چه شنبه خوشگلی!

صبح شنبه. امروز چندمه؟ 10یا11یا نمی دونم. هی شنبه سلام. تو چه قشنگی! فقط کاش من اینهمه خوااابم نمی اومد! خداییش این تعطیلیه واسه من، … بیخیال سال دیگه کلی می خوابم.
شب4شنبه خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی تلخ گذشت. بد نبود به من بد گذشت. شب و روزهای خدا که بد نمیشن. ما و داستان هامون رنگشون می زنیم. و داستان4شنبه من واقعا بدرنگ بود. خدا واسه هیچ کسی هیچ کسی نخواد! از مرز استرس گذشته بودم و اگر این داستان1شب دیگه ادامه داشت خدا می دونه چی می شدم. جزوه هام، … فایل ها، … کاغذ، … تایپ، … اه خداجونم!
بیخیال حل شد ولی اون شب کزایی نتیجهش شد فشار چشم من که1دفعه رفت بالا و جای دشمن هم خالی نباشه چنان دردی به چشم راست و به کل طرف راست سرم داد که خدا نخواد هرگز بدونی!
صبح5شنبه طرف راست سرم شروع کرد به هشدار دادن و، … بعدش همه چیز شروع کرد به فروکش کردن و تا ظهر اوضاع سرم و اوضاع باقیه موارد تقریبا در کنترل بود. اون روز تا ظهر کتابخونه موندم و شب خخخ به تلافیه دیشبش حسابی خوش گذشت و جای تو هم اصلا خالی نباشه چون خوش گذشتن های من فقط مال خودمه و البته شبیه هام و نمیشه تو اونجا باشی. خلاصه که به خیر گذشت و خدایا شکرت که اگر باهام نبودی، … چه مزخرفاتی! مگه میشه تو باهام نباشی؟ مگه میشه تو خدای مهربون من نباشی؟ مگه میشه که من1شب تلخ تا صبح از ته ته ته دل صدات کنم و صبح فردا جوابم به بهترین شکلی که شدنی باشه توی مشتم نباشه؟
جزوه های این ترم رو هم گرفتم. خدا به اعضای ملل خیر بده که این ترم هم بهم دادنش. تردیدهاشون رو می فهمم. حق دارن. به خدا اگر راه دیگه ای داشتم اینهمه این بنده خداها رو اذیت نمی کردم. خدایا کمک کن من قبول بشم هم خودم از این کابوس خلاص بشم هم این طفلک ها!
این روزها دارم جزوه ها رو درست می کنم. آخه این ترم کسی نیست واسم تایپشون کنه. اون دوست ترم پیش حالا گرفتار درس و مقاله و کارهای خودشه. خدایا من باهاش حساب نکردم این طفلک اون ترم رسما نجاتم داد و من جز دعای خیر هیچ چی نداشتم بهش بدم. هزینه ازم نگرفت و من هرچی اصرار کردم اون نخواست. حق داشت. کاری که واسم کرد بزرگ تر از اون بود که با پول بتونم واسش جبران کنم. و حالا از ته دل واسش دعا می کنم که کارش به بهترین صورت پیش بره. آمین!
خلاصه این ترم تایپ بی تایپ. اما به لطف اون بالاییه مشکلی نیست. جزوه های این دفعه از دفعه پیش خیلی بهترن. من در1روز تا درس6رو تبدیل و مرتب کردم. درهم بودن خطها بعد از تبدیل شبیه ترم پیش فاجعه نیست. یعنی طوری نیست که من نتونم ازش سر در بیارم. فقط تا اینجا چندتا جدول بود که نتونستم باهاشون کنار بیام. خدایا میشه1کسی رو پیدا کنم این ایرادها رو واسم بگیره؟ خداجونم لطفا!
میگم واسه چی ما ایرانی ها نه گفتن اینهمه واسمون سخته؟ گاهی این خیلی، … من ترجیح میدم1نه صاف و مستقیم بشنوم تا اینکه دور خودم بچرخم. به خدا نه گفتن جرم نیست و خیلی هم از پیچ خوردن و تاب دادن بهتره. خوب عزیزه من اگر به هر دلییلی نمی تونی یا حتی حسش نیست که بخوایی کاری رو کنی صاف به خواهنده بگو نه. اینهمه کلمه واسه تلطیف این نه وجود داره خوب جملهشون کن و بگو دیگه! واسه چی خودت و طرفت رو می چرخونی؟ ای کاش، … ولش کن بابا ای کاش رو! ایشالا ما هم شجاعت نه گفتن رو پیدا می کنیم. من که دارم. زیادی هم دارم. هی نخیر پس گرفتم اصلا هم زیادی نیست خیلی هم خوب می کنم اینهمه1کلامم خخخ.
دیشب بعد از1شب وحشتناک تلخ و1شب در نهایت خوشی و بی خودی و زیادی در ارتفاع، عاقبت1شب آدمیزادیه آرام رو سپری کردم و به تلافیه تمام این3روز پر التهابی که گذروندم آروم درس خوندم و آروم جزوه هام رو مرتب کردم و آروم خوابیدم. دیر وقت اما آروم. آروم تر از شب های امسال. امیدوارم سال آینده درصد این آرامشه بیشتر باشه! آمین!
دیشب یکی از عجیب ترین خواب هایی که می شد ببینم رو دیدم. خواب دیدم2تا از دورترین اشخاصی که وسط این گرفت و گیرهای بی سر و ته در هیج کجای ذهنم جاشون نیست اومدن خونم. همون توی خواب هم به شدت تعجب کردم.
-شما2تا اینجا؟!
به خدا عجیب بود واسم من کاملا خاطرم بود که این2نفر رو واسه چی و به چه شدتی قراره دیگه هرگز نبینم. نه توی خونه خودم نه توی خونه اون ها نه هیچ کجای دیگه از جاده سرنوشت3تاییمون. نه بابا بحث قهر نیست یعنی از طرف من نیست ولی مهری هم دیگه نیست و اگر جز اینکه الان هستیم رفتار کنیم تظاهره و چون2طرف می دونیم این خیلی مسخره هست. خلاصه اینکه من دیشب توی خواب خاطرم بود که این2نفر در عالم واقعیت داخل4دیواریه من نمیشه باشن پس اینکه دارم می بینم واقعی نیست. حس عجیبی بود که داشتم. هم تعجب کرده بودم هم از اینکه می دونستم این واقعی نیست خندم گرفته بود ولی به هر حال مهمون مهمون بود و خواب و بیداری هم سرش نمی شد. نمی دونم چه مشکلی بود که نمی شد توی اتاق بمونیم. این2نفر نمی دونم از کجا رسیده بودن که حسابی خسته بودن. بردمشون داخل آشپزخونه. خونم شبیه حالا نبود. ترکیبی بود از خونه قبلیه مشترکمون با خونواده. پیش از اینکه برادرم با خانمش از مرحله نامزدی به مرحله عروسی برسن و برن سر خونه خودشون و پیش از اینکه خونه من از زندگی مادرم جدا بشه، و یکی از خونه های حیاطداری که زمانی داخلش اجاره نشین بودیم.
خلاصه من و این2تا تازه رسیده رفتیم داخل آشپزخونه ای که حسابی کوچیک بود. نشستیم زمین. نمی دونم چه موضوعی بود که من با حرارت ازشون می پرسیدم و یکی از اون2نفر هم داشت کامل و دقیق واسم توضیحش می داد اما هر2تا به شدت خسته بودن. فضا کوچیک بود. من تکیه زدم به زیر اوپن. خانمه رو به روی من تکیه زده بود به1برجستگی روی دیوار و آقاهه از خستگی ولو شد زمین. فقط واسه ولو شدن1نفر جا بود و خانمه از خیرش گذشت. ما حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم و من توی سرم می چرخید که حالا چه مدلی باید بلند شم داخل این فضای قوطی کبریتی مانور بدم و چایی دم کنم این بنده خدا اینجا نقش زمین شده اگر بلند شم نمی بینم ناغافل پخش میشم روی سرش الان چیکار کنم؟ نمی دونم چی می گفتیم ولی توی خوابم انگار ساعت ها گذشت و ما حرف می زدیم. آقاهه تقریبا خوابش برد و خخخ من مونده بودم بد نیست این2تا رو داخل آشپزخونه جا بذارم برم واسش1پتویی چیزی بیارم یا زشته و نباید انجامش بدم؟ آخه مهمون اون هم از مدل خسته و تازه رسیده اون هم مهمون دفعه اولی رو داخل آشپزخونه می خوابونن اون هم بدون هیچ چی؟ خوب به من چه این، … راستی واسه چی نمی شد بریم داخل اتاق؟ به خدا خاطرم نیست. اصلا خاطرم نیست موضوع خستگی اون2نفر که موضوع توضیحات خانمه و موضوع شنیدن های من و چیزی که اونهمه مهم بود و اونهمه اون2تا رو و بعدش که برام توضیحش دادن منو درگیر خودش کرده بود چی بود که اینهمه طول کشید و تمومی نداشت ولی می دونم ذهنم چنان مشغول شده بود که تصور واقعی بودن یا نبودن این ورود عجیب رو کامل از سرم پروند. چیز خطرناکی نبود. یعنی نه اونقدر بد که فشار چشمم بره بالا و سردرد بشم. ولی مهم بود و گردش خون3تامون رو سریع می کرد. البته2تامون چون آقاهه اونقدر خسته بود که همونجا روی موکت نازک خواب خواب بود و ما2تا حرف می زدیم و حرف می زدیم و ساعت ها حرف می زدیم. راستی واسه چی من همچین چیزی رو خواب دیدم؟ وسط اینهمه آدم اطرافم، آدم هایی که هر روز و هر هفته می بینمشون، آدم هایی که عید رو به هم تبریک گفتیم، دیدن همدیگه رفتیم، درباره خیلی چیزها حرف زدیم، با هم تلگرامی در ارتباطیم، کلی حرف های جدی و غیر جدی و کلی برنامه های مسخره و بی مزه که فقط به خودمون حال میده و اگر1میلی اشتباه بریم بیچاره میشیم واسه امسال ریختیم و کلی به درس های من که مانع ماجراهامون میشن فحش دادیم، واسه چی من باید2تا از دورها رو خواب ببینم که از بس دورن حتی داخل خواب هم از دیدنشون اینهمه حیرتزده میشم؟ موضوع بحثمون چی بود؟ این2تا واسه چی اینهمه خسته بودن؟ خدایا گوشت رو بیار پایین؟ میگم نکنه اجازه بدی تقدیر سر به سرشون بذاره! این خستگی واقعی که نبود مگه نه؟ خداجونم بگو که نبود. خدایا لطفا! من فقط خواب دیدم دیگه. مگه نه؟ خدایا مگه نه؟ اصلا قدیم ها می گفتن خواب زن کجکیه. یعنی مثلا این2تا آدمه الان1اتفاق خیلی20واسشون افتاده که دارن حالش رو می برن. اونقدر هم داره بهشون خوش می گذره که از شدت این خوشی سرگیجه گرفتن. خدایا اینطوریه مگه نه؟ خدای مهربونم بگو که اینطوریه. می دونی؟ خوب این اصلا مثبت نیست که وسط عیدی کسی خدای نکرده گیر باشه. یعنی میگم خوب بنده هات بهتره همه رو به راه باشن دیگه! البته هر کسی بود من واسش این مدلی دلم می خواست این2تا هم واسم شبیه همه آدم های زمینن یعنی می خوام بگم تفاوتی نداره که کی باشه و کجا باشه فقط خوبه که هیچ کسی گرفتار نباشه و خوب البته من هر کسی رو توی خواب به جای این2نفر می دیدم همین مدلی واسشون می خواستم فرقی نمی کنه طرف کیه و این، … اه یعنی چی اصلا؟ ای بابا! من هم با این خواب دیدن هام! واسه چی من هیچ چیزم به آدمیزاد نرفته اصلا این چه وضعشه؟ ای بابا کلی درس دارم نشستم اینجا قصه2001شب می نویسم که چی؟
ساعت داره9میشه کاش می شد من1خورده جزوه مرتب کنم1خورده درس بخونم ولی نمیشه. من دیوونه نمی تونم1کار رو در امتداد1کار دیگه انجام بدم. تا این تموم نشه نمی تونم برم سر باقیه موارد. پس برم سر جزوه درست کردن هام. راستی به نظرت جدول ها رو به کی بگم کمکم کنه اصلاحشون کنم؟ خیلی ها رو خودم حلش کردم ولی1جاهایی واقعا ازم بر نیومد. خداجونم تا اینجا که عالی پیشم بردی میشه این سنگ کوچولو رو هم کمک کنی از سر راه بردارم؟ باور کن سعی کردم خودت هم شاهد بودی. تقاضا هم کردم ولی نشد. باز هم تقاضا می کنم ولی اگر نشه، … خداجونم بیا این جدول ها رو واسم درست کن. ایول قربونت من که نمی تونم این ها رو بخونم مرتبشون کنم استاد هم ترم که شروع بشه تمرین هاش رو می خواد خدای خودمی بیا واسم حلش کن خخخ!
جدی دیرم شد به سیستم من4دقیقه مونده به9من رفتم. هی این شنبه خیلی خوشگله فقط حیف که نمیشه من برم ولگردی و باید درس بخونم. آخ خدا سال آینده من بی درس حاااااالش رو ببرم خخخ! اوخ جاااآااااآااان چه تصور عزیزی! دیرم شد. من رفتم. باز میام. هی بابا زمان تو جد هم داری؟ اگر داری سر جدت وایستا اگر هم نداری سر نمی دونم کیت وایستا بذار برسم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «چه شنبه خوشگلی!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    خواب عجیبی بوده
    من خیلی برام پیش نیومده که توی خواب بفهمم دارم خواب می بینم یک بارشو یادمه بعد از این که بیدار شدم تا چند دقیقه گیج بودم که الآن خوابم یا اون موقع خیلی تجربه ی عجیبی بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *