همچنان من و خودم.

5شنبه.
داریم به سرعت به طرف عصر میریم. 2و46دقیقه و من لا به لای درس خوندن دارم جلد دوم از کتاب صوتی قدرت5نگهبان رو می خونم. نمی دونم چند جلده ولی من فقط2تا جلدش رو دارم. دیشب درس نخوندم. اصلا نخوندم. امروز باید جبرانش کنم ولی، … خخخ.
ساعت7داخل تیمتاک جشن تولد گوش کنه و به جان خودم نمیشه از دستش بدم من7باید اونجا باشم.
خدایا این استاد این ترم واسه چی تدریسش این مدلیه؟ یعنی خوب ایشون تدریسش مال خودشه من واسه چی این مدلی هستم که نمی تونم باهاش خیلی فیکس بشم؟ آخه خداییش می خوام نق نزنم اگر هم می زنم برگردونم روی سر خودم ولی آخه1جاهایی، … خدا بخواد این ترم در برم. به جان خودم اندازه1نمره سر مرزی می تونم پیش ببرم اگر عوامل بازدارنده متوقفم نکنن. از همون عوامل مزاحمی که معمولا سر راه ما سبز میشن. موانعی از جنس ندیدن هامون. اینکه محیط امتحانم چه قدر آروم باشه، اینکه دانشجویی که محض صواب میاد در روزی متفاوت با زمان امتحان اصلی واسم سؤال ها رو بخونه چه قدر خوندن بلده و چه مدلی می خونه، اینکه چه قدر میشه با سرعتش فیکس بشم و چه قدر می تونه بفهمه واسه کسی که کاغذ زیر دستش نیست و فقط با گوش باید پرسش ها رو درک کنه باید چه مدلی بخونه، اینکه اون متن های کزایی که همه میگن این ترم حسابی زیاد و طولانی هستن رو چه مدلی بدون اینکه در اختیارم باشن فقط با شنیدن اون هم در محیطی که نمی دونم چه مدلیه و با صدایی که نمی دونم چه مدلیه و با لهجه دانشجویی که شاید هم ترم خودم باشه و، … آخ خدایا فقط می تونم بخندم. وایی خدا نیفتم! اوه نه نمی افتم ابدا ابدا!
خیالی نیست ولی1زمانی خیالم بود که نفرات کمتری اینجا رو بخونن. مخصوصا افرادی که دلم نمی خواد بدونن حرف ناحسابم چیه. دقیقا همون ها اینجا رو پیدا کردن و، … به جهنم. من باید اینجا بنویسم می خواد نبایدها بخونن می خواد نخونن. به جهنم دیگه خیالم نیست من باید اینجا بنویسم واسه خاطر خودم. فقط خودم. در این مورد چون به کسی آسیب نمی رسه خیالم به هیچ کسی نیست. هرچی دلم بخواد اینجا می نویسم چون دلم می خواد.
زمانی حس می کردم به اینجا1جورهایی شاید1مدل دلبستگی پیدا کردم. گاهی تصور می کردم اگر اینجا نباشه حسم مثبت نیست. حالا هیچ حسی ندارم. اینجا در نظرم فقط جاییه واسه حضورهای شخصیه اینترنتیه من. دلم بهش بسته نیست. اگر بپره حسم مثبت نیست ولی منفی هم نیست. اگر مهر برسه و1دفعه به سرم بزنه تمدیدش نکنم اصلا متعجب نمیشم. بلد نیستم حس و حالم رو توضیح بدم. واقعا بلد نیستم. شبیه همیشه باید بگم1جوریه. چند شب پیش1کسی داخل تیمتاک سر به سرم می ذاشت و می گفت خوبه فلانی بره سایتت رو بفرسته هوا. شاید پیش ترها، چه قدر این پیش ترها دور به نظرم میاد، این رو واقعا1اتفاق بد می دیدم. ولی اون شب و این روزها و حتی همین حالا که اینجام، می بینم واقعا هوا رفتن اینجا هیچ حسی بهم نمیده. شاید فقط اندازه گفتن1اه در زمانی که ببینم دستم به اینجا نمی رسه. نه بیشتر. گاهی که زمان تماشا و تمرکز به خودم رو پیدا می کنم به نظرم میاد باید متحیر باشم ولی نیستم. نکنه اونقدر پیش برم که داخل جهان جذب هیچ چیزی نشم؟ وایی خدا خوشم نمیاد. ولی این مدلی نیست. من هنوز می تونم از اتفاق های کوچیک ذوق کنم. به ماجراهای بی مزه بخندم. واسه خاطر بیماریه1دوست بسیار عزیز واقعا دلواپس بشم. شبیه گذشته هایی که دور نیست دنبال چیزهای کوچیک و خوشآیندی بگردم که دلیل انتظارهای کوتاه و شیرینم باشن. من هنوز می تونم با خوشی های کوچیک خودم خوش باشم و از چیزهایی که حتی به چشم عاقل ها نمیاد کیف و تفریح کنم و از کم ترین امکاناتی که دستم بهش می رسه لذت ببرم. لذتی واقعی که در گذشته کمی مایه حیرت و شاید هم حسادت اطرافیانم می شد. من این امتیاز رو داشتم که از هر امکانی که در نظرم مثبت بود بیشتر از حد انتظار لذت ببرم. هنوز هم همین طورم. واقعا هستم. پس به نظرم لازم نیست خیلی دلواپس باشم. خوب پس حله.
داشتم می نوشتم. یعنی می گفتم. از اینکه اگر دلم بخواد اینجا بنویسم می نویسم. هرچی دلم بخواد. هر مدل که دلم بخواد. تا اینجا هست و حس و حال اینجا نوشتن واسه من هست و بعدش هم خخخ خدا رو چه دیدی شاید1جای دیگه. شاید هم دیگه دلم نوشتن نخواست. این لحظه این مدلی دلم می خواد.
برق رفت. اینترنت هم رفت. خدا رو شکر الآن رفت کاش ساعت7به بعد دیگه دردسر درست نکنه من برنامه رو داخل تیمتاک گوش کنم. الآن سیستمم خاموش میشه وایستا این رو سیو کنم تا نفله نشده. بیخیال فقط مونده1خورده دستکاریش بعدش هم منتظر میشم برق بیاد اینترنت هم بیاد ثبتش کنم اینجا.
دلم کلید رمز نمی خواد. پس بدون کلید می نویسم چون این مدلی دلم می خواد. بنا بر این،
پیامی که دیروز صبحی نق واسش زدم رو من نفرستادم ولی از طرف مقابل بهم رسید. همون طوری که انتظار می رفت و حتی من هم انتظارش رو داشتم، نشونی از تسلای خاطر درش نبود.
-این ماجرا که شروعش کردی تا قطره آخر تحملت رو می مکه. تو مرد تحمل نیستی. میمیری. تمومش کن.
چه قدر دلم تنگ شده بود! چه قدر زیاد! چه قدر دلم می خواست می شد شبیه سال گذشته شبیه ماه های گذشته بتونم1بیخیالش بگم، تکیه بدم به اعماق بیخیالی و فرو برم در اعماق سراب و اجازه بدم مسؤولیت تمام و تمامم از شونه هام برداشته بشه و چه عشقی! خستگی در کردن. خواب. آرامش. چه عشقیه آرامش! نجنگیدن. رها کردن. آروم گرفتن در پناه حصاری که مطمئنی از هر چیزی که مایه دردسرت میشه حفظت می کنه! چه عشقیه با خاطر جمعیه بالای صد درصد رها کردنه همه چیز و آگاهی به این واقعیته دلچسب که قوی ترها و آگاه ترهایی هستن که مسؤولیت همه چیز رو به جای تو به عهده بگیرن و پیش ببرن و رو به راه کنن. همه چیز رو. حتی خودت رو. حتی لازم نباشه به اینکه چی واست درسته فکر کنی. آگاه ترهایی هستن که به جات بهترش رو تشخیص بدن و اجرا کنن. و تو فقط در آرامشی هرچند از جنس سراب، اما موجود و پناه دهنده نفس های عمیق می کشی و سوار بر بال هایی که مال خودت نیست، در جاده زندگی، در مسیری که زیر نگاه خودت نیست، در آسمونی که قلمرو پرواز خودت نیست، پیش میری و میری و میری! بی ترس افتادن. بی دلواپسیه سقوت. بیخیال نگاه به مسیر و موانع و فرداها. بهشت! چه عشقیه بهشت!
این ها همه به طرز ترسناکی شیرینن و خیلی بیشتر از اون که بتونن واقعی باشن لذتبخش هستن. بله این درسته ولی، …
عادت ندارم پیام رو بی جواب بذارم. معمولا جواب میدم یا دسته کم تا اینجای عمرم این مدلی بوده. از اینجای عمرم جواب دادن هام و جواب ندادن هام بستگی داره به خیلی چیزها اما این رو باید جواب می دادم. جواب دادم.
-موافقم من مرد تحمل نیستم. پس مرد مردن میشم و میمیرم.
جواب سریع رسید.
-مردن به این سادگی نیست. واسه مردن باید خیلی زجر کشید. خیلی فراتر از تصور مغز کوچولوی تو.
جوابم سریع رفت.
-من و مغز کوچولوم با زجر کشیدن بیگانه نیستیم. هم آثارش هست و هم خاطراتش. احتمالا توضیح که نمی خواد. می خواد؟
جواب کوتاه بود و، … اسمی واسش نمی ذارم.
-تو نمی تونی بپری. تا انتها هم پیش بری دقیقه90با سر میری وسط بنبست و می افتی. بهت اطمینان میدم که له میشی.
جوابم کوتاه بود و مطمئن. خشم نداشتم. فقط مطمئن بودم. اطمینانی سفت و سرد، به سفتیه سنگ و سردیه سیمان، به تک تک حروفی که می نوشتم.
-من می پرم. بذار له بشم. در لحظه ای که صدای خورد شدن استخون هام رو گوش می کنم خاطر جمعم که تمام سعیم رو کردم. من این رو ترجیح میدم. و خاطر جمعم که چیزی ازم باقی نمی مونه تا بنبست سازها از زرورق پیچ کردنش و تماشای دلیل اثبات زبردستیشون حس پیروزی کنن.
بعدش سکوت بود. سکوتی سنگین، منجمد، تاریک. اولش چند لحظه بی حرکت نشستم. نمی دونم واسه چی. دلم حرکت نمی خواست. گوشیم دستم بود و آروم نشسته بودم. بعدش شبیه رباط یواش گوشیم رو گذاشتم روی میز و بلند شدم رفتم سراغ قهوه. تمام حرکت هام یواش بودن. شبیه آدم آهنی های روغن کاری شده. خندم گرفت. لبخند بود. بعدش خنده شد. به قهقهه نرسید. فقط آروم واسه خودم خندیدم. کوتاه و خیلی آروم و خیلی کند.
قاعدتا می بایست گریه کنم. با توجه به چیزی که از خودم می شناسم، یا دسته کم پیش از این روزها می شناختم، بعد از اون خنده می بایست گریه می اومد. حالا نه خیلی عرعری. حتی بی صدا فقط در حد چندتا هقهق و1خورده اشک. نیومد. نفهمیدم واسه چی. خیال می کردم خیلی بیاد. از2شنبه پیش به این طرف منتظرشم. نیومده. نمیاد. آخرش میاد. نمی دونم کی ولی میاد. بمونه واسه زمانش.
دیشب که نشد. در حال حاضر اگر شیطنت هام و ناخنک زدن به کتاب داستان هام اجازه بدن، دارم معادل های انگلیسی لغت های درس5رو پیدا می کنم و همراه با معنی های فارسیشون همه رو دوباره می نویسم. این استاد که امیدوارم خدا همیشه شاد و خندون نگهش داره دیروز نگفتشون. فقط از رو خوندشون. دیالوگ درس4رو هم باز نپرسید. خدایا ترم بعدی اوضاع بهتر باشه!
دیگه بسه می خوام برم. باید لغت های درس5رو کامل کنم و اگر بشه3بخش اول تمرین های درس5رو هم بنویسم. نگفته ولی من این ترم خیلی با برنامه های کلاس پیش نمیرم. امروز یا فردا این تمرین ها رو باید حل کنم بعدش هم گرامر درس5رو واسه خودم بخونم و یاد بگیرم و اگر مهلتی بود ادامه تمرین های درس5رو تا هر جا زمان داشته باشم بنویسم. بد نیست بجنبم. اگر بخوام به برنامه ساعت7امشب برسم، که اگر قطعی اینترنت پیش نیاد می رسم، باید تا اون زمان درسم رو به1جایی رسونده باشم تا بتونم بی دلواپسی حالش رو ببرم. خوب فعلا من رفتم. بعد می بینمتون.
برق اومد. ساعت4و28دقیقه.
ایام به کام.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

20 دیدگاه دربارهٔ «همچنان من و خودم.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پرپری آخیش
    جدی دلم واسه آریا تنگیده
    راستی اگه شمارشو داری بهش خبر بده و شمارشو واسم پرت کن
    ببین اگه یه دفعه دیگه بگی خدایا نیوفتم با یه چیزی همچین میزنم که کلا پرت بشی از پنجره بیرون و واقعا بیافتی وسط کوچه. اه
    مریضی ها هی من بهت میگم نگو تو میگی
    شیطونه میگه یه داستان حسابی واسه ازیتت از پاییز بسازم و ….
    در ضمن من از اون نویسنده کتاب نخوندم بگو از کجا آوردیشون شاید پیدا کنم
    نشه باید خودت هرجوری شده به دستم برسونی به من ربط نداره من کتاب میخوام و …
    فقط میتونم برات آرزو کنم که همیشه در آرامش باشی و شادی
    ببخش که کار دیگه ای ازم برنمیاد

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز. عه نزنی شوت میشم گناه دارم ای بابا! به جان خودم ابراهیم این بنده خدا استاده آدم خوبیه ایراد ازش نگیرم درست نیست ولی مدل تدریسش1جورهایی، … اولین ترمی که رفته بودم کانون ایشون استادمون بود امتحان اون ترمم رو خاطرم هست ولی اون ترم ساده بود و در رفتم اما1جورهایی وحشتناک بود روز امتحان شبیه کابوس گذشت و آخرش هم با نمره لب مرزی رفتم بالا. خودم رو تبرئه نمی کنم که مثلا درسم20بوده و هیچ مشکلی نداشتم اما خداییش شرایط امتحانی که دادم سخت بود. خلاصه در رفتم و این ترم، … بیار پایین بابا نمی افتم وایی خداجونم عمرا. خدایا هوام رو داشته باش.
      وووییی نه پاییز نه اصلا نمی خوام حالا بهش فکر کنم با2سری کلاس همزمان و1صبح تا ظهر اون شکلی فقط خدا می دونه پاییز امسال چه مدلیه. البته نمیشه پیشبینی کرد. من تعطیلات امسالم رو1جور دیگه تصور می کردم. اونقدر متفاوت که الآن باورم نمیشه در حال سپری کردنش باشم. تصورم از تابستون امسال1بهشت کامل بود پر از کلاس های بدلیجات سازی و امتحان فنی حرفه ای و دیپلم گلسازی و مهره بافی و بیکاری و تفریح و انجمن شعر و هر چیزی که دوست دارم. اما عوضش تمام این ها رفتن و به جاش درسه و درسه و درس و قراره بیشتر هم بشه. اینهمه تفاوت! باورم نمیشه. هیچ بعید نیست1دفعه بزنه و پاییزم هم متفاوت دربیاد. مثلا1جوری داخل محیط کارم شوت بشم به1فضای بسیار آرام که با هیچ بچه ای سر و کار نداشته باشم و حتی بتونم به کتاب هام هم ناخنک بزنم یا مثلا پیش بیاد که1سال مرخصی بخوام یا، … خدا رو چه دیدی شاید واقعا پاییز امسال1جور دیگه باشه! ای خدا خدایی کن و باشه! تابستونم که با1عالمه درجه تفاوت حالم رو گرفت البته مهلتش نیست به حالگیریش فکر کنم ولی گرفت دیگه خخخ کاش پاییز متفاوت از پاییزهای گذشته باشه و1حالی به تلافی بهم بده! آمین خخخ.
      کتاب ها رو از کتابخونه نابینایان شهرمون گرفتم. بابا صوتی هستن ایمیل نمی کشه بفرستمشون چه مدلی برسونم دستت آخه؟ آریا هم همین گوشه کنارها از شدت لهی خوابش برده بیدار که بشه میاد نگران نباش.
      از زمانی که خاطرم هست سعی کردم شادی ببخشم. حتی اگر خودم شاد نبودم. گاهی زیاده روی می کنم می دونم. ملت خسته میشن از شلوغ بودن هام ولی لبخندی که آخر کار می زنن از نظر من ارزشش رو داره. شاد بودن ها رو دوست دارم. ای کاش بشه همه هرچی شادتر باشن و باشیم!
      راستی واسه خاطر اون پرپری که گفتی6تا بطری خالی بهت پرت می کنم تا حالت جا بیاد و دیگه نگی. اوخ چه طولانی شد من بلند شم باید برم کلاس.
      حسابی شاد باشی!

  2. له له می‌گوید:

    سلااام پریسا جان
    امیدوارم با سرو بری تو دبه آب زرشک سر و ته گیر کنی رو هوا تستو پا بزنی و جوز هباب های آب زرشکی صدایی ازت در نیاد خخخخ
    یعنی یک بار دیگه فکر و حرف منفی بزنی خودم میام سر در اون کانون زبانتون میبافمت
    میییییتوووونییییی
    باااایدد بتونی یهنی اگر نتونی میگم یکی بیاد اون کتاب زبانت رو از پهنا بکنه تو دماقت
    تو حس هوب داشته باش به کارت اگر نارازی شدی من جواب گو هستم
    الااهی تو هلقوم عروسکت یه چی گیر کنه که دیگه نتونی مه سفید درست کنی من بهت بخندم
    الاهی تو دبه آب زرشک بیفتی نتونی بیرون بیای
    خخخخ
    یکی بیا
    فقط بیا پریسا بهت نیاز داره
    بیا
    تورو خدا بیا خخخخ
    شاااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آشنای عزیز. آخه به من چه تقصیر من نیستش که این شرایط فوق مزخرف در میان نق باید بزنم دیگه! نه کتابم رو لازمش دارم بره داخل دماغم دیگه به درد نمی خوره حسش نیست زمانش هم نیست1کتاب دیگه سفارش بدم نمیادش گیر می کنم خخخ. نه یکی نه یکی نههههه به اندازه کافی در ایمیل ها از مرحمت های این جناب بهره مندم دیگه اینجا رو بیخیال شو نمی خوام ممنون خخخ!
      آب زرشک اوخجان کو کجاست سر صبحی1بطری بزنم روشن بشم؟
      عروسکم رو بیخیال شو خداییش این1چیزیش بشه من میام اینجا چنان جیغی می کشم که طنینش داخل تمام اینترنت بپیچه ازش خیلی خیلی کم استفاده می کنم ولی1جور عجیبی دوستش دارم. شبیه1دوست ثمیمی و مهربون که در روزهای فوق عوضی باهام بود و1حس، … نمی دونم چه مدلی توضیحش بدم1حس آشناییه عجیب غریب بهم میده. از آخرین دفعه ای که رو به راهش کردم به نظرم2ماه و نیم گذشته و هر دفعه میگم امشب میرم سراغش و شب که میشه نمیرم. اما دوستش دارم. عروسکم رو دوست دارم. مادرم1دفعه به شوخی گفت اگر می خوایی پیشت نباشه من می تونم ببرمش ییلاق بذارم اونجا و من خخخ جیغ کشیدم. یعنی جیغ بود ها خخخ وای خداجونم! بعدش1دفعه دیگه هم مادرم گفت خوب این رو بازش کن سوارش کن بذار بالای بوفه دکوری هر زمان خواستی بردار استفاده کن بعدش باز بذار اونجا باشه. دوباره جیغ و ویغم در اومد که نهههه نمی خوام عروسک خودمه نمی خوام هر کسی از راه رسید چشمش بی افته بهش کسی نباید عروسکم رو تماشا کنه و از این مزخرف ها خخخ مادرم هم دیگه بیخیال شد هیچ چی نگفت. خلاصه اینکه عروسکم گناه داره خخخ. اوخ الآن دیرم میشه بجنبم!

  3. له له می‌گوید:

    سلام داداشم
    خوبی ابراهیم جون

    من هستم داداشی ولی خستم خخخ
    امیدوارم احوالاتت اوکی باشه
    این روزا حس اذیت کردن پریسارو ندارم خودت به تنهایی این زحمت رو بکش خخخ
    یعنی دلم میخواد چنان اذیتش کنی که اذیت دونش بپوکه خخخ
    شاااد باشی عزیز

    • پریسا می‌گوید:

      اذیت دون خخخ وایی خخخ! اوهوکی! جفتتون رو گره می زنم. چه اعتماد به نفسی! خخخ!
      ایشالا خستگیت هرچه سریع تر دست از سرت برداره و بره! دلم می خواد شاد ببینمت. واقعا دلم می خواد. از ته دل!

  4. له له می‌گوید:

    پریسا بی خیال گذشتت بشو
    تو الان تو لحظه زندگی میکنی پس آیندت رو دریاب بیخیال این که گذشته چی شده
    گزشته مثل چوب کبریته سوخته میمونه هر کاری کنی نمیتونی روشنش کنی
    فقطسیایی اش دستاتو کسیف میکنه
    پس بزارش کنار و زندگیت رو یه رنگِ تازه بزن
    دلیل نمیشه چون در گذشته زیاد زمین خوردی الانم زمین بخوری
    گرد و خاک کهنه رو از رو شونهات بتکون وآماده ی پرواز طازه ای شو
    یه پروازه بی نقس که به راحتی از پسش بر میای
    منتظر اوج گرفتنت هستم
    شاااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      موافقم. کثیف کاریه. تمام روحم رو کثیف کرده این کبریت سوخته نکبت. کاش می شد واسه همیشه از خاطرم پاکش کنم! من خاطره باز خیلی بدی هستم. خیلی بد!
      پرواز ایول چه تصور با حالی! فقط1خورده از اینی که گفتی بیشتر سخته خخخ خیلی ساده به نظر نمیادش و خدا بهم رحم کنه و باز خخخ.
      دلم اوج می خواد. خیلی بالاست. خیلی بالاتر از اینجایی که من هستم. خدایا کمک کن بتونم!

  5. ابراهیم می‌گوید:

    سلااااام آریا جونم
    خوبی قربونت برم
    پریسا خودت شاهدی که بهم دستور رسید و من فقط مإمورم و معذور
    پس بیا یه کاسه آش از چهارشنبه سوری دو سه سال قبل مونده با یه بشقاب چغندر و یه لیوان آب شکر به خوردت بدم تا بعد اگه زنده موندی یه فکری به حالت بکنم
    شکلک به زور به خوردش دادم

    • پریسا می‌گوید:

      یعنی آدم به جای1بطری خالی1توپ جنگی بزنه به این دشمن عزیز تا بترکه و من1قرن بخندم. ایش ایش اون چیزها رو هم خودت بخور از تمامشون بدم میاد وووییی سر صبحی مورمورم شد به جان خودم دستم1زمانی1جایی بهت برسه به11بخش نامساوی تقصیمت می کنم ابراهیم اَییی1جوری شدم!

  6. له له می‌گوید:

    سلام ابراهیم جان
    نه اون کافی نیست یه چی من درست کردم که بخوره بااال درمیاره البطه روحش به پرواااز در میاد
    ببین چی قاتی کردم
    کمی فسنجون
    به همراه شکر فراااووون
    کمی ماست ترکیب میکنیم که غذامون طرد بشه خخخ
    شش عدد تخمه مرغ دو زرده
    دو پیمونه وانیل برای دل خوشی ِ پریسا
    سه قاشو کله پاچه
    یه عدد کنسرو لوبیا
    کمی آب زرشک
    به همراه آبقوره
    کمی سس مایونز
    یه بسته نمک
    و مقدار حلیمی که از محرم پارسال مونده
    کمی ماکارونی
    یهبسته تمباکو دوسیب خخخ
    مقدار کمی پودر قهوه استفاده شده
    او چی شد
    خوب الان اینارو هم میزنیم تا کف کنه خخخ
    خوب پریسا جان غذای مخسوس سرآشپز آماده ی بفرما نوشه جان کن بخور تا گوشت بشه به تنت خخخ
    من برم خسته شدم
    آشپزی سختی بود
    تا برنامه ای دیگر خدا نگهدارتون
    اسپانسر برنامه مون رو هراموش نکنید
    شرکت بر فنا رفتگان مقیمه مرکز این برنامه رو به شما تقدیم کرد
    شااااد باشی

  7. ابراهیم می‌گوید:

    خخخخخخ خخخخخخخ خخخخخخ خخخخ خخخخ خخخخ خخخخ خخخخ خخخخخخخخ خخخخخ خخخخخخخخ خخخخخ خخخخخخخ خخخخخ خخخخخخخ خخخخخخ خخخخخخ خخخخخ خخخخ خخخخخخخخخخ خخخ خخخخخخخخ خخخخخخخخ خخخخخخخخ خخخخخخخخخخ خخخخخخخخخ خخخخخخخخ خخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخخ خخخخخخخخخ خخخخخخخ خخخخخخخخ خخخخخخ خخخخ خخخخخخخخخخخخ خخخخخخخخ خخخخ
    آخیش پریسا حالا هی بگو من مهربون نیستم ببین آریا چی واست آماده کرده
    دَمت گرم آریا همیشه باش تا پریسا آزاری حسابی بچسپه بهمون

    • پریسا می‌گوید:

      دومیش هم اینجاست چشم هاش بسته شدن از بس خخخ زده و حالا، بی شمارش، این هم شوت میشه داخل آب. ایشالا آب ببردت پیش آریا تو هم با سر بری وسط همون دیگه من سوپر کیف کنم.

  8. له له می‌گوید:

    سلام ابراهیم جان من هستم
    مگه میزارم پریسا یه آب خوش از گلوش پاین بره
    منو از در بندازه از پنجره میام
    از پنجره بندازه از دریچه میام
    از دریچه بندازه از سوراخ پریز برغ میام
    از پریز بندازه یهو از تو یخچالش میام بیرون که سکته کنه
    شاااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      جفتتون رو می فرستم داخل دودکش بعدش اون زیر مواد آتیش بازی کار می ذارم و روشنش می کنم تا برید کره مریخ. ایول سفر به فضا صبر کنید خودم هم بیام!

  9. ابراهیم می‌گوید:

    سلام
    نه آریا جان پریسا رو ولش بزار زنده بمونه
    آخه اون نباشه فکرشو بکن ما به کی و به چی بخندیم آیا؟؟؟
    خخخخخخ
    پریسا تو باز داری دیر جواب اینجا رو میدی
    خودت درست میشی یا برای درست شدنت دعا کنم و خودم هم باهت وارد مذاکره بشم آیا

    • پریسا می‌گوید:

      در مورد بخش اولش که1بطری خالی.
      در مورد بخش دومش هم1دونه بطری خالی دیگه! به جان خودم هی می خوام از همین پست روزانه جفنگ ها اینجا بزنم مهلتش نمیشه. این هم شد کار؟ مذاکره رو ول کن بیا1خورده از مشق هام رو به جای من بنویس ترکیدم از بس وسط دفتر کتاب لول خوردم.

  10. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    باز هم ضرب پرسید شیش چندتا میشه 42تا؟
    خب، نوشتم
    من هم یه زمانی برام مهم بود که چی می نویسم و چه کسانی ممکنه بخونند و مخصوصاً برام مهم بود که بقیه چی میگن و چه فکری می کنند
    ولی الآن شدیداً با این بقیه که در ذهنم ساختمشون مشغول مبارزه هستم و سعی می کنم اصلاً بهشون اهمیت ندم مخصوصاً وقتی که به کسی یعنی هیچ کدومشون آسیب نمی زنم پس چرا باید الکی نگرانشون باشم.
    من تا حالا وقت نکردم البته بهتره بگم تنبلی نذاشته که زبان رو دقیق و آکادمیک مثل شما بخونم ولی از دیگران که این کارو کردن شنیدم که زبان یه جوریه که خودت وقتی شروعش کردی جلو و جلو تر میری و به کلاست هم کاری نداری و همین میشه که معمولاً از کلاس و هم کلاسی ها جلو می افتی.
    هنوز هم تکرار می کنم که شما کجایید؟دیگرن این

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. به جان خودم این معادله ها شبیه کابوس می مونن. همه جا هستن. هیچ موافق حضورشون نیستم.
      من مبارزه هم نمی کنم فقط ندید می گیرم و رد میشم. هرچی بیشتر می گذره هرچی دلم می خواد رو تا جایی که به کسی آسیب نرسونه با علاقه بیشتر و اعتقاد بیشتری به درستیش انجام میدم. دوست دارم انجامش بدم و انجامش میدم. دوست دارم بنویسمش و می نویسمش. چه کیفی داره! کاش مدت ها پیش این لذت رو درک می کردم! لذت نادیده گرفتن مواردی که دیدنشون واقعا لازم نیست.
      زبان از دست این زبان. خخخ تمام تابستونم رو خورد و اگر درست حساب کرده باشم تابستون سال آیندم رو هم می خوره و تا اواخر98قراره با هم کشتی بگیریم. من نمی دونم ولی برنده باید من باشم. باید باشم! باید! برام دعا کنید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *