نصفه شب نشینی!

4شنبه شب.
تنها نیستم. لوله کشی و منبع و خونواده و، … حس توضیح نیست.
درس می خونم. کتاب داستان انگلیسی هم می خونم. استیج2هم تقریبا تموم شد رفتم3و اولیش سرود کریسمس بود. داستان اسکروج. می دونستمش خواستم نخونمش ولی گفتم بخونم تا گوشم با متن های استیج3آشنا بشه و چه خوب شد خوندم. ارزشش رو داشت. دیشب شروع کردم و همون دیشب تموم شد و حسابی سخت بود و نسبت به استیج2کند پیش رفتم اما توقف نداشتم. دومیش هم فرانک اشتاین یا استاین بود که تازه الآن تموم شد. البته این زبان اصلی ها ساده شده هستن واسه مبتدی ها ولی باز هم از اینکه می تونم هرچند خیلی کند و با کمک دیکشنری کتاب زبان اصلی بخونم خوشم میاد. اسکروج پایانش قشنگ و شاد بود. فرانک اشتاین پایانش قشنگ و غمگین بود. تلخ بود. دردناک بود. دلم می خواست گریه کنم دست اون غوله رو بچسبم اجازه ندم بره. دلم می خواست می شد واسش از تمام چیزهایی بگم که بقیه نقش های داستان بهش نگفتن. دلم می خواد می شد بهش بگم دنیا اون اندازه که اون دید بد نیست. اون روی بدش رو دید و آدم های بدش رو. اگر اون واقعی بود و اگر می شد در اون لحظه آخر دستم بهش می رسید مطمئنم می شد از اون پایان منصرفش کنم. می تونستم. می دونم که می تونستم. 1کوچولو خودم رو شبیهش حس کردم. کاش می شد بهش1عالمه چیز می گفتم. چیزهایی که دلش می خواست بشنوه و دلم می خواست بگم! عادلانه نیست که اون وسط هیچ کسی نگفت. مگه چه قدر سخت بود واسشون؟ شخصیت های آشغال! چیه! اصلا به تو چه! روانی هم خودتی! اعصاب ندارم! عه!
از نیمه شب رد شدیم و همچنان لوله و لوله و لوله. خستم وووییی خستم خداجونم!
حس دقت روی ترتیب فعل و فاعل نیست بذار هر مدلی دلم می خواد کلمه بپاشم اینجا.
استاد انجمن شعری که مدت هاست نمیرم اول از طریق یکی از اعضا سراغم رو گرفت و این دفعه خاطرم نیست اینجا گفتم یا نه با اون عضو با هم که بودن زنگ زدن خودم باهاش صحبت کردم و کلی معذرت خواستم و توضیح دادم که بدجوری گرفتارم. استاد گفت1نظر بیا دیدارها تازه بشن برو تا فکرت راحت بشه بعدش بیا. می گفت قرار بود اون مجلسه نمی دونم چیچیه که گفتن بگیریم رو بهار واسم بگیرن ولی من تمام زمستون و بهار نبودم و همچنان در غیبتم و، … خدایا من مجلس نمی خوام زمان ندارم2شنبه ها برم اونجا! دلم واسشون تنگ شده ولی جدی حس می کنم نمیشه نمی تونم. اگر بشه این2شنبه برم1سری بزنم خیلی زشته استاد خودش گفت1دفعه بیا باید حتما1دفعه برم.
این روزها هیچ چیزی جز کتاب هام آرومم نمی کنه. نه تفریحات، البته اگر زمان واسشون پیدا کنم، که نمی کنم، نه استراحت، نه قهوه، نه موزیک، فقط لحظه هایی که1کتاب انگلیسی حتی داستان های ساده می خونم، یا تمرین های درس های جلوتر رو حل می کنم، یا لغت می خونم، کمی آرامش همراه درصد بالایی خستگی حس می کنم که البته بهتر از تهوع گرفتن از شدت استرسه. استرس! جدی واسه چی؟ به قول مادرم که همراه تأکید بر الزام این تلاش هام دلداریم هم میده، من چیم کمه؟ سقفم که بالای سرم هست. خدا رو شکر! نونم رو هم که نبریدن. خدا رو شکر! این پرش رو اگر ببازم، خدای من که نمی بازم، نمی بازم! واسه پریدن روی خط های بالاتره و اگر مثلا1زمانی، … نه امکان نداره من انجامش میدم! خلاصه در غیر این صورت هم چیزی از دست نمیدم. قاعدتا نباید اینهمه استرس داشته باشم پس این واسه چی، … به نظرم دوریه هدف و کندیه روند ماجراست که اعصابم رو فشار میده. اینکه باید تا1مرداد منتظر تعیین سطح آیلتس بمونم. اینکه تا3شهریور باید منتظر شروع ترم آیلتس بمونم. با اینکه درس های کانون داره سیر معمولیش رو طی می کنه حس می کنم من زمان ندارم و باید اندازه سال های غفلتم بجنبم و در نتیجه این سیرها زیاد کند میرن و این حرصیم می کنه. خدا رو شکر که کتاب داستان خوندنم هرچند کند ولی راه افتاده وگرنه از اینکه هستم روانی تر می شدم.
از دنیای اینترنت و تیمتاک و حتی اینجا خیلی جدا موندم. فقط به پشت صحنه محله سر می زنم. انجام وظیفه حسابش از گردش هام جداست. باید انجامش بدم و این باید رو کسی بهم تحمیل نکرده. حس خودمه. حس خودم! نوشتنی های تیمتاکی رو نوشتم تحویل دادم اما باقیش رو رفتم معذرت خواستم. واقعا واسم شدنی نبود. اگر بهش متمرکز بشم به نظرم میاد که این انصرافم انعکاس مثبتی نداشت ولی این تنها کاری بود که به نظرم رسید میشه کنم. با اینهمه گرهی که من و کتاب هام این روزها به همدیگه خوردیم واقعا به درد هیچ صحنه ای نمی خورم. شکر خدا همون شب نفر جایگزین پیدا شد دیگه نفهمیدم انتخاب هم شد یا مدل دیگه حلش کردن. نتونستم تا آخر صحبت ها بمونم و بعد از اون شب هم پیش نیومد که خیلی اینترنت بازی کنم و جویای احوال بقیه بشم. ای کاش همه چیز عالی پیش بره! تماشاچی که میشه باشم. ای کاش بتونم! می دونی؟ دلم واسشون تنگ میشه.
خبرهای تاریک این روزها اذیتم می کنن. تصادف سنندج. چندتا بچه دزدی و پیدا شدن جسدهای خالی از دل و روده. و باز هم، … سعی می کنم بهشون متمرکز نشم. روی ذهنم سایه میندازن و نفس کشیدنم رو مشکل می کنن. از تصورشون در میرم. موفق میشم و نمیشم. به وسط کتاب هام عقب نشینی می کنم. بدک جایی نیست. تاریک، پر فشار، اما مؤثر.
نیمه شب شده. لوله کشی همچنان ادامه داره. دلم آرامش فارغ از حضور لوله ها و آشفتگی های اتاق رو می خواد. من به درد هیچ اجتماعی نمی خورم. زنده باد رفیق پرستیدنیم! تنهایی!
1سری مزخرف اینجا نوشته بودم پاکش کردم. اوخ دریل الآنه که همسایه ها بیدار بشن بیان پشت در. ساعت2دقیقه از12گذشته واقعا اگر معترض باشن حق دارن ای کاش این امشب متوقف بشه! ملت گناه دارن. هرچند خودمونیم چندین دفعه این بلا رو همسایه های عزیز سرم درآوردن و حسابی حالم جا اومد از لطفشون ولی من واقعا دلم نمی خواد از طرف من همچین چیزی واسه کسی پیش بیاد. به من چه دریل لوله کشه شلوغ کرده تقصیر من نیستش که! خدایا اه!
کم مونده بود کار آموزشی روی سرم هوار بشه که نپذیرفتم. فقط همین1بر رو کم دارم که امسال تابستون از1دری برسه. آموزش کامپیوتر به1بچه کم بینای کلاس دوم. با خونواده همراه که همکاریشون خوبه. از طرف کسی که بهش حسابی مدیونم. هی! من در تعطیلات، به خصوص در این تعطیلات، هیچ چیزی رو به هیچ بچه ای آموزش نمیدم. حتی اگر صحبتش از طرف کسی مطرح بشه که حسابی مدیونشم. ارجاعش دادم به مسئول آموزش کامپیوتر. بعدش هم دیگه نفهمیدم چی شد. مایل هم نیستم بفهمم فقط من انجامش ندم باقیش به من چه. بد شدم که شده باشم. خودخواهم که باشم. من اگر حس و حالش رو هم داشتم، که ابدا ندارم، زمانش رو ندارم. واقعا ندارم. آخ خداجونم این لوله کاری کی تموم میشه!
اصلا تصور نمی کردم تعطیلات امسالم این مدلی باشه. کلی مطمئن بودم حسابی استراحت می کنم و ول می گردم و اصلا اصراف وقت می کنم و خودم رو مجبور می کنم از بیکاری و بیخیالی حوصلهم سر بره. نه تنها این شکلی نشد، اندازه3برابر ماه های کاری درگیر شدم و خخخ درگیرتر هم میشم. وووییی باز یادم افتاد! ولش کن لحظه رو عشقه! عشق بخوره وسط ملاجم در همین لحظه پدرم در اومد از بس درس دارم این چه وضعشه آخه؟ شکلک حرص. از این وضعیت خوشم نمیاد. شکلک شکلک درآوردن واسه کتاب هایی که نمیشه ازشون جدا بمونم.
لوله بازی همچنان ادامه داره. کاش تموم بشه! امشب تموم نمیشه باید متوقف بشه باقیش بمونه واسه دفعه بعد.
دیگه چیچی می خواستم بنویسم؟ باز نق زدنم میاد ولی حسش نیست. از این گفتن ها دیگه امشب کیف نمی کنم دلم می خواد چیزهای کیف دار بنویسم خاطرم نیست. بیرون از اینجا هم همین شکلی شدم. از صحبت های اطرافم لذت نمی برم. دلم می خواد چیزهای با حال تری بگم و بشنوم. البته این روزها من چیزی نمیگم دلم می خواد چیزهای با حال تری بشنوم. دلم می خواد درباره کتاب و داستان زبان اصلی و کلاس و درس های آینده بهم اطلاعات برسه. ولی اطرافم حوصله و اطلاعات ندارن و از این مدل صحبت ها هم دوست ندارن خخخ. گاهی به1گیر میدم که زبان بخونه. حوصله نداره. میگه دوست ندارم. گاهی اصرارش می کنم. بهش گیر میدم بیا سفت بچسب تو هم گارد بگیر با هم دورخیز کنیم بلکه از مانع بپریم. میگه نمی خوام دوست ندارم و من گاهی نیمچه نق بهش می زنم و اون حوصله نداره خخخ. این روزها کمتر نق بهش می زنم. کلا این روزها سرم بدجوری به کار خودمه. گاهی3زور می زنه نقنقم رو دربیاره موفق نمیشه. باید متوقفش کنه چون فایده نداره. حسش نیست.
لوله بازی واسه امشب تمومه تا دفعه بعد. دارن برنامه بعدی رو مشخص می کنن. خوابم میاد. بدجوری. کتاب بعدی چی باشه؟ بعد از این که خوندم2تای بعدی قصه نبود جاشون می ذارم میرم سر بعدی. قصه خوندن رو بیشتر دوست دارم از اون کتاب ها خوشم نمیاد فعلا قصه بهتره خخخ. ولی امشب نه امشب خسته شدم بعد از لوله بازی می خوام ولو بشم1کوچولو جفنگ گوش کنم تا خوابم سنگین تر بشه خاموش کنم بعدش خاموش بشم بخوابم. فردا باید پرسش های ریدینگ بنویسم. استاد این ترم میگه بنویسیمش.
دلم کتابخونه رفتن می خواد. کاش فردا می تونستم! شاید بتونم ولی احتمالش خیلی قوی نیست. وایی خدا خوابم میاد واسه چی برنامه ریزی ها تموم نمیشن؟ جدی شکلک نق.
دیگه بسه نوشتنم نمیاد این برنامه ریختنه تموم بشه یا نشه من الآن میرم1چیزی که فهمیدن نخواد می ذارم توی گوشم ولو میشم. ساعت12و37دقیقه نیمه شب و من رفتم.
شب به خیر.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 دیدگاه دربارهٔ «نصفه شب نشینی!»

  1. نوکیا ان82 می‌گوید:

    بادرود@
    خوش به حلت که عروسک بازی میکنی و لذت میبری…
    برو با عروسکت خوش باش و حالشو ببر و شاد باش@

    • پریسا می‌گوید:

      سلام نوکیا. نوکیا به خدا خیلی زمانه طرفش نرفتم. فرصتش نیست همین اندازه که باطری بذارم و راهش بندازم و حالش رو ببرم زمان می خواد که این روزها من ندارم. دفعه آخری خیلی خیلی پیش بود باور کن راست میگم و آخ الآن واسه چی یادم انداختی ساعت11شب رو رد کرده الآن چه مدلی بلند شم درس دارم نصفه شبی این چه کاری بود کردی آخه! شکلک نق خخخ1کسی بیاد این رو واسم رو به راه کنه خخخ ولی بعدش بره من عروسکم رو با کسی شریک نمیشم خودم تک نفری می خوام بازی کنم به کسی نمیدم خخخ!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام دیر کردم و باور کن بیتقصیرم
    این روزا حس هیچی ندارم
    نه نوشتن نه گفتن و نه حتی خندیدن
    از شب تصادف لعنتی حتی دیگه خبر هم گوش ندادم
    کتاب آره فقط کتاب این روز ا حتی سر کار هم کتاب میخونم کتاب جدید ندارم و دارم قدیمی ها رو دوباره شخم میزنم راستش با حالی که دارم حتی دلم نمیخواد کتاب جدیدی رو شروع کنم
    الآن تنهام و عجیب حس آرامش دارم کاش بشه کل امروز رو بی هیچ سر و صدای و بی هیچ آشنایی که یهو سرم آوار بشه بگذرونم
    پریسا دعا کن بشه تا بتونم شاید کمی خودمو پیدا کنم
    حتی نخد چینی رو هم ول کردم و فقط گفتم خستم و دیگه تحمل ندارم کسی مخالفت نکرد و همه سکوت کردن ولی من دلم حتی اون سکوت رو هم نمیخواست
    کاش یکی اعتراض میکرد نق میزد که یعنی چی چرا کنار میکشی ولی نکرد
    اه لعنتی …..

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. این تصادف که گفتی داستانش چیه؟ امیدوارم خیلی سنگین نبوده باشه. حس و حالت رو هم بهش سخت نگیر. هر کسی گاهی این مدلی میشه. فعال ترین ها هم گاهی حس و حال هیچ چی رو ندارن. من هم گاهی یعنی بیشتر از گاهی پیش میاد که کتاب های قدیمی رو دوباره و حتی چند باره بخونم. نمی دونم واسه چی. با اینکه پایان ها رو می دونم اما باز می خونمشون. البته نه همه رو. بعضی ها رو که از نظرم ارزش دارن بیشتر بخونم و عجیبه که با وجود بلد بودن تمام خط سیر ماجراهاش باز از خوندنشون لذت می برم. اما ول کن این ها رو. جریان تصادف که گفتی چی بود؟ خدا کنه خودت و کسی از خودت صدمه ندیده باشید!

  3. ابراهیم می‌گوید:

    فقط داییم شدیدا زخمی شده آخه تنها بود و این شدیدا من رو رنج میده

    • پریسا می‌گوید:

      ببخش رفتم. سردرد ضربهم کرد تا دیروز عصر و بعدش هم1سری ماجرای مزخرف برون اینترنتی و خلاصه نیومدم.
      ابراهیم به اون طرفش هم فکر کن. می شد خدای نکرده خیلی بدتر از اینی که حالا شده باشه. ایشالا دایی هرچه سریع تر رو به راه میشه و این اتفاق تلخ واسه همه شما خاطره میشه و فقط خاطره. حس مثبتی نیست می فهمم ولی هر زمان اذیتت کرد به این فکر کن که چه قدر بدتر می شد پیش بیاد که خدا به داد رسید و پیش نیومد. پاشو صبح شنبه ای نشسته اینجا وا رفته منو تماشا می کنه. پاشو در رفتی از زیر نخود اومدی ولو شدی اینجا خیال کردی من نفهمیدم تنبلی. برو کار کن منو هم اغفال می کنی هوس می کنم از کلاسم غیبت کنم! عه!

  4. له له می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    امیدوارم سلامت باشی
    فرانک اشتاین
    دنیا خیلی زیباست
    میدونی چی زشت و غیر قابل تهملش میکنه؟؟
    انسانهای نکبت و بد روشه
    انسان هایی که دلشون از سنگ ساخته شده و جز بدی و دیگر آزاری کار دیگه ای ازشون بر نمیاد
    امیدوارم اصلاح بشن تا بتونیم دنیایی قشنگ داشته باشیم ولی بعید میدونم یعنی غیر ممکنه
    سفر رفتم که به افکارم سر و سامون بدم اما کاری ازم بر نیومد ریشه زده تو مقزم
    له رفتم رنده شده برگشتم خخ
    امیدوارم دیگه اتفاقی رخ نده که دیگه شاهد این همه خبر ناگوار نباشیم
    دیگه چوب خت همه حوادس مترقبه و غیر مترقبه مون پر شده
    دیروز تایم خالیم جور شد یه سری به تلگرام زدم که حال و هوام عوض بشه پیامی رو رو خوندم که به همم ریخت یه خانمی رفته از شوهرش شکایت کرده بود که تلاق بگیره شوهر وهشی و روانی شم جلو دادگاه زنش رو با چاقو کشته بود
    خیلی دردم اومد از همه میدونی منو چی سوزوند
    که مردم دیدن اون داره همله میکنه جلوشو نگرفتن و به جاش شروع کردن به فیلم برداری تا سوژه رو از دست ندن
    دلم به حال غربت اون خانم سوخت .
    امیدوارم لوله کشی خونت تا الان تموم شده باشه عزیز
    شاااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریای بسیار عزیز. در مورد دنیا و اشخاصی که زشتش کردن هزار درصد باهات موافقم. می دونی آریا؟ تا پیش از این تصور می کردم هر کسی هر قلبی1نقطه روشن1جای سالم1روزنه واسه نور داره. حتی اون تاریک تاریک تاریک هاشون. ولی دیگه باورم شده که این مدلی نیست. بعضی دل ها دریچه ندارن. بعضی آدم ها هیچ مدلی شفاف نمیشن. بعضی نگاه ها هرگز از لکه های تاریک پاک نمیشن. اون ها این مدلی دلشون می خواد. اون ها دوست دارن این مدلی باشن. اون ها نمی خوان عوض بشن. پیش از این تصور می کردم میشه گشت و گشت و در سیاه ترین آدم ها هم1دلیل پیدا کرد که بشه دوستشون داشته باشم. می گشتم. گاهی، خیلی پیش می اومد، که پیدا هم می کردم. دوستشون داشتم. گاهی دوست هم می شدیم. و گاهی، خیلی پیش می اومد، که سیاهی کم رنگ می شد و پاک می شد و می رفت. سیاهی های من. سیاهی های اون. سیاهی های بین جفتمون. اما حالا باورم شده که این اشتباهه. بعضی ها ذاتا شب هستن. باید فقط پر و بال هات رو جمع کنی و یواش و خیلی مواظب از بغلدستشون رد بشی. فقط بری و متوقف نشی. فقط بری تا اطرافشون نباشی. تا اطرافت نباشن. آریا! سخت بود واسم پذیرفتنش ولی پذیرفتم. چون دیدم. چون باور کردم. خیلی دردناک. خیلی سخت. اونقدر سخت که هنوز می ترسم اگر در معرض آزمایش قرار بگیرم خودم رو، باورم رو و تصمیمم رو ببازم. می ترسم بشکنم و وا بدم. کاش این مدلی نشه! کاش بتونم در این1بخش عاقل باقی بمونم! کاش می شد دنیای قشنگ تری داشتیم! آریا من مدتیه که دارم سعی می کنم. تمام سعیم رو می کنم که سهمم رو از آباد کردن دنیا بپردازم. دارم سعی می کنم آدم بهتری باشم. شفاف تر باشم. مهربون تر باشم. انسان تر باشم. ولی1جاهایی واقعا سخت میشه. در مواجهه با اون هایی که تو گفتی و من باهات موافقم، سخته آرام و صبور ایستادن و در کنارشون جاده زندگی رو قدم زدن. پس بی حرف، بی اعتراض، بی حتی نگاه، فقط رد میشم. انگار ندیدمشون. اصلا سرم رو می گیرم پایین که واقعا ندیده باشمشون. فقط بی صدا رد میشم. ای کاش اون ها هم دیگه هرگز منو نبینن و رد بشن! کاش دیگه هرگز هرگز هرگز وسط جاده زندگی به هم بر نخوریم! می خوام همچنان کوشا در طی کردن راه انسان تر شدن باقی بمونم. کاش دیگه آزمایش نشم!
      هی آریا واسه چی لهی؟ درست شو! سخته ولی بشو! زندگی منتظر نمیشه. بجنب!
      شاد باشی آشنای عزیز!

  5. له له می‌گوید:

    سلام داداش ابراهیم
    امیدوارم حال دایی نازنیینت بهتر شده باشه
    زندگی همینه عزیز جان هم روی خوش داره و هم تلخ
    خدارو رو شکر که اتفاق بد تری نیفتاد
    خوب درکت میکنم
    حصه سوختن به تماشا نمیشود
    آتش بگیر تا بفهمی چه میکشم
    میفهممت چون خاکستر شده ام
    شاااد باشی

  6. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    خب در مورد داستان انگلیسی که دنبالش بودم و شما تمام تلاشتون رو کردید و نتونستید به من برسونیدش باید بگم آب در خانه و من تشنه لبان می گشتم و چیزی نمی دیدم
    من سال ها پیش منظورم هشتاد و هشت یا هشتاد و نه هست یک سری فایل انگلیسی از دوستانم در تهران گرفتم که هیچ وقت فرصت نکردم درست مرتبشون کنم امشب متن شما رو که خوندم الکی رفتم سراغشون و خب یافتم خیلی داستان های صوتی انگلیسی ولی متأسفانه مشخص نیست اول باید کدوما رو گوش کرد همین جوری ریختن یه جا.
    مثلاً جوجه اردک زشت سپید دندان و کلی چیز دیگه حالا من نمی دونم ترتیب گوش دادنشون باید چه طور باشه
    من همین جوری جوجه اردک زشت the ugly duckling رو گوش دادم درصد زیادیش رو متوجه شدم ولی خب نمی دونم باید بقیه اش رو چه جوری گوش بدم
    مثل این که این ها از کتاب هایی به نام آکسفورد گرفته شدن

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. من که میگم فرقی نمی کنه هر کدوم رو که پسند افتاد اول گوش کنید باقی رو بیخیالش خخخ. دلم واسه داستان خوندن تنگ شده زمان پیدا نمی کنم چسبیدم وسط استیج4و آخ خدایا زمان می خوااام خخخ.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *