کمی انشا از چندتا رنگ!

عصر جمعه. کلاس های کانون دیروز شروع شد. کتاب این ترم کلا متفاوته و من از این تفاوت خوشم میاد هرچند کارم سخت شد. دیگه حفظ دیالوگ نداریم. آخ جون. دیگه داشت یواش یواش بهم بر می خورد یعنی که چی؟
یکی از بهارهای بسیار سخت عمرم رو سپری می کنم. تکلیف های2تا کلاس و2تا ترم به طرز وحشتناکی زیاد و سخت شدن. انگار جفت کتاب ها جفت پا رفتن روی پدال گاز که لهم کنن. ببخشید3تا کتاب. آخه کلاس آیلتس2تا کتابه. کتاب این ترم کانون هم که1دفعه کلا رفت روی شبکه خطر و حتی لغت های جدید رو هم دیگه لیست نمی کنه باید خودمون بگردیم جدیدها رو پیدا کنیم و معنی ها رو از داخل1مینی دیکشنری عجیب غریب دربیاریم که من از دیروز باهاش سر و کله زدم و تازه سر و بیخش رو تشخیص دادم و الان دارم می بینم که کلمات با علائم قاطیه و فقط خوندنش کلی سخته واسم. صبح تا ظهر هم که سر کارم. بچه ها سرمست بهار3برابر پیش از عید شلوغی دارن و تمرکز اونجا عجیب مشکله و خدایا چه3ماهی رو سپری کنم من! خدایا کمکم کن!
این روزها هر طرف که می چرخم اخبار عوضی میاد. پریروز عصر در مورد1دوست نه2تا دوست و هرچند کامل نفهمیدم چی شده و درست هم نبود که اصرار کنم واسه دونستنش اما جنس گیر از اون جنس های لعنتی بود که هیچ ازش خوشم نیومد و دیروز صبح هم1داستان دیگه و1دوست دیگه. این دیروزیه، …خدایا چه قدر به طرف نق زدم بلکه این تجربه کوفتی رو بیخیال بشه و نتیجه دیروزی سرش نباره! شاید لازم بود بیشتر اصرار می کردم و می گفتم و می گفتم تا مانع این تجربه عوضی بشم ولی آخه نمی شد. خیلی گفتم و گفتم خیلی زیاد. شنونده ازم نشنید. کاریش نمیشه کرد. گاهی هیچ راهی نیست جز تجربه. کاش لازم نمی شد! حالا دیگه گفتن ها و دیدی گفتم ها و من که گفته بودم ها فایده نداره. کاری هم از دست من بر نمیاد. کاش بر می اومد. حالا فقط میشه تماشا کنم و دعا کنم که حل بشه. دردسر دوست دیروزی، گرفتاری های دوست های پریروزی، گیرهای خودم. آخ از این خودم! ببینم دیگه چی ها می خواستم بپاشم اینجا! آهان!
به1سری بنده های خدا هم فقط باید1خفه شو ته دلی گفت و بی توجه به اینکه نتیجه میده یا نمیده ازشون رد شد و گذشت. دیگه بلد شدم گفتنش رو. کاش خیلی پیش ترها یادش گرفته بودم! ای کاش! بیخیال. حالا دیگه بلدم.
این عصرهای جمعه شبیه زهرمار می مونن. با هرچی شیرینش کنی تلخن هیچ کاریش هم، … نمی دونم شاید کاریش بشه کرد ولی من بلدش نیستم. من با درس هام و دلواپسی هام و شنبه ای که داره میاد و هفته ای که از بس تکلیف داخلش دارم به جهنم می زنه و سر کار و اوخ خداجان خرداد برسه!
کانال هات گوش کن دوباره فعال شد و من ازش حسابی خوشم میاد. لینکش رو می پاشم همه جا.
خدا می دونه دلم چه قدر1خورده زندگی کردن می خواد. پریشب مهمون اومد. از کلاس که اومدم مهمونه رسیده بود. مادرم بود و خدا رو شکر! یکی از عزیزهای انجمن شعر با همسرش. می خندید و می گفت باید1سر برم انجمن. گفتم درس و کلاس و تکلیف و تمرین و، … کسی انگار باورش نمیشه که واقعا اون2ساعتی که میگن می تونی صرف باقیه موارد کنی رو ندارم. خیلی هنر می کنم وسط درس هام و موقع چیز خوردن هام میرم تیمتاک و خیلی پیش میاد که تیمتاک رو باز می کنم و همونجا می شینم به درس خوندن و بعدش می زنم بیرون و دوباره می شینم به درس خوندن. خدایا باورم نمیشه این درس خوندنه تموم بشه! کاش تموم بشه! کاش تموم بشه!
خیلی موارد ویران در اطرافم داره آهسته آهسته اصلاح میشه. خیلی موارد که از جاشون در رفته بودن آروم دارن بر می گردن سر جاشون. خط های خیلی ترک ها یواش یواش دارن کم رنگ تر میشن و دارن جوش می خورن. نمی دونم خط یادگاری ازشون می مونه یا نه ولی دارن جوش می خورن. این وسط1سری جاهای خالی هرگز پر نمیشه. فراموش هم نمیشه. اون زخم های تلخ واسه همیشه روی این صفحه ها باقی می مونن تا همه ما خاطرمون باشه که از چه مسیرهایی گذشتیم. چند روز پیش در امتداد برپاییه مجدد یکی از این ستون های افتاده، وسط هیاهو کسی آهسته خطاب به سکوتم گفت:
-ما زخمی های حادثه ایم. تا آخر عمرمون هم زخمی های حادثه باقی می مونیم. تا زمانی که آخرین نفر ازمون زنده هست این قصه روی خاک پابرجاست. ما زخمی های حادثه ایم پریسا. ما هرگز شبیه باقیه جهان اطرافمون نمیشیم. هرگز شبیه خوده پیش از حادثه خودمون هم نمیشیم. این فکر خامه و بی نتیجه و باطل. ما برای تمام عمرمون زخمی های حادثه باقی می مونیم. زخمی و متفاوت و بسته به همدیگه. ما باید برای هم و در روزهای هم باقی بمونیم. باید هم رو ببینیم. باید هوای حضور همدیگه رو نفس بکشیم. با هم حرف بزنیم. با هم بخندیم و گریه کنیم. باید در کنار همدیگه سکوت هامون رو آه بکشیم. باید با هم حرف بزنیم. حرف هایی که هیچ کسی نمی تونه بفهمه و ما نمی تونیم و نباید به هیچ کسی بگیم و نمی تونیم از هیچ کسی توقع داشته باشیم که بشنوه و بفهمه. ما نمی تونیم هوای زندگی رو بدون هم نفس بکشیم. زمانی که پر میشیم از حس گفتن و حس سکوت و حس دلتنگی و حس درد و حتی حس شادی، باید بتونیم دستمون رو به دست های همدیگه برسونیم. حتی اگر1سیل آدم اطرافمون باشن، که بخوان کمک کنن، بخوان همراهیمون کنن، باهامون بگن و بشنون. اون اشک ها رو پاکشون کن پریسا! زخم ها کهنه میشن. یاد می گیریم باهاشون بهتر و بهتر سر کنیم. به شرطی که یادمون بمونه و بپذیریم. ما زخمی های حادثه ایم. و تا آخرین قدم هامون روی خاک زخمی های حادثه باقی می مونیم.
کی صورتم خیس شده بود؟ اصلا نفهمیدم. دستی که دستمال داد دستم رو می شناختم. زمانی که شاید خیلی دور نیست جزو گرم ترین دست هایی بود که می شناختم. پر از تلاش و امید به فرداهایی که حالا داخل آستین1لباس همیشه سیاه محو شدن. نفسم گرفت ولی هقهق نشد. دستمال رو همراه دستی که سال هاست سرده گرفتم و صاحبش رو محکم بغل کردم. نمی دونم واسه چی ولی دلم می خواست اون جسم سیاهپوش توی بغلم باشه. موهاش رو نوازش کردم. جوونی و شادابیه پژمرده روحش رو از لا به لای آهی که روی شونه هام گم شد حس کردم و گونه بی صدا خیسش رو بوسیدم. اشک هایی که روی شونه هام باریدن رو کسی ندید. کسی ندید ولی همه می دونستن. همه می دونن. همه می دونیم حال هم رو. ما زخمی های حادثه ایم. جدا از هم اگر باشیم زندگی خیلی واسمون غریبه. چه خوبه که باز با هم هستیم!
دارم بر می گردم به اصلم. خیلی چیزهام عوض شده ولی جام عوض نشده و ظاهرا عوض هم نمیشه. هر کسی داخل پیچ و خم این جاده و در چرخش های این جهان1جایی داره که هرچی بچرخه جاش همونجاست. من هم جام اینجاست. بین کتاب زنده قصه حادثه. خیال می کردم اشتباهه. سعی کردم جام رو پیدا کنم. نکردم چون جایی نبود. جای من اینجاست. با تمام سفید و سیاهش. دلم تنگ شده بود واسه آشناییه حس و هواش. کاش این جاهای خالی نبودن! اما به قول یکی از خودمون، هر چیزی بهایی داره. بهای صبح رو ما پرداختیم. خیلی سنگین پرداختیم ولی ارزشش رو داشت. این تنها شبی نبود که سپری شد و گذشت. و همین حالا چه بسیار شب هایی که هنوز هستن و خدا می دونه کی و با چه بهایی به صبح می رسن. از خدا می خوام که خیلی ازشون باقی نمونده باشه! و از خدا می خوام اگر دست هایی واسه پایان این شب ها تلاش می کنن، بهایی که واسه رسیدن صبح می پردازن خیلی سنگین نباشه!
چی شد که به نوشتن این انشا مشکی ها رسیدم؟ نمی دونم به خدا. بیخیال. خودم رو عشقه و درس و مشقم رو. اوه درس! درسم موند! خدایا تازه اول ترمه به نظرم گناه دارم هوام رو داشته باش! خدایا لطفا!
باید بجنبم. جدی دارم جا می مونم. زیاد طول نمی کشه که از خستگی مخم ارور هنگ بده و دیگه چه خوابم بیاد و چه خوابم نیاد چیزی داخل سرم نمیره. ساعت به سیستم این فسقل7و27دقیقه. من رفتم درس بخونم. جمعه شب خوش!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «کمی انشا از چندتا رنگ!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام نوشتتون به نظرم خیلی تلخ اومد. کلی گفتنی دارم ولی مثل همیشه اینجا جاش نیست. براتون بهترینهارو میخوام برام خیلی دعا کنین.

  2. پریسا می‌گوید:

    سلام مینای عزیز. معلومه تو کجایی؟ البته مطمئنم دیگه اونقدر منو بشناسی که زمانی که میگم واسه چی نیستی منظورم اینجا و حضور کامنتیت نیست. مینا زندگی شبیه1چرخ و فلک شیطونه که می چرخه و گاهی1دفعه جهت هاش رو تغییر میده و بیچاره ما سوارها که بدجوری به تهوع می افتیم. گاهی کلا سر و ته میشیم از بس متفاوت می چرخه. فقط خدا می دونه که چه قدر دلم چرخش به مدار عادیش رو می خواد. ولی با تمام این ها من هنوز دوستش دارم. به نظر خودم همچنان ارزش دوست داشتن داره چون می دونم که همچنان در امتداد این جاده دیدنی هایی هست که هنوز ندیدم و حتی در این زمان و سن و موقعیت هنوز واسم سورپرایزهای زیادی باقی مونده که باهاشون رو در رو بشم. هی مینا! این ها رو ول کن. تجربه بهم یاد داده که غیبت از روی صحنه زندگی کمکی بهم نمی کنه. به حضورهات ادامه بده و زندگی کن. اوخ دیرم شد من رفتم که برم سر کار. وووییی خرداد جونم بیا!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    چه قدر زندگی بازی داره و ما باید فقط بازی کنیم.
    فکر کنم ژان پل سارتر بود که می گفت:
    ما بازیگران یک تئاتر هستیم که بدون اختیار خودمون وسط این نمایش ظاهر شدیم و باید سعی کنیم که فقط نقشمون رو ایفا کنیم و بریم جامون رو بدیم بعدی ها.
    نقش های زندگی گاهی وقت ها خیلی سخت هستند و پر میشن از زخم های روحی و گاهی هم جسمی که فقط باید کنار بیاییم باهاش.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بله زندگی صحنه نقش های ماست و چه قدر گاهی این نقش ها سنگینن! گاهی دلت می خواد واسه تمام دنیا سنگینی های نقشت رو فریاد بزنی ولی سکوت می کنی چون با شکستن سکوت فقط سخت تر و سنگین تر میشه. ای کاش می شد همه نقش های این صحنه رنگارنگ شبیه صحنه های کارتون های بچگی هامون شاد و خوش رنگ و شیرین بودن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *