در ارتفاعات.

توضیح:
این رو دیروز نوشتم و اینترنت نداشتم واسه انتشارش. در نتیجه موند واسه هر زمان که اینترنتم راه بده. یا جناب اینتر می زنم ببینم میره یا میره!
***
صبح جمعه نمی خوام حساب کنم چندم خرداد.
در ارتفاعات.
امروز صبح رسیدم. اون بیرون داره به شدت باد میاد. اینجا فقط صداش هست باید برم بیرون تا دستش برسه بهم. نمیرم. فعلا اون بیرون کارگر هست. خودم هم ترجیح میدم اینجا بمونم و فقط صداش رو گوش کنم. نمی دونم این رو می تونم همین بالا منتشر کنم یا نه. اینترنت اینجا به ضرب زیرلفظی هم جواب نمیده. فعلا می نویسم اگر شد که هیچ اگر نشد همین مدلی نگهش می دارم تا برگردم اون پایین.
کتاب آوردم این بالا درس بخونم. هوا عالیه. طبیعت اینجا بغلم کرده. اما1جورهایی، … کاش یا من اون پایین باشم یا اون هایی که دلم می خواد می شد که این بالا بودن! هیچ مدلی شدنی نیست ولی دلم می خواست می شد بودن! به نظرم بهشون خوش می گذشت. به نظرم بهمون خوش می گذشت. باورم نمیشه واسه چی من اینهمه، … بیخیال شاید این هم از جنبه های جنون هام باشه! به جهنم بابا ولش کن.
خلاصه که در ارتفاعاتم. به نظرم2هفته بعد1تعطیلات چاق و چله میادش خخخ. دلم سفر می خواد. با چندتا بی مخ شبیه خودم که البته موجود نیست خخخ. من از بس دیوونه ام شبیه ندارم. من نمی دونم دلم سفر می خواد. دختر خاله من تهرانه و به شدت اصرار می کنه به مادرم، و زمانی که می بینه ارهش به مادرم نمی بره به من، که پاشید بیایید چند روز اینجا بمونید دیگه! من میگم کلاس دارم. میگه این تعطیلی که داره میاد همه جا تعطیله از جمله کلاس های تو. راست میگه. تعطیله ولی خخخ من خونه دختر خاله دلم نمی خواد. اصلا خونه کسی دلم نمی خواد. میگم1چیزی! یعنی من هیچ چیزم نباید به آدمیزاد بره؟ واسه چی؟ اون دفعه با دوست و آشناها صحبت سفر و اگر امکانش بود کجا می رفتیم و کجا می موندیم شده بود، من بلافاصله نق زدم که اگر پیش می اومد خونه بی خونه. من نه خونه کسی میرم نه کسی رو خونه می برم. طرف گفت خونه فلان دوست داخل همون شهر باشه طرف هم خودش راضی باشه تو باز نق داری که بزنی؟ گفتم بله دارم و می زنم. من از خاله بازی بدم میاد. خونه کسی نمیرم. اگر سفری بشم هتل رو ترجیح میدم. فرقی هم برام نمی کنه چندتا آشنا یا دوست یا اگر وجود داشته باشه، که نداره، رفیق داخل اون شهر داشته باشم. بحث خونه از نظر من مردوده. باز اگر فامیل باشه1چیزی اون هم دیگه سفری که من خوشم بیاد به حساب نمیاد. بقیه سر به سرم گذاشتن و همه خندیدیم و سفری هم قرار نبود که پیش بیاد ولی من واقعا نظرم اینه.
این تلگرام ناجنس هی میگه پیام دارم ولی با اینترنت خوشگل اینجا پیام ها باز نمیشن. شاید هم تقصیر کلیدم باشه. میگن بازش که کنیم سرعت اینترنت رو می گیره. اینترنت اینجا خودش چی هست که این هم ضربش رو بگیره؟ اه اینترنت می خوام یعنی که چی؟ شکلک ناراضی.
من نمی دونم این تعطیلیه سفر دلم می خواد بدون اینکه لازم بشه آوار بشم خونه کسی. خخخ شکلک نق.
ولی خدایی هوا و فضا اینجا عالیه. کاش بودی! تکی کیف نمیده دلم می خواد سریع تر برگردیم پایین ولی دسته جمعی اگر می شد باشیم و خخخ تفریحات هم اینجا دارم. نمی فهمم واسه چی من خخخ! تا نظرم عوض نشده پاشو بیا!
بغل دستیم داخل کلاس زبان این دفعه کمتر ازم چیز پرسید. به نظرم فهمید. خوب بفهمه! حقی که ضایع نکردم حریم خودم رو نگه داشتم. این که گناه نیست. از نظر خودم که گناه نیست. ولی خودمونیم من واقعا، … چند روز پیش همسایه اومده بود خونه من. مادرم رو می خواست. گفتم نیست. عصر که مادرم اومد بهش گفتم فلانی دنبالت می گشت. خلاصه هم رو پیدا کردن. خانمه اومد و با تعارف مادرم وارد شد و نشست و حرف. من هم بودم. داشتم با سیستم ور می رفتم. ترجمه1داستان آسون انگلیسی. حرف ها به درازا کشید. من خسته شدم. با اینکه مخاطب اصلا من نبودم به شدت خسته شدم. از اینکه1متفرقه در حریم من نشسته و1بند میگه و میگه و باز میگه خسته شده بودم. بیشتر طول کشید و من خسته تر شدم. و باز هم بیشتر طول کشید و من حرارت ناخوشآیندی رو در چهرهم احساس کردم که مادرم تأثیرات دیداریش رو دید و اون شب بهم گفت رنگت زرد شده بود اون لحظه ها. دیگه نمی تونستم بشینم. حس کردم اگر20دقیقه دیگه طول بکشه لازم میشه برم دستشویی و با تهوع از سر خستگیم مذاکره کنم. خانمه که رفت، چند لحظه سکوت کردم و بعد به مادرم گفتم به نظرم من به1مشاور درست درمون احتیاج داشته باشم. مادرم به مشاور اعتقاد نداره. خودم هم همین طور. واسه همین شاید کمی تعجب کرد و پرسید چی شده مگه؟ براش توضیح دادم که دیگه نمی تونم هیچ متفرقه ای رو به مدت طولانی تحمل کنم. دیگه نمی تونم وقفه های بین تنهایی هام رو خیلی تحمل کنم. دیگه نمی تونم آدم های نه چندان نزدیک رو به مدت طولانی در اطرافم تحمل کنم. این خوب نیست. دیگه نمی تونم کسی رو تحمل کنم. دلواپس بودم. واقعیتش، کمی ترسیده بودم. مادرم معتقد بود و هست تقصیر من نبود. حرف های اون خانم تکراری و کم محتوا بودن و خودش رو هم خسته کردن. شاید این طور بوده ولی من، من این مدلی نبودم. یعنی نه تا این اندازه. گاهی از تصور اینکه تأثیرات نیمه اول دهه90برای همیشه واسم یادگاری باقی بمونه یواشکی می لرزم. یعنی دیگه هیچ زمانی درست نمیشم؟ واسه همیشه این مدلی می مونم؟ خدایا کمکم کن. نمی دونم کی موفق میشم این هایی که گذروندم رو واقعا پشت سر بذارم. ولی می دونم، مطمئنم، که هرگز فراموششون نمی کنم. نه قادرم، نه دلم می خواد که فراموش کنم. اگر یادم بره تجربه های عوضیم تکرار میشن. این رو دلم نمی خواد. اما این، … ای کاش اثراتش این مدلی موندگار نباشن! به جان خودم این خیلی زشته شاید طرف می خواست1ساعت دیگه بشینه من باید چیکار می کردم؟ بیخیال بابا این هم به جهنم اصلا چه ایرادی داره1کسی دلش متفرقه ها رو نخواد ول کن بابا!
چه خوابم میاد! دلم می خواد روی1تاب دراز ولو بشم، نسیم بزنه و من تاب بخورم و بخوابم. به جان خودم عجیب با حاله. اینجا واقعا مثبته ولی ترجیح میدم خیلی این بالا نمونم. کاش مادرم دلش نخواد تا1شنبه عصر طولش بدیم! می خوام برگردم پایین. برم1خورده درس بخونم و درضمن ببینم میشه با اینترنت گوشیم به سیستم متصل بشم و این رو بفرستم و1دیدی داخل محله بزنم یا نه. ای کاش بشه! اگر شد که آخجون و این آخجونه هم منتشر میشه. اگر نشد شکلک خشم و ناکامی و حرص و نق و از این چیزها. دیگه چی می خواستم بگم یادم رفت؟ ولش کن خوابم میاد باقیش باشه واسه بعد. باز بر می گردم.
ایام به کام همگی.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «در ارتفاعات.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    گیریم که چی یعنی چی شاید اصلا یارو خواست شام بمونه اون وقت میخواستی چکار کنی
    خدایا فعلا این رو از من دور نگهدار تا نزنم چیزیش بشه خونش بی افته گردن من
    ولی جدی پریسا با اینکه منم زیاد دوست ندارم جایی برم و یا کسی بیاد اتاقم گاهی لازمه و حتما پیش میاد که اتفاق بی افته
    نه الآن رمضانه و من اصلا مایل به سفر رفتن نیستم
    خوب شاد باش و اون بالا حالشو ببر

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. وووییی نه موندن طرف نه ابراهیم به جان خودم مورمورم شد اینجا نمونهههههههه خدا این دروغ میگه نمی خوام اون بنده خدا بیاد شام بمونه اینجا!
      ابراهیم به خدا می دونم که گاهی لازمه ولی، … من این مدلی نبودم. ابراهیم راست میگم به خدا من این مدلی نبودم. نه اینکه بگم همیشه عاشق شلوغی بوده باشم و دور و برم رو پر کرده باشم از آدم. نه. اما اینهمه این مدلی هم نبودم. خودم هم دارم اذیت میشم از این مدل مزخرفم. یعنی میشه1روزی دوباره درست بشم؟ ابراهیم برام دعا کن بتونم به خدا این شکلی که هستم واقعا خوب نیست دلم واسه زمان هایی که اینهمه وحشتناک سختگیر نبودم تنگ شده. اون بالا هم خخخ اومدم این پایین. عالیه ولی نمی فهمم واسه چی من اونجا راحت نیستم. حیفه واقعا ولی، … برم اون طرف ببینم شما2تا داخل محله پستم رو چیکارش کردید.

  2. آریا می‌گوید:

    سلااام پریسا جان
    امیدوارم شادو سلامت باشی
    اون بالا چرا رفتی بیبی
    با اون زانو های رنجورت رفتی در ارتفاعات خو میفتی بیبی پرپری
    رفتی اون بالا فکر اینو نکردی زانو دردت و سیاتیک. رماتیسم. دیسکه 2 3 4 5 6 اوت کنه بیبی
    خو نروووو
    بعد میاد شروع میکنه به ناله نفرین و نق خخخ
    یکی بیییییییییییییا بدوووووو
    پرپری ایمیل لازمه
    خخخخخخخ
    سفر رو به شدت عاشقم
    با یه اکیپ خول و چل خخخخ
    چند وقت پیش رفتیم چابهار با دوستان یکی از دوستام از طرف ادارش مهمان سرا هماهنگ کرده بود دوتا یکی برای خانم ها و یکی برای ما پسرا واییی اینقدر شلوق کردیم که دوستم برداشت گفت آروم بگیرید جانوران از اداره بهم تزکر دادن که صداتون بالاست خخخ
    هوای چابهار گرمه پریسا اسپیلت سویتمون رو گذاشتم روگرمایش و به بهونه خرید زدم از اتاق بیرون و ریموت اسپیلت رو با خودم بردم خخخخ اینا نه تاقت گرما بیرون رو داشتن و نه تاقت گرما داخل هر دو دقیقه بهمد زنگ میزدن بیااااا لعنتی یعنی وقتی برگشتم دیدم هر کدم مثل یه خرس گرسنه بهم نگاه میکنه خخخخ
    خو تقسیر خودشون بود میخواستن منو اذیت نکنن خخخی
    خوشم میومد هریفم نمیشدن بعد از ملیسا کمک میگرفتن خخخ
    من هرچی سفر برم سیرمونی ندارم
    شااااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریاجان. حسش نیست بطری پرت کنم بهت. امروز صبحی نای بطری پرت کردن ندارم باشه طلبت سر مهلت می پردازم خخخ. وایی گناه داشتن حق داشتن اون مدلی نگاه کنن به جان خودم کلی خوش شانس بودی از انتقامشون در رفتی. شاید هم پدیده مثبت و فوق مثبتی به نام ملیسا این سوپر خیر رو برات سبب شد خخخ. نه نمی تونم واقعا امروز صبح چیزه یعنی چیزم یعنی، … شکلک به قول خودت له له.
      شاد باشی خخخ!

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    این دفعه آسون پرسید.
    من هم دلم سفر میخواد
    تازگی ها حس می کنم خیلی خیلی کم امکان داره سفر از اون مدلی که من دوست دارم برام اتفاق بیفته
    یه جوری شبیه به معجزه
    یا تمام کسانی که مایلم هم سفرم باشند پیدا نمیشن و یا اگر پیدا بشن من نمی تونم باهاشون برم
    یا اگر من هم بتونم باهاشون برم آخرش یه اتفاق مسخره ای می افته که تصورات من رو از سفرم خراب می کنه
    فقط سفر عید امسالم خیلی رؤیایی بود دقیقاً از اون هایی که آرزوش رو دارم
    یک سفر فقط با یک هم سفر و رفتن با ماشین و مثل دیوونه ها روندن و روندن و وقتی هم می رسیدیم سریع یه چیزی می خوردیم و باز می روندیم و می روندیم
    نصف بیشتر ایران رو گشتیم و سفرمون هجده روز طول کشید
    در بند هیچ موقعیت و تفریحگاه خاصی نشدیم و هر جا فقط به اندازه استراحت خودمون و ماشین بدبخت هم سفرم توقف می کردیم و باز می رفتیم و می رفتیم
    نه من زیاد با دوستم حرف می زدم و نه اون
    فقط به اندازه لازم و نیاز بهتره بگم آره به اندازه نیاز حرف می زدیم و باز می روندیم و می روندیم
    انگار یک نفر دنبالمون گذاشته بود
    دقیق نمی دونم از چی ولی از تمام افکار و افراد و هر چی منفی بود اون موقع ها فرار می کردیم
    عجیبه که با سرعت فوق بالایی که داشتیم یه جا هم پلیس جریمه مون نکرد و سفرمون مثل معجزه باقی موند
    اون قدر رؤیایی که اگر خودم نمی رفتم باورم نمی شد که میشه چنین سفری هم رفت
    البته من سفر های جمعی رو هم دوست دارم ولی سفر های جمعی برای جمع هستند و من فقط همراهشون میشم و با هم خوش می گذرونیم و به هر صورت خیلی چیز ها رو تحمل می کنیم و یه جورایی همه مون نسبت به هم باید کوتاه بیاییم متوجهید که چی میگم
    ولی اون سفر عید هیچ قید و بندی رو رعایت نکردیم و مجبور هم نبودیم رعایت کنیم
    با هم قرار گذاشته بودیم فقط سفر کنیم و برای تنبیه یه سِری افراد هم از خودمون هیچ خبری به جا نذاریم و تا دلمون نخواد با هیچ بَنی بشری تماس نگیریم
    ما تمام این کار ها رو انجام دادیم ولی نمی دونم چه قدر دیگرانی که می گفتند خیلی براشون مهمیم رو با این سفر اذیت کردیم
    ولی به نظر شما آیا باز هم چنین سفری که گفتم پیش میاد؟
    راستی شما چه جور سفری رو دوست دارید؟
    وااااااااای واقعاً یک پست نوشتم هیچ جا از سفرم چیزی ننوشته بودم شاید این تلنگری بشه که قسمتی از خاطراتم رو بنویسم و شاید هم هیچی ننویسم تا همین جور دست نخورده باقی بمونه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. آخ جون سفر! معجزه دلم می خواد. واسه من تا اطلاع ثانوی از اون مدل سفرهای دلخواه خودم شدنی نیست. یعنی میشه باز بشه آیا؟ خخخ من سفر فامیلی دوست ندارم. دلم می خواد1سفر برم که مقصدش خونه کسی نباشه. موارد اذیت کن هم نداشته باشه. دلم1سفر می خواد که رفیقانه باشه. با تمام اون هایی که دلم می خواد اطرافم باشن. قطار رو ترجیح میدم. سفر طولانی باشه و قطار سواریش زیاد باشه و مقصد جایی باشه که همه خوشمون بیاد و خونه هیچ آشنایی نباشه و هر طوری خودمون دلمون می خواد باشه و همه کم و بیش در موارد دلخواه با هم مشترک باشیم و دلمون1سری موارد نسبتا مشابه رو بخواد و حسابی بخندیم و حسابی دیوونه باشیم و حسابی، …
      خدایا! چه عشقیه!
      اگر اون مدلی نشد دلم سفر تک نفری می خواد. دلم می خواست می شد سوار می شدم و می رفتم هر جا دلم بخواد. بدون همراه. بدون چمدون سفری که دنبال خودم بکشم و دلواپسش باشم. سبک و تنهایی. آخ کاش می شد! هر جا دلم بخواد. به هر مدتی دلم بخواد. کاش می شد! اگر از توفان این درس خوندن ها سلامت رد بشم و مدرکم رو زنده بگیرم بعدش باید1فکری کنم. شده نصفه شب در برم از همه چیز و همه کس باید بعدش برم1سفر از اون ها که خودم باشم و به خودم خوش بگذره خخخ. ولی تا اون زمان خیلی راهه. شاید بیشتر از1سال. خدایا هنوز شروع نشده از4شهریور کار واقعی شروع میشه من جدی می ترسم. یعنی تا آخر این راه رو می تونم سلامت شنا کنم؟ یعنی به ساحل اون طرف می رسم که بعدش به فکر1سفر جانانه باشم؟ معذرت دست خودم نیست این روزها حتی داخل خواب هم این چیزها داخل سرم می چرخه از هر جا شروع می کنم می رسم به اینجا. چه قدر من حرف می زنم. معذرت. راستی از سفرتون بگید باید جالب باشه. کاش باز واستون پیش بیاد و برید!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *