جمعهانه.

صبح جمعه. ارور اینترنت. اجازه نمیده وارد بشم. باید منتظر بمونم. نمی دونم تا کی طول می کشه. آخ آخ سرم. دیشب، … آب زرشک، … یعنی چیزه… هوا چه خوبه. اه بابا این چه وضعشه آخ سرم ای بابا!
بدجوری دلم1وان اندازه قد و قوارهم می خواد ولو بشم داخلش بلکه مفصل های نافرمانم به فرمون بشن. دیشب، … فعلا حسش نیست حرفش رو بزنم. شاید1خورده دیگه حسش بیاد ولی این ثانیه حسش نیست. دیشب رو نمی خوام بنویسمش. لعنتی! بیخیال.
مادرم رفته ارتفاعات. چه خوب که مجبور نشدم همراهیش کنم. همه عاشق اونجان و خودم هم دوستش دارم اما نمی فهمم واسه چی اونجا که میرم دلم می خواد پر دربیارم پرواز کنم بیام پایین. داخل این شهر شلوغ و این خونه از همه طرف صداگیر که شب و روزش از شلوغی تقریبا شبیهن.
هفته دیگه کلاس بی کلاس. جفت جلسه هاش تعطیله. این یعنی من5روز کامل آزادم. از هر کلاس و هر گیری آزادم. مادرم اگر بدونه میگه بیا بریم ارتفاعات. اگر تنها بخواد بره و مجبور باشم همراهیش کنم می کنم ولی مایل نیستم. اصلا نیستم. رجوع شود به چند خط بالاتر.
اون هفته که در ارتفاعات گیر کرده بودم یکی از بچه ها داخل تلگرام گفته بود این5روز رو1سفر حتی نزدیک بریم. بد نمی شد اما یکی2تا دردسر انگشت شمار اما بزرگ سر راهه که من بلد نیستم برشون دارم. سفر. اوه من سفر دلم می خواد به شدت دلم می خواد. از مدل سفرهای خل و چلانه ای که خودم موافقشونم دلم می خواد نه از این سفر های عاقلانه مثبتانه نمی دونم چیچیانه. تا این لحظه که نشونه ای ازش نیست به نظرم قرار هم نیست نشونه ای از هیچ سفری در این5روز باشه. مگر اینکه1اتفاق از مدل به شدت غیر منتظرش پیش بیاد و1جوری به1جایی سفری بشم. اگر به احتمال منفیه1درصد این پیش بیاد میشه هم ردیف معجزه ها به حسابش آورد چون واقعا هیچ چی این اطراف نیست که بهش دلالت کنه. معجزه که می دونی چیه! همونی که همه میگن شنیدیم اتفاق افتاده! همونی که هیچ کسی نمیگه دیدم و همه میگن شنیدم! تقریبا همیشه هم اگر سر این نخ رو بگیری بری تا ببینی اونی که اولی بود و دید کی بوده به جایی نمی رسی جز1مزرعه نخود سیاه! این هم بیخیال.
اینترنت همچنان با1فروند ارور ورودم رو بسته. کاش رفع بشه! نشد هم نشد. آخرش که باز میشه! بیخیال.
سرم به طرز اعصاب خورد کنی سنگینه. بدم میاد از این ضربان داخلش. کاش متوقف بشه!
این کیبورد سیستمم عجب اوضاعی درست کرده واسم! سیستم بیچاره! تاریخش دستم نیست چند ساله داره بدون اینکه آخ بگه واسم کار می کنه و پا به پای شب و روز هام میادش و حالا دیگه زمانش رسیده بگه آخ! و گفت. و این آخ گفتنش پدرم رو درآورده خخخ! عه مثل اینکه هنوز جای خخخ گفتن هست. پس هنوز میشه بخندم. پس هنوز میشه خندید. راست میگن خنده درمونه. خداییش فقط بهش فکر کردم انگار همه چیز نیم درصد قشنگ تر شد. باید بلند شم1خورده بخندم. دیشب به شدت1کسی رو دلداریش می دادم که حرصی نشو به فلان و فلان و فلان دلیل. بعدش10دقیقه نشد که1نفر دیگه لازم دید به شدت خودم رو دلداری بده که حرصی نشو به فلان و فلان و فلان دلیل. منه بوق هم حرصی بودم و رفتم ضربان پمپاژ کردم داخل این کله بی مغزم که الآن داره روانم رو پاک می کنه. اه لعنت! بس کن دیگه حالم بد میشه نفله!
دیشب نسبتا زود از تیمتاک زدم بیرون. دیوانه وار می خندیدم ولی، … امروز صبحی هم نرفتم. نمی دونم شاید1سر بزنم. واسه چی بزنم؟ حسش نیست. تا ببینم چی پیش میاد. بیخیال.
درس7زبان این ترمم تموم شد. باید تمرین هاش رو حل کنم. بیخیال این هفته کلاس بی کلاس حلش می کنم. ولی کاش عاقل باشم امروز به جای ول گشتن1کار حسابی کنم. زیاد دارم ولی کم انجامشون میدم.
همچنان دلم وان می خواد. با دوش هم بد نمیشه ولی حسش نیست دلم می خواد وان باشه وسطش ولو بشم و، … و چی؟ آخ حتی تصورش هم اعصابم رو نوازش می کنه. خدایا با اینهمه مثبت نمی فهمم واسه چی من نمی تونم2درجه از حماقت جفنگم کسر کنم تا هر داستان قلابی پایان تحریفی آشغالی نتونه این جوری مضحک به هم بریزدم که برم طرف تفریحات و نتیجهش بشه این ضربان کوفتی؟ آخ خداجونم لطفا این قطع بشه دیگه مثبت میشم قلابی های پایان تحریفی های آشغالی رو بیخیال میشم به جان خودم یعنی چیزه به نظرم میشم خوب یعنی سعی می کنم که بشم. چیزه. میگم که بیخیال.
راستی دیشب وسط شبه خواب هام خواب1عروسک بزرگ دیدم. حسابی گنده بود و حسابی ذوق کردم. در جریان جمع کردن عروسک هام از قفسه خیال می کردم دیگه به عروسک جدید تمایل ندارم اما مثل اینکه دارم خخخ. از اون بزرگ بزرگ بزرگ هاش. با مژه های بلند و مو های لخت و پر و صورت قشنگ و، هی بسه دیگه از اون مدل عروسک ها به نظرم الآن دیگه نیست اگر هم هست من نه جاش رو دارم نه پولش رو نه زمان بازیش رو. ولی اون عروسکه، خوب چیه مگه؟ خواب دیدم الآن هم خوابه خاطرم هست. جنایت که نکردم!
هنوز8نشده. اینترنت همچنان ورودیم رو باز نکرده. به جهنم که نکرده. باید تمومش کنم دیگه حس نوشتن نیست. من رفتم.
صبحت به خیر!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 دیدگاه دربارهٔ «جمعهانه.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام سفر رو نیستم حسش نیست
    ولی تو یادت نره امروز شنبست نه جمعه ای بابا عجب داستانی داریم با تو ما
    امیدوارم سرت الآن خوب شده باشه
    یادت نره یه عاقل میتونه دیوونه بشه ولی یه دیوونه به نظرم نتونه حتی ادای عاقلها رو دربیاره
    دیوونه بمونی همیشه

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. سفر وووییی حسش هست من سفر دلم می خواد و ماجراهای داخلش رو عشقه اما از ظواهر که درست هم هستن این مدلی بر میاد که باید بچه مثبتانه بچسبم به درس و مشقم و تعطیلاتی همراه با کتاب رو سپری کنم. خخخ. بابا این نوشته مال جمعه بود عجب داستانی داریم ها!
      درست میگی دیوونه ها نمی تونن نقش عاقل ها رو بازی کنن. شاید واسه1مدت کوتاه به زور داخل اون جلد مسخره جا بشن ولی واسه مدت طولانی این شدنی نیست حتی به ضرب معجزه. ابراهیم! زمانی من سعی کردم چون خیال می کردم1چیزهایی که واسم ارزش داشتن رو با عاقل تر شدن می تونم حفظ کنم و از دستشون ندم. من نتونستم به نقش عاقلم ادامه بدم. جلد عاقلی که به زور به قوارهم پوشیده بودم رو پاره کردم و زدم بیرون. اون چیزها رو هم واسه همیشه از دستشون دادم. حالا که فکرش رو می کنم می بینم عجب حماقت مزخرفی کرده بودم. من به هیچ عنوان نمی تونستم واسه همیشه وانمود کنم چیزی هستم که نبودم. من از اون مدل عاقل ها که بقیه به قاعده می بینن و می شناسنشون نیستم. فایده ای هم نداره سعی کنم این مدلی دیده بشم. اون چیزهایی که واسه حفظشون عاقل بازی درآوردم حالا در جایگاهی از جنس خودشون هستن و من خخخ هنوز دیوونه باقی موندم و هرچی پیش تر میرم بیشتر حس می کنم که چه خوبه خخخ! دیوونگی رو میگم. واقعا خوبه. خنده های بلند داره، ملاحظات اعصاب خورد کن نداره، راحتی و آزادی داره، جلد و نقش و این رو و اون رو نداره، و خلاصه دیوونه که باشی بیشتر خودتی تا آدم عاقل ها. دیگه هرگز هرگز هرگز سعی نمی کنم اون جلد مسخره رو به قد و قوارهم اندازه کنم. نه شدنیه نه من دلم می خوادش.
      حالش رو ببر.

  2. مهرناز می‌گوید:

    پری خانمی سلام. مقصر این حالت خودتی. نذاشتی بیاییم خونتون , آب زرشکم بهمون ندادی. عاقبتش همین میشه دیگه. آب زرشک هارو تنهایی خوردی زیادی شد حالت رو بد کرد, عروسک ناز و خوشگل هم اومد به خوابت و افسوس که در بیداری نیومد هههه. حالا باز بگو آب زرشک نمیدم عروسک نمیدم.
    امیدوارم هر روز و شب خوش و سلامت باشی پریسا جون.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مهرناز عزیز. آب زرشک نمیدم عروسک نمیدم. خخخ باز گفتم باز هم خواهم گفت. وایی نه فعلا آب زرشک نمی خوام پدرم در اومد1خورده بگذره بعدا فعلا گیر دادم به قهوه خخخ! من باید به1چیزی گیر بدم وگرنه روزم شب نمیشه.
      همیشه شاد باشی!

  3. آریا می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    بفرما دبه آب زرشک
    نه تعارف نکن همه اش مال خودته خخخ
    اون لهزه دیدنی بودی خواستی اون بنده خدارو آروم کنی خودت به هم ریختی نکن این کاراتو پریسا
    با خودت کمی مهربون باش
    شاااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریاجان. خدایی حکمت این آب زرشکه چیچی بود بخشیدیش به من؟ راست بگو خخخ. آخه من خودم در مورد آب زرشک از این خیر ها به کسی نمی رسونم و باز هم خخخ. گاهی دلواپسی هام از لبه ظرف ظرفیتم می پاشه بیرون آریا بعدش هم نتیجه میشه این یعنی اون. به خدا دارم سعی می کنم. زیاد دارم سعی می کنم اینی باشم که تو و بقیه شما ها میگید. ولی1مشکلی هست. من تعادل ندارم حالا دارم از اون طرف بوم می افتم. به مواردی که نباید بیخیال بشم هم خخخ. این روز ها یا این طرفم یا اون طرف. وسط نیستم که همونجا فیکسش کنم بمونه و بمونم. کاش دیگه خیالم نباشه آریا! بدجوری خسته شدم از این، … از این حس عوضی. کاش بره دست برداره از سرم. زمان هایی که نیست واقعا آروم تر هستم کاش می شد واسه همیشه نباشه!
      ممنونم که هستی آریای بسیار عزیز.
      همیشه شاد باشی!

  4. آریا می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    خخخی دیدم اون لحضه میلی بهش نداری تعارف کردم
    الان بخوای دریق از یه جرعه چه برسه به یه دبه خخخخ
    انشا الله همه چی درست میشه
    سعی کن حست رو خوب بگیری هر وقت احساس کردی که افکارت و حست داره منفی میشه سری عوضش کن با هرچی که میتونی حست رو عوض کن
    به این روند ادامه بدی همه حس های مزاحم بیخیالت میشن
    شاااد باشی عزیز

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریای عزیز. میگم حالا بده می ذارم کنار واسه بعدم خخخ. آب زرشکه رو میگم. امان از دست حس های مزاحم که جهانی رو اندازه قفس تنگ می کنن. بیخیال این ها هم واسه خودشون می لولن. بذار بلولن خخخ.
      ایام به کامت.

  5. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    واااااااااااای بازم ضرب پرسید
    چند هفتا میشه چلُ دوتا؟شیشششششششش
    خب نوشتم
    این آنه هایی که بعد بعضی کلمه ها اومدن خیلی باحالن مثل مثبتانه و جمعه آنه و این حرفا!
    میخوام ببینم امشب چه قدر می تونم این جا رو بخونم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. به جان خودم این معادله های وردپرس پودرم کردن از بس از دستشون حرص خوردم.
      این آنه ها دیوونه بازی های خودم هستن و خخخ کلا فرهنگ لغت فارسی رو من به سهم خودم نابود کردم با این کلمه ساختن هام. جدی گاهی که بعد از1مدت خودم نوشته های خودم رو می خونم1جاهاییش خخخ!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *