از گوشه و کنار این روزهای من

بعد از ظهر2شنبه. وورد دیوانه دیوانه دیوانه! به جهنم نت پد رو عشقه!
هفته های پیش امروز کلاس کانون داشتم. این هفته ندارم. همچنان منتظر اوضاع امتحانم. امروز زنگ زدم و… ولش کن حسش نیست. باید درس بخونم. دارم سعی می کنم ولی1خورده نمیشه. یعنی میشه ها ولی1خورده سخته.
این روزها بچه ها داخل مدرسه سرود تمرین می کنن و عملا درس و تکلیف جدی نیست. بچه های ما عقب نیستن. کلاس زیاد شلوغه و گاهی وسط اون شلوغی درس خوندن واقعا واسه من سخته. نمی تونم معترض باشم چون من اصولا مجاز نیستم اونجا درس بخونم و اون ساعت ساعت بچه هاست. طفلک همکارم که داره به این بمب های شیطنت آموزش سرود میده و اینهمه صبوره! کاش می تونستم اندازه این بنده خدا صبور باشم! جدی اونهمه تحملم کجا رفت؟ من1زمانی جزو صبورترین های اطرافم بودم. من نمیگم همه می گفتن. حالا دیگه نمیگن. جرأت ندارن خیلی چیزی بگن. این اواخر هر کسی اطرافم باشه گناه داره. خدایا واسه چی من اینهمه بدرفتار شدم؟ نکنه همین مدلی بمونم؟
سرود بچه ها درباره عیده. هوای عیدهای بچگی یادش به خیر. بچه ها واسه تعطیلی روز می شمارن و ذوق می کنن. یادش به خیر! یعنی الان عید واسه این ها همون حال و هوایی رو داره که واسه ما زمان بچگیمون داشت؟ همون هوا؟ همون رنگ؟ همون حس و حال؟ شاید نه. آخه همه چیز عوض شده. اما شاید هم واسه این بچه ها هنوز اون هوا زنده باشه. کاش باشه! دلم شادی از جنس شاد بودن این بچه ها رو می خواد. کاش می تونستم! یادش به خیر!
امسال هرچی به سال جدید نزدیک تر میشیم نمی فهمم واسه چی اینهمه دلتنگ میشم. دلم تنگ میشه واسه تمام اون هایی که دستم نمی رسه بهشون تبریک بگم. سال های پیش هم دلم تنگ می شد ولی امسال1مدل تلخی واسه این تبریک گفتنه دلتنگم. آخرین دفعه ای که همگی دسته جمعی سر تبریک سال نو و اینکه پیام کی زودتر به بقیه برسه کری داشتیم چه سالی بود؟ آیا هیچ گوشه ای از دل هامون این تردید بود که سال بعدش جای چندتا پیام تبریک بین پیام هامون خالی می مونه؟ اگر منصفانه ببینم بله بود. این تردید همیشه بود ولی من شخصا همیشه ازش در می رفتم. تلخ تر از اون بود که دلم بخوادش. حس می کردم اگر نبینمش شاید پیش نیاد. شاید نرسه. ولی پیش اومد. رسید و از روی دل هامون رد شد و چندتا از تبریک ها رو هم با خودش برد. زده به سرم. دلم تنگ شده. واسه زمان هایی که وسط تمام ترس هامون همگی می خندیدیم تنگ شده. نمی فهمم چمه. فقط می دونم. مطمئنم. که این حس تنها واسه من نیست. خیلی هامون این مدلی شدیم. امسال با تکمیل تر شدن جمع پراکنده و نزدیک تر شدن دوباره دست هامون به همدیگه همگی جای خالیه چندتا دست آشنا بین دست هامون رو بیشتر داریم احساس می کنیم. خاله که اومد اول حیرت بود. خاله خودش حیرت رو شکست. بعدش انفجار بود. انفجاری از داد و جیغ و خنده و گریه و سلام ها و سؤال ها و بغل ها و بوسه ها و اشک ها و … دفعه پیش کوچولویی که دیگه کوچولو نیست بهش گفت خاله تو که اومدی1دنیا شادی و1آسمون دلتنگی هم همراهت اومد. خاله بغلش کرد و گفت چه بزرگ شدی بچم! بغل خاله جای خوبی بود تا کوچولویی که دیگه کوچولو نیست بتونه بغضش رو ول کنه. اشک هاش رو ندیدیم ولی هقهقش چندتا هقهق دیگه رو هم آزاد کرد. این بچه قهرمانیه واسه خودش. از من یکی کلی قوی تره. ولی قهرمان ها هم دل دارن. این بچه اون قدر شجاعه که به موقع گریه کنه و من نیستم. کاش نصفش شجاعت داشتم! من نتونستم. فقط سرم رو فرو کردم توی اون شونه های آشنا و نفس کشیدم. اول عمیق و بعدش کوتاه و سریع. دست خاله رو حس می کردم که روی سرم کشیده شد و صداش رو می شنیدم که می گفت بمیرم واسه تو یکی! واسه کدوم بخشش می گفت؟ واسه اون شب مرداد؟ واسه اون شب جهنمیه تابستونیه اوایل پاییز آخری؟ واسه اون روزهای کزایی؟ واسه جهنم91و92 و یادگاری های تلخش؟ واسه این سکوت سنگی؟ واسه اون لحظه های ترسناک که هنوز گاهی در ناخودآگاهم اون بوی عجیب و اون حرارت مزخرف و اون فشار همراه با اون صدای زیر بلند بی انقطاعش رو کامل احساس می کنم؟ واسه خیلی چیزهای دیگه که هست اما نه گفتنیه و نه نوشتنی؟ واسه کدومشون می خواست بمیره واسم؟ نپرسیدم. دلم می خواست بپرسم واسه چی خاله؟ ولی صدام درنیومد. به جاش نفس های تندی بود که داشت سریع تر می شد و سریع تر می شد و انگار هوا رو بهم نمی رسوند. خوشبختانه سکوت چندان طول نکشید وگرنه من نفس کشیدن یادم می رفت. بی نام ها هنوز عادت های قدیمشون رو حفظ کردن و یکی از مهمترین عادت هاشون اینه که نمی تونن سکوتشون رو خیلی نگه دارن. خدا رو شکر. خدا رو شکر که همه چیز کامل عوض نشده. حس می کنم خیلی ها این وسط شبیهم هستن. افرادی که می خوان همه چیز شبیه گذشته ها باشه. این شباهت کامل نیست ولی من تلاش های زیر جلدی و ناگفته در جهت ساختن همه چیز هرچه شبیه تر به دیروزها رو حس می کنم. از اینکه می بینم خودم تک نیستم احساس آرامش دارم و انگار1جریان خون گرم داخل رگ هام آهسته پخش میشه. مطمئنم همه چیز بهتر میشه. جاهای خالی هرگز پر نمیشن ولی میشه که دست هامون اندازه دل هامون دوباره نزدیک باشن و میشه که این سرما از دست و دل هامون بره و دوباره اون نبض آشنا رو در فشار دست های همدیگه حس کنیم. ای کاش می شد که…! کاش واسه بطلان این ای کاش ها راهی بود!
بسه دیگه واقعا نباید ادامه بدم. من باید درس بخونم. اما نه قبل از درس باید بچرخم داخل اینترنت ببینم از کجا میشه1نرم افزار درست درمون واسه کارت به کارت کردن هام پیدا کنم. قبلی ها نفله شدن و باید1فکری کنم. هرچی پیش تر میرم بیشتر مطمئن میشم که باید بیشتر خودم باشم و کمتر از کسی کمک بخوام. حتی از1و حتی در موارد سیستمی و نرم افزاری. ایراد از هیچ کسی نیست ایراد از خودمه که دیگه بلد نیستم شبیه آدم آدمیزادها رو تحمل کنم. اصلا در مورد من هیچ کجا هیچ چیزی تقصیر هیچ کسی نیست جز خودم. فقط خودم فقط خودم فقط فقط فقط فقط فقط خودم. باهام بحث نکن، توجیهم نکن، تلاش واسه قانع کردنم به اینکه اشتباه میرم نکن، هیچ کاری نکن. تمام ایرادها و تقصیرها مال خودمه و اجازه بده همین مدلی باشه. و نرم افزار. خدایا من واقعا1نرم افزار درست و حسابی واسه کارت به کارت کردن هام لازم دارم میشه بهم بدی بدون اینکه لازم بشه از کسی از هر کسی راهنمایی بخوام؟
نه نمیشه ظاهرا بدجوری به سرم زده. جدی چمه؟ هفته تاریک؟ نه بابا گذشته. به شدت بد گذشت ولی به هر حال رفت. درس؟ کلاس های کانون که فعلا تعطیله و فقط این1دونه کلاسه که داره تموم میشه. استرس؟ اینکه این روزها همیشه هست و تا سال آینده قرار نیست دست از سرم برداره و دیگه حضورش عادی شده. خدای من پس الان من دقیقا چه دردمه اینهمه سگم؟ بدم میاد از این هوای ابریم که نمی باره. دلم می خواد بباره ولی نمی باره. نمیاد. گریهم نمیاد. عموی پیرم که امسال فوت کرد گریهم نیومد. به شدت دلم گرفته بود ولی نتونستم گریه کنم. نیومد. شوهر خاله بیمارم که بعد از عمو رفت باز هم نتونستم. سعی کردم ولی نبارید. فلشم که از دستم ول شد و نتونستم پیداش کنم گریهم در اومد. خیلی مسخره بود فلش رو بعدش پیدا کردم ولی گریهم در اومده بود و ادامه داشت. وسطش به حال تمسخر می خندیدم ولی گریه هم داشتم. کسی نبود ببینه. آخرش از خودم خجالت کشیدم گریه و خنده رو جمع کردم رفتم سر درسم. آخرین دفعه ای که عین آدم گریه کردم کی بود؟ آهان یادم اومد. ناغافل1چیزی شنیدم که بیشتر شوکه شدم تا ناراحت. نمی دونم1حس ترسناک بدی بود. انگار برق سلول هام رو گرفت. حرص بود یا نبود؟ نمی دونم غم هم نمی دونم بود یا نبود. فقط شوک بود. از اون سخت هاش. نفسم گرفت. سعی کردم حلش کنم ولی1موزیک مسخره درست همون لحظه اومد و اصلا نفهمیدم اشک های اون لحظه هام از چه جنسی بودن. این وسط زد و1هم تلفن کرد. خدایا حالا چه کاهی به سرم بمالم؟ گوشی رو برداشتم و این گریه کوفتی تبدیل شده بود به عر عر. اون1هم هی می گفت چی شده چی شده. موزیکه هم داشت عربده می زد و خخخ جدی الان که بهش فکر می کنم از خنده سیاه میشم. من عر می زدم و موزیک عر می زد و1می خواست بدونه آخه چی شده و من نمی تونستم بهش بگم چی شده و اون هم هی اصرار می کرد و وااااااایییییی خداجونم خخخ.
اون روز خیلی گریه کردم. یعنی واقعیتش چندان شبیه گریه های آدمیزادی نبود. شبیه برق گرفتگی بود. شبیه این بود که به اعصابم تشنج تزریق کرده باشن. اصلا نمی شد متوقفش کنم مثل بید می لرزیدم و از شدت این گریه عجیب غریب مسخره داشتم خفه می شدم هرچی هم می کردم اقلا شبیه آدم گریه کنم بشینم1گوشه عهام رو بزنم تموم بشه بعدش بلند شم برم پی کارم نمی شد که نمی شد. عصر مزخرفی بود. سبک نشدم از گریه کردن. فقط خسته شدم. بی حال و داغون ولو شدم1گوشه و باقیش رو خاطرم نیست. بعدش روزهای سنگینی گذشتن و بعدش… بعدش هیچ چی دیگه تموم شد. خواستم بگم به جان خودم تلافی می کنم که دیدم اولا زورم نمی رسه، دوما دلم نمی خواد. بله زورم نمی رسه. واسه تلافیه1چیزی باید بالاترش رو مرتکب بشی. من نمی تونم اینهمه بد باشم که به تلافیه اون روز و اون اتفاق کار بدتری کنم. زورم نمی رسه. واسه این مدل تلافی ها باید خیلی…. نه بلد نیستم. دلم هم نمی خواد. اصلا در خودم نمی بینم که دلم بخواد به کسی چنان دردی بدم که اون مدلی حالش بد بشه و از شدت فشار تفاوت بین خشم و غم و حیرت رو یادش بره. خدایا هرگز اجازه نده همچین کسی باشم!
هی! من واقعا1چیزیم هست. گریه توی سرم بخوره من باید از این وضعیت مسخره دربیام. این کلافگی اذیتم می کنه و این… هیچ کجا بند نمیشم. نه اینجا نه داخل تیمتاک نه وسط درس هام نه هیچ کجا. پیدا نمی کنم چه مرگمه. یعنی خوب… واقعیتش… شاید… یعنی میگم شاید1خورده… خدایا!
تموم میشه. درست میشه. این دفعه خیلی دیر اوج گرفت. دفعه های پیش فاصله بین فرودهاش خیلی کمتر بود. این دفعه خیلی طول کشید. این هم به نظرم تقصیر عید و سال جدید و… تموم میشه. می دونم چند روز دیگه تموم میشه. همین حالاش هم از دفعات پیش خیلی سبک تره. خدایا کمکم کن!
اوخ2و10دقیقه! دلم می خواد1خورده ولو بشم داستان صوتی انگلیسی بزنم بخونه و من بخوابم. بعدش بلند شم و… بعدش رو بیخیال. الان هم دیر شده. باید زودتر می رفتم ولو. بیخیال. حالا میرم. فردا کلاس ندارم و نصف تمرین های کلاس پس فردام رو حل کردم. پس فردا جلسه آخر کلاس این ترمه. دلم واسه استادم تنگ میشه. حتی واسه سخت گرفتن هاش. بسه خسته شدم دیگه دلم نوشتن نمی خواد. من فعلا رفتم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «از گوشه و کنار این روزهای من»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام یاد روزای گذشته و عیدهاش بخیر.
    روز شماری برای شروع شدن تعطیلات و بعد هر روز از تعطیلات که میگذشت وای چه درد ناک بود.
    بیخیال و بی توجه از اینکه بابا روزگار بازیهای عجیبتر و دردناکتر تو آستینش برامون داره و به موقعش درمیاره و میاندازه بجون ما بچه های دیروزی که ناراحت گذشتن روزای تعطیل بودیم.
    خیلی سعی کردم سالای گذشته که ذره ای عین اون سالا بشم یا حد اقل نقششو بازی کنم.

    دلم گرفته از این روزا.

    از این روزای بینشون

    از این همه در به دری.

    دلم گرفته از آدما

    از آدمای مهربون.

    از جمله ی دوستت دارم

    دروغهای خیلی قشنگ

    آهای خدای مهربون.

    متاسفانه ادامشو یادم رفته ولی خیلی دوستش داشتم.
    دوستم ازم خواست که همراهش برم کرمان و پنجشنبه آخر سال اونجا باشم و سفرم رو هم رفتم و دیگه نق نمیزنم به جونشون ولی من نشد برم و راستش دلم نخواست. میدونم اونی که قرار بود من رو بخاطرش ببرن میفهمه و میدونه که نمیشه و نمیتونم اونجا برم. حد اقل نه حالا. دو بار رفتم ولی این دفعه عین عید پارسال گفتم نه و دوستم اصرار نکرد.
    خخخخخخخ گریه های مسخره و نکبتی بیموقع. داشتم و الآن که بدلیلش فکر میکنم خندم میگیره.
    کاش بشه و بتونیم شاد باشیم بدور از دل تنگیها و چیزایی بیخودی که شاید تو همه زندگی ها باشه
    در ضمن تا یادم نرفته برم یه شماره کارت واست بفرستم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. هرچی گفتی رو لایک. خدایا کاش1دور برگردونی داخل این اتوبان بود که ازش بر می گشتیم و می رفتیم به دیروزها. دلم می خواد همون بچه دیروزی باشم که تنها گیرم گذشتن روزهای تعطیلش بود. ابراهیم! ما واسه چی اینهمه زود بزرگ شدیم؟ دیروز سر کلاس بچه ها واسه اینکه کدومشون بزرگ تره دعوا داشتن. دلشون می خواد بزرگ باشن. شبیه دیروزهای من. حالا به خودم فحش میدم که اون زمان واسه چی اینهمه عجله کردم و بیشتر لذت نبردم. کاش می فهمیدم! کاش می شد برگردم!
      از دست این بابا روزگار با این داستان های عجیبش! گاهی از دستش به سکسکه می افتم. چی بگم.
      مطمئن باش اونی که به خاطرش دلت رفت کرمان و خودت نرفتی می دونه. اون ها درک می کنن ابراهیم. اون ها زنده تر از ما هستن. بیشتر و بهتر می بینن. راحت تر می فهمن و1جایی خونده بودم که رنج عذاب کشیدن ما رو هم بیشتر حس می کنن. پس خودت رو آزار نده تا اذیتش نکرده باشی.
      شماره کارت؟ الو الو صدا قطعه. می خوایی شماره کارت بهت بدم؟ باشه همین الان می فرستم واست. بعد از جواب این کامنت. شکلک یادم رفت کامنته رو تموم کنم مثل تیر شیرجه زدم طرف گوشیم که شماره کارته رو بفرستم واسش.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    این روانی دیوونه مریض نفهم باز علامت رو نمی زنه دو بار رفرش کردم.
    از علامته کپی گرفتم این جوری بود پرسیده بود:
    هفت − مساوی هشت
    دوست دارم کاش می تونستم ازش انتقام بگیرم.
    واقعاً نمی دونم وقتی میایید این جا و این جفنگیات رو می بینید چه حالی میشید امیدوارم حال مثبتی پیدا کنید.
    نمیخوام بازگشتم رو از طریقی غیر از این جا خبر بدم برای همین هم صبر می کنم تا خودتون بیایید و با حجم عظیمی از حرف های من مواجه بشید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست ارزشمندم. غافلگیری دوست دارم. خوبه که این مدلی دیدم بازگشت شما رو! بدجوری خوبه. این روانی دیوونه رو هم بریم جفتی ازش انتقام بگیریم که حسابی از دستش حرصی ام. من داخل کانال شما رو می خونم. گاهی خیلی شدید دردم میاد. گاهی نفس عمیق می کشم. گاهی متفکر میشم. و این, … این ها جفنگ نیستن دوست من. این ها تمام تمامشون کلمات ارزشمندی هستن از1دوست قدیمی و دیرآشنا که من حسابی دلم تنگ شده بود واسش. خوشحالم که هستید. واقعا. از ته دل.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *