کمی زمزمه وسط سکوت.

صبح5شنبه. هفته دیگه امروز جلسه اول ترم کانون. من واسه تاب خوردن زبون این کیبورده بین فارسی و انگلیسی واقعا ماجرا دارم. این چه وضعشه؟ دیشب دیزی پلیرم رو از مرخصی خارج کردم. این فسقل گناه داره. راستی چه مدلی سرعت کتاب خوندن رو با اون نیم وجبی کم کنم؟ خاطرم نیست چه مدلی سرعتش رو زیاد کردم. خیلی ازش گذشته. سرعت باقیه اعلام هاش رو کم کردم ولی هنوز کتابه رو مثل جت می خونه میره. واسه فارسی خوندن خوبه ولی عمرا نتونم متن های انگلیسی رو الان با این سرعت بفهمم. هی مورچه تو چه مدلی یواش میشی؟ دقیقا2روز دیگه باید ببرمش سر کلاس. نصف قابلیت های به درد بخور و نخورش رو تازه دیشب شناختم. ازش خوشم میاد کاش زیر دست من سلامت بمونه!
هوا بیرون عالیه ولی من درها رو بستم. نمی فهمم واسه چی بازشون که می کنم سردمه. واقعا سرد نیست واسه چی من سردم میشه؟ نکنه دیگه نشه از هوای بهار کیف کنم؟ اه چه مزخرفاتی من پوششم مناسب نیست این هوا هم اعتباری بهش نیست درست میشه بابا.
احتمالا شنبه صبح سر کار بساط ماچ و بوسه گرمه. هیچ خوشم نمیاد. من که کسی رو نمی بوسم. وویی خوشم نمیاد. مسخره! خودمونیم. اخلاق ندارم ها! به جهنم بابا اخلاق می خوام چیکار خخخ.
این پرپروهای فسقلی باز اومدن پشت شیشه بالکن دارن شیطونی می کنن. دونه هاشون رو ریختم. عمرا اگر برم طرف در. بدجنس ها تا میرم طرفشون در میرن. من هم نمیرم طرفشون.
یکی از بچه ها باید این هفته می رفت تهران. نوبت دکتر داشت. با این جاده و اون هشدارها و این هوا. خوشم نیومد. خودش هم خوشش نیومد. خوشبختانه نوبته عوض شد و رفت واسه هفته آینده. امیدوارم تا اون زمان اوضاع زمین و هوا رو به راه تر باشه تا این بنده خدا و همه بنده خداها بتونن برن و بیان.
گرامر ترم4رو هم دیشب خوندم و تموم شد ولی لغت های چندتا درسش مونده. باید خیلی بیشتر بجنبم خیلی. آیلتس دیوونه.
چند وقت پیش1کسی داخل اینترنت ازم می پرسید خبر فلانی رو داری یا نه. گفتم نه. راست گفتم به خدا اطلاعی ندارم از هیچ کسی. طرف اولش انگار باور نکرد و گفت یعنی تو واقعا نمی دونی. به روی خودم نیاوردم که این ناباوریش رو فهمیدم. گفتم واقعا نمی دونم. خوب اگر کسی می خواد از احوالات کسی مطلع بشه راه های بهتری هم هست. تماس و پیام و البته پرسیدن از آگاه هایی که من جزوشون نیستم. واسه چی باید باشم؟ اون کسی که غیبش می زنه حتما این مدلی دلش می خواد. اون قدر هم عاقل هست که تشخیص بده چی می خواد. من واسه چی باید با اصرار شبیه موریانه های دیوانه زور بزنم و دیوارهای اطرافش رو بجوم تا وارد بشم و واسه چی باید بخوام که به زور از لاکش بکشمش بیرون؟ هوم! عاقل! اَییی! از عاقل ها خوشم نمیاد. غیر قابل تحملن. وووییی! و در مورد اون حصارها، نه من نیستم. ولی1زمانی بودم! هوم؟ آها؟ اممم! لعنت به خوده اون زمانم! اشتباه نمی کردم. غلط می کردم. خوب بسه الان بلند میشم خودم رو می زنم.
باز از اینجا شوت شدم بیرون. خدایا من رمز ورودم رو حفظ نیستم این چه داستانیه؟ اوخ پیام از محله. ولی من صبحی رفتم هیچ نوشته ای در انتظار نبود. الان میام.
خوب امنه. صاحب پست خودش نویسنده بود و اتفاقا از اون محترم هاش هم هست. باید سر زمان بی عجله بخونمش. پست های ایشون ارزش زمان صرف کردن دارن ولی نه زمان های عجله ای. راستی خاطرم باشه پست پینوکیوی خودم رو اینجا نزدم. به نظرم دیگه بشه بزنمش. فعلا حسش نیست باشه بعدا.
9ونیم رو رد کردیم باید برم سر درسم. عجب سکوت با حالی! یعنی این از شنبه دوباره می شکنه و همه دنیا میشه پر از صدا؟ وویی کاش نمی شد! این مدلی آروم خیلی بهتره نمیشه همیشه همین مدلی کم باشیم؟
میگم نمیشه به مناسبت پایان تعطیلات و شروع دوباره سربالایی من1شبی1کوچولو تفریح، … خوب بابا آرزوی مفت و مجانی که ایراد نداره از قول تا عمل هم که کلی راهه1خورده من خیال بپردازم چی میشه مگه؟ ای بابا!
اون هایی که اومدن و عید رو با باقیه بی نام ها بودن گفتن که رفتنی نیستن و حسابی خوشحالمون کردن. بعضی ها رو آشکارا و چندتامون رو هم یواشکی بدون ابراز شادی. چیه خیال کردی مهمونی های فامیلی پر کلا زندگی هم پر؟ خخخ من اون دنیا هم که باشم جوهر خرابم باهامه. البته کار عوضی نکردم ولی خوب دید و بازدیدهای شخصیم رو نشد بیخیال بشم. دلم می خواد بخوابم. کتاب بخونم و بخوابم و دلواپس چیزی نباشم. این فعلا شدنی نیست. نمیدونم کی شدنی میشه اما به این زودی ها نیست. بیخیال. واسه همیشه که این مدلی نمی مونه. فقط امیدوارم این التهاب به التهاب های جدی تر ختم نشه که هیچ موافقش نیستم. خدایا با خودت. اجازه نده این خاکی های عزیزت فرمونم رو بفرستن جاده خاکی. من حوصله ندارم می خوام روی جاده صاف و مستقیم واسه خودم چرخ بزنم این ها با عرض معذرت1چیزیشون میشه و من موافق این1چیزی شدنه نیستم لطفا خودت حلش کن واسم.
ببینم حالش رو دارم برم وارد اینجا بشم واسه انتشار این؟ اه کاش شوت نمی شدم بیرون! اینجا، … راستی امسال مهر اینجا رو تمدید می کنم یا نه؟ الان نمی دونم. شاید نکنم. واقعا نمی دونم. شاید مشتاق تر بشم شاید هم کلا بیخیالش بشم. خدایا واسه چی من اینهمه خوابم میاد؟ نمیشه کلا یادم بره که چه وظیفه ای روی شونه هامه کلا امروز و فردا رو بخوابم؟
بسه دیگه زیادی رفتم جاده جفنگ برم سر درسم. شکلک خمیاااآاااآاااآاااآاااآااازه و خزیدن سر درس و مشق در کمااال خستگی و بی حالی. باتری اون مورچه هم اعلام فول داد باید برش دارم. بسه دیگه من فعلا رفتم. تو هم جای من1خورده بخواب. ایشالا اگر می خوابی بترکی.
روز خوش.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «کمی زمزمه وسط سکوت.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام خلاصه ی همه ی پستها رو یه جا جواب میدم.
    اول امیدوارم دیروز حسابی صورتت توف توفی شده باشه. بعدش کاش من اون زمان که اون طرف سراغ یه کسی رو ازت میگرفت اونجا بودم و میگفتم که داره چاخان میکنه محاله یه روز بگذره اون از طرف بیخبر بمونه کم کم روزی نیم ساعت تلفنی حرف میزنن و ده تا پیام رد و بدل میکنن و بعد کنار مینشستم و به جر و بحث تو و طرف گوش میدادم و باز هم میخندیدم.
    سیل اه چقدر از دست همین مسافرا من حرص خوردم تو عید. خوب بابا تمام ملت دارن داد و هوار میکنن آقا مسافرت رو ول کن بشین تو خونت سیل میاد ولی کیه که گوش بده. حالا از طرف میپرسم چرا اهمیت نمیدی میگه ما فکر کردیم علکی میگن. خوب به فرض که علکی باشه و اصلا هوا چهل درجه گرم باشه و ابری هم تو آسمون نباشه خوب چه ایرادی داره احتیاط کنی آخه.
    سال نود و هفت بهتر شروع و تموم شد. سال جدید با اومدنش تا حالا چندین شوک عمومی به همه و چندین شوک خصوصی به خودم وارد کرده که هنوزم تو همون شوکها هستم و ….
    اون روز که گفتی سگ پارس میکنه آخرش سگه کی بود!!!!
    خوب کردی نرفتی بستنی بخوری آخه منم نخوردم یعنی این روزا دلم فقط یه خواب میخواد یه خواب از جنس آروم که وقتی بیدار شدم کل اتفاقاتی که امسال افتاده از ذهنم پاک بشه.
    کاش مادرت اون مادر بیخیال که فقط اسم مادر بودن رو یدک میکشه رو میگرفت زیر مشت و لگد حالا نزن کی بزن.
    خوب بچه نابیناست که باشه ما هم نابینا هستیم. و باید حالا که نابینا هستیم کل سفره رو کثیف کنیم. لباس های خودمون تا بازو و از جلو هم همشو غضایی کنیم. پس لباس شویی برای کی خوبه.
    تازه غضامون که تموم شد دست راست رو باید به کسی که طرف راستمون نشسته بمالیم و پاک کنیم و دست چپ رو به طرف چپیمون. دهان رو هم با قرعه بین اون دو نفر تعیین کنیم که به کدوم بمالیم. نوشابه هم که خوردیم بعدش دهان رو تا میتونیم باز کنیم و بلندترین صدایی که میشه رو خخخخخخخ بهتره بقیه تعلیماتم بمونه بعد.
    ای لعنت به هرچی درس و کتاب و جزوه درسیه اسمشم که میاد مورمورم میشه لامسب تموم هم نمیشه هی کش میاد هی کش میاد اه.
    خوب همینا رو گفته بودی که منم جواب دادم
    خوش باشی تا همیشه

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیزه من. دیرم میشه زمان نیست جواب ها رو کامل بدم و بزنم بطری بارونت کنم. الان فقط اومدم بگم خوشحالم که هستی و امیدوارم خیلی خیلی خیلی خیلی بهتر باشی! فعلا باش تا بعدا بزنم با بطری خالی نصفت کنم.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    تکرار می کنم که باید مقاومت کنید و به نتیجه ی نهایی فکر کنید خیالتون راحت میشه.
    الآن باید راه زیادی رفته باشید و چیز زیادی نمونده.
    در فروردین هستم و هنوز تا شهریور مونده.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بله راه زیادی رو رفتم ولی این, … خدایا حس می کنم خیلی از چیزی که باید باشم, … خدایا کمکم کن من کم مونده از ترس سکته بزنم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *