اولین جمعه سال.

صبح جمعه. ایول سکوت! محشره. ساعت دیشب عوض شد و امروز بهم کلک زد. بابا زمان بدجنس دوست داشتنیه خودم! خداییش گناه داشتم نمی شد در بیداری شوخی کنی من نصفه شب رو با صبح عوضی نمی گرفتم؟ الان خوابم میاد دیگه! حالش رو ببر تو بابا زمانه خودمی!
تالک بکه گوشیم رو زدم خاموش کردم و الان1جورهایی گوشی ندارم. داخل کانال این آموزشگاهی که میرم1فایل بود من زدم پخش بشه1دکمه اومد گفت پخش کننده باز شو. زدم گفت اگر این رو استفاده کنید تالک بک غیر فعال میشه. من خیال کردم بعدش فعال میشه. تأیید رو زدم و گفت تالک بک خاموش. از اون لحظه دیگه گوشیم بینایی شده و هرچی می کنم مناسب سازی نمیشه خخخ. باید منتظر بشم روز بالا بیاد بقیه بیدار بشن ببینم کی می تونه درستش کنه. ولی1چیزی. گوشیم این مدلی راحت تره. تمام2ضربی ها1ضربی شدن و حتی قفلش هم تک انگشتی باز میشه و کلا1جورهایی بهش خوش می گذره. طفلک! اگر می تونستم اجازه می دادم همین مدلی در سکوت بمونه اما واقعا هیچ راهی به نظرم نمی رسه که بشه من در سکوت ازش استفاده کنم. تالک بک باید باشه.
امروز ثبت نام کانون باز میشه. واسه اون یکی کلاسم که ثبت نام کردم. حالا منتظرم تا این یکی باز شد بپرم داخلش و1جای خوب و فیکس با این یکی کلاسم بگیرم تا همه جا خوب ها رو نبردن. ببینم این ترم می تونم5شنبه صبح هام رو آزاد کنم یا نه. دلم می خواد بشه ولی اگر نشد هم باکی نیست. کلا امسال از هیچ چیزی باکی نیست. از هیچ چیزی جز جزوه های عکسیه آموزشگاه ملل که خدایا با تمام وجودم خودم رو از داستانش سپردم به خودت!
دیروز وسط شلوغی ها هر طور که بود1مقدار قابل توجهی درس خوندم. خیلی کم ولی بد هم نبود. حالا امروز در این سکوت باید بیشتر بخونم. خیلی بیشتر. و ببین من الان کجام خخخ.
این روزها گاهی یواشکی فقدان بیناییم رو زیاد حس می کنم. چیزی نشده. کسی سر به سرم نذاشته. در جمع بیناها نابیناییم واسم دردسر نشده. اتفاق آنتیکی از اون ها که واسه ما در جمع ها می افته و میشه موضوع1بحث و1پست پیش نیومده. اه چه قدر از این مدل موضوعات و بحث ها خسته ام. خودمونیم اینجا که کسی نیست بذار بگم اصلا حس این مدل گفتگوها رو ندارم اصلا ها! داشتم می گفتم. از این موارد تکراری و برای من به شدت خسته کننده پیش نیومده. اتفاقا همه چیز مثبته و خدایا شکرت! اما من عجیب این ندیدن رو احساس می کنم و1جور تلخی تشنه ام که ببینم. زمانی که به جزوه های عکسی فکر می کنم. زمانی که از ذهنم تا اون کاغذ ها هیچ راهی نیست جز1فاصله کوچولو. جز1پرده نازک از جنس تاریکی که کشیدن روی نگاه من. خدای مهربونم! شکرت به هرچی دادی. ناشکری نمی کنم فقط درددله. می دونی که! می خوام بگم، ای کاش مصلحت می دیدی این که نصفه نیمه داده بودی رو نمی گرفتی! می دونی؟ استفاده از گوشی بدون تالک بک خیلی ساده تره. و اون جزوه ها. می دونی؟ کاش می تونستم بخونم. بدون دردسر روز اول می رفتم سر کلاس شبیه همه اون دسته کاغذ رو می گرفتم و کلاس واسه من هم شبیه بقیه شروع می شد! می دونی؟ به بنده های خاکی شبیه خودم که نمیشه بگم. مادرم دلش می شکنه و بقیه هم یا می خندن یا همدردی می کنن یا اصلا نمی شنون. تقصیری هم ندارن. جز این ها کاری ازشون برنمیاد. ولی تو خدایی. نمی خندی. و مطمئنم که می شنوی. همدردی هم، … نمی دونم. می کنی؟ نمی کنی؟ من که نمی دونم. ولی کمک می تونی کنی. مطمئنم که کاری ازت برمیاد اگر بخوایی. شبیه ترم پیش که خواستی و شد. خلاصه اینکه من گاهی درددل کردنم میاد. و امروز صبح1جورهایی یواشکی حس می کنم دیگه نمی تونم نگم که چه قدر دلم می خواست دیدن هام رو. شب4شنبه سوری هم دلم می خواست. روزهای سفر هم دلم می خواست. زمانی که اون کلیپ های تعریفی اومد هم دلم می خواست. زمانی که بقیه خودشون پرسش نامه های امتحان رو می خوندن و من لازم بود با اون عزیزی که داشت واسم می خوند و هیچ تجربه ای از نابینا نداشت فیکس بشم هم دلم می خواست. آخ که اگر بدونی چه قدر دلم می خواست!!!
ای بابا صبح جمعه ای تماشا کن چی شد! چی میشه گفت! کاریش که نمیشه کرد. دست ما که نیست. خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر. فقط کاش می شد مصلحت می دیدی و این، … خداجونم شکرت!
به جان خودم این ساعته امروز همه رو به هم می ریزه و آخ جون. بابا زمان امروز همه رو می ذاره سر کار و من می خندم. هی حالا با گوشیم چیکار کنم؟ تالک بک نداره گیر کردم خوشم نمیاد. هی باید برم ببینم این ثبت نامه باز شده یا نه؟ واسه چی باز نمیشه؟ موندم پشت درش ملت زودتر میرن ساعت خوب ها رو بر می دارن به من1مشت کشک می رسه خوشم نمیاد. هی یادم رفت جواب1ایمیلی رو باید برم بدم خودم از انتظار بدم میاد بدم میاد کسی رو هم منتظر بذارم. باید توضیح واضحات بدم یعنی واضحات واسه خودم و اصلا از یادآوریش خوشم نمیاد. هی واسه چی من اینجام درس دارم خوشم نمیاد. هی الان کسی بهم زنگ بزنه نمیشه بفهمم کیه چه مدلی اون هایی که می خوام ریجکت کنم رو بشناسم؟ هی عمرا تصور نکن که واسه نوشتن1دونه ریجکت کیبورد این فسقل رو بین فارسی انگلیسی تاب بدم این3تا حالت داره که من هنوز دومیش رو نفهمیدم چیه و هیچ خوشم نمیاد بین این حالات نمی دونم چند گانه تاب بخورم و سرم گیج بره. هی واسه چی این مدلیه من خوشم نمیاد. هی امروز دوم عیده واسه چی تعطیلات این مدلی میره من داخل این هفته کم درس خوندم خوشم نمیاد. هی امسال نمی تونم همراه خانواده برم استان بغلی دیدن خاله بیمارم مادرم می خواد بره چند روز بمونه من هم دلم می خواست درس دارم نمیشه خوشم نمیاد. هی امسال عید سفر نرفتیم پارسال این موقع درگیر چمدونم بودم و اینکه چیزی جا نذارم نمی دونم امشب بود فردا شب بود حرکت داشتیم من از همون سفرها دلم می خواد عوضش امسال باید بشینم اینجا درس بخونم و از دست این کتاب چشمی ها حرصی بشم و هی بخونم هی بخونم هی استرسی بشم و هی قرص قورت بدم و هی خواب عید بعدی رو ببینم که آیا درسم تموم شده یا نشده و اگر نشده بترسم و خوشم نمیاد. هی این سگه مال کیه اون بیرون داره پارس می کنه خوب ببینید چشه گناه داره اعصابم خورد شد خوشم نمیاد. هی واسه چی اینجا اینهمه سرده شومینه رو زیاد کنم سردرد میشم ولی سردمه پتو هم بیارم برم زیرش فوری می خوابم درس دارم خوشم نمیاد. هی الان نمی دونم باید خیال کنم8رو رد کردیم یا7رو نمی دونم چه مدلی حساب کنم واسم می صرفه واسه چی2هوا شدم خوشم نمیاد. هی واسه چی من هنوز نق زدنم میاد ولی موضوع هام واسه نق زدن تموم شد الان داخل سرم دیگه هیچ چی که واسش نق نزده باشم نیست ولی من هنوز نِقَم میاد واسه چی این مدلیه خوشم نمیاد. هی حالا فهمیدی چه مدلی باید1دسته عاقل رو کلا از شر عقلشون خلاص کنی؟ یاد گرفتی؟ اگر نگرفتی بگو1دفعه دیگه عملی واست انجامش بدم. حالا اگر سرت سبک شد برو خوش باش که باقیه عمرت رو خلاصی. آخیش کیف کردم. تا تو باشی نیایی اینجا یواشکی سرک بکشی لای این خط ها بلولی خیال کنی من نفهمیدم. این هم از این.
خوب رسالت امروز صبحم که همانا نوشتن این مزخرفات و مرخصی فرستادن عقل ملت بود رو به انجام رسانیدم و دلم می خواد بیشتر برسانم ولی دیرم شده و باید تا کسی نیومده سکوت درسناک اینجا رو به هم نزده برم سر درسم. به جان خودم سریع باید برم داره موضوعات جدید میاد توی سرم تا نیومده باید این رو تمومش کنم وگرنه، … اوخ داره شکل می گیره من رفتم فعلا تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «اولین جمعه سال.»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من هم خیلی وقت ها پیش میاد که دیدن رو بخوام
    مثلاً در جریان نوشتن پایان نامه خیلی می خواستم ببینم که کارم سریع تر پیش بره من می دونستم چی میخوام ولی اون چشم های دیگران نمی دونستند یعنی صاحبشون نمی دونست مجبور بودم برای کاری که اگر خودم توانایی و دسترسی بهش رو داشتم ساعت ها با شخص یا اشخاصی بحث های فرسایشی بکنم و آخرش هم به این نتیجه برسند که تو دیگه خیلی داری مته به خشخاش میذاری و لازم نیست این قدر دقیق باشی خلاصه که من هم گاهی وقت ها خواستم و میخوام و خواهم خواست.
    راستی نشمردم ولی بیش از ده بار از کلمه‌هی استفاده کردین.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. دقیقا سر جزوه های من بلاهای این مدلی سرم میاد. آخ که اگر می شد ببینم! این جزوه ها, … خدایا کمکم کن!
      خخخ آخ جون الان ادامه میدمش. هی واسه چی اون بالا اینقدر هی داره خوشم نمیاد. هی واسه چی من اینهمه چیز اطرافم بود که خوشم نمی اومد خوشم نمیاد. هی واسه چی الان اوضاعم اینجوریه خوشم نمیاد. هی مهر اومد من تعطیلات می خوام اصلا نداشتم کلی هم درگیری در پیش دارم خوشم نمیاد. هی این ریدینگ ها واسه چی اینهمه سختن خوشم نمیاد. هی اینجا بارونه من گردش دلم می خواد و بی درسی و سبکیه خاطر واسه چی موجود نیست خوشم نمیاد. شکلک بلند شدن دود از منطقه مغزی خودم و دیگه نمی دونم کی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *