کمی فراتر از پریشانی!

صبح1شنبه.
خیلی زمانه اینجا نیومدم. این روزها ترسناک شدم. دیوانه وار درس می خونم. درس می خونم و باز درس می خونم. هنوز هم به نظر خودم کم می خونم و باید خیلی بیشتر بخونم. شبیه ماشینی شدم که هرچی سرعت میره ارضا نمیشه و می خواد پرواز کنه و نمی تونه و حالش بده.
دیروز ترم جدید شروع شد. آخر کلاس رفتم استاد ترم پیشم رو دیدمش. باید باهاش حرف می زدم. باید در مورد اینکه از نظرش کجای کارم ازش می پرسیدم. باید بهش می گفتم حاضره بهم تدریس خصوصی کنه تا سریع تر پیش برم یا به فکر1معلم خصوصی دیگه باشم. باید ازش می پرسیدم تدریس خصوصی می تونه کمک کنه سریع تر برم و جهش بزنم یا نه. همه رو جویده و خلاصه پرسیدم. شمارهش رو داد که بعد زنگ بزنم بهش. دیشب نزدم. هم خواستم فکر کنه و هم9به بعد تا دم11داخل جلسه تیمتاک بودم نشد. امشب باید حتما بهش زنگ بزنم. دیروز کامل نتونستم براش توضیح بدم. میگه عجله نکن ولی من عجله دارم خیلی هم دارم خیلی زیاد. خیلی زیاد!
این عینکه جمعه ام رو خراب کرد. همه می گفتن به کارم نمیاد خودم هم می دونستم و نرفتم واسه تستش ولی، … تستش اون روز یعنی پریروز جمعه توی شهر من بود. مدت هاست که می دونم این چیزها دیگه به من کمک نمی کنن ولی، … ولی، … اه لعنتی ولی، …
زیادی به خوردن علاقه مند شدم. ولی هرچی می خورم معده ام نق می زنه و درد می گیره و پیچ می خوره. باید برگردم به زمان پرهیزهام معده ام معترضه.
باید این شب ها که1دفعه می زنه به سرم و هوای چیز خوردن از جا می پروندم بیخیال گشنگی بشم ولی نمیشم. حسش نیست. روانم درد می کنه حوصله تحمل گشنه موندن رو دیگه ندارم. شبیه اون عصر جمعه یعنی پریروز که بیخیال نشدم. باید عاقل تر می شدم و می گفتم بیخیالش ولی، … شبیه بچه ها قهر کردم انگار. عینک مسخره! واسه چی نمی شد من باهاش ببینم؟ واسه چی من نمی بینم؟ واسه چی نورها از زندگی من رفتن بیرون؟ واسه چی من این شب ها این روزها خر شدم؟ چمه؟ چه دردم شده باز؟ دلم می خواد شعر بگم حسش نیست. یعنی حسش هست ولی نمی فهمم واسه چی نمیشه تمرکز کنم روی کلمه ها. تا میام متمرکز بشم اون دلیل یواشکی کزایی که باعث میشه بخوام شعر بگم یواشکی سرک می کشه وسط تمرکزم و گریهم رو درمیاره. باورم نمیشه. من و این مدل خریت های خرکی! مگه میشه آخه؟ واسه چی آخه؟
ولش کن بذار مثبت ها رو بنویسم. اون هفته3شنبه رفتیم بیرون. من بودم و1بود و آخ خدا چیکارش کنم این شماره نداره الآن چی بنویسم جای اسمش؟ خخخ3تا بودیم. حرف زدیم، ماجرا داشتیم، و خخخ هم خندیدیم هم خوردیم هم خخخ به من که خوش گذشت. اون2تا رو نمی دونم.
پریشب2برام متن فرستاد. جوابش رو فرستادم. همیشه یعنی گاهگاهی2برام متن می فرسته و گاهگاهی جوابش رو می فرستم. پریشب بعد از جواب من صدا برام فرستاد که این متن ها رو ننویس خوب نیستن. محتوای متنه غمگین بود خخخ. جوابش رو مدل دیوونه خودم فرستادم و چرت و پرت گفتم. خیلی پیش3بهم زنگ زده بود جواب ندادم. دلم نمی خواد پشت خط حرف بزنم همین مدلی پیامی خوبه. هی خسته شدم از بس درس خوندم مخم ترکید اه لعنت!
شب جمعه هم همین مدلی شدم. رفتم سفارش خوردنی دادم. به جهنم. گشنم بود.
سرم1کوچولو سنگینه ولی درد هنوز نمی کنه. به جان خودم کار عوضی نکردم فقط درس خوندم حرص هم1کوچولو بی خودی خوردم ولی خیلی کم و قهوه هم نه امروز نخوردم و دیگه نمی دونم چه غلطی کردم که حالم اینهمه جفنگه. کاش درست بشم بدم میاد اینجوری.
امروز تا اینلحظه نرفتم تیمتاک. دیروز هم نرفتم جز زمان جلسه که رفتم و بعدش هم سریع زدم بیرون سر درسم. دفعه آخری که بین بچه ها موندم کی بود؟ به نظرم عصر جمعه بود که رفتم تیمتاک. بچه ها داشتن شیطونی می کردن. من دلم می خواست باهاشون باشم ولی حس شیطنت نداشتم. حس تماشا هم نداشتم. رفتم1جای خلوت تنهایی. فقط اسم ها رو داخل لابی می دیدم و انگار همین اندازه واسم بس بود. حس شلوغ کاری نبود. این عینک خخخ. دلم می خواست شبیه بچه ها به1کسی در موردش نق بزنم. به خدا می دونم این حرکتم خیلی مسخره هست. خل شدم حالا درست میشم.
دیروز هم جلسه اول کلاس زبان این ترم بود و هم کلاس آواز. استاد زبان این ترم، … چه فرقی می کنه کی باشه من در هر حال باید سفت بخونم. بدجوری می خوام زبانم قوی بشه. بدجوری حس می کنم اینهمه سال رو باختم. از این حس باخت و این حس جا موندن به شدت بدم میاد. مادرم گفت15سال از برنامه هاش عقبش انداختم با سستی ها و نافرمانی هام. درست گفت. تأییدش کردم. گفتم خریت کردم مادری اشتباه کردم. گفت بله کردی ولی از اینجاش دیگه نکن. سفت چسبیدم به درس.
باید چندتا زنگ بزنم ولی نه حالا. به استاد ترم پیشم، به داییم، به، … دیگه کی؟ این مدل درس خوندن داره روانیم می کنه. به شدت درگیرم و1جور مسخره ای نمی تونم از کتاب هام جدا بمونم. دیروز رفتم1کوچولو ولو بشم دیدم حالم داره از شدت استرس بد میشه1دفعه شبیه فنر از جام پریدم بالا رفتم کتاب آوردم ولو شدم شروع کردم خوندن همون شکلی دستم روی کتاب بود خوابم برد. بعدش باز پریدم و دیگه نشستم روی تخت و بیخیال ولو شدن شروع کردم خوندن. حس می کنم زمان با سرعت سرسام آور میره و من باید خیلی سریع تر باشم و نیستم. خیلی سریع تر. اندازه سال هایی که تلف کردم. باید برسم و نمیشه.
بچه ها جمعه میرن بابلسر از طرف کانون. گفتن اگر میایی خبر بده. گفتم باشه ولی نمیرم. خبر هم ندادم. اونجا هم1صبح تا غروب اگر این مدلی دلواپس باشم دیوونه میشم تا برسم خونه. شلوغی های بچه های از همه مدل کانون رو دلم نمی خواد. گردش های آرام و آشنا رو دوست دارم. از جنس گردش3شنبه گذشته. من بودم و2تا آدم که هم آشنا بودن و هم فقط2تا نه بیشتر. تعداد کم بود و افراد آشنا بودن و آرامش برقرار بود و حتی در جفنگ گفتن هامون هم با هم همگام تر بودیم و، …
دیشب3تلگرامی بهم پیام داد که1زمان بذار بریم بیرون و چه بی معرفتی و بریم بیرون و تو خیلی بی معرفتی و درس واسه چیته و تو خیلی بی معرفتی و، … داخل تلگرام باهاش خندیدم ولی بیرونه رو گفتم نیستم. نمی خوام. گردش دلم می خواد ولی، …
واسه چی من اینجام درس باید بخونم آخه! داخل جلسه تیمتاک چندتا وظیفه موند روی دستم باید زمان و البته تمرکز پیدا کنم سریع انجامشون بدم و خاطرم جمع بشه تا برگردم وسط کتاب هام. خدایا1کاری کن بتونم بجنبم! خدایا این جا موندنم بدجوری اذیتم می کنه حاضرم کلی بپردازم و زمان از دست رفتم رو پس بگیرم. زمان که عقبکی نمیره کاش بتونم خودم رو برسونم. باید به جایی که الآن می شد باشم برسم. خدایا چه مدلی برسم الآن هوار می زنم. مادرم اون طرف داره داخل تلفن دنبال1کسی می گرده که به سؤال های گیاه داریش جواب بده. درخت هاش1چیزیشون هست نمی دونم چی و می خواد درستشون کنه. من حس می کنم نفس کشیدن داخل این هوا گاهی برام سخت میشه. بیشتر از پیش سخت میشه. از این سریع تر چه مدلی میشه رفت؟ واسه چی من1جوون25ساله نیستم؟ واسه چی تا1ساعت درس می خونم خسته میشم؟ خدایا دارم روانی میشم باید با1کسی حرف بزنم نمی دونم کی واسه چی من این طوری شدم؟ تیمتاک؟ نه فایده نداره. 1؟ نه حوصله نداره زمان هم نداره. مادرم؟ نه توی هوای هواهای من نیست حق هم داره. یکی از بی نام ها؟ نه اون ها هنوز نمی دونن جریان چیه. فقط به1و اون همراه3شنبه ای گفتم چی داره میشه. جز این2تا به هیچ کسی نگفتم هنوز. به هیچ کسی و هیچ کسی.
مادرم کلافه تلفن رو ول کرد. جوابش رو نگرفت. میگه کسی بلدش نیست و حرصیه. رفت سر تمرین سنتورش. راستی سنتور یا سنطور؟ حسش نیست ببینم ولش کن بذار همین مدلی باشه. خدایا چه مدلی زبانم خیلی قوی بشه؟ چه مدلی میشه خیلی سریع خیلی قوی بشم؟ آخه چی شد که اینهمه غفلت کردم؟ من این مهارت کثافت لعنتی رو لازم دارم. الآن لازم دارم. نمی خوام5سال طول بکشه من دیگه تحمل ندارم این آشغال عوضی رو الآن لازمش دارم.
نمیشه. چندتا نفس عمیق و تنفس.

اومدم. این طوری بهتر شد. دسته کم این لحظه. باید بس کنم. باید بلند شم برم1کاری کنم. زنگ بزنم. سرچ بزنم. باید1کاری کنم که حس کنم زمان رو از دست نمیدم وگرنه تا عصر به از اون سردردهای ترسناک می افتم. داره11میشه. خدایا کمکم کن. من رفتم.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 دیدگاه دربارهٔ «کمی فراتر از پریشانی!»

  1. آریا می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    امیدوارم احوالاتت مثبت باشه
    درس خوندن زیادیشم خوب نیست
    نمیدونم چرا وقتی میخوام رگباری درس بخونم کلافه میشم خخخ
    یادمه یه بار یه امتحان مهم داشتم هی میخوندم هی وقت کم میاوردم
    بالاخره یه برنامه ریزی به کمک آبجیم کردم
    هی میخوندم و هرکاری میکردم نمیتونستم تمرکزم رو حفظ کنم
    آخرش آبجیم به دادم رسید گفت یه قرصی بهت معرفی میکنم بخور فقط زیادی نخوری که اعتیاد آوره
    این قرصه این طور بود که وقتی که میخوردیش بیخواب میشدی و تمرکزت رو اون کاری که داری انجام میدی چند برابر میشه خخخ
    دکتر این قرص رو برای کسایی که بیش فعالی دارند تجویز میکنه خخخ
    و دانشجو های پزشکی شب امتحان ازش استفاده میکنن
    خولاسه خوردیمو شروع کردم ب درس خوندن
    مثل تراکتور از مقزه نداشته ام کار کشیدم خخخ
    الهی تو هر زمینه ای که فعالیت داری موفق باشی
    شاد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریای عزیز. به نظرم من کارم از قرص گذشته باشه آریا من وحشتناک باید بجنبم و نمیشه. یعنی همه میگن میشه ولی من1جورهایی پرس شدم. خدا عاقبت این قصه رو به خیر کنه من واقعا از آخرش می ترسم هرچند بهم میگن خیالت نباشه ولی حالا که شروع کردم خیالم هست و دیگه اگر بخوام هم نمی تونم ولش کنم چون وارد ماجرا شدم و اون دیگه ولم نمی کنه. کاش خوش پایان باشه!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پرپری
    آخه آریا نگفت نخواستم این پرپری فراموش بشه
    درس آره منم واسه ارشد پشت سر هم میخوندم و بعدش سر دردای لعنتی
    نه اینجوری پیش نرو پریسا این جوری به قول معروف میرسی نا کجا آباد و من این رو واسه تو ابدا مثبت نمیدونم
    خوردنی خخخخ حال میده بیخیال بعدش

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. الآن داری نخود رنگی جمع می کنی؟ پرپری؟ خوب بینم چیکارت میشه کنم! ثبتت به نام بترکی شاید اندازه آریا روی تو جواب نده آخه خخخ بیخیالش ولی دعا می کنم که تو رسما بترکی تا دیگه این اسم نفله رو نگی. وایی ابراهیم آخه واسه چی من سر زمانش نجنبیدم؟ کجای زندگی داشتم خریت می کردم که اینهمه دیر شد؟ خدایا این دفعه ردم کن به جان خودم دیگه تا آخر عمرم هیچ زمانی شب امتحانی نمیشم! راست میگم! به خدا! از ته دل!

  3. محمد ملکی می‌گوید:

    سلام. بمیری پریسا

    آریا جان اسم اون قرصه رو برام مینویسی؟ اصلا نمیتونم برای تمرین ویولن تمرکز کنم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام. کوفت! خودت بمیری! هر دفعه میاد واسه جناب اجل کارت دعوت به نام من می فرسته! شکلک فحش های ناپیدا! آریا قرصه رو عوضی بهش بگو بخوره هرچی تا اینجا از موزیک رفته داخل مخش در بیاد بیرون دیگه هم جا نره من کیف کنم!

  4. آریا می‌گوید:

    سلاااام به همه
    پریسا برووووووو
    ابراهیم بیاااااا
    محمد اسمش ریتالین هستش
    بدون نسخه پزشک دارو خونه ها نمیدن
    یاباید پزشک آشنا داشته باشی یا داروخونه
    هواااست باشه که مصرف زیادیش اعتیاد آوره
    شااااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      ایول محمد معتاد میشه بعدش خماری می زنه به مخش فرق قاشق با پیانو یادش میره بعدش نمیگم چی ها میشه میرم تصور کنم و خودم یواشکی بخندم به وردپرس هم نگم چون میرم هوا!

  5. نوکیا ان82 می‌گوید:

    بادرود@زگهواره تاگور دانش بجوی…
    بخور تا توانی به بازوی خویش، که سعیت بود در ترازوی خویش…
    تو میتونی و میخواهی و خواستن توانستن است… تو با پشتکاری که داری به همه جا و همه چی میرسی…
    پس کار کن و ادامه بده تا موفق بشی@

    • پریسا می‌گوید:

      چه طوری نوکیا؟ ایشالا بدجوری خوب باشی! نوکیا من خیلی سمجم. خدا نکنه به1چیزی گیر بدم بیچاره میشم یا کامل دستم بهش می رسه یا کامل خودم نفله میشم. الآن هم، … خدا بخواد و بتونم. کاش درست بگی! کاش بتونم!

  6. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    شما مطمئنید این نوشته کمی فراتر از پریشانی بود فقط کمی؟
    اگر کمی نبود و مثلاً می شد خیلی فراتر از پریشانی چه شکلی می شد؟
    زمان و رمان چه قدر تایپشون به هم نزدیکه فقط یک حرف کنار هم فاصله دارند
    از گذر زمان بدم میاد و عاشق خوندن رمان هستم.
    سهراب سپهری میگه:
    بیا زندگی را بدزدیم و آن وقت
    میان دو دیدار قسمت کنیم
    خیلی عالی می شد اگر می تونستیم زندگی رو بدزدیم و این جوری تقسیمش کنیم ها
    موافقید؟

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. نه مطمئن نیستم خیلی فراتر از پریشانی بود و هست و خخخ به نظرم باز هم خواهد بود. روزهای پریشان تری در پیش دارم و پریشان تر خواهم شد و ای کاش بشه اون زمان هم بیام اینجا وگرنه منفجر میشم. اگر می شد زندگی رو دزدید من به شدت دلم می خواست1زندگی دزد می شدم. لازم دارم. حسابی زندگی لازم دارم. زمان می خوام که بچپونم داخل گذشته باطل شدهم و درستش کنم. کاش می شد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *