از اون۱بار مصرف های قدیمیم استفاده کنم. اذیتم می کنه. امروز که اومدم خونه هوای ناپرهیزی توی سرم بود. دیشب هم بود. هوای برداشتن گوشی و۱سفارش حسابی و خوردن هرچی که نباید خورد. دیشب نکردم. بلند شدم ناپرهیزی کردم ولی از مدل سیبزمینی سرخ کرده خونگی. بعدش هم طبق معمول پشیمون شدم. امروز هم نکردم. زنگ نزدم سفارش اینترنتی و غیر اینترنتی هم ندادم. من همه چیزم درست تر از پیشه جز این خوردنه مسخرهم. تنها راه فرارم شده. تا گیر می کنم می خورم. تا دلواپس میشم می خورم. تا خسته میشم می خورم. هی دارم متنفر میشم این واقعا مزخرفه. راست میگم من۱ساعت زمان آزاد در شبانه روز می خوام. من تردمیلم رو می خوام. می خوام۱ساعت آزاد فیکس فقط واسه تردمیل زدن و دوش بعد از ورزش داشته باشم که شبیه فرایض واجب انجامش قطعی باشه ولی نمیشه. این درس نفله. خدای مهربونم! میشه پیشبینی های مشوق ها درست دربیاد؟ میشه امسال آیلتس رو بگیرم؟ میشه سال آینده اوضاع این مدلی نباشه؟ دلم واسه نظم زندگیم دلم واسه کل زندگی تنگ شده. اگر این کلاس ها۲تا نبود! اگر نبود به خیلی چیزها می رسیدم. درسته کلاس های هنرم رو نمی شد داشته باشم ولی تردمیل! هی بدجوری دلم می خوادش! نمیشه برم طرفش. اگر امشب برم باید همیشه برم. این چیزها رو نمیشه گاهی وقتی انجام داد. اصلا واسه جسم مثبت نیست. خدایا کمکم کن. فقط اگر بتونم از این توفان سلامت رد بشم و۱دفعه دیگه برسم به ساحل، آخ اگر فقط۱دفعه دیگه بشه برسم به ساحل! خداییش دیگه هرگز بی نظم و تنبل نخواهم بود و از زیر هیچ چیز زندگی عادی در نمیرم. خداجونم۱جوری سرعت شنا کردنم رو زیاد کن تموم بشه من دلم زندگی می خواد. دلم می خواد هر شب تردمیل بزنم و گاهی روزها از بیکاری حوصله ام سر بره و از تکرار این تردمیل زدن و بیکار شدن و تکراری نوشتن خسته بشم و احساس کسالت کنم. حتی دلم واسه این حس کسالت هم تنگ شده. وایی چه تصور خوبی! حتی از حسش هم از خوشی مورمورم شد. یعنی باز هم از اون روزها واسه من پیش میاد؟ خدایا پیش بیاد! خدایا لطفا!
این روزها همچنان اخبار منفی از هر طرف میاد و من فقط سعی می کنم خودم رو نگه دارم. آخرین اطلاعی که از وضعیت۳داشتم این بود که با پایان تعطیلات عید باید دوباره می رفت واسه ادامه درمون. با۲که صحبت می کردم صدای خنده هاش چه قدر خسته بود! خدایا این تلخه. لطفا کمکشون کن! دلم می خواست می شد اینقدر قوی باشم که برم سر اون بیماریه کزایی هوار بزنم که هی! دوستم رو ول کن! مسخره هست ولی دلم واقعا می خواست می شد این کار رو کنم. کاش می شد!
این روزها زمان هایی که حرصی میشم فقط سکوت می کنم. دیگه واسم سخت نیست. گاهی حتی می خندم. انگار از داد زدن ساده تره. دیروز این۱دیوونه حسابی، … فقط گوشی رو قطع کردم و حدود۱ساعت بعد که پشت خطش بودم بدون خشم انتقاد کردم اون هم فقط در جواب سوالش و دیگه هیچ. حوصله خشم نداشتم. در هر حال من بارها بهش گفته بودم که از این کاری که می کنه بدم میاد و اون ظاهرا یا دلش نخواسته یا نتونسته بفهمه یا شاید هم اون اندازه این تمایل من واسش مهم نبوده که اون کار به خصوص رو تکرار نکنه که اذیت نشم. خوب اگر تا اینجا و با وجود تاکیدهای من نفهمید یا نخواست که مراعات کنه واسه چی باید واسه دوباره گفتن و حرصی شدن زمان و زور تلف کنم؟ نمی کنم. فقط۱به جهنم توی دلم میگم و رد میشم. در مورد همه چیزهایی یعنی تقریبا همه چیزهایی که از جا درم می بردن و می برن تقریبا همین مدلی شدم. نمی دونم شاید به این خاطره که دیگه هیچ کسی در نظرم خاص نیست. اگر از دست۱حرصی می شدم و داد می زدم واسه این بود که این آدم واسم متفاوت بود. هنوز هم متفاوته ولی دیگه۱متفاوته متفاوت. به من چه که نگرفتی. من که نمیگم تا تو بگیری. اینجا میگم واسه خاطر دل خودم. تو هم برو آب بخور حالت جا میاد. ای بابا!
خلاصه که دیگه موارد آزاردهنده اطرافم کمتر مجبورم می کنن که دادم در بیاد. اگر هم معترض باشم صدام بلند نیست. وایی خدا عوضش بعضی جاها کلامم بدجوری بد میشه. بد نیست۱جاهایی همون داد بزنم و عوضش کلماتم کمی محترمانه تر باشن. به خدا دست خودم نیست اون لحظه فقط، … خوب تقصیر من چیه که این جماعت گاهی، … اوخ خدایا!
بسه دیگه نوشتنم نمیاد. می خوام بلند شم. کار دارم و درس دارم و چایی و۱سری کار مزخرف دیگه.
هی راستی! خیلی زمانه که نگفتم. زندگی بدجوری قشنگه. خیلی دوستش دارم. البته ساحلش رو ترجیح میدم ولی در هر حال دوستش دارم. خدایا کمک کن سریع تر برسم! دیرم شد. من رفتم. تا نمی دونم کی.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «عصرانه.»

  1. مینا می‌گوید:

    وای وان خیلی دوست دارم. همیشه آرزوم بود توی خونه ای که یه روز مال خودم بشه وان داشته باشم.
    هیچوقت یادم نمیره وقتی که مادربزرگم حدود ۱۴ سال پیش خونشونو که توش وان هم داشت خرید من چه قدر خوشحال شدم. الان حدودا ۸ سالی میشه نرفتم توش. کسی حوصله تمیز کردنشو نداره و علاوه بر اون اون قسمتی که میذاری تهش که آب ازش عبور نکنه هم گم شده و کسی حال خریدنشو نداره.
    چای سبز اصلا دووووست ندارم. به شدت تلخه. شما چه جوری میخورین؟ من کلا قهوه و نسکافرو ترجیح میدم به چای. چای رو هم وقتی میخورم که توش هل و گلاب و زعفرون و از این چیزها ریخته باشن. کلا در حالت عادی کسی بهم چای تعارف کنه رد میکنم مگر این که اعلام کنه که این چای یه چیزی توشه. خخخ بعضی وقتا از این رفتارم یه کمی خجالت میکشم که بعضی از دوستای صمیمیم یا فامیلها برای رعایت من مجبور میشن پذیراییشونو طور دیگه ای انجام بدم. ولی خب من که مجبورشون نمیکنم.
    وای منم بر خلاف همیشه که به شدت سفت و سخت بودم امروز ناپرهیزی کردم. رفته بودم کلاس و برنامه رژیم من که باید ناهارمو ساعت ۱۲.۳۰ تا ۱.۳۰ بخورم به هم خورد. بیش از حد گرسنم بود. وقتی اومدم مامانم برای خودش سیبزمینی سرخ کرده و مرغ مزه دار شده سرخ کرده درست کرده بود. با کمال پررویی کل ناهارشو خوردم و مامانم مجبور شد نون و پنیر و سبزی بخوره. جالبه که هیچ احساس گناهیم نمیکنم. واقعا اگه نمیخوردم تا یه سال به خودم غر میزدم. خخخ در عوض الان انرژی گرفتم که ادامشو درست تر پیش برم.

    درباره ۳ متاسفم امیدوارم که هرچه زودتر سلامتیشو پیدا کنه.
    متفاوتِ متفاوت. چه کلمه جالبی. قبل از این نمیدونستم برای آدم های این مدلی چه اصطلاحی توی دل خودم به کار ببرم و این اصطلاح محشریه.
    وای از دست این سکوت. شاید اولش خودتون خیلی با این سکوت و این آروم بودن کیف کنین اما پشیمون میشین. من تقریبا یه سالی هست اینطوریم. و هر روزم بیشتر سکوت میکنم در برابر همه چیز. بقیه کیف میکنن که عاقل تر و به قول خودشون خانوم تر شدم. خخخ این در حالت عادی بد نیست اما واقعا گاهی لازمه که سکوت نکنیم. گاهی حرف نزدن ها ضرر بیشتری از کلام می رسونه.

    • پریسا می‌گوید:

      وویی وان! پیش از این زمانی که بحث تغییر نشونی واسه من مطرح بود خونواده واسه گرفتن موافقتی که ندادم به عنوان آخرین تیر ترکش می گفتن ببین میری1خونه ای که وان هم داخلش هست و یا جاش بازه و میشه که بذاری. من تغییر نشونی ندادم و آخ جون. اینجا رو خیلی دوست دارم. حتی با وجود امکاناتی که اینجا نیست و جاهای دیگه برام خیلی ساده قابل دسترسه. نمی خوام. اینجا هم منو دوست داره. می دونم که داره. می خوام همینجا بمونم. تا هر زمانی که بشه.
      قهوه آخ جون! البته تلخش. من1زمانی نسکافه فوری داخل خونه داشتم. کارتون کارتون می خریدم میآوردم خونه و روزی نمی دونم چندتا می خوردم. بعدش اواخر95این رو هم شبیه خیلی چیزهای دیگه گذاشتم کنار چون رفته بود داخل لیست پرهیزجاتم. بعدش هم همونجا موند و الان فقط قهوه فوری سیاه عشقم شده. مارک خاصی که به خاطر بوی تندش بدجوری دوستش دارم.
      از خدا شفای تمام بیمارها رو می خوام و3… خدایا نجاتش بده!
      متفاوته متفاوت. ایول که1کسی بدون اینکه این رو واسش ترجمه کنم مطلب رو گرفت! خوشم میاد شدییییید. جدی اون لحظه حس نکردم ولی الان که دقیق شدم می بینم واسه توصیف بد چیزی نیست. البته به شرطی ک لازم نباشه با تفضیل ترجمهش کنی. من که نمی کنم. شکلک شونه بالا انداختن. و حالا که تو مطلب رو گرفتی پس معلومه که میشه گرفتش بدون اینکه توضیحش بدم. در نتیجه آخ جون.
      باز هم می خواستم بنویسم که یادم رفت چیچی بود. ایول دانلوده انجام شد برم برش دارم. نصفه شب به خیر!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من شک ندارم که شما به اون روز های بی کاری و تعطیلی و کسالت هم می رسید و اون موقع لذتی وصف‌ناشدنی خواهید برد از اون ایام.
    تلاش کنید و شک نکنید من و حتماً دیگرانی هستیم که موفقیت شما خوشحالمون می کنه.
    خوشحال از نوع حسابی.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. فقط خدا می دونه چه قدر ممنونم و چه قدر خوشحالم که هستید. شما و اون دیگرانی که حضورهاشون رو نشونم میدن و روی لبه این راه عجیب و به ظاهر بی اول و آخر دارن همراهم میان و سرما و خستگی رو با بودن هاشون کم رنگ می کنن. خدایا کمکم کن! کاش آخرش مثبت باشه! خدایا کمکم کن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *