بدون حفاظ، 20

صبح جمعه.
انگار روز اول دنیاست. حس تازه از پوست کهنه در اومدن دارم. نه بابا لیوان نشکستم مه سفید هم در کار نبود. فقط، فقط، …
من دیشب1شرط بسیار کهنه و بسیار نامحتمل رو بردم. چنان هم با اقتدار برنده شدم که جای هیچ مدل بحثی داخلش باقی نموند. فاصله برتریم از طرف مقابل اول کم بود بعدش زیاد شد و الآن بردم به شدت تثبیته. من دیشب بردم. و همراه این بردنم1بت سیاه رو هم شکستم. با1ضربه1دستم.
-تو که اصلا ترسناک نیستی! پس اینهمه، …
نتونستم جمله ناتمومم رو تموم کنم. کلمه واسه ابراز حس هام گیر نیاوردم ولی عوضش مشتم حلش کرد. تمامش اونجا بود توی مشتم. حالا که بهش فکر می کنم می بینم خیلی زیاد محکم زدم. ولی عجیب این ضربه بهم چسبید. دلچسب ترین ضربه فیزیکی تمام زندگیم بود که زدم. تا این لحظه از عمرم از هیچ زدنی اینهمه عشق نکرده بودم. باید می زدم. عوض تمام تمام خشم های ناگفتنیم باید می زدم. زدم. محکم زدم. با تمام زور دستم زدم. دیشب من شرط رو بردم. بعد از سال ها، اون شرط نفرین شده رو بردم. من برنده شدم! خیلی خیلی طول کشید ولی من بردم! بیشتر از اینه واسه من. دیشب من جدا از اون شرط کهنه خیلی چیزها بردم. این برد جدا از نفس برنده شدنم خیلی چیزهای دیگه در جریان وقوعش بهم داد که برام شبیه معجزه می مونن. اون قدر زیاد و اون قدر برام باور نکردنی هستن که بین گریه کردن و خندیدن و هوار کشیدن موندم این لحظه. سر صبح جمعه ای1کسی رو پیدا کن بهش شیرینی بدم. دیشب رو هرگز واسه کسی تعریف نخواهم کرد ولی به شدت مطمئنم تا زمانی که زنده هستم یکی از تک عاص های دفتر شبانه روز های عمرم خواهد بود. شبی که من1شرط بسیار قدیمی رو بردم و به عنوان جایزه این بردنم1خود جدید با1دنیای ناشناس و دلچسب جایزه گرفتم. خودی که همیشه بود و من اینهمه سال نمی شناختمش. دیشب کلا تصورم از خودم و ماهیتم و توانایی هام عوض شد و اعتراف می کنم که برخلاف باور همیشگیم از خودم و برخلاف انتظارم1جور بی نهایت خوشایندی از خودم و از این آگاهی خوشم میاد. واقعا تا دیشب نفهمیده بودم که چه جونور آتیش به موجودیتی هستم و الآن، حس می کنم بدجوری واسه خودم جدیدم. یواش یواش دارم از شوک درمیام و به حیرت می رسم. یعنی واقعا این خودم بودم؟ این خودم هستم؟ هرچند بیش از اندازه برام عجیبه ولی به نظرم جواب مثبت باشه. بله این خودمم. خودِ خودم! این خودی که1عمر مطمئن بود کلا موجودیتش واسه1مواردی اصلا ساخته نشده و اون هایی هم که بهش میگن اشتباه می کنی می خوان دلداریش بدن یا در موقعیت مشابه نبودن و آفتاب بهشون نخورده که کبریت رو خورشید می بینن. گاهی می خندیدم، گاهی یواشکی دلم می گرفت، گاهی هم می رفتم داخل ژست آدم منطق زده و سعی می کردم طرف ها رو مجاب کنم که ببین بچه جون! تو اشتباه می کنی. باید در موارد مشابه باشی تا بفهمی چی میگم و چی باید بگی و چی باید تصور کنی. بعدش هم زور می زدم از خودم خوشم بیاد که دسته کم آدم صادقی هستم. عوضی بازی در نیاوردم و راستش رو گفتم و، … اه ول کن این مزخرف ها رو! من بردم. این شرط مسخره قدیمی خیلی قدیمی رو بردم! آخ جون!
7و7دقیقه صبح. سیستم رو بغل کردم و کج ولو شدم و دارم می نویسم. صدای ایسپیک اون قدر یواشه که تقریبا کلید ها رو از حفظ می زنم. کاش اشتباه ننویسم. بیخیال بعدا می بینمش. نمی تونم تحمل کنم باید بنویسم الآن بیدارم و اگر ننویسم بلند میشم خوابیده ها رو بیدار می کنم و این عادلانه نیست. خستگی کاملا فاتح شده و در این شرایط بیدار کردن کسی که ضربه خستگی شده باشه اصلا درست نیست.
امروز بهش میاد از اون روزهای گرم خدا باشه. بیخیال با1دوش تا حد زیادی حله.
چلچله های شیطون همراه گنجشک ها آسمون رو گرفتن روی سرشون. امروز در کمال پررویی آواز هاشون رو می نویسم به حساب خودم. این ها واسه من پشت این پنجره های باز آواز می خونن. چون خوشم میاد. دلم می خواد پررو باشم و کل آواز های همه پرنده های دنیا رو امروز بزنم به حساب خودم. از اون فسقلی ها که کم نمیشه. من ولی کیف می کنم. کلا من این لحظه از هر چیزی که در اطرافمه کیف می کنم. حتی از این سکوت که باید به شدت مواظب باشم نشکنه. خدایا چه قدر عالیه! نمی دونم چی همه چی عالیه! نظرم روی هیچ مورد خاصی نیست دلم خواست بگم عالیه!
نمره امتحان زبان آخر این ترمم دیشب باید می رسید و نرسید. به جهنم که نرسید! بعد1فکری واسش می کنم. الآن رو عشقه!
همیشه از کشف جدید ها عشق می کردم و عشق می کنم. الآن حس می کنم کلی چیز در مورد خودم هست که کشف کنم. کلی پیچ و خم های جدید که تا اینجای عمرم اصلا نمی دونستم در وجود من هم می تونه وجود داشته باشه. خیال می کردم نیست. با اطمینان می گفتم نیست. سفت و سفت به همه می گفتم در هیچ کجای موجودیت من از این مدلی هاش نیست. بقیه تعجب می کردن و خودم می گفتم این خوبه ولی می دونستم که خوب نیست. یواشکی موافقش نبودم ولی خودم رو همین مدلی پذیرفته بودم. یواشکی به خودم می گفتم این هم1نقص شبیه نقص چشم هام ولی این دیده نمیشه پس بیخیالش. خیال می کردم تمام خودم رو یا دسته کم بیشتر بخش های خودم رو کشف کردم. تکراری شده بودم واسه خودم خخخ و حالا1عالمه راهرو های تو در تو پیدا کردم که باید تمامشون رو بفهمم. آخ جون! دیر کردم. اندازه1عمر از نوجوونی هام تا اینجا. خیلی دیره ولی من هنوز هستم. هنوز اینجام. من هنوز زمان دارم. نمی دونم چه قدر ولی کیه که بدونه؟ در این1مورد با بقیه برابرم. خیلی خیلی عقبم ولی هنوز زمان دارم. دیر کردم ولی می رسم. مطمئنم. زود هم می رسم.
ساعت9و8دقیقه. امروز1تیرماه، من در اینجا کتبا و رسما1سری از گفته هام و باورهام و انکارهای تا اینجای عمرم در مورد خودم رو پس می گیرم. هیچ زمانی در زندگی اینهمه از پس گرفتن حرفم حس حیرت و رضایت نداشتم. کلا این لحظه حس رضایت دارم. از خودم. از کلیدی که شبیه معجزه داخل مشتم گذاشته شد تا به کمکش خودم رو بیشتر بفهمم، و چندتا از بنبست های خیلی بزرگم رو کنار بزنم. بنبست هایی از جنس ترس های ناگفتنی که1عمر اذیتم کردن و واسه مقابله باهاش هیچ سلاحی در دسترسم نبود. حالا دیگه می تونم به پیروزی امیدوار باشم. هرچند خیلی دیر اما خیلی شیرین. احساس رضایت دارم. از این صبح. از این شروع. از زندگی. از صدای این فسقلی های آسمونی. از این لحظه های ساکت. از بادی که به زور این پنکه زبل بهم فوت میشه. از بی حسی آشنا و در عین حال ناشناسی که ضربان ملایمش رو ول کرده تا همراه جریان خون توی ماهیچه هام بچرخن و تشویقم کنن به بستن پلک هام و خواب. که البته این تشویق بی اثره. می خوام بلند شم. امروز از اون روزهاییه که اگر ساکت و بی حرکت1جایی بمونم موی رگ های مخم از شدت فشار پاره میشن.
این رو باید می نوشتم چون تنها کاریه که در این ساعت ها می شد کنم. شاید پاکش کردم. شاید هم منتشرش کردم با رمز. شاید هم1به جهنم گفتم و بدون رمز زدم روی اینتر انتشار. فعلا نمی دونم. خسته شدم حفظ سکوت لازم باشه یا نباشه من دیگه می خوام بلند شم.
ساعت9و13دقیقه. امروز اول تیرماهه. اول تابستون. اول تعطیلات رسمی من. اول آشنایی من با1بُعدِ بزرگ و نمی دونم خوشبختانه یا متأسفانه بسیار قوی از خودم. اول صبح. اول خیلی چیزها. اول زندگی. دیگه بسه. من قهوه می خوام. صدا می خوام. موزیک و هوار و قهقهه و1جهان اجازه واسه بروز دیوونه بازی های شنگولانه می خوام. همین الآن هم می خوام. سکوت دیگه بسه. دیگه تحملش نمی کنم. بزن بریم!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 دیدگاه دربارهٔ «بدون حفاظ، 20»

  1. گراز وحشی می‌گوید:

    سلام.
    اولش بگم که من چون خیلی وقت بود اینجا کامنت نذاشته بودم، و اون وقتها هم کلا چند تا کامنت بیشتر نذاشته بودم، یادم رفت که قبلا ها با چه اسمی اینجا مینوشتم.
    بعد فکر کردم اسمم اینجا چی باشه، که این نام رو که برادر ر.ح بر من نهاده بود، انتخاب کردم.
    خب بگذریم،
    از این نوشته در هم و مبهمی که اینجا نوشتی، من اینطور برداشت میکنم:
    تا الآن در یک سری موضوعهای خاص، همیشه میگفتی که به جای اینکه زن باشی، یک نَفَر هستی، یا بعضی وقتا میگفتی که حالتت مثل یه آجر سفت و بی حس هست.
    دیشب احتمالا، داستانی اتفاق افتاد که فهمیدی به جای آجر، تو شبیه یک آتشفشان فوران کننده ای که جلوی دودکشهاش رو درپوش گذاشته بودن تا نتونه فوران کنه، یا یواشکی و از سوراخهای ریز توی درپوش فورانهای کوچیکی میکرد، و دیشب تونستی اون درپوش رو بکنی بندازی دور، و فهمیدی چه قدرت فوران بالایی داری.
    از این حالت به 2 دلیل خوشت اومد:
    1. فهمیدی که تصورت از خودت اشتباه بوده و نقص و ایرادی رو که توی این 40 سالا فکر میکردی داری، نداری؟
    2. فهمیدی، که چه لذتی داره این فوران کردن، و چه لذتها و عشقهایی میشه کرد با این لذت فوران کردن در آینده ای که جلوی روته؟
    آیا تحلیل من درست است؟
    و اگر درست است چه قدر به واقعیت نزدیک است؟
    فدایِ اِنسانیَتِت و خدا شما را بییِلَد! انشا الله

    • پریسا می‌گوید:

      سلام. خخخ چه اسمی هم گذاشته به جان خودم واسه اون هایی که نشناسن طرف کیه حسابی هیبت اینترنتی پیدا می کنی خخخ. جناب ر.ح هم فدای انسانیتش با اون انتخاب نامش. واقعیتش اگر تحلیل دقیق بخوایی نمی دونم چون الآن دارم شبیه فرشته کیف می کنم کلا روی مود کیفم همین طوری بی خودی. ولی تحلیل کلی اگر بخوام ارائه بدم با اون بخش نقص و از این چیز ها بله موافقم این رو درسته، آخ جون، میگم کاش می شد مثلا بیان بگن تا حالا روی چشم هات فلان مورد بوده وگرنه این هم حله دیگه بینا هستی. شکلک جفنگ پرانی های فوق معمول خودم، و فوران، واقعیتش خخخ من درپوشه رو ارادی کاریش نکردم تقصیر خود درپوش چسبونه بود دیروز به من خوش گذشته بود این هم از خیلی پیش لق شده بود و1دفعه چیز شد به نظرم ترکید الآن1درپوش نو چنده؟ اما از جفنگ که بگذریم، چه سخت، من نمی دونم فقط اون ضربه کزایی عجیب حال داد بهم! بی وجدانی کردم اون لحظه ولی به خدا دست خودم نبود هیچ طوری نتونستم این تمایل لعنتی رو خفه کنم الآن هم به اون ثانیه که فکر می کنم هرچی زور می زنم درصد عذاب وجدانم بالاتر باشه نمیشه. ول کن این ها رو کی بریم تفریح؟

      • پریسا می‌گوید:

        راستی ویرایش کردمت.

        • پریسا می‌گوید:

          راستی خدا خودت رو بییِلِد. ولی هی خخخ واااییی خداااا اوخ وایی خخخ خوب باشه موافقم خدا بییِلِد طوری نیست بذار خدا بییِلِد من در رفتم تا1چیزی نگفتم که اینجا و خودم و خودم و خودم بترکیم.

  2. مهرناز می‌گوید:

    سلام به ورژن جدید پریسا.
    پریسا جان نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی هر چی که هست خوشحالم که خوشحال میبینمت. خوشحالم که شادی و تغیرات جدید موافق میلت هستن و از کشف های نو لذت میبری. امیدوارم با این همه خوبی تازه از راه رسیده, با این خود جدید و با کلی لذت تا به حال تجربه نشده تا همیشه خوش باشی.
    پریسا برای منم دعا کن. من هم به یک چنین چیزی نیاز دارم. غطعا تو هم نمیدونی من از چی حرف میزنم ولی برام دعا کن.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مهرناز جان. اول توضیح بدم که این تغییرات و اکتشافات و هرچی میشه اسمش رو گذاشت اصلا دلیل نمیشن که من دیگه نق نزنم. باز هم می زنم و باز هم اعصاب داغون خواهم کرد. خداییش اعصاب این سیستمم رو هم نفله کردم الآن خراب شده درست نمیشه.
      درسته من نمی دونم در مورد چی صحبت می کنی اما مطمئنم هرچی که هست به شدت می خواییش و به شدت لازمه که واست پیش بیاد. امیدوارم هرچه سریع تر شاهدش باشی و اون قدر بهت کیف بده که خبرش شبیه توپ صدا کنه و از شنیدنش حالش رو ببرم!
      ایام همیشه به کامت!

  3. ابراهیم می‌گوید:

    سلام
    بپر در رو باز کن تا نزدم همه چیزو نریختم به هم.
    نمیدونم چی بگم خوب حسابی میفهممت.

    • پریسا می‌گوید:

      چی شده ابراهیم باز صدات رو انداختی به سرت هوار می کشی در بازه بابا عجب داستانیه.
      حالا که ازش گذشته و اون حال و هوا داره از سرم می پره حس می کنم1خورده ترس، … خخخ بیخیال کیف داشت مخصوصا بخش مشتش خخخ.

  4. ابراهیم می‌گوید:

    نمیخواد انگار در اینجا رو چشم دار کردی که من رو که دید دیگه نگفت دیدگاه شما نمیدونم چی

  5. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من چیزی نفهمیدم ولی اگر باعث شادی شده خب پس چیز های مثبتی اتفاق افتاده و این خیلی عالیه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بله باعث شادی شد. البته هیچ شادی ابدی نیست شبیه غم و خخخ اما این کمک کرد تا من خیلی چیزها در مورد خودم کشف کنم. چیزهایی که در مورد بعضی هاشون مطمئن بودم اصلا در وجود من نیستن. الآن که ازش گذشته نمی دونم باید به خاطرش شاد باشم یا نه ولی به نظرم این باید می شد و شد. خیلی هم دیر شد ولی، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *