13 به در

اینجا دلی تنگ است. آنجا، نمی دانم!
بیخیال شعر نو و کهنه و متن و همه قواعد درست درمون.
اینجا بهار شده. پرستوها برگشتن. امروز که پنجره رو چند لحظه باز کردم صدای جیک جیک هاشون می اومد. از همون مکان قدیمیشون. همونجا که لونه قدیمیشون بود. نمی دونم اون لونه هنوز هست و پیداش کردن یا دیگه نیست و دارن1دونه دیگه می سازن. زیر لبه بوم من، بالای بالای پنجره بین دیوار و بوم. اینجا آسمون باز شده. اینجا گل ها بیدار شدن. اینجا درخت ها دارن زمستون رو از شونه هاشون می تکونن. اینجا، … اینجا بهاره. بهار.
تنهام. کسی نیست. جیگیلک و خونواده بودن. رفتن. همراه مادرم. اصرار کردن بیا بریم بستنی بخوریم گفتم نه. واسه اولین دفعه سفت و سفت گفتم نه. به تمامشون گفتم نه. اختلاف نظرهای این2تا عزیز واقعا خستم کرده. تا امروز ملاحظه می کردم امروز نکردم. لبخندم رو حفظ کردم و گفتم نه. با شماها نمیام. روحم رو سنگین می کنید. راست گفتم. روحم سنگینه امروز. روحم سنگینه این روزها از همه چیز. از اختلاف نظرها و تفاوت بینش های این2نفر. از ماجراهای اطرافم. از اینهمه اتفاق بد. از اینهمه خبر بد که خودم ازشون بی اطلاع نیستم ولی بقیه زمانی که بهم می رسن بدون توجه به اینکه چه حال وحشتناکی از شنیدنشون پیدا می کنم واسم توضیحش میدن. خدایا من هرگز هرگز ازشون نخواستم بهم توجه کنن. به خدا هرگز هرگز انتظار نداشتم منو ببینن. حس و حالم رو در نظر بگیرن. مواظب و متوجهم باشن. ولی خداییش این دیگه واقعا نامردیه. دیدن اینکه اینهمه شدید از شنیدن ضجه های اونی که زندگیش رو سیل برده داخل1کلیپ چه قدر اذیتم می کنه اصلا سخت نیست این ها واسه چی حس نمی کنن؟
همراهشون نرفتم. دیگه هم تا بتونم همراهشون نمیرم. خستم امروز. خستم این روزها. نمی دونم چمه. شاید به خاطر استرس پایان تعطیلات و سر کار و شروع کلاس های2گانه و تشدید فشارهای2تا ترم سنگین باشه. شاید هم به خاطر هفته تاریکه. هفته تاریک. سیل. نگاه های خیسی که خونه هاشون جلوی چشم هاشون خراب شد. خونواده به شدت عزیز و به شدت خوابم. من. درگیری هام. دردسرهام. دلتنگی هام. خدایا!
مادرم گفت بر می گرده. باید تا برگشتنش حال و هوام رو اصلاح کنم. باید مسلط باشم. باید، … از این حال و هوای دلواپس و پریشونم راضی نیست. واسه چی؟ واسه چی نیست؟ این چیزیه که خودشون ازم ساختن. من این نبودم. پریسای بوق و بیخیالی بودم که از شغلم نق می زدم و با1و2و3می زدم بیرون و واسه1گردش2ساعته معمولی با1سری دوست کلی بالا پایین می پریدم. دیوونه نفهمی که واسه خاطر1کامیون موارد مسخره بی ارزش زار می زدم و واسه درست کردنشون خدا می دونه چندین تا شب تا دم صبح از ضجه زدن نفسم می گرفت و فرداش با تلفن1و2و3می رفتم بیرون و روی شونه هاشون گریه و خنده هام قاطی می شدن. اون ها به خریتم می خندیدن و من به عقل اون ها. من این بودم. پریسای پریشونی که با تمام پریشونی هاش1جورهایی ته عمرش خوش بود. استرس هام از جنس شغل و کلاسم بود و اون کامیون موارد بی خود و بی ارزشی که خواه ناخواه گذشتن و تموم شدن. شادی هام قد1آلاچیق داخل1سفره خونه جفنگ و1آب میوه و1بستنی برجی، همونی که امروز گفتن بریم بخوریم و نرفتم کوچیک می شدن و اثرشون اندازه1دنیا خوشی و خنده بود واسم. من این بودم. چیزی که حالا هستم رو خودم نخواستم که باشم. من شروعش نکردم. من نخواستمش.
نباید این ها رو بگم. نباید. نه اینجا نه هیچ کجا. نباید این رو منتشرش کنم. نباید.
روحم سنگین شده این روزها. کاش می دونستم مادرم کی بر می گرده تا سعی کنم گریه کنم. نمیاد. شاید امروز بیاد. شاید. از تصور اون درد کشیده ای که رو به روی زندگیه ویران از سیلش نشست و گریه می کرد. از مردی که به خاطر شکستن سقفش شکست. از یادآوریه گریه1مرد از درد شکستن ستون خونش. خدایا حالم بده کمکم کن! آخه تو با اینهمه محبتت این چه معامله ای بود با مردم شکسته من کردی؟ تو کشورم رو دیدی. تو مردمم رو می بینی. تو می دونی که این مردم مدت هاست شکستن از1000درد دیگه که سیل لازم نبود واسه تکمیلش. واسه چی این عیدیه تلخ رو بهشون دادی؟ این ملت چیکار کردن مگه؟ از بنده هات تحمل می کنن بس نیست؟ آخه خداجان تو خدایی. ما گیر می کنیم میگیم خدا. دردمون میاد میگیم خدا. خاکی هات زخم بهمون می زنن میگیم خدا. حالا تو بگو این ملت چی باید بگن آخه؟ کاش کسی بود می فهمید به خدا هیچ چیز اضافی نمی خوام فقط بفهمه فقط بفهمه فقط بفهمه فقط فقط فقط فقط فقط!!!!!!! خدایا من باورت دارم. اعتقاد دارم بهت. فقط نمی فهممت. نمی فهمم. دارم منفجر میشم. خدایا حالم بده. نفسم بالا نمیاد. خدایا آب. آب می خوام. باید برم آب بخورم الان میمیرم از نفس تنگی.
آب هم خوردم. برگشتم اینجا. فایده نداره این نوشتن ها. باید برم درس بخونم. درس بخونم. درس بخونم. درس بخونم. درس بخونم. کلاس. درس. زبان. آیلتس. امتحان. خدایا نفس بده صدات کنم من این لحظه واقعا حالم بده. روانم داره له میشه زیر سنگینیه این. خدایا! چه صبوری! اینهمه تماشا می کنی و باکت نیست! هست؟ نیست؟ نمی دونم. حالم مثبت نیست. آرامش می خوام. مدت هاست فهمیدم این آرامش رو از خونوادم نمیشه بخوام. خونواده ای که به شدت عزیزن ولی دیگه به شدت بیگانه با من و حال و هوام. اصلا خوشم نمیاد از این اعتراف تلخ ولی این واقعیته و دیگه نمیشه اعتراف رو عقب بندازم. اون ها عزیزهای بیگانه با حال و هوامن. دارم ازشون دور میشم. بیشتر و بیشتر. داریم بیگانه تر میشیم. اون ها نمی بینن. نمی دونن. همون طور که نمی بینن با دیدن اون کلیپ ها چه افتضاح و چه واضح بدحال میشم. دیدنش سخت نیست و اون ها نمی بینن. این رو هم نمی بینن. دارم دور میشم. امروز باهاشون بیرون نرفتم. پیش از این اگر مادرم می رفت می رفتم. اصرار کردن و نرفتم. گفتم نه. از دل گفتم نه. سفت گفتم نه. حتی به جیگیلک. خیلی زمانه که دور شده ازم. دنیاش جدا شده ازم. بزرگ شده. عاشقشم ولی دور. خیلی دور. نمی تونم. باز آب می خوام. آب.
این هم از آب و این هم از قرص. کار خطرناکی کردم. این دفعه3تا خوردم. سعی می کنم مصرفش نکنم و اگر لازم شد فقط1دونه. ساعت های پیش از امتحان2تا. هیچ زمانی3تا نخورده بودم. لازم بود. یکیش مونده تو گلوم نمیره پایین انگار. هرچی آب خوردم نرفت. اذیتم می کنه. کاش بره! کاش اثر کنه! کاش بهتر بشم. خدایا کاش بهتر بشم امشب این مدلی باشم سکته می کنم کاش اثر کنه!
به نظرم الان نباید دیگه بنویسم. اگر ادامه بدم باز اون مدلی میشم. درست نیست. مادرم هر لحظه امکان داره برگرده. حالم مثبت نیست. خدایا حالم بده. زنگ می زنن. مادرم. باید برم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «13 به در»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    این لحظات هم با تمام فشاری که داشتند گذشتند امیدوارم چنین لحظاتی رو هرچه کم و کمتر تجربه کنید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. امیدوارم هیچ کسی هیچ زمانی از این مدل لحظه ها رو تجربه نکنه! این ها هستن و نمیشه که نباشن ولی از خدا می خوام واسه همه و واسه خودم هرچی کمتر پیش بیاد. واقعا بد می گذرن. کاش پیش نیاد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *