صبحت به خیر!

4شنبه صبح.
به طرز وحشتناکی با بیرون اومدن از زیر پتو مشکل دارم امروز. باید پاشم. فردا کلاس دارم. دیروز نخوندم. صبح تا بعد از ظهر کتابخونه و بعدش هم شیطنت و کتاب و، …
دیروز وارد1دسته تلگرامی5تایی شدم. با خودم5تاییم. دیشب که در جواب سؤال پشت خطی1کسی دیروزم رو توضیحش می دادم، به توضیح این که رسیدم سعی کردم مکث نکنم ولی کردم. خیلی کوتاه. اندازه نیم ثانیه. سعی کردم مشخص نشه ولی شد. طرف پشت خط مکثم رو گرفت. سعی کردم ولش کنه ولی نکرد.
-این افراد اینترنتی هستن؟
-نه واقعی هستن. تمامشون رو دیدم. یکی2تا رو از خیلی پیش می شناسم. از زمان پیش از اینترنتی شدنم.
-همه خیلی صمیمی هستید؟
-نه به نظرم نه خیلی. درجه هاش متفاوته.
-درجه های چی؟
-درجه های نزدیک بودنمون.
-تمام خاطره هایی که بیرون از این گروه با هم دارید همه شیرینن؟ شبیه عکس میوه های بی لک و آبدار و بی نقصی که داخل تصویرها هست؟
-نه. نه اصلا. خخخ1جاهایی سابقه کتک کاری و گاز گرفتن داریم. گاهی هم یکی2تامون به هم اخم می کنیم ولی گاز نمی گیریم. توضیحش، … توضیحات من، …
-خوب بسه. توضیح لازم نیست کامل شد. گرفتم. این درسته.
-چی؟ چی درسته؟
-گروهی که واردش شدی. این1جمع استاندارده.
-چی میگی؟
-میگم در هر موردی، و بعد از آن همه چیز عالی بود و همه به خوبی و خوشی در کنار هم روزگار رو سپری کردن حتی در قصه ها هم مسخره و آبکیه. زندگی که همش خنده نیست. حتی صمیمی ترین دوستی ها هم باید گاهی اخم داخلش باشه که قدر لبخند های بعدی رو بدونیم. و هست. در نزدیک ترین دوستی ها هم گاهی رعد و برق هست. این ها لازمه های رسیدن به اون رنگین کمان بعد از بارونن. داخل همین گروه5نفره به آدم های اطرافت نگاه کن! این واقعیته. واقعیتی که شاید اندازه هیچ رؤیایی برق نزنه اما ملموسه. اما قشنگه. چون هست. می تونی ببینیش. بشنویش. لمسش کنی. درست در دسترس دست هات. در دیدرس نگاهت. در صدارس صدات.
-من نمی فهمم.
-سعی کن بفهمی. این ها چیزهایی نیستن که بشه من واست توضیح بدم. یعنی میشه ولی این ها رو باید بفهمی نه اینکه فقط بشنوی و باور کنی. این طور فهمیدن ها هم با توضیح شنیدن حاصل نمیشن. بهش فکر کن. داری گوش میدی؟ پریسا؟
گوش می دادم اما نمی شد حرف بزنم. می فهمیدم ولی نمی شد حرف بزنم. حالا، اینجا، در این نقطه عمرم، در این نقطه از زمان، در این نقطه از جاده، می فهمیدم. اگر دیروزها بود حتی زمان صرفش نمی کردم که بفهمم. فقط رد می کردمش و با1نه ی بلند و مطمئن و مسخره می گذشتم. ولی حالا اینجا می فهمیدم. خیلی هم خوب می فهمیدم. اما فقط می فهمیدم. نمی شد حرف بزنم. نمی شد! دیدی گاهی بهشتت اون لحظه ایه که کسی بدون اینکه مجبور باشی زور بزنی صدا از حلقت دربیاد دقیقا می خونه چی داخل سرته و از گفتن معافت می کنه؟
-پریسا! دهه90واسه تو فقط1نیمه داره که می تونی روش حساب کنی. نیمه دومش که درش هستی. میشه روش کار کنی. میشه روش حساب کنی. میشه نه کاملا، اما تا حدی که اختیار با خودته و امکانش رو داری به نفع خودت بچرخونیش. نیمه اولش تموم شد رفت. این رو درک کن و اینقدر به پشت سرت نگاه نکن. از این گروه هم2روز بعد لفت نده نرو داخل اون سایتت ننویس که نتونستم. حالا هم بلند شو1پارچ آب سرد بریز روی سرت تا نصفت خیس بشه و هوا از سرت بپره.
خندم گرفته بود ولی نمی شد بخندم. نمی شد!
-پریسا! باور کن دنیا پر از حقیقت هاییه که به قشنگیه سراب ها نیستن ولی همشون هم اونهمه سیمانی و زمخت نیستن. دنیای اطراف ما، دنیای اطراف تو، پره از رنگ های شاد.
با صدایی که صدا نبود از ته نجوا زمزمه کردم.
-رنگ های شاد.
زمزمه هام تأیید می شدن.
-و اتفاق های قشنگ.
-بله. اتفاق های قشنگ.
-و همین طور دوست های خوب.
-دوست های خوب.
از اینجا به بعد دیگه زمزمه هم نمی کردم. نمی شد! از طرف من هیچ صدایی نبود. هیچ صدایی جز سکوتی که شبیه کاغذی که زیر بارون گرفته باشیش آهسته آهسته نمناک می شد. مچاله می شد اما وا نمی داد. از اون طرف خط اما1صدای عزیز شیرین پیچیده بود داخل گوشی. صدای وق و نق1فسقلی آشنا که هنوز هیچ چی نشده عشقش گوشیه و هنوز صدا که از داخل گوشی می شنوه دور و برش دنبال صاحبش می گرده. صدام رو پیدا کردم.
-سلام پدرسوخته ی کوچک.
این بچه هنوز آرتریه. و من از تلفظ یگانه کوچک برانابوس خوشم می اومد. این فسقلی از اون پدرسوخته های یگانه هست که دومی نداره. دسته کم در اطراف من نداره. خلاصه اینکه خوشم میاد این مدلی صداش کنم و به نظرم اون هم عادت کرده و خخخ جواب میده.
داخل گوشی پر از صدای جیغ های از جنس ابراز احساسات شد و من خواه ناخواه در محاصره این حقیقت ملموس و شلوغ از نخ بادبادک بارون خورده خاطرات جا موندم و بعدش تلگرام و بچه ها و، … خواب. امروز صبح که پا شدم، از پیام های داخل گروه فهمیدم که1گیری واسه یکی از بچه ها پیش اومده که هیچ واسش خوشآیند نیست. هنوز باهاش همدردی و حتی همدلی نکردم. این طور که فهمیدم اگر در گفتن هامون احتیاط نکنیم1خورده واسش دردسر بشه. پس سکوت کردم تا ببینم و ببینیم خدا چی می خواد و سرنوشت چه برگی از داخل آستینش رو می کنه و چه مدلی میشه باهاش طرف شد.
چیزی به8نمونده. بلند شم که امروز نمیشه به بیخیالی های روزهای پیش باشم. راستی! اینجا داره بارون میاد و هوا سر صبح1دفعه چنان سردی شد که پریدم در بالکن و پنجره آشپزخونه رو بستم. باز هم راستی! از اون بیرون داره صدای چندتا گنجشک میادش. این فسقلی های شلوغ رو1جور بی وصفی دوست دارم. این ها1جوری هستن خخخ. خوب دیگه من رفتم.
راستی! صبحت هر مدلی که شروع شده، چه آفتابی، چه بارونی شبیه صبح اینجا، به خیر!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «صبحت به خیر!»

  1. آریا می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    صبحت بخیر
    ما هم اینجا بارون داریم فقط جنسش با بارون شما فرق میکنه
    بارون ما بارش شدید اشعه خورشید و مقدار فراوان uv
    هستش خخخ
    پریسا جان سعی کن تو جمع هایی که بهت آرامش میده عضو بشی
    نه پذیرفتن جمعی که برای اهترامی که به مدیر یا یه عضو اون گروه داری نتونستی نه بگی
    شاااد باشیی عزیز

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریاجان. امیدوارم حال جسم و روحت جفتی فوق عالی باشه و امیدوارم هرچه زودتر1بارون واقعی از اون اصل هاش بباره و حالش رو ببرید!
      بعد از مدت ها این اولین گروه دوستانه اینترنتیه که عضوش شدم. پیش از این گاهی امتحان می کردم ولی1هفته نمی شد که می زدم بیرون و، … کاش دیگه اون مدلی نباشم! خسته شدم از دست خودم دلم رو به راه تر شدن می خواد.
      ممنونم از حضور بسیار عزیزت.
      ایام همیشه به کامت!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    شب تو هم بخیر!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    بازم ضرب پرسید میگه چهار پنجتا این دیگه آسونه بیست.
    بله زندگی واقعی یعنی همین هم شادی هم غم هم آشتی و هم قهر و خلاصه کلی چیز متضاد با هم در زندگی وجود دارند و توی گروه شما هم اگر هستند خوبه.
    بارون میخواااااااااام
    نداریم تا اواسط پاییز
    توی شیراز تابستون در این شش هفت سالی که این جام بارون ندیدم
    امیدوارم امسال شهریور بارون بیاد.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. گاهی تصورم اینه که من هنوز خیلی مونده زندگی رو بشناسم. تازه این زمان دارم می شناسمش انگار. و1جاهایی از این شناختن ها اصلا واسم خوشآیند نیست. اما می فهممش. واقعیت ها رو حالاها بیشتر می فهمم. من هم بارون می خوام. هوای خنک و بارون و عطر هوای بارون خورده و، … این یکی از اون واقعیت های عالیه که کمک می کنه زندگی رو بیشت دوست داشته باشم. واقعا حسش مثبته.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *