کمی من در نیمه اول این هفته.

صبح3شنبه.
موج دوم کلاس ها هم عاقبت رسید. فردا جلسه دومه. و من عاقبت بدون کتاب بریل رفتم سر کلاس. درس دارم و اومدم اینجا به نوشتن. نوشتن دلم می خواد ولی نه از این مدلی هاش. دلم1نوشتن حسابی می خواد که نه زمانش هست نه تمرکزش. حرف زیاد دارم ولی بلد نیستم بنویسمشون. حالا می فهمم اون هایی که بهم میگن خوش به حالت می تونی بنویسی ما پر از حرفیم ولی نمی تونیم بنویسیمشون چه حسی دارن. این روزها من پر از حس هایی هستم که دلم می خواد می شد می نوشتمشون ولی نمی تونم. این مدل نوشتن ها، از مدل همین که الان دارم می نویسم این روزها برخلاف گذشته آرامش بهم نمیدن. شاید1زمانی بتونم.
دلم خیلی تنگ میشه اینروزها. گاهی هم یواشکی متوقف میشم و آهکی هم می کشم ولی سریع بلند میشم ادامه میدم. زمان نیست. من دیر کردم. زمان واسه توقف ندارم.
استاد کلاس آیلتسم آخر جلسه اول گفت تو بمون کمی حرف بزنیم. نشستم تا بقیه رفتن. از چگونگی یاد گرفتن هام پرسید. دلواپس کتابی بود که زیر دستم نداشتمش. می خواست کمکم کنه. گفت ببین من بهت آبانس نمیدم خیال هم ندارم باهات راه بیام ولی واقعیتش اینه که شرایط تو با بقیه تفاوت داره و اینکه کتاب هم نداری. هر کاری که از دست من بربیاد و در یاد گرفتنت کمکت می کنه بهم بگو. در یاد گرفتنم نه در نمره گرفتنم. عالیه! بدم میاد از این راه اومدن های لعنتی. کلی خاطرم از استاد جمع شد. بعدش هم چون ترم اول و جلسه اولم بود و چیزی از قواعد اون مرکز و اون کلاس ها نمی دونستم، استاد تک تک مواردی که جلسه بعد از ما انتظار داشت انجام بدیم رو واسم شمرد و گفت این ها رو می خوایی چه جوری انجام بدی؟ دونه دونه می گفت و می پرسید این رو چیکارش می کنی؟ براش توضیح می دادم که حلش می کنم. رسید به1بخشی که ما باید بنویسیم و بدیم به خودش. گفتم من می نویسم ولی شما نمی تونید بخونیدش. گفت با تلگرام واسم صدات رو بفرست. گفتم اون شفاهی میشه املاش رو شما نمی بینید. گفت پس بنویس بفرست. گفتم می تونم ایمیل کنم. واسه چی پرینترم رو یادم رفت؟ می شد واسش پرینت بگیرم. حالا فردا ببینم اگر ایمیله به هر دلیلی به دستش نرسید از جلسه بعد پرینت واسش ببرم. خلاصه گفت باشه پس ایمیل کن. و باز هم خلاصه در کمال خوشبختی از طرف من، این بنده خدا اصلا از اون هایی نیست که به نفع ندیدن هام کوتاه بیاد و من چه قدر این مدل آدم ها رو دوست دارم! راست میگم واقعا دوستشون دارم. تمام تکلیف های کلاس رو چون دفعه اولم بود برام گفت و توضیح داد که همه رو در کلاس بعدی از همه کلاس از جمله من می خواد. ایمیل رو امروز صبح واسش فرستادم. خدا کنه خیلی خرابکاری نکرده باشم! دم آخر ازش پرسیدم استاد من کجای داستانم؟ گفت جلسه اول که هنوز نمیشه چیزی گفت ولی طبق1براورد کلی و اولیه که ازت داشتم، تو زبانت خوبه. سطحی که اومدی نشستی سطح خوبیه و من هرچند هنوز دقیق ندیدم و نمی تونم قطعی بگم اما احتمال میدم تو بهتر از سطحی باشی که نشستی. تکلیف ها رو1شنبه شب و دیروز انجام دادم و دلواپسم که نکنه چیزیش جا مونده باشه. حالا مونده خوندنی هاش و خلاصه آماده کردن و مکالمه کانون و پرسش های مکالمه و دید زدن تمرین های کانون و آماده کردن اسپیکینگ واسه کلاس آیلتس فردا و، … اوه خدا چه قدر کار مونده کنم و اینجام!
از کلاس که اومدم سبک تر از زمانی بودم که می رفتم. گوشیم زنگ خورد. کسی از آشناهای نمی دونم چی، خیلی رفیق، خیلی نزدیک، خیلی همراه، بله خیلی همراه. بعد از سلام های معمول از کلاسم پرسید. تعجب کردم. انتظار نداشتم کسی از بی نام ها کلاس هام رو خاطرش باشه اون هم اینهمه دقیق. من10دقیقه نمی شد اومده بودم خونه. تعجبم رو نگفتم. طرف خط به خط کلاسم رو حسم رو و اوضاعم بدون کتاب رو پرسید و من گفتم و گفتم. کلی تشویقم کرد. خیلی بیشتر از حد انتظارم. و من، … نخندیدم. به جای حس رضایت بغض تلخی رو می خوردم که پایین نمی رفت. سکوتم طول کشید و طرف تا جایی که امکان داشت نشکستش. نادیدهش هم نگرفت. سکوت کرد. سکوتی که1جوری بود. نه از اون مدل هاش که انگار کسی پشت خطت نیست. نفس هاش رو می شنیدم و آهی که سعی می شد کنترل شده باشه.
-پریسا! تو حرف نداشتی. حرف هم نداری. مطمئنم که عالی پیش میری. از چیزی که تصور می کنی واسه تو آسون تره. باور کن. من که باورت دارم تو هم خودت رو باور کن و مثل تیر برو. همین الانش می تونی در ترجمه های ساده به من کمک کنی. راستی کار نمی خوایی؟ درصد میدم ها!
نفس هام کوتاه تر می شدن. سکوت.
-پریسا! می فهمم.
سعی کردم.
-چی رو می فهمی دیوونه! دارم حال می کنم از تشویق هات خخخ بگو باز بگو از بس همه به درس و مشقم خندیدن عقده ای شدم1خورده تشویق کن حالم جا بیاد.
کلمه های آخرم رو به زور پرت کردم بیرون. صدام شکست. نفس هام شکست. دیگه نمی شد حرف بزنم.
-پریسا! می فهمم. به جان خودت می فهمم. دلت می خواست این ها که من بهت میگم رو یکی دیگه بگه. اگر به من باشه واقعا هم جاش بود که بگه. خیلی هم بیشتر از این. تو شایستگی دریافتش رو داری.
چه قدر نفس کشیدن سخت بود!
-پریسا! گوش کن! اون هم میگه. به وقتش میگه. نمی تونه نگه. تو می تونی به جایی برسی که نگاه های اطرافت قادر به ندیدنت نباشن. اون هم چاره ای نداره جز اینکه ببینه و بگه. خودت رو اذیت نکن. هر بینشی لیاقت درک کردن نداره. ازش توقع بیشتر از این نداشته باش. نمی تونه. ولی1روزی که دور هم نیست دیگه ازش برنمیاد که نبینه. اگر نگه نگاهش و سکوتش میگن. فقط اون زمان دیگه تو اون قدر بالا پریدی که نمی شنوی. حالا نوبت اونه که دیر برسه.
نفس کشیدن داشت غیر ممکن می شد. چه قدر دلم تنگ بود! چه قدر! خدایا چه قدر دلم، …
به صدای آرومی که از پشت خط کلمه ها رو آهسته آهسته به ذهنم تزریق می کرد، مثل خونی که از داخل سرنگ در جریانی بی توقف و1نواخت اما آروم وارد رگ ها میشه، بی حرف گوش کردم و گوش کردم. چه خوب بود که ازم انتظار جواب نمی رفت. نمی تونستم. فقط می شنیدم. نفس هام سخت جریان داشتن. بعدش آهسته آهسته آسون تر شد. نمی دونم چه قدر طول کشید که عادی شد. با نفس های آرام و عمیق و چشم های کاملا باز گوش می کردم و چه قدر دلم تنگ بود! خدایا! این دلتنگی رو از لیست احساسات خط بزن. بدجوری تلخه.
همچنان از گوشه کنار به وسیله افراد معدودی که به پریدن هام امیدوارن به شدت تشویق دریافت می کنم. صداهای تمسخر و انکار خیلی بیشتر و بلندتره ولی مشوق ها همچنان هستن. اون ها نمیگن من در هر حال کنارتم اما هستن. اون ها هستن و با تمام وجود واسه بردم هوار می زنن. شاید تعدادشون اندازه انگشت های1دستم هم نشه. مادرم، برادرم، آشنای خیلی همراه، و، … دیگه هیچ کس. هی چرا هست! یکی فراموش کردمت معذرت می خوام. دیشب نشستم7تا ایمیل آخریت رو دوباره خوندم. مسخره هست ولی حسش مثبت بود دلم تمدید و تکرار خواست خخخ دوباره خوندمشون. ممنونم ازت. هی راست میگم ایمیل هات دیشب حالم رو خیلی بهتر کرد.
واقعا هم اندازه انگشت های1دست نشدن خخخ. ولی بودنشون در سکوی تماشا از ته دله. کاش بتونم رضایت از پیروزیم رو در صداهاشون بشنوم! خدایا کمکم کن!
خدایا8گذشته باید برم درس بخونم. هی دلم1صبحانه خطرناک می خواد از اون هایی که بعدش2دستی دلم رو می چسبم و به خودم فحش میدم. شاید بزنه به سرم و سفارش بدم بیاد چون نه زمان آماده کردنش هست نه حسش. شاید هم با1قهوه تلخ عزیز سر و تهش رو بستم تا زمانی دیگر خخخ. این شب ها تردمیل پر. این روزها کلاس آواز پر. تفریحات معمول و مخصوص و نامعمول و نامخصوص پر. این روزها کلا جز درس و کلاس زبان تقریبا همه چیز پر. خدا به خیر کنه خخخ.
راستی1چیزی! من1دوست جدید پیدا کردم. یاکریمی که از در باز بالکن میاد داخل و از بالای سرم پرواز می کنه و از پنجره باز آشپزخونه میره بیرون و سکتهم میده خخخ. از دستم در میره و باید مواظب باشم نترسونمش. مادرم میگه عاقبت این میاد داخل و1زمانی که حواست نیست می خوره به پر و پات و حسابی می ترسوندت. در رو باز نذار دختر سکته می کنی. من ولی درها رو باز می ذارم. اتفاقا از اون زمان بیشتر درها رو باز می ذارم و سعی می کنم مواظب تر باشم که اگر اومد داخل کمتر بترسه. کاش1زمانی بیاد روی شونهم بشینه و اجازه بده نازش کنم. بدجوری خوشم میاد ازش. کاش بمونه!
احتمالش میره که1سفر در پیش داشته باشم. خودم و مادرم و خونواده برادرم. هنوز قطعی نشده ولی1دفعه دیروز عصر از طرف برادرم حرفش شد و مادرم هم گفت اگر کار و کلاس این یعنی من اجازه بده باشه هستیم. براش توضیح دادم که اگر هم من نتونستم اون باید بره ولی مادرم گفت تاریخی که کلاس نداشته باشم رو در نظر می گیرن. خخخ مادرم از مرخصی از کلاس هام حرفی نزد. درسم واسه مادرم از کل زندگیم حیاتی تره. خدایا! خدایا خواهش می کنم. من این بنده خدا رو خیلی اذیتش کردم خیلی. اجازه نده این دفعه نا امید بشه. کمک کن تا به تلافیه تمام خطاهایی که رفتم این دفعه دلش رو شاد کنم! خدایا به خاطر خودم. به خاطر مادرم. به خاطر مادرم!
اگر رفتنی بشیم آخر شهریوره. بدم نمیاد که بشه. یعنی واقعیتش خیلی هم خوشم میاد که بشه خخخ. این به سفر مشهدی که بچه ها رفتن و من واسه خاطر کلاس هام نرفتم و به اردوی اون هفته که بچه ها رفتن و باز هم من به خاطر کلاس هام نرفتم و دیگه به نمی دونم چی در خخخ.
خدایا دیییرم شد من جدی رفتم. رفتم به خدا این دفعه دیگه رفتم. این رو بعدا می فرستم روی آنتن نمی دونم کی فعلا زمان ندارم باشه واسه بعد. قبلش باید1سرک به پشت صحنه محله بزنم. دوستش دارم. کاش، … بیخیال. من رفتم. حالش رو ببر.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 دیدگاه دربارهٔ «کمی من در نیمه اول این هفته.»

  1. له له می‌گوید:

    سلااااااام پریسااااا جان
    خوبی
    امیدوارم روزگار بر ساز دلت بنوازه
    یعنی یک بار دیگه بگی نمیتونم
    بلاییی به سرت میارم که یکی در برابر من مهربون باشه
    یعنی کاری میکنم که اسمم بیاد کابوس ببینی خخخ
    مگه میشه .
    پریسا میتونی خیلی خوب داری پیش میری
    تو توانایی اش رو داری
    خدارو شکر استاد خوبی هم به پستت خورده
    یه استاد زبان داشتم خیلی برام عزیز بود و هست
    این تو دبیرستان معلمم بود
    جلسه اول که دیدمش رو هیچ وقت فراموش نمیکنم
    وقتی فهمید من مشکل بینایی دارم
    گفت من چطور میتونم کمکت کنم و بهت یاد بدم و ازت تکلیف بخوام
    بهش گفتم شما درس بدین من نکات مهم رو یاد داشت میکنم و اگر هم مشکل مهم داشتم از رابتم کمک میگیرم و و تکلیف و امتحاناتم رو هم رابط برگردون میکنه و شما نمره بدین
    افت امکان داره اینجوری کند پیش بری و از بچها عقب بیفتی .
    یه چند دقیقه ای ساکت بود یهو برداشت گفت جلسه بعد برام جزوه بریل آموزی بیار که یاد بگیرم و نیازیم به رابط نباشه.
    گفتم اینطور براتون سخت میشه منو شرمنده میکنید من رازی نیستم که اذیت بشید
    برداشت گفت وقتی من پا تو کلاسی میزارم رو تک تک دانش آموزام مسعولیت دارم و نباید کوتاهی کنم.
    پریسا یه هفته ای راه افتاد هم امتهانام رو خودش میخوند و نمره میداد و هم تکلیفی که براش مینوشتم رو خطا هامو میگرفت خخخ
    یعنی اینقدر این شخص برام عزیزه که حد نداره
    با همه بچه ها رفیق بود سر کلاسش هیچ تنبلی وجود نداشت همه چون دوستش داشتن سعی میکردن که از چشمش نیفتن
    زنگ تفریح با بچه ها بازی میکرد باهاشون فوتبال بازی میکرد خیلی بچه ها هواشو داشتن
    هنوز که هنوزه باهاش در ارطباتم برام خیلی ارزش منده.
    میگم پرپری
    میتونی خیلی هم راحته برات خودت سختش میکنی
    منطزر موفقیتت هستم
    شااااااااااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلااام عزیز جان. ایول این مدل استادها واقعا شایستگی این رو دارن که اسم معلم روشون باشه. جدی میگم معلم، استاد، مربی، هرچی که میشه گفت این ها هستن. این آدم مفهوم تعلیم رو درک کرد و به رسالت1معلم عمل کرد و پای سنگینیه اسم شغلش ایستاد. واقعا آفرین! زمانی دلم می خواست همچین معلمی می شدم. سعی هم کردم ولی به نظرم سعیم ناکافی و اگر صادق باشم از راه اشتباهی بود چون نرسیدم. و حالا از اینکه اسمش سرم باشه بدم میاد. واقعا بدم میاد چون، … بیخیال من نتونستم و به نظرم کار هر کسی نیست. مرحبا به این استاد با ارزشت. واقعا ارزشش رو داره خیلی هم زیاد ارزش داره.
      اوه به جان خودم این تهدیده کلا به کل موجودیتت نمیادش خخخ تو مهربون تر از اونی که بشه عملیش کنی بیخیال شو خخخ خخخ. خداییش جدا از نق زدن های معمولم گاهی بدجوری سخت میشه الآن من درسی که امروز باید بده رو نشستم نوشتم علاوه بر اون تمرین هایی که باید حل می کردم رو هم نوشتم تمرین های کانون رو هم نوشتم و جای شکرش باقیه که کتاب های کانون هرچند گاهی داغون ولی موجوده وگرنه اون رو هم باید می نوشتم خوب یعنی که چی آدم نق زدنش می گیره دیگه! ای بابا! شکلک نارضایتی از مدل هرچی زور می زنم مظلوم تر دیده بشم نمیشه. هی دلم نمیاد بزنمش باز گفت پرپری خدایا من از دست این چه حجمی از بطری خالی پرت کنم طرفش دیگه این یادش بره و نگه! اصلا با حرف نمیشه باید عمل کرد وایستا به حسابت برسم!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    منم میگم پرپری پرپریییییییی تو میتونی اون طرف هم گفتم و اینجا هم با تهدید آریای عزیزم موافقم و تهدیدشو با مُحرَم میزنم رو دماغت و یا اینکه پیشونیتو داغ میکنم تا هروقت دستت خورد جاش یادت باشه نق از نا امیدی اینجا پراکنده نکنی
    اگه بدونی من دارم چه روزای تلخ و ….. ترجیح میدادی بیشتر از نق های خنده دار یا شعر های از جنس اون عزیز عزیز بگی
    برای تو و آریا و هرکی که اینجا میاد آرزوی شادی میکنم

    • پریسا می‌گوید:

      پرپری و چیزززززز. این مدل مواقع معمولا به جای این چیززز میگن کوفت ولی دشمن عزیز ها عزیزن آدم دلش نمیاد. ابراهیم چی شده؟ اون طرف هم داخل کامنت ها می گفتی گرفتاری. کاش خیلی بد نباشه و کاش سریع تر رفع بشه! واقعا دلم می خواد بی مشکل ببینمت ابراهیم. از ته دل. تهدیدهای آریا رو بیخیالش زدم با بطری خالی بی هوشش کردم الان داره خواب آب زرشک می بینه. هی ابراهیم! اون بالا1خدا هست که امکان نداره حساب هیچ اسمی از دستش در بره. من و تو رو هم یادش نمیره. دعا تنها کاریه که از دست من برمیاد. من مطمئنم ولمون نمی کنه. تو هم مطمئن باش. مطمئن و منتظر. حل میشه.
      به امید صبح برای تو، برای آریا، برای من.

  3. له له می‌گوید:

    سلااام بر دادا ابراهیم خودم
    امیدوارم ایاامت آروم و آرامش مهمونه لحظاتت باشه
    میگم هی میخوام پرپری رو اذیت کنم وجدان نداشته ام میاد در گوشم میگه
    نیاذار پرپری ای رو که جزوه کشه

    جزوه و کتاب هی میکشه هی میکشه
    ولی بازم من کاره خودم رو میکنم
    همچین انسان وجدان دوستی هستم من

  4. ابراهیم می‌گوید:

    سلام آریا جان
    بیخی وجدانو پرپری آزاری یه چیز دیگست
    راستی از پایییییززززززز چه خبر کی میاد آیا؟؟؟

  5. له له می‌گوید:

    آخ قربونه پایییز برم من
    شاید این جمعه بیاید شاید.
    پرپری رو از جا بپرانَد شاید

  6. پریسا می‌گوید:

    تا2ونیم می شمرم جفتتون شبیه بچه مثبت ها برید بخورید به بطری خالی ها!

  7. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    خیلی خوبه این که دارید ادامه میدین خیلی خیلی خوبه
    بیش از اون که در وصف بیاد و بدونید که من هم منتظر و گوش به راه و چشم به راه و خلاصه کلاً در انتظار رسیدن شما به قله هستم و می دونم می رسید.
    من رو هم به انگشت شمار ها اضافه کنید.
    مطمئنم شما می تونید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. اندازه1بهار ممنون. اندازه های من گاهی واسه آدم عاقل ها عجیبن ولی شما ببخشید. من این مدلی حس اخلاصم بیشتره. و قله. خدایا اندازه1عمر طولانی دور به نظرم میاد کاش بهش برسم خخخ!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *