آخرین های97

صبح4شنبه آخر سال.
مدرسه ها تعطیل شدن. امتحان های2گانه تموم شدن. نتیجه ها اعلام شدن. از جفتشون به سلامت در رفتم. بدجوری سخت در رفتم ولی رفتم. واسه یکی از2تا کلاس ترم آینده هم ثبت نام کردم و منتظر تاریخ ثبت نام کلاس دومی هستم. خیلی نوشتم و پاک کردم. روزهای گذشته1دفتر نوشته های ناتموم جمع کردم که وسطشون دفتر رو بستم و رفتم و از خیر تموم کردن و انتشارشون گذشتم. شاید این یکی هم بره بغلدست اون بقیه ها.
سال97داره میره. بی انصافی نکنم. سال خوبی بود. البته سخت بود مخصوصا نیمه دومش و سخت تر اینه که الان می دونم قراره98سال بسیار سخت تری باشه. درس ها سخت تر میشن و فشار به طرز وحشتناکی بیشتر میشه و اگر خدا یاری کنه، که البته خدا همیشه یاری می کنه، اصلاحش کنم. اگر خدا بخواد، امتحان آیلتس در سال98یا خیلی نزدیکه یا میاد و من باید ازش رد بشم. خلاصه98سال ترسناکیه واسم. خوب98هنوز نرسیده. از97می گفتم. سال خوبی بود. سخت اما مثبت. من امسال2تا سفر عالی داشتم. کلی لحظه های به شدت مثبت. کلی تلاش کردم و درس خوندم و کلی در راهی که دارم میرم پیش رفتم. ترم5کلاس های آیلتس تموم شده. این یعنی5ترم به پیش. عالیه. سال97من کلی تجربه گرفتم. تجربه هایی که تلخ یا شیرین قطعا برای قدم های بعدی به کارم میاد. سال97من کلی قوی تر شدم. فهمیدم که میشه من صاف وایستم بدون اینکه به هیچ عامل خاکی تکیه داشته باشم. بدجوری سخته و گاهی حس می کنم دارم نصف میشم ولی شدنیه. سال97من دست های خدا رو روی شونه هام حس کردم و حالا می دونم. حالا باور دارم. حالا یقین دارم. که هوام رو داره. هوای همه رو داره ولی همه جزو دنیای من نیستن. من فقط خودم رو میگم. بله خدا هست. در تمام قدم های سختم کنار دستمه و هر جا لازم باشه که از1پرتگاه پهن و سیاه بپرم، می بینمش که دست رحمتش زیر بازوهام رو می گیره و به جای پریدن پروازم میده. فقط باید صداش کنم. ازش بخوام و بهش اعتماد کنم.
سال97مثبت بود. البته1منفی های کوچولویی هم داشت. اما باکی نیست. این خاصیت زندگیه. اگر منفی ها نباشن پس ارزش مثبت ها رو با چی بسنجیم؟ مثبت های امسال بال پرواز بودن و منفی هاش تجربه. جفتشون عالی بودن. خدایا واسه جفتشون شکرت! می شد که امسال رو با دست پرتری بدرقه کنم ولی خوب، همیشه جا واسه بهتر بودن هست. هرچی هم تلاش می کردم باز جا بود که این رو آخر سال بگم. من در سال97کاملا20نبودم. اما0هم نبودم و واقعیتش اگر بخوام به خودم نمره بدم، بذار ببینم! 10، نه. شاید14بد نباشه. عالی نیست ولی قبول میشم. دلم می خواد98که تموم میشه نمره بهتری در کارنامه آخر سالم ثبت بشه اما از این14امسال هم ناراضی نیستم.
خواستم سال جدید رو به هر کسی که این رو می خونه تبریک بگم. جمله رو هم تا نیمه نوشتم ولی دیدم حسش نیست. حسش نیست بگم تویی که اینجا رو می خونی هرچند چنین و چنان ولی سال جدیدت مبارک و ایشالا چه باشی و چه باشه. حسش نیست. اینجا نیومدم تبریک بگم. دسته کم نه حالا. شاید بعد از تحویل سال. شاید هم نه. تا دلم چی بخواد.
سال97رو دوستش داشتم. حس می کنم شبیه2تا دوست دست در دست هم قدم های آخر رو بر می داریم، تا من وارد سال جدید بشم و97تبدیل به1صفحه از صفحات عمرم بشه. حس می کنم سال ها شبیه نمی دونم چیزی شبیه مثلا واگن های قطارن. دارم میرم تا از در بین2تا سال رد بشم و قدم بذارم در سال جدید. بعد شروع کنم به پیش رفتن و رفتن تا انتهای این راه که می رسه به99و همین طور تا آخر. از این تجسم خوشم میاد. هی واسه چی من باید سر40سالگی این ها رو بفهمم؟ اگر پیش از این ها می شد با بازیه تصور و تجسم اینهمه خوش بگذرونم چه قدر کمتر بهم سخت می گذشت! حیف شد. ولی بیخیال هنوز زمان زیاد دارم. تمام سال هایی که زنده هستم، تمام ماه ها، هفته ها، روزها، من زمان دارم که شبیه بچه شیطونی که با1آینه و نور خورشید سایه و نور بازی می کنه با گذر زمان و تصورهای رنگی رنگیه خودم تجسم های از نظر خودم با مزه خلق کنم و خوش بگذرونم. دیوونه هم، … هی! نمی خوام این نعمت رو ببخشم بهت. دیوونه خودمم. از این حال و هوام لذت می برم. چنان لذت عزیزی که توصیف نداره. من تازه یاد گرفتم و دارم یاد می گیرم چه جوری میشه از هر چیز کوچیک و به ظاهر مسخره زندگی لذت برد و با تمام وجود عشق کرد. به خدا راست میگم این عالیه. حس می کنم زندگیم از عید96به این طرف دوباره شروع شد. من تولدی دیگر رو احساس کردم. من زندگی رو2بار در عمرم آغاز کردم. و حس می کنم این دومیه خیلی از اون اولیه کامل تر و اگر بیشتر بجنبم پربارتره. گاهی البته سخته ولی ناممکن نیست و باور کنی یا نکنی دارم یاد می گیرم از همین سخت بودنش هم لذت ببرم. زمانی که از1سربالاییه وحشتناک و شیبدار میرم بالا و با نفس های بریده و دست های زخمی اون بالای قله ولو میشم آخ که چه کیفی داره! خدایا این لحظه لبریز از لذت و کیفم ازم نگیرش!
باید سعی کنم در این مکتب شاگرد بهتری باشم. خوب من شاگرد اول نیستم. نباید هم انتظار داشته باشم که شاگرد اول بشم. من دیر کردم و کارنامه های قبلیم تاریکن. اما بد نیست چون حالا دیگه مطمئنم که شاگرد آخر هم نیستم. آخ جون.
سال97دوست و همراه365روزه و خوب من! به خاطر تمام لحظه هایی که بهم دادی و باهام بودی و به خاطر تمام ثانیه هایی که باهات بودم ازت ممنونم. تو رو دوست دارم و خوشحالم که کاملا ازت جدا نمیشم و در تمام طول عمرم در قاب یکی از صفحه های درخشان دفترم باهام باقی می مونی. از خداحافظی ها و جدایی ها بدم میاد. خیلی خوشحالم که تو در باقیه جاده سرنوشت، تا آخر زندگیه خاکیم، نشسته در1قاب روشن، داخل دفتر عمرم، همراهم میایی و هر زمان لازم باشه لحظه های تلخ و شیرین و تجربه های ارزشمندی که در مدت با هم بودنمون بهم دادی رو برام یادآوری می کنی. دوستت دارم97و امیدوارم بتونم در سالی که میاد بهتر و بهتر باشم!
دلم باز نوشتن می خواد ولی درس هام دارن صدام می کنن. این تعطیلات باید حسابی درس بخونم. این هفته به خاطر استرس نتیجه ها و به خاطر1بیماریه کوتاه مدت ولی سنگین و به خاطر1سری وقفه که پیش اومد نسبتا کم درس خوندم. از دیروز دوباره سفت و سخت چسبیدم بهش اما باز هم کمه. باید خیلی بیشتر و خیلی عمیق تر بخونم. ترم های بعد کانون و کلاس های آیلتس بدجوری سنگینن. باید هرچی آماده تر باشم. خوب دیگه من میرم تا از دقایق آخر97حسابی استفاده کنم. هی98آماده باش تحویلم بگیری. دارم مثل تیر میام توی بغلت! تا چند ساعت دیگه بهت می رسم. حسابی حاضر باش که قراره در محدوده زمانیت به جای راه رفتن پرواااآاااآاااز کنم. من رفتم. شاد باشید همگی!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «آخرین های97»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    عیدتون مبارک.
    من امسال دم عید نبودم تقریباً هیچ جا نبودم برای همین هم این تبریک رو از من تحویل بگیرید.
    نود و هفت سال خنثایی بود برای من ولی به لحاظ علمی رکود داشتم رکودی که قسمتیش هم خودخواسته بود شاید باعث بشه امسال بیشتر تلاش کنم.
    هر نتیجه ی تحصیلی که گرفتم از دکترا گرفته تا وکالت لب مرز قبولی بود ولی خب هیچ کدوم رو قبول نشدم و پایان نامه نوشتم که حالا بالاخره تموم شده و به زودی یعنی نهایتاً از مهر دیگه رد نمیشه دفاع می کنم وارد یک خلأ و بلاتکلیفی تحصیلی خواهم شد تا برای دکتری در اسفندماه حاضر بشم البته دارم پاره وقت کار هم می کنم به پولش احتیاج دارم نمی تونم دیگه از خونه پول بگیرم نه برای این که بگم توی سنِ من زشت باشه نه دیگه توان دادن پول رو ندارند و خودم چند ماهه که دارم کار می کنم نمی دونم چرا این قدر راحت دارم این ها رو میگم ولی خب من با شما و این جا خیلی خیلی راحت هستم من عید نود و هفت رو با مسافرتی شیرین شروع کردم تابستونش عادی گذشت و مهر تا اسفندش هم به درس خوندن شدید گذشت که حاصلی برام نداشت دنبال کار گشتم و با یک مؤسسه برای پیاده کردن فایل های صوتیشون شروع به همکاری کردم که درآمدِ چندانی نداره ولی برای من که به زندگی دانشجویی عادت کردم خوبه
    چند جا هم برای اوپراتوری و کار هایی از این دست مصاحبه دادم که چند تاش رد شدم چند تا هم هنوز جواب نهایی ندادند.
    زبان رو داشتم می خوندم ولی دیگه وقت ندارم که ادامه بدم شاید وقتی زندگیم به یک ثبات هر چند نسبی ای که رسید ادامه دادم خیلی عاشق زبان هستم ولی نمی رسم.
    نود و هفت تجربه ای به من داد که فهمیدم آن قدر ها هم به وکالت و فضای دادگاه علاقه مند نیستم روحیه ی من آموزش هست بیشتر تا کار های عملی البته شاید هم چرخ روزگار به اون سمت چرخید ولی الآن حس می کنم حکمتی در قبول نشدنم بوده مخصوصاً بعد از کارآموزی که در دادگاه گریه ها و ناله های مردم از قبیل زن های در معرض طلاق و یا مرد هایی که بچه ی جوونشون کشته شده رو شنیدم حس کردم مالِ اون فضا نیستم.
    خلاصه که نمی دونم نود و هشت در پایان چه حسی برای من داشته باشه ولی فعلاً خنثی جلو میریم و هنوز هم دارم با بال های دیگران می پرم و بهشون عادت می کنم و مدتی با هم دوست میشیم صمیمی هم میشیم ولی تقدیر یه جوری می کنه که بعد از مدتی به دلیلی میرن یک شهر دیگه و یا این که به شکلی فاصله می گیرند از اون هایی که خودشون میخوان و ازم فاصله می گیرند زیاد ناراحت نمیشم ولی از اون هایی که زمان ازم می گیره خیلی حالم گرفته میشه و خیلی در حال و هوای زمان هایی که با دوستان صمیمیم گذروندم زندگی می کنم و با اون که می دونم در اون حال زندگی کردن منطقی نیست ولی هنوز نتونستم عاقل بشم که.
    خیلی خیلی طولش دادم برم پستِ بعدی بقیه ی حرف هام رو اون جا بزنم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. تبریک هر زمان که باشه قشنگه. شبیه کارت تبریکی که گذاشتیدش کنار برای من. تازه می مونه و منتظر که برسه به دستم و ازش ذوق کنم. واسه1لحظه از داخل تبریک شما عطر عید پاشید همه جا و چه کیفی داره! این رو دوست دارم. راست میگم. رکود. من اسم این ها که گفتید رو رکود نمی ذارم دوست من. شما چندتا امتحان دادید. تجربهش رو کسب کردید. وارد فضای کار عملی شدید. داخل دادگاه چیزهایی دیدید که بهتون نشون داد باید جهت پیکان زندگیتون رو عوض کنید و به موقع از پیش رفتن در اتوبانی که واردش می شدید متوقفتون کرد که بعدا مجبور نباشید عذاب تحمل کنید. کار پیدا کردید. هرچند به قول خودتون پولش زیاد نیست ولی1جورهایی عملا وارد زندگی عملی شدید. تجربه کار کردن رو کسب کردید. دارید به طرف رد شدن از مانع پایاننامه می رسید. این ها از نظر من نه تنها رکود نیستن بلکه اگر از من بپرسید میگم کلی هم پیشید. این ها عالی هستن دوست من. باور کنید.
      آخ از این خاطره بازی! من خاطره باز بسیار بدی هستم. کاش شبیه من نباشید! این روزها سعی می کنم با کسی صمیمی نباشم. به کسی به جایی بسته نشم. دلم دیگه زجر کشیدن نمی خواد. دلم نمی خواد! من همچنان ظرفیتم پایینه. من همچنان رفیق هام میرن توی دلم میشینن و بعدش, … من همچنان ظرفیت تحمل اون بعدش ها رو ندارم. ترجیح میدم1رهگذر بی معرفت باقی بمونم. فعلا همون یادگاری های دیروزها واسم بس هستن. شاید1زمانی ظرفیتم بالاتر بره و, … به نظرم این رو نمی خوام. تصورش هم تلخه. بذار همین مدلی بمونم.
      و راستی داشت یادم می رفت. چه خوبه که اینجا حس راحتی دارید. من خودم اینجا حسابی راحتم و از اینکه1نفر دیگه هم شبیهمه حسم مثبته. راحت باشید و هرچه می خواهد دلتون بگید. دلی که امیدوارم هرگز تنگ نباشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *