چه جمعه خوشگلی!

صبح جمعه. عید فتر.
7و14دقیقه صبح. رفتم تیمتاک کسی نبود. واسه اولین دفعه در1ماه اخیر. همه خوابن. ماه رمضان تموم شد و سکوت بعدش به نظرم عجیب میاد. من واسه چی بیدار شدم الآن؟ خوابم میاد ولی خوابم نمی بره. انگار زیر شونه هام فنر وصل کردن1دفعه پریدم سر سیستم رفتم تیمتاک کسی نبود بعدش اومدم اینجا.
دیشب شب با حالی بود. هم داخل تیمتاک با بچه ها، هم اینجا داخل4دیواریه امن با1بنده خدای زیاد آشنای زیاد عزیز. وسط تفریحاتم بودم که1دفعه بهم زنگ زد که فوتبال رو چه مدلی می بینی؟ شبکه3داری؟ گفتم نه من اینترنتی گرفتم فقط هم صداست با بچه های تیمتاک نشستم واسه خودم دارم کیف می کنم. گفت الآن داری چیکار می کنی؟ گفتم هیچ چی فوتبال گوش میدم و تفریح می کنم. اون هم2دقیقه بعد زنگ زد گفت نخود کیشمیش می خره میاد اینجا. گفتم بیا. خرید اومد با هم نشستیم تفریحات کردیم تاااا فوتبال تموم شد و ساعت از10گذشت و اون رفت خونه و من رفتم تیمتاک و خخخ داخل صندلی آتیشی شلوغ کردیم یعنی کردم و بعدش رو خوب واقعیتش خیلی خاطرم نیست خخخ دیدم دارم از دست خودم در میرم شب به خیر گفتم پریدم بیرون و، … چیه جمع کن چشم هات رو گفتم که خاطرم نیست از اینجا به بعدش دیگه فقط بَرفکه. به خدا خاطرم نیست. خوش گذشت. جای کسی رو هم خالی نمی کنم چون داخل خونه خودم بود و اینجا واسه افرادی که من نباشن ورود ممنوعه.
امتحان آخر ترم داره میاد. باید بجنبم و نمی جنبم. به نظرم آخر هفته. به نظرم5شنبه. اوخ من اینجا چیکار می کنم؟
اون آشنای پیر قدیمی، پدرم، مدت هاست دیگه بهم زنگ نزده. از عید به نظرم. من هم نزدم. به نظرم قهر کرده. به نظرم انتظار داره واسش آشنای بهتری باشم. نزدیک تر از آشنا. بچه ی بهتری باشم. ولی آخه واسه چی باید باشم؟ از مادرم دنیاها معرفت گرفتم و حالا دارم1درصدیش رو پس میدم بهش. خیلی کمتر از اونی که باید بهش بدم ولی به هر حال دارم میدم. ولی از این طرف چندان نگرفتم چیزی نیست که بخوام پس بدم آخه. می فهمی؟ باید1چیزی باشه. باید مهر باشه که معرفت ازش بیاد. باید دلت تنگ بشه تا بجنبی نه اینکه صرفا دلواپس مسؤولیتت باشی تا بتونی هر روز هوای1نفر رو داشته باشی. باید دلت بخواد نه عقلت. من ازش دلگیر نیستم. معترض نمیشم که واسه چی نشد، نبود، نکرد! دست خودش نبود. همین اندازه تونست. همین اندازه زندگی رو فهمید. تقصیر خودش نبود. ازش نمی شد انتظار داشت. ازش نمی شد انتظار داشته باشم. بیخیال. اما زمانی که6ماه می گذره و در جواب سکوتش باهاش تماس نمی گیرم به خودم هم نمیشه معترض باشم. دست خودم نیست به خدا نمیشه. انتظار ندارم بفهمی. من اینجا میگم واسه خاطر دل خودم. خلاصه که زنگ نزد من هم نزدم. گاهی دلواپسش میشم. اما از جنس وظیفه. بعدش یادم میره و می چسبم به جریان های کوچیک و بزرگ اطرافم. بزرگ شبیه زندگی، کوچیک شبیه دیشب. دیشب شب خوبی بود. خوش گذشت.
مادر بالاست. باید1زنگ بهش بزنم. داییم پیششه. می ترسم الآن خواب باشه دیرتر می زنم. خوب شد لازم نشد و همراهش نرفتم. عمرا اگر اون بالا دیشبی به این مثبتی سپری می کردم.
7و43دقیقه. دوباره رفتم تیمتاک کسی نبود. از تیمتاک خوشم میاد. گاهی پیش میاد فقط میرم داخلش و بچه ها حرف می زنن و شلوغ می کنن و من سیستم رو ول می کنم به امون خدا میرم پی کارم و بچه ها همچنان داخل سیستمم شلوغ می کنن. حس مثبتی میده بهم. انگار جایی هستیم که همه با هم نشستیم اون ها دارن شلوغشون رو می کنن من هم دارم کار خودم رو می کنم. کاری به هم نداریم ولی با هم هستیم. خخخ شکلک دیوونه. چیکار کنم خوشم میاد. به چندتا از1خورده دوست تر هاشون هم این رو گفتم. با مزه هست تیمتاک. اما به شدت مواظبم. که بهش بسته نشم. که به بچه های آشنا بسته نشم. که به جمع آشنای اونجا بسته نشم. هر لحظه آماده هستم که این در بسته بشه. چند روز پیش یکی از بچه های تیمتاک داشت ازمون می پرسید که مثلا اگر اینجا نباشیم حاضرید هزینه کنید واسه جای دیگه؟ گفتم آره. اون بنده خدا در مورد نظراتمون می پرسید. که مثلا پریسا اگر قرار باشه جمع تیمتاکیمون جای دیگه دووم داشته باشه کسی هست که دلت حضورش رو نخواد؟ و از این چیز ها. از همه می پرسید. داشتم به فضای جمعی که می گفت فکر می کردم. حواسم که جمع شد دیدم، … فقط تونستم بگم جمعی نیست که همه افرادش هم رو صد درصد بخوان. و توی دلم گفتم، … به نظرم فقط به خودم هشدار دادم که مواظب باش بیدار بمونی. سعی کردم لبخند بزنم و از خاطرم پاک کنم اسکایپ رو. لبخندم وا داد. خیس شد. رفت!.
جای شکرش باقی بود که همون لحظه زنگ زدن و مادرم رسید و من پریدم آثار جنایت رو از قیافهم پاک کردم که مچم لو نره. حل شد اما من تیمتاک و آشنایی هاش رو دوست دارم. ترمز خودم رو کشیدم اما به نظرم ایراد نداره اگر فقط دوستشون داشته باشم. همین اندازه که الآن هستم. از این سراشیبی اگر پایین تر نخزم حله. حله دیگه مگه نه؟
داخل شناسنامهم توی محله نوشتم اگر مواظب نباشم دلم کار دستم میده. خوب راست نوشتم. میده. الآن مواظبم که نده. اون دفعه خاطرم نیست سر چیچی به سرم زده بود شناسنامهم داخل محله رو عوض کنم. بدجوری دلم می خواست ولی خخخ گذشت و نکردم. بذار باشه چیکارش دارم؟
1بخش دیگه از آخرین پرواز رو نوشتم ولی وسط ویرایشش موندم. هر دفعه میرم سرش خخخ فعلا مونده و امروز دلم نمی خواد بازش کنم. روزم آروم شروع شده اما از اثرات تفریح کردن های دیشبم به شدت مستعد سردرد و باقیه مواردش هستم و این رو اصلا دلم نمی خواد. در نتیجه آخرین پرواز در بایگانی می مونه.
چه جمعه خوشگلی! یعنی میشه عصرش هم به همین خوشگلی باشه و گریهم رو در نیاره؟ کاش بشه خخخ!
داخل تلگرام پیام دارم. برم بخونمش و بعدش هم بلند شم از اینجا. دیشب وسط خواب دیدن هام خواب1دونه خخخ ماتیک گنده دیدم. امروز تا جایی که الآن می دونم قرار نیست جایی برم. قرار هم نیست کسی بیاد اینجا. و من با وجود این آگاهی، بیشتر از زمان هایی که می خوام برم مهمونی یا مهمون بیاد، با وجود آگاهی از اینکه امروز اینجا خودم تنها هستم، بیشتر از هر زمان دیگه ای که خاطرم هست، دلم آرایش می خواد. دلم خواسته بلند شم. به سر و صورتم آب بپاشم. مو هام رو شونه کنم و به سبک پیش از مهمونی رفتن ها مرتبش کنم یکی از کلیپس هایی که ازشون خوشم میاد رو بزنم بهش. چیز میز های آرایشم رو به هم بریزم و آرایش کنم. اینجا1آینه خیلی بزرگ روی دیواره و هرچند به کار من نمیاد اما من دوستش دارم. نمی دونم واسه چی. دلم عطر لاک و لوازم آرایشم رو می خواد. عطرشون رو دوست دارم. دلم می خواد آرایش کنم، عطر خونه رو بذارم کنار و عطر بیرون رو بزنم، عطر مهمونی، لباس درست درمون بپوشم و موزیک درست درمون بذارم و با اون سر و ریخت مسخره داخل خونه این طرف اون طرف بچرخم و به کارهام برسم و واسه خودم قر بدم خخخ. به تو چه دوست دارم خل باشم ضررش به کسی نمی رسه! تو هم اون چشم های گردت رو جمع و جور کن الآن درمیاد می افته اینجا حال ندارم طی بکشم.
ساعت5دقیقه از8گذشت. می خوام همه این دیوونه بازی ها رو کنم بعدش بشینم سر درس و کار و اگر کسی باشه1خورده تیمتاک و به جان خودم فقط1خورده خخخ. این پنکه گناه داره از دیشب داره فوتم می کنه خاطرم نیست کی روشنش کردم ولی الآن باید خاموشش کنم. هم این گناه داره هم خودم فعلا گرمم نیست. دیگه بسه حس نوشتنم تموم شد من رفتم عشق و حال و دیوونه بازی و آخ جون!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

14 دیدگاه دربارهٔ «چه جمعه خوشگلی!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام
    نمیدونم چرا وقتی میگین اون آشنای پیر قدیمی یه جوور حس خاص بهم دست میده
    حسی از جنس خوشیهای گذشته که دیگه نیستن
    خوشبختانه بین من و پدرم هنوز یه مقداری دلتنگی مونده.
    میدونین این کلمه آشنای پیر قدیمی منو یاد یه خونه بینهایت قدیمی میندازه خونه ای که یه روزی پر از خاطره و شادی بود اما حالا به جز یه در زنگ زده با یه حیاط پر از علفهای خشک چیزی ازش باقی نمونده.
    درباره تیمتاک خیلی دارم فکر میکنم که شاید بهتر باشه بیخیالش بشم نمیدونم چرا با این که من تو دنیای مجازی و اصولا حتی حقیقی چندان کاری با کسی نارم و به قول معروف آسه میرم آسه میام خیلیها کار به کارم دارن و ا دستشون برسه یه انگولی میکنن پریشب یکی از این ماجراها داشتم که حسابی رفته بود رو اعصابم.
    یعنی میشه یه روزی تو ایران ملت یاد بگیرن زندگی کسیرو شخم نزنن یا اگه زدن خاکهاشو تو همون زمین نگه دارن و به زمینهای بغلدستی نبرنش؟
    یه زمانی حوصله داشتم و حسابی با این شخمزنهای عزیز میجنگیدم اما حالا دیگه اعصاب حاشیه ندارم.
    لوازم آرایشو هیچوقت دوست نداشتم از بس که مامانم استفاده میکنه من اصولا زندگی طبیعیرو ترجیح میدم خوشم از کارایی مثل بوتاکس نمیدونم تتو آرایشهای خاص و اینا اصلا نمیاد.
    حتی تصمیم گرفتم تا زمان مرگ موهامو رنگ نکنم تصمیمی که وقتی به زبونش میارم همه تعجب میکنن و لبخندی از جنس تورو هم به موقش میبینیم بهم میزنن از این لبخندا زیاد بهم زده شده و نتیجش همیشه برعکس در اومده خخخ
    خوابگاه که رفته بودم یه مدت و البته تو شرایط خاصی خیلی آرایش دوست داشتم هنوزم دارم اما خوب فقط در شرایط خاص.
    خوب حس ویرایش کردن کامنتم نیست اگه به خاطر تند تایپ کردن خطایی داشتم که حتما دارم خیلی اروم و بیخیال از روش رد شین خخخ
    روزتون عالی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. آشنای پیر قدیمی. یادش به خیر زمان هایی که هنوز دلم تنگ می شد! واسه این دلتنگی ها از طرف من دیر شده مینا. خیلی خیلی خیلی دیر. و اون نمی دونه. نمی خوام هم اصرار کنم که بدونه. واسه چی باید اذیتش کنم؟ اون روزها گذشتن. اون آدم حالا فقط1پیرمرده. پیرمردی خسته و شکسته که اگر اون قدر مروت ندارم که التیامش باشم، اون قدر هم بی معرفت نیستم که بخوام به تلافیه دیروزهایی که رفتن و دیگه هم بر نمی گردن با آگاه کردن های آزار دهنده اذیتش کنم. چیزی که من امروز باهاش طرفم هیچ شباهتی با دیروزهاش نداره. واسه این هیچ تلافی نمی خوام. نه به دست خودم، نه از خدا. ایشالا خدا به دلش آرامش بده. به نظرم نداره. من هم واقعیتش چندان کاری از دستم بر نمیاد. می دونم1زنگ باید بزنم ولی، …
      تیمتاک. مینا من بیخیالش نمیشم ولی به شدتی وسواسی مواظب خودم هستم که بستهش نشم. بسته که میگم نه اینکه طرفش نمیرم، یا معتادش نمیشم. بستهش نمیشم رو احتمالا تو و آریا و چندتای دیگه که شب های94و95لعنتیم رو از دور و از بعضی ها هم از نزدیک دیدید می دونید یعنی چی. هر چیزی می تونه خوب باشه. شبیه آتیش که اگر مواظب باشم کمکم می کنه و اگر غافل بشم آتیشم می زنه. تیمتاک هم خوبه به شرط اینکه من بستهش نشم.
      این ملت رو مینا اتفاقا اگر کار به جایی نداشته باشی بیشتر بهت کار دارن. تازه میشه یکی از گیرهاشون که این چرا به کسی کار نداره؟ حتما1راز داره که باید فهمیدش. به خدا تا به شماره شناسنامهت کار دارن. این رو واسه تمسخر نمیگم راست میگم به خدا. طرف میاد بهت گیر میده تو رو خدا فقط به من بگو این اسمی که باهاش داخل اینترنت می چرخی واقعا اسم خودته یا داخل شناسنامهت1چیز دیگه نوشته؟ خدا شاهده راست میگم. از تعجب نزدیک بود گوشیم از دستم بی افته. اصرار هم داخلش بود که من به کسی نمیگم تو رو خدا بگو دیگه. من هم شبیه تو پیش از این حرصی می شدم. حتی می جنگیدم. این روزها نه حرصی میشم نه می جنگم. فقط شونه بالا میندازم و رد میشم. شاید واسه این باشه که دیگه اینترنت و اشخاصش اندازه گذشته ها واسم ارزش ندارن. اینترنتی ها رو دوست دارم ولی اندازه1سری افراد اینترنتی. اندازه1دسته نوشته. و نزدیک تر هاشون رو اندازه1دسته صدا. حالا چه فرقی باید واسم کنه که این1دسته صدا ر موردم چی فکر می کنن! اینکه1عاملی بیاد و بخواد پیش این1دسته صدا تخریبم کنه. یا زمینم رو به ناخواه خودم شخم بزنه و خاکش رو واسه خاطر بیماری خودش بپاشه همه جا. خوشم از این اتفاق نمیاد ترجیح میدم پیش نیاد ولی اگر پیش بیاد، که معمولا میاد، اندازه دیروزها حرصی نمیشم. طرف رو2دستی می زنم کنار و میرم به راه خودم. کسی می گفت سکوت همیشه بهترین سلاحه و من نمی فهمیدم. حالا دارم می فهمم. گاهی استفاده ازش وحشتناک سخته ولی عجیب نتیجهش مثبته. کاش3سال پیش این رو می فهمیدم تا الآن حس بهتری داشتم. بیخیال. تجربه کردم. تو هم کردی. بعد از این هم تجربه خواهی کرد. و در نظر بگیر که اینجا ایران است و ما با ملت فهیمی طرفیم که بعضی هاشون واقعا چیزی از جهان واقعی یاد نگرفتن. به هر دلیلی دنیاشون و جریان بودنشون فقط در اینترنته و بس. بیشتر از این توضیح نمیدم چون خخخ خونم حلال میشه و من زندگی رو دوست دارم. تو هم سخت نگیر. بگو به جهنم و رد شو. بیا داخل تیمتاک شیطونی کن و بازی کن و حالش رو ببر و برو پی کار و زندگیت.
      رنگ مو دوست ندارم. ترجیح میدم تا زمانی که واقعا لازمم نشده انجامش ندم. کاش حالاها نباشه واقعا ازش خوشم نمیاد. آرایش هم خخخ شبیه خودت در شرایط خاص ازش بدم نمیاد. اما نه همیشه. چون هی باید مواظب باشم و خخخ بدم میاد از این همیشه مواظب شدنم. وویی چه دراز شد به جان خودم از طرف من هم حس ویرایش و بازبینی نیست پس بیخیالش اینتر و ارسال و حالش رو ببر.

  2. مینا می‌گوید:

    من رمز میخوام

  3. آریا می‌گوید:

    سلاااام پریسا جان
    امیدوارم رو به راه باشی
    تیم تاک خوبه ولی نمیدونم چرا حسم بهش مثبت نمیشه
    یه چند باری رفتم همون اوایلش خوب بود نمیدونم چرا زیاد بهش علاقه نشون نمیدم
    فکر کنم یکی از دلایلش وجود اعصاب خورد کن مشغله های فراوونمه
    میدونی پریسا اصلا نمیخوام دیگه اون حالی که سال 94 داشتی رو تجربه کنی
    خوب حس درونت رو حس کردم
    اگر اون شب کنترل نمیشدی خدا میدونست چی در انطظارت بود
    پس بیشتر هواصت رو جم کن
    هیچ وقت دوست نداشتم در مورد اون اعتفاق ها هرف بزنم چون خوب میشناسمت
    میدونم با کوچک ترین خاطره بهم میریزی
    نمیخواستم هیچ وقت اون لحظات رو بهت یاداوری کنم
    الانم اشاره ای کردی یه لحظه
    یادش افتادم و احساس خطر کردم
    خیلیییی مواظب باش
    شاااااااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریای بسیار عزیز. اون شب. خیلی نزدیک بود آریا خیلی خیلی نزدیک بود. الآن که بهش فکر می کنم از تصور چیزی که از سرم گذشت می لرزم. واقعا چیزی نمونده بود. عاقل که نیستم که! این کلمه کوچیکه و تکراری ولی ازش گویاتر پیدا نمی کنم. پس ممنونم ازت. اگر اون شب هیچ عامل بازدارنده ای در کار نبود خدا می دونه الآن مادرم در چه هوایی شب هاش رو سپری می کرد. خدایا شکرت! ازت ممنونم آریا! از ته ته ته دل! ازت ممنونم!
      من هنوز هم خیلی عوض نشدم. هنوز با کوچیک ترین خاطره، با کم رنگ ترین اشاره، با کم ترین تشابه2تا نقش به هم می ریزم. از گذشته کمی کمتر شده ولی هنوز خیلی شدیده. از سرعت ترمیم شدنم هیچ خوشم نمیاد. خیلی یواشه ولی متوقف نیست و آهسته، خیلی خیلی آهسته اوراقی های موجودیتم در حال تعمیره خخخ. سعی می کنم مواظب باشم آریای عزیز. به خاطر خودم. به خاطر مادرم. به خاطر اطرافیانم که واسه پاک کردن تاریکی هام دارن خیلی خیلی زیاد تلاش می کنن. به خاطر صاحب اون صدای آشنای صمیمی که اون شب کزایی تا بعد از5صبح همراهم بود و روی لبه جنون خالص تا خود صبح می شنیدمش و می شنیدمش و همچنان می شنیدمش. اون قدر که صبح شد. که خسته شدم. که جنون های اون شب نه ضربه عقل، که نداشتم، بلکه ضربه خستگی هام شد و عقب کشید و خطر از سرم گذشت. اگر باز خریت کنم به مهر و تلاش های تمام این ها خیانت کردم. و امکان نداره اجازه بدم این اتفاق بی افته. هنوز بارونی میشم. هنوز گیج میشم. هنوز به سرم می زنه. ولی بیدارم. اون شب دیگه تکرار نمیشه. مطمئن باش. مطمئن باشید!
      ممنونم که هستی آریای آشنای عزیز!
      همیشه شاد باشی!

  4. آریا می‌گوید:

    رمز بیاااااار
    به تلگرام
    یا ایمیلم بفرست
    بفرست تا اون قفل رو تو دماقت فرو نکردم

  5. آریا می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    امیدوارم همیشه لحظاتت سرشار از آرامش باشه
    من که کاری نکردم عزیز که تشکر میکنی
    وزیفه ی خودم رو انجام دادم
    انجام وزیفه که تشکر نداره عزیز جان
    امیدوارم اون حس و حال هیچوقت برات تکرار نشه
    مواظب خودت باش
    شاااااااااااااااااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریای آشنای عزیز. تو لطف کردی و من همیشه ازت ممنونم. امیدوارم اون حال و هوای جهنمی هرگز برای هیچ عزیزی تجربه نشه! می دونم که همه اون اندازه خوش شانس نیستن که1عامل بازدارنده درست روی نوک قله خطر برسه و روی لبه تاریکی نگهشون داره تا صبح بشه و خطر بگذره. اون ها ممکنه بیفتن. خدا واسه هیچ کسی نخواد!
      همیشه خواهان شادی هاتم. از ته دل!
      ایام به کامت.

  6. ابراهیم می‌گوید:

    سلام چه چهارشنبه ی خسته کننده ای.
    آشنای پیر!!! منم تقریبا بابام برام فقط یه آشناست و من با اینکه دلم اصلا نمیخواد اینجوری باشه ولی متإسفانه هست و کاری ازم برنمیاد
    تیم تاک هم دو سه باری اون اوایل با رمز یکی از بچه ها اومدم ولی راستش اصلا نتونستم باهش ارتباط خوبی برقرار کنم این شد که اصلا ثبت نام نکردم.
    راستی اسم تو تو شناسنامه چی هست؟
    تو کارت ملی چطور؟؟
    اسم در گوشیت که پرپریِ
    اسم در دماغیت چیه؟؟
    لطفا عین دیوونه ها رمز اون حفاظت شده رو واسم اس کن.
    شاد باشی پریسای همیشه پرپری عزیز خودمون

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دشمن عزیز من. می دونی ابراهیم اگر زمانی نشه من واسه تو دشمن بازی دربیارم دلم تنگ میشه؟ واقعا میشه.
      ای کاش این آشناهای پیر قدیمی می شد واسه ما بیشتر از اینی باشن که امروز هستن! گاهی دلم بیشتر از اندازه ای که منطق حکم کنه این رو می خواد ابراهیم. گاهی هم1سعی هایی کردم ولی نشد. واقعا نمیشه. نمی تونم کسی رو به زور در زندگی امروزم جا بدم که سر زمانش در جایی که می بایست می بود نبود. به جای اون همیشه مادرم بود که با تمام توانش، حتی بیشتر از توانش، بسیار بیشتر از توان و حتی بیشتر از وظیفه مادریش بود و هرچی و هرچی داشت گذاشت وسط تا بیشتر از1مادر باشه که اون جای خالی بزرگ به چشم های خواهنده ما نیاد. مادرم خدای خاکیمه ابراهیم و من بیشتر از اندازه ای که حق داشتم اذیتش کنم آزارش دادم. خدا اگر تمام گناه هام رو ببخشه از این1قلم راحت رد نمیشه. همچین موجودی رو نمی تونم هیچ مدلی با پذیرفتن و جا دادن حضور1نیمه بیگانه در زندگیه امروزم اذیتش کنم ابراهیم. تمام امروز من جای مادرمه. کسی که همیشه بود حتی در جایی که واقعا هیچ کسی ازش انتظار نداشت باشه چون وظیفهش نبود. مادرم فقط وظیفه داشت1مادر باشه. مادری که خیلی مادری می کرد ولی نه بیشتر. اما مادرم بیشتر از1مادر بود چون به جای خودش مادری می کرد و به جای اون آشنای پیر قدیمی پدری. سهمی اگر هست مال مادرمه ابراهیم. به کس دیگه ای نمی تونم بدمش. حتی اگر اون کسی، آشنای پیر قدیمی، پدرم، باشه. خدایا منو ببخش ولی حس می کنم اگر جز این انجام بدم بی عدالتی کردم. در حق مادرم. کسی که همه وجودش رو، خیلی خیلی بیشتر از عمرش، جوونیش، دلش و جونش و همه چیز و همه چیزش رو داد تا من به امروزم برسم.
      تیمتاک هم1خورده خخخ خاصه درک می کنم چی میگی.
      شناسنامهم رو هم همراه رمز اون پست می فرستم واست. فقط ببین کارت هوشمند باشه ایرادی داره آیا؟ اصلش رو بفرستم یا کپی کافیه؟ شکلک1بطری خالی رو محکم کوبیدم روی دستش! داره می گیره چه خونسرد! آخ آخ به نظرم زیاد محکم زدم ضعف کردش الآن حالش جا بیاد پرپرم می کنه. هی ابراهیم! بدجوری شاد باشی! اون قدر شاد باشی که هر لحظه حس کنی از شدت شادی وسط آسمون می چرخی. ممنونم که هستی دشمن عزیز من!

  7. حسین آگاهی می‌گوید:

    چی ضرب در هشت میشه هشت
    دیگه داره دیوونه میشه
    آها یک
    خب
    راحت شدم.
    این مطلبو خیلی دوست دارم
    خوشم اومد از خوندنش
    نه این که از بقیه خوشم نیاد ولی این یه جور خاصی به دلم نشست
    در مورد وابسته نشدن هم دیگه تصمیم دارم به خودم الکی نگم وابسته نشو وابسته نشو من آدم بشو نیستم عاقل نمیشم فقط می تونم به خودم و دیوونه بازی هام بگم یه خورده یواش تر یه کم آروم تر همین و بس.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. این معادله ها رو عاقبت1روزی، … چی بهش بگم فعلا بذار باشه دیگه!
      وابسته شدن های من به نظرم فعلا تحت کنترله. دسته کم اینترنتی هاش خخخ. این روزها از تیمتاک واقعا خوشم میاد اما مطمئنا اگر همین امروز بهم گفته بشه که تیمتاک واسه تو پر، حالم اون قدر بد نمیشه که گریه کنم. حیفم میاد ولی خوب واقعیتش خخخ. به نظرم باید مواظب باشم همین مدلی باقی بمونم. به نظرم می مونم. دسته کم فعلا. کاش دیگه هرگز اشتباه نکنم! دسته کم کاش به اون شدت اشتباه نکنم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *