1خورده صبح!

3شنبه صبح سر کار.
زنگ چهارم. بچه ها رفتن جشن. تولد واسه6ماه اول سالی ها. امیدوارم دوستش داشته باشن! این فسقل شده همراه همیشگیم. باهام هر روز میاد سر کار. کاش این جشنه طول بکشه این ها امروز حسابی شلوغ کردن. اسپیکینگ های فردا سخت نیستن ولی باید مال دفعات پیش رو هم تمرین کنم. این لحظه دیگه نمی تونم باید1کوچولو بیخیالش بشم. جمعه پیش داخل کلاس کل کلاس جریمه شد. استاد گفت این4شنبه جفت درس ها رو جواب میدید و نمره این دفعه و دفعه پیش رو می گیرید. یا جواب میدید و نمره حسابی می گیرید یا جواب نمیدید و به جای1دونه2تا0 میگیرید. گفت این دفعه یعنی جمعه ای که گذشت واسه کسی نمره نمی ذارم جز پریسا که نمره این دفعه اش رو همین دفعه می گیره. نگفت چند شدم. استادهای اینجا نمره های کلاسی رو نمیگن. البته من فقط نمره جمعه رو گرفتم و هیچ چیزی جز درس خوندنم نمی تونه از0فردا نجاتم بده. اوه بیخود! من فردا0نمیشم. دانشآموز20اینجا نیستم ولی0هم نمیشم. این استرس لعنتی رو اگر بشه مدیریتش کنم اوضاعم خیلی بهتر میشه ولی، … اه لعنتی!
این کلاس بیخ دفتره خانم هاست و این جماعت چه قدر شلوغن! مدیر اومد و گفت همگی باید برن سالن. امسال شکر خدا اذیتم نمی کنن. نمی دونم از محبتشونه یا چون سال گذشته دیدن چی داشت سرم می اومد و می خوان کمک کنن. خدا خیرشون بده جدی امسال بدجوری مدیونشون شدم. همه چیز مثبته واسه اینکه بتونم وسط کار گریزهایی بزنم به درس هام و این گریزها حسابی زیادن. با اینهمه کاش خرداد سریع تر می رسید! کاش تعطیل می شدیم! خداییش جدا از نق زدن های همیشگی در مورد کارم این دفعه واقعا لازمه صبح هام آزادتر بشن تا بیشتر زورم به درس هام برسه و، … ماه رمضان داره میاد. خدایا من روزها بدون قهوه خوردن بیچاره میشم1کاری کن!
گاهی1چیزهایی هیچ مدلی توجیه نمیشن. شاید از نظر من این مدلی باشه ولی، … به نظر من1چیزهایی هست که هرگز هرگز هرگز نباید در موردشون بگی. حتی در پوشش بهترین کلمات و تحت عنوان بهترین دلیل هم نباید حرفشون رو بزنی. اگر دیدی باید به روی خودت نیاری و رد بشی و اگر به هر دلیلی و با هر کلامی در موردش حرف زدی1جورهایی اعتبارت میشکنه و دیگه نمیشه درستش کرد. گفتم که این نظر و نگاه منه و شاید اشتباه باشه ولی من این مدلی می بینم و هیچ مدلی هم نمیشه عوضش کنم. گاهی باید بعضی حرف ها رو نزد چون اگر طرفت1کسی شبیه من باشه دیگه از نظرش می افتی. شاید هرگز نگه و شاید هرگز ندونی ولی اون اعتبار و بزرگی که پیشش داشتی دیگه رفته و هیچ مدلی هم بر نمی گرده.
واسه من اتفاق افتاد. البته شنونده بودم. اتفاقه واقعا چیزی نبود و، … ای کاش چیزی در موردش گفته نمی شد! روی طرفم حساب دیگه ای داشتم. اون آدم هنوز هم برام محترمه ولی1جورهایی این، … چی اسمش رو بذارم؟ بلد نیستم این زمان ها به این مدل موارد چی میگن. حس می کنم این بنده خدا با این گفتنه1جورهایی1قدم خیلی بزرگ از دایره رفته عقب و به دیوار اشخاص معمولی و دور و عمومی نزدیک تر شده واسه من. حیف شد! راست میگم. بعضی جاها بد نیست سکوتمون رو نگه داریم حتی اگر کلمات بهترین ها باشن و دلیل ها موجه ترین ها. خوب بیخیالش. اتفاقه حل شد و ماجرا تموم شد و من هم خوب یادم نمیره ولی منم دیگه کاریم نمیشه کرد.
باز بارون گرفت. وویی چه سرده! خداجونم امسال بهار رو طبیعطت کوفتمون کرد. سال های پیش این زمان درها رو باز می کردم و به صدای اومدن چلچله های مهاجر گوش می دادم و بوی بهار و هوای اردیبهشت و همه چیز. امسال درها رو بستم و کنار شومینه می لرزم.
کاش امروز زنگ زودتر می خورد! می خوام برم خونه. کار دارم. خسته هم هستم. امروز کلاس ندارم آخجون! عوضش درس دارم ولی خیالی نیست امروز بعد از مدرسه می تونم توی بغل4دیواریه دوست داشتنیم ولو بشم و وایی عالیه!
درست خاطرم نیست به نظرم یکی2روز پیش1پیام تلگرامی از1آشنای قدیمیه اینترنتی داشتم که می گفت اینجا دنبالم می کنه و واسم آرزوی موفقیت داشت. ممنونم آشنای قدیمیه اینترنتی. امیدوارم دلت شاد باشه و همیشه این شادی رو شبیه عطر بهار نارنج وسط روحت حس کنی.
به نظرم دیروز صبح زود بود که با صدای جیغ و فریاد گوشیم از جهان نیمه بیداری شوت شدم این دنیا. شنبه شب و تیمتاک و جلسه و این، … ای خدا1کسی بفهمه من حرف حساب واسه گفتن ندارم. توی سرم هیچ چیزی جز این درگیری های کتابی کاغذی و استرس و درس و مشق و ترم ها و ماه ها نیست. آخه من حرف حساب از کجای موجودیت گرفتارم دربیارم؟ من کل زندگیم رو جز سر کار رفتن و درس خوندن ول کردم. روی چیزی نمی تونم متمرکز باشم در حالی که ذهنم به این شدت درگیر موارد بی جواب خودمه. واقعا واسه چی من اینهمه انتقال دهنده بدی هستم که این رو نمی تونم توضیحش بدم؟ باز زد به سرم. هی! من حرف حساب به سرم نمیاد. داخل سرم نیست. تو بیا اعدامم کن. چیزی که نیست نیست. نقطه سر خط. خخخ مثل اینکه تونستم توضیح بدم سخت نبود!
آخجون این زنگ که تموم بشه فقط1دونه زنگ دیگه می مونه. امروز چم شده شبیه بچه ها دلم می خواد بپرم برم خونه. آخجون خونه. خدایا ازم نگیرش! خیلی دوستش دارم. خیالم نیست بخندی پس میگم. این روزها حس می کنم1چیزهایی رو خیلی راحت تر میگم. اینجا بیشتر و جاهای دیگه شاید هنوز1خورده کمتر. ولی در هر حال میگم. مثل اینی که الان دارم میگم. این که حس می کنم4دیواریم می فهمه. منو می فهمه. و تمام چیزهایی که داخلش هستن هم می فهمن. کامپیوترهام. جفتشون. پرینتر و گوشی و اون مبل کهنه داغون آشنا که بعد از تعویض مبل ها اجازه ندادم از داخل حالم ببرنش بیرون و گذاشتمش زیر اوپن بمونه و تمام مدت درس خوندن هام و ولو شدن هام هنوز روی اونه. حتی در و دیوارهایی که پیش از این زیاد ضربه های خشم هام رو تحمل می کردن و حالاها دیگه باهاشون مهربون تر شدم. حتی زمان هایی که از سر گیجی بهشون برخورد می کنم و دردم میاد. این روزها دیگه در به هم نمی کوبم. به دیوار هم مشت نمی زنم. لیوان شکستن هام هم خیلی خیلی کم شدن. آخریشون رو اصلا خاطرم نیست کی بود. این روزها گاهی به طرز مسخره ای حس می کنم داخل فضای آشنای خونم که هستم بین آشناهای دیرآشنامم. آشناهایی که از جنس فلز و پلاستیک و سنگ و چوبن ولی عجیب حس می کنم منو می فهمن. خودت رو خسته نکن. دیوونه بودن های من کاملا شخصیه. به هیچ بهانه ای نمیشه تحویل ناکجا آبادم داد چون من داخل دنیای خودم، داخل4دیواریه خودم، داخل حریم خودم دیوونه ام. فقط در صورتی ضرر از طرفم به کسی می رسه که طرف اون قدر احمق باشه که بخواد به زور از اون بیرون به این داخل راه باز کنه و با انگولک آجرهای این حصار بیاد داخل و خودش رو گرفتار و گرد و خاکی و کثیف کنه. چندتا از این ها داشتم. به این زودی ها نبود. حسابی زخم و زیلی شدن. تقصیر خودشون بود. باشه تقصیر من هم بود ولی چیکار می شد کنم به خدا خودشون خواستن. اما موافقم من باید قوی تر مانع می شدم و تنها چیزی که به خاطرش تقصیرکارم از نظر خودم همین ضعف ایجاد مانعم بوده که حالا دیگه چنان سفت پاش وایستادم که به نظرم هیچ مدلی نمیشه که مرتکب چنین تقصیر دردناکی بشم. نمیشم. خدایا نمیشم. مطمئنم که نمیشم.
خلاصه که اون فضا عشقمه. اون چند متر از جهان رو بدجوری دوست دارم با هرچیزی که داخلشه. هرچی پیش تر میریم بیشتر بهش بسته میشم و سفت تر و ساده تر افراد متفرقه رو از ورود بهش منع می کنم. پیش از این1کسی گفت پریسا خوبه اطرافیانت ناراحت نمیشن از اینکه اینهمه راحت بهشون میگی دوست نداری خونت مهمونی بیان. گفتم خوب ناراحت بشن. از تعارفات الکی بدم میاد. طرف راحته1بفرما بزنم جدی راه می افته میاد و من این وسط باید کلی ظاهرسازی کنم و ابراز خوشحالی از اومدنش کنم در حالی که اصلا خوشحال نیستم. خوب دارم هم خودم رو اذیت می کنم هم به اون بنده خدا دروغ میگم. این چه کاریه؟ همون اولش صاف میگم چه مدلی فکر می کنم تا هم خودم خلاص باشم و هم اون آدم. اگر هم می خواد ناراحت بشه بذار از همون اولش بشه. این بهتره تا اینکه بریم خونه همدیگه و بشینیم سر سفره همدیگه و بعد از خوردن نمک همدیگه از هم دلگیر و بریده بشیم. از این حال و هوا اصلا خاطره مثبتی ندارم. از این حال و هوا متنفرم. بذار از دستم ناراحت بشن که دلم نمی خواد مهمونم باشن و دلم نمی خواد مهمونشون باشم. من اینم. این حق آدم هاست که هم رو بشناسن. دلم نمی خواد اطرافیانم رو در مورد خودم گمراه کنم. بذار بدونن. اگر بپذیرن که هیچ. اگر هم نپذیرن و ناراحت بشن و رد بشن که باز هم هیچ.
وووییی سردمه. خدایا این1ساعت بره ایول!
میگم، … نه نمیگم. گفتنم نمیاد. ولی میگم، … بعد از تموم شدن این درس خوندن هام زندگی واسه من چه مدلیه؟ نکنه تغییراتش زیادی بزرگ باشن؟ هی! من نمی خوام. نمی خوام هم برگردم به دنیای معمولیه سر کار و نق های کلاس و مدرسه و این مزخرفات. من دلم می خواد بعدش هم بخونم البته بدون این فشار لعنتی و برم کلاس هنرهام رو ادامه بدم و، … و تردمیل زدنم رو دوباره شروع کنم و، … و داستان های زبان اصلی بخونم و واسه خودم ترجمه کنم و، … و رومیزی مهره ای و گل ببافم و بدل سازی بلد بشم و1جایی کلیدهای ارگم رو دوباره بلد بشم بزنم و، … و، … و، … … …
ای خدا!
جشن تموم شد. بچه ها ریختن بیرون. امیرعلی و طاها اومدن دارن پرحرفی می کنن. مثل همیشه.
اینجا اینترنت واسه انتشار این نیست. یعنی برم خونه می فرستمش روی آنتن؟ شاید بفرستم. شاید هم1کلید و حذف و تمام. اوخ برم درس بخونم کلی زمانه اینجا ولم دیرم شد من رفتم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «1خورده صبح!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام درباره این اعتبار بینهایت موافقم. خودم خیلی وقتها برام پیش اومده. که نسبت به کسی همچین بینشی پیدا کنم.
    چون اصولا من وقتی از یه سری فاکتورهای شخصیتی کسی خوشم بیاد اون شخصرو بت میکنم برای خودم. و به شدت سعی میکنم برای موفق شدن ازش الگو بگیرم که خیلی کاراشتباهیه و بعدا میفهمم مثلا فرد مورد نظر بینهایت در یه هوزه ای تخصص داشته اما توی ههوزه هایی ضعیف بوده و خلاصه اعتبارش برام به شدت میشکنه.
    درباره بهار امسال واقعا بهار از چشمم افتاد. سالهای قبل از این با پاییز به شدت مشکل داشتم که مشکلم حل شد، و جدیدا این مشکل منتقل شده به بهار. خخخ
    درباره جلسه شنبه فقط میتونم بدجنسانه و خبیثانه بخندم. خداییش قبول کنین که اذیت کردن افرادی مثل شما البته از این مدلش خیلییییی حال میده. من که فعلا بهونه برای اذیت ندارم پس اونایی که دارنو عشقه. البته اون بنده خداها هم نیتشون اذیت نیستش. ولی خب بدک نیست گاهی کتاب و درسو بیخیال بشین فقط برای یکی دو ساعت.
    درباره تمرکز وسوالات بیجواب منم این روزا به شدت همین طوریم البته متاسفانه یا شایدم خوشبختانه قضیه من کاملامتفاوته با شما.
    وای درباره این قضیه فهمیدن منم عجیب مثل شمام. فکر میکردم فقط من دیوونه ام. ولی خداییش توی جاهای آشنایی که اکثرا خودم رفت و آمد میکنم قشنگ یه انرژی آشنارو حس میکنم که انگار اتاق تخت و هر چیزی که به تو تعلق داره حسابی دلش تنگ میشه برات و حرفهاتو بر خلاف آدم ها دقیق متوجه میشه.
    ضمنا دیوونگیهای منو تا حالا هیچکس ندیده. شاید فقط یه نفر اونم بخشیشو. نشون دادن اینطور چیزا جریتی میخواد که من ابدا ندارم.
    و اما زندگی شما بعد از درس خوندن. یه لحظه دلم برای خودم تنگ شد. یه زمانی کلی رویا پردازی داشتم برای خودم. که حالا خیلی خیلی کمتر شدن. ولی به شدت امیدوارم شما به تموم این رویاهای کوچیک و سادتون و هزاران برابر بیشتر از اون برسین.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز.
      اعتبار. یعنی کلا پر. خدایا منو ببخش ولی نه حسش هست نه توانش که اصلاحش کنم.
      بهار امسال نمی دونم از چه دنده ای بلند شد که این مدلی بود. این روزها داره رو به راه میشه ولی واسه خیلی ها خیلی دیره. امروز تونستم صدای اومدن چلچله ها رو بشنوم و، …
      جلسه شنبه که شوت شد به1شنبه و اون بنده های خدا نیتشون اذیت نیست ولی بد نیست من1بطری خالی بهت پرت کنم که تو هم نیتت اذیت نباشه.
      من تا آخر عمرم به فهم اشیا معتقدم و هرچی بیشتر می گذره راحت تر بهش اعتراف می کنم و دیگه باکیم هم نیست. بله اشیا می فهمن می فهمن می فهمن می فهمن می فهمن. من سفت بهش معتقدم حالا هر کسی می خواد بره بهم بخنده راحت باشه. آخیش چه کیفی داشت سبک شدم.
      نگران نباش هر کسی اندازه خودش دیوونه هست و من این سهم لذت بخش خودم از این نعمت رو حسابی دوستش دارم خخخ. اوخ جان عشقه ایول!
      از خدا می خوام همه دل های دنیا به رویاهای رنگارنگشون برسن. مخصوصا سفیدهاش. و تو در صف کامیاب ها جزو صف اولی ها باشی.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    با این قسمت خیلی خیلی موافقم
    بعضی جاها بد نیست سکوتمون رو نگه داریم حتی اگر کلمات بهترین ها باشن و دلیل ها موجه ترین ها. من خیلی دارم تلاش می کنم که این جوری باشم علاوه بر حرف شما باید یاد بگیرم که بعضی جا ها رک بودنم رو کنار بذارم مردم این زمانه مخصوصاً بینا ها اصلاً دوست ندارند عیبشون رو توی چشاشون بگی و باید الکی هم که شده ظاهرسازی کنی و بفهمی و نگی و رد شی بری به هر صورت زندگی های امروزی خیلی تظاهری شدند.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. از دست این بیناها. خدایی بعضی هاشون کولاکی هستن واسه خودشون خخخ. خدا حفظشون کنه. و سکوت. بله گاهی نگه داشتنش شاید چیزی رو درست نکنه ولی همین که دردسر بیشتر نمیشه خودش کلی مثبته. ترجیح میدم با سکوتم رفیق تر باشم و معجزات این رفاقت رو گاهی حسابی لمس می کنم و حسابی حالم ازش مثبت میشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *