۱خورده دیروز۱خورده امروز۱خورده این روزها.

صبح شنبه. دیروز شهریه کانون رو پرداختم ولی ثبت نامش باز نشد. ظاهرا رفته واسه3شنبه صبح ولی من واسه چی نمی تونم اون اطراف سرک نکشم؟
مرحله دوم گوشی تکونیم انجام شد و خدایا من نمی فهمم سر چی1زمانی اونهمه خر شده بودم؟ از تصور خودم در اون حال و هوای مسخره حس نفرت می کنم. دلم می خواد دستم به خوده اون زمانم برسه1فصل سیر و پر خدا بزنمش. خوب بیخیال. به جهنم. نمی دونم چیزی داخل گوشیم جا مونده یا نه زمان هم ندارم بگردم. بعدا سر مهلت خود به خود پیدا میشه اگر چیزی باشه و حلش می کنم. تا جایی که من می دونم تموم شده و، … نه نمیشه من برم چندتا فحش به دیروزهای خودم بدم الان میام.
خوب حله. مادرم تلویزیون رو روشن کرده رفته اون طرف داره با خاله تلفنی حرف می زنه. این مادرها کلا قرار ندارن. بلند شده با دست درد و پا دردش که از دیروز بهش گیر داده هی این طرف اون طرف میره تمیزکاری می کنه باز و باز و باز. خدایا من چی بگم آخه! بیخیال بذار خوش باشه. الان بحث فامیلی پشت خط در جریانه. از اون مدل بحث هایی که واسه شکنجه میشه منو تبعید کرد داخلشون.
دیروز یکی از عزیزهای انجمن شعر باهام تماس گرفت و حرف زدیم. گفت بقیه سراغم رو گرفتن و من گفتم دلم بدجوری تنگ شده واسه اون فضا و اون آدم ها و اون گفت که بد نیست گاهی۱استراحتی هم وسط این درس خوندن ها به خودم بدم و این چه زبانیه که تمومی نداره و۲ساعت که زیاد نیست و برم ببینمشون و هفته ای۱روز هم شده واسه خودم فارغ از درس بگردم و خستگی در کنم و شماره استاد و رییس انجمن رو داد بهم و گفت بهش زنگ بزنم. زنگ زدم و بعدش نفهمیدم چی شد که ترکیب دلتنگی و غربت عصر جمعه و فشار درس و خستگی و دلواپسی و استرس و حسرت تمام گردش هایی که دلم می خواد برم و نمیشه و تمام مهره بافی هایی که دلم می خواد کنم و نمیشه و تمام گل کریستالی هایی که دلم می خواد بسازم و نمیشه و1عالمه چیز مزخرف دیگه چنان دیگ آشی روی روانم بار گذاشتن که جلوی مادرم و مهمون آشنا زدم زیر گریه و خخخ مگه بند می اومد؟ حرف نمی زدم. نمی شد. مادرم حسابی از جا در رفت که این ها واسه چی همهش بهت میگن درس کم بخون و زیاد می خونی و اشتباه می کنی و به خودت تفریح بده و و و و… هم گریه می کردم هم خندم گرفته بود. مهمون آشنا کمی با مادرم حرف زد و رفت و من چیزی ازش نفهمیدم. مادرم بعدا گفت اگر آیلتس گرفتن اینهمه اذیتت می کنه خوب ولش کن. بیشتر خندم گرفت.
-خدا از دلت بشنوه عزیزه من تو همین الان داری از پشت خط ملت رو پرپر می کنی.
این رو بهش نگفتم. هیچ چی نگفتم. رفتم آماده بشم بریم خونه جیگیلک. جیگیلکه من چه خانمی شده! داره نوجوون میشه و حال و هوای پیچیده دنیای نوجوونیش از همین حالا شروع شده. خدایا من میمیرم واسه هوای این بچه!
خیلی زمانه1بنده خدایی چندین دفعه واسم گفته که یکی از بچه های خیلی قدیمی دلش تنگ شده واسم و خواهر طرف خیلی سراغم رو می گیره و حسابی دلشون تنگ شده واسم و باهاش تماس بگیرم و باهاش حرف بزنم که واسه روحیه اون بچه قدیمی خیلی این حرف زدنم خوبه و من فقط چشم رو گفتم و عمل نکردم. واقعیتش خیلی، … آخه من با این بنده خدا با شرایط خاصی که خونواده محترمش واسش درست کردن چه قدر حرف دارم واسه گفتن مگه؟ خدایا هرچی می خوام چیزی نگم، ……. این بچه از همکلاسی های دوره ابتدایی خودم بود. وضعیت جسمیش خوب بود. معلولیتش شبیه خودم فقط چشم هاش بود و اگر درست پرورش می گرفت کسی می شد بهتر از من. وضعیت مادی و شغلی و اجتماعیه پدر و مادرش خوب بود. جفتشون شاغل و فرهنگی بودن و تا جایی که من خونشون رو دیده بودم زندگی و امکاناتشون در اون زمان حسابی از مال من و بقیه همکلاسی ها بالاتر بود. و همین طور امکاناتی که می شد این بچه داشته باشه و آگاهی هایی که2تا پدر و مادر فرهنگی و دارای موقعیت اجتماعی می شد واسه تعلیم و پیشبرد بچه هاشون داشته باشن. ولی این خونواده بدجوری اشتباه رفتن. خیلی خیلی خیلی اشتباه. بچه ای که فقط نمی دید حالا1موجوده داغون و بیمار و گرفتار نرمی استخوان و بدون هیچ هدف و هیچ سهمی از زندگی افتاده گوشه خونه و متأسفانه خونواده هنوز هم سهمی از زنده بودن واسه این بچه قائل نیستن. جز اینکه به گفته اون آشنای واسطه خواهره بگرده دنبال من که بیا حرف بزن واسه روحیه بچه مون خوبه. من هم که اوه دریای مهربونی ام به جانه ابلیس. کلا ذاتم مهربونه. چنان مهربونه که طرف رو میارم می ذارم روی سرم. مدیونی اگر خیال کنی خط های این مدلی رو با2شماره می فرستم توی بلاک. نه خیالم نیست. بلاک می کنم و اینجا هم میگم. من هرگز ادعای مهربون بودن نکردم. هرگز مدعی محبت های رنگیه الکی نبودم. این قدر جرأت و شهامت در خودم می دیدم و همچنان می بینم که به تمام جهان اعلام کنم من ابدا مهربون نیستم. به خصوص با اشخاصی که جریمه هایی که تقدیر بابت مشق های ننوشته بهشون داده رو می خوان بذارن روی شونه کسی شبیه من. اون زمان که ما در دنیای بچگیمون خوش می گذروندیم و غافل از فرداهایی که منتظرمون بودن وسط دنیای دیو و پری های قصه های دستسازمون پرواز می کردیم، مادرم با مادر این بچه خیلی حرف می زد. ما بچه بودیم و شیطون و سرمون گرم بازی و شیطنت بود و نمی فهمیدیم ولی من الان دارم می فهمم. مادرم با اصرار از اون خانم می خواست که بیشتر هوای آموزش بچه معلولش رو داشته باشه. خاطرم هست که بهش می گفت ببین خانم فلانی! تو سوادش رو داری. سر کار میری. فرهنگی هستی. سالی30-40تا بچه زیر دستت تعلیم می گیرن. بیا همه رو ول کن توان و سوادت رو خرج این بچه کن. این بچه بیشتر از همه اون بچه ها واجبه. واسه چی سپردیش دست مادربزرگ پیرش؟ اون از نابینایی چی می دونه؟ بیا بشین خونه خودت تعلیمش بده. واسه چی سر سفره خودتون نمی نشونیدش؟ این بچه1اتاق داره قد1دریا و تو پشت1میز جدا داخل1اتاق جدا بهش غذا میدی واسه چی؟ بیاریدش توی جمع خونواده. بذار با2تا بچه سالم دیگه خونت بجوشه. باهاتون غذا بخوره. باهاتون زندگی کنه. واسه چی سفره این بچه باید از شماها جدا باشه؟ مادره می گفت آخه غذا سر سفره می ریزه. مادرم می گفت خوب این بچه نمی بینه. باید یادش بدی. یادش بده. مادره می گفت حوصله ندارم. خدایا قشنگ خاطرم هست می گفت حوصله ندارم. من اون زمان هنوز می دیدم ولی آموزش هام سخت بودن. اینکه بدون نگاه کردن کارهام رو کنم. نباید نگاه می کردم. دیگه عادتم شده بود که چشم هام رو ندید بگیرم. مادرم همه رو واسش توضیح می داد و می گفت ببین بچه من هم سر سفره غذا می ریزه اگر من یادش ندم. این بچه ها حالا ما رو لازم دارن. بعدا که بزرگ بشن میشه تو سر کار بری. استراحت کنی. هر جور دلت بخواد زندگی کنی. ولی الان اگر تو نجنبی پس فردا این بچه که بزرگ بشه میشه بار زندگیت. هیچ کاریش هم نمی تونی کنی. مادرم می گفت و می گفت و مادره می گفت من نمی تونم. حوصله ندارم. داستان این بچه خیلی درازه خیلی. طفلک! خلاصه زمان گذشت و ما بزرگ شدیم. راهمون جدا شد. من دانشجو شدم. معلم شدم. خونه و زندگی تنها گرفتم. البته با کمک و موافقت و حتی اقدام مادرم که برخلاف نظر همه و همه اصرار داشت این کار بشه و چه قدر ممنونشم. مادرش1روز مادرم رو توی خیابون دید. وصفم رو از بقیه بچه های قدیم شنیده بود. از مادرم پرسید تو چیکار می کنی بچهت خودکفاست؟ مادرم گفت من حالا دیگه کاری نمی کنم. بچه من دیگه بچه نیست. من هر روز میرم دیدنش تا واسم چایی درست کنه بیاره ازم پذیرایی کنه و من بشینم خستگی در کنم. من کارهایی که باید می کردم رو کردم دیگه کاری نمی کنم. مادره گفت آخ خوش به حالت! مادرم کلا آدم آرامی نیست. دلش مهربونه ولی سختی ها بدجوری سختش کردن. زود منفجر میشه. و اون روز منفجر شد. دادش در اومد که خوش به حالت و چیز. زن حسابی اون زمان که می گفتم و نمی شنیدی یادته؟ زمانی که من به جای این بچه با چشم های بسته تمرین می کردم تا یاد بگیرم چه جوری یادش بدم و تو می نشستی و می گفتی چه قدر حوصله داری یادته؟ زمانی که می گفتم بیا این بچه ها رو ببریم پیاده روی و ببریم باشگاه و ببریم آموزش و تو این طفلک رو واسه خلاصیت ول کردی توی بغل مادربزرگ پیرش یادته؟ خیلی چیزهای دیگه که در حق این بچه کردی رو یادته؟ حالا اومدی میگی خوش به حال من؟ بی خود میگی. بی جا میگی. نباید بگی. از دست این مزاج آتیشیه مادرم! بهش رفتم آیا؟ خخخ.
اون روز گذشت. این بچه بهم زنگ می زد و من تلفنش رو جواب می دادم. گاهی حرف می زدیم. انگار پرسش هاش رو از روی1نوار ضبط شده می شنیدم. هر دفعه همون ها بودن و چیزی واسه گفتن نداشت. ولی چرا گاهی داشت. اینکه دنبال1فلش بود. مدت ها ازم جزئیاتش رو می پرسید و عاقبت1دفعه که ازش پرسیدم گفت نمی دونم کیم انگار گفت داییم1فلش اضافی داشت چیزهاش رو پاک کرد دادش به من. بعدش در مورد گوشی می پرسید. که چی خوبه و چه مارکی گویا میشه. مدت ها و مدت ها. بعدش گفت که پدرم گوشیش رو عوض کرد گوشیه قدیمیش رو داد به من. گوشیه قدیمیه پدرش گویا نمیشه. باز هم هست. خیلی زیاد. دیگه نتونستم. گرفتاری های زندگی و نتایج حاصل از خریت های خودم و این اواخر هم درسم تمام ظرفیتم و کل آستانه تحریک و تحملم رو گرفت. دیگه جوابش رو ندادم. دیگه نتونستم. از سر مهربونی نبود که نتونستم. من هرگز مدعی مهربونی نشدم و نمیشم. من مهربون نیستم. من حرصی ام. از سر حرص نتونستم. می ترسیدم گوشی رو بردارم و با تمام زور حنجرم جیغ بکشم و باعث و بانی های این فاجعه رو بکشم به فحش. دیگه جواب ندادم. خط همراهم رو از مادرم گرفت. کلافم می کرد. زمان هایی که داخل کلاس زبان روی سایلنت بودم زنگ می زد و بر نمی داشتم. بعدا با خط ثابت می زد و گیر می داد که واسه چی هرچی زنگ زدم نبودی؟ هرچی بهش می گفتم باز می گفت و باز می گفت و شبیه پخش صوت می گفت. هر دفعه اونقدر می گفت که داد می زدم ببین گوشیم غلط کرد چیز خورد زنگ نزد ولم کن. نمی فهمید. بچه ای که هوشش عالی بود، سر کلاس ابتدایی، راهنمایی، حتی رتبه دانشگاهی با هم رقابت داشتیم، حالا با لکنت شدید از داخل دنیای بسته و محدودش پراکنده می گفت. نمی فهمید. فهمش پس رفته بود انگار. دردم می اومد. از جنس خشم نه از جنس مهر. از شدت خشم می سوختم. اون خط رو فرستادم داخل بلاک. دیگه هم به خط ثابت جواب ندادم. یکی2دفعه هم که اتفاقی گوشی رو برداشتم به خدا حرفی نداشتم که بزنم. سرد بودم شبیه یخ. بلکه بس کنه و دیگه نگه. نمی فهمید. دیگه جواب ندادم. و دفعات پیش از این آشنای محترم شنیدم خواهر این بچه دنبالم می گشت تا با همکلاسیه قدیمم که چیزی ازش باقی نذاشتن حرف بزنم چون واسه روحیه اش خوبه. گفتم چشم چون نمی خواستم خونواده طرف رو پیش اون آشنا ضایع کنم. اون خونواده اعتبار اجتماعیشون به عنوان1خونواده فرهنگی پیش این آشنا و خیلی های دیگه در اطرافمون بالاست. گفتم چشم و جواب ندادم. و دیروز اون بنده خدا دوباره زنگ زده بود بهم. این دفعه هم گفت که خواهر فلانی دلش تنگ شده واسم و خیلی دلتنگن واسم و حسابی دلتنگن واسم و حتما زنگ بزنم به همکلاسیم و و و خدایا و… و خخخ مادرم ترکید.
-این ها چی می خوان از جون بچه من؟ شیطونه میگه تمام خط ها رو قطع کنم این جماعت دست بردارن. تا زمان گیر میارن میان می خونن توی سرت که چی بشه؟ اصلا می دونی چیه؟ شماره خونه این خونواده رو بده. مگه نمیگن می خوان بهشون زنگ بزنی؟ بده من خودم زنگ بزنم.
خندم گرفت.
-شماره رو ندارم مادری.
-پس این با چی زنگ می زنه بهت و میگه پیدات نمی کنه؟
-با خط خود این پسره زنگ می زنه. خودش می زنه و خطش داخل گوشیم می افته. جز این خط چیزی ندارم ازشون.
مادرم همچنان فوران داشت.
-خوب باشه همین خط خودش رو بده من می زنم میگم به مامانت بگو گوشی رو بگیره کارش دارم.
گفتم چشم مادری بهت میدم ولی بیخیال شو ولشون کن.
امیدوار بودم امروز یادش بره ولی نرفته. صبحی گفت اگر تونستی هر زمان دوست داشتی خط این پسره رو پیدا کن بهم بده. بهش دادم. کلا حوصله ندارم توضیح بدم و توجیه کنم. حتی مادر خودم رو. اگر می خواد زنگ بزنه بذار بزنه. بذار هر کسی هر کاری دلش می خواد کنه. من واسه چی باید بدم بیاد؟ مادرم دیشب به شدت خخخ. حرصیه از دست اطرافیانم که سعی می کنن از این مدل وحشیانه درس خوندن منصرفم کنن. خیلی زیادن. اون هایی که نصیحتم می کنن. که کمتر به خودم فشار بیارم. که گاهی استراحت هم لازمه. که با این مدل بی ترمز رفتن1کاری دست خودم میدم و که بد نیست کمتر به مدرک آیلتس اون هم تا پایان امسال فکر کنم و بیشتر حواسم به خودم و آرامشم و گاهی استراحت و تفریحاتم باشه. من دیگه نه بحث می کنم نه توضیح میدم فقط می خندم و میگم باشه. مادرم ولی خخخ نمیگه. از جا در میره و می خواد زنگ بزنه به تمامشون و بگه دست از سرم بردارن. اون دفعه می گفت بهم1خط نو میده در عوض من خطم رو بدم بهش تا خودش پیام های این مدلی که به من میاد رو جواب بده تا فرستنده حالش جا بیاد. از دست اطرافیانم حرصیه. فعالیت های اینترنتیم رو شدیدا دوست نداره خخخ. خداییش انجام نمیدم. تیمتاک رفتنم خیلی خیلی خیلی کم شده. به درد محله هم که به هیچ عنوان نخوردم. فقط میام اینجا که این هم چندان اینترنتی حساب نمیشه خخخ. خلاصه که اگر خط ثابت اینجا قطع هم بشه من معترض نیستم. کلا به هیچ چیزی معترض نیستم. حسش نیست. بذار بشه واقعا خیالم نیست. کسی می گفت پریسا به نظرت نباید این ماجرا رو کنترل کنی؟ خندیدم و گفتم نه. از ته دل گفتم نه. احساس نمی کنم لازم باشه. من این زمان جز فشار درس هام و استرس حاصله هیچ فشار دیگه ای احساس نمی کنم. اگر این خط ها قطع بشن هم چیزی از دست نمیدم. این روزها جز درس هام چیزی واسه از دست دادن ندارم. بذار مادرم به اون خونواده زنگ بزنه و منو از انجام این صحبت های عذاب آور هم خلاص کنه. خلاصه که این روزها چیزی هستم شبیه1گونی سیبزمینی انبار خورده. کلا هیچ چیزی جز درس هام به هیچ کجای خاطر و هیچ کجای غیرتم نیست. فعلا هم که به خیر گذشته و زنگی در کار نیست. باشه هم باشه به من چه. ولی میگم، گردش و تفریح عید، چیزه! الان بیرون هوا عالیه و همه میرن عید دیدنی و تعطیلاته و همه استراحت و تفریح می کنن و بیرونی و گردشی و اگر پیش بیاد سفری و واااییی خداجونم شکلک داااآاااآاااد و گریه به همراه پا کوبیدن با دهن تا بناگوش باز و با این نسیم با حالی هم که داره میاد شکلک ولو شدن و از شدت حرص گریه جیغی و عر عری و لولیدن روی زمین و از این چیزها. به جهنم که صحنهش واسه قد و قواره من زیادی زشته. اوخ درس! خدایا دیرم شد من برم سر درس! خداجونم1راهی نشونم بده این ترم جزوه هام اذیتم نکنن! اینجا1فروند مگس داره دور سرم می چرخه و اذیتم می کنه. مادرم اون طرف روی تخت خوابش برده. کاش مگسه همینجا بمونه نره اونجا اذیتش کنه! دیگه بسه باقیش باشه واسه بعد من برم درس بخونم! عمری اگر باشه باز میام.
عید دیدنی و استراحت و گردش و همه این چیز مثبت ها خوش بگذره!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «۱خورده دیروز۱خورده امروز۱خورده این روزها.»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    بیچاره رو با ندونمکاری هاشون نابود کردند و حالا انتظار چی دارند؟
    واقعاً که بعضی ها خیلی خودخواه، پررو و سهل انگار هستند.
    جز تأسف هیچی ندارم که بگم.
    فقط آرزو می کنم که آیلتس رو هرچه زود تر بگیرید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. من نمی دونم قیامت چه مدلیه ولی مطمئنم که چیزهایی هست. و نمی دونم خدا چه مدلی تحمل می کنه زمانی که این مدل بنده هاش در برابرش واسه گرفتن کارنامه قیامتشون ایستادن. عجب صبری خدا دارد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *