من، امروز، فردا!

3شنبه.
از سر کار اومدم1چیزی هم خوردم. فردا برخلاف همه4شنبه ها با بچه ها نیستم. آخ جون. واسه کل محل کار مأموریت زدن. به مناسبت پخخخ روز معلم پخخخ دست خودم نیست به نظرم چیز میاد مثلا یعنی که چی این، … این، … این دیریریم! معذرت می خوام گاهی باید یواشکی فکر کرد من عادت بدی دارم که با صدای بلند تفکر می کنم. خلاصه باید بریم به1به نظرم همایش. گفتن دل بخواهه ظاهرا کسی نرفت انداختنش وسط ساعت موظفی و حضور جبری. پارسال هم بود و خخخ من خوشخیال به نظرم رسید این روز رو به اون هایی که نمی خوان همایشی بشن بخشیدن و مرخصیه رو کادوی این روز معلمه حسابش کردم و سرحال و سرخوش در کمال سلامت و بدون هیچ دلیل موجهی نرفتم سر کار. بعدش مدیر حسابی معترض بود که واسه چی نبودی. با اعتماد به نفس200درصد گفتم واسه چی باید می بودم؟ اونجا که سر کارم نبود حضورم اجباری باشه؟ اون هم با استفاده از اختیارات مدیریتیش خخخ واسم توضیح و تفهیم ثبت کرد که این ساعت ساعت کاری بوده و من می بایست همراه اون ها در هر بهشتی که اون ها بودن می بودم. من موافق نبودم واقعیتش امسال هم موافق نیستم و به نظرم می شد که معافم کنه ولی برخلاف سال پیش و سال های پیش نه حرفی زدم، نه اعتراضی کردم، نه حتی وارد هیچ بحثی در این مورد شدم. همکارها گفتن و من گفتم باشه. امروز صبح همکارم گفت ببین دفتردار گفته اسم تو در لیست فردا نیست. گفتم باشه. همکارم گفت آخه اگر اونجا نباشی باید بیایی مدرسه. گفتم باشه. همکارم شاید تعجب کرد. دلم سوخت و توجیهش کردم.
-فردا از8صبح تا12و30ساعت موظفیه. من باید در اختیار باشم و هستم. هر جا بگه همون جام.
همکارم گفت آخه شاید تا2طول بکشه. گفتم به جهنم این هم2ساعت اضافی به تلافی مرخصی هایی که به خاطر بیمار شدن های امسالم گرفتم. ول کن. همکارم گفت پس برو بپرس ببین تکلیفت چیه. رفتم از ناظم پرسیدم. این بنده خدا جای برادریم آدم خیلی خوبیه. گاهی ظاهرا لحنش از جنس اخطار میشه ولی دیگه من می دونم ته هشدارش بی نهایت صبور و مهربونه. شبیه اون دفعه که با لحن ناراضی بهم گفت خانم می خواستم ببینمت. واسه چی اینهمه پشت سر هم صبح ها تأخیر می کنی؟ بیا دفتر. رفتم دفتر. خاطرم نیست کی بود که اینجا گفتم من هر زمان گیر می کنم خیلی بی جا و بی موقع لبخند می زنم و دست خودم نیست. اون لحظه که رفتم رو به روی میزش هم لبخند می زدم. ناظم می گفت یعنی چی؟ واسه چی تأخیر داشتی؟ و از این چیزها. و من با اون لبخند عوضی می جنگیدم. عاقبت فقط گفتم معذرت. سعی می کنم تکرار نشه. ناظم گفت یعنی که چی؟ الآن من چیکار کنم؟ تأخیر داشتی. و آخ از این لبخنده. لعنتی! ترسیدم خیال کنه با اون نیش بازم مسخرهش می کنم. به خدا این مدلی نبود نمی تونستم جمعش کنم من واقعا دست خودم نیست. سرم رو بالا نکردم بلکه نبینه ولی دید. گاهی حس می کنم این بنده خدا تنها کسیه که مفهوم لبخندهام رو در این مواقع فهمید. تنها کسی که تا اینجای عمرم باهام برخورد داشته و این حالتم رو دیده. بهش نمیاد توی خط این آگاه شدن باشه ولی من حس می کنم اون می دونه. اون روز هم حس کردم فهمید. جنس لبخند لعنتیم رو فهمید. صداش رو از موج مدیر رس آورد پایین و گفت بفرمایید ولی تأخیر نکن. لحنش امن بود. اشتباه ننوشتم درسته امن. من واسه خودم اصطلاحات خاصی دارم که فقط مخصوص خودمه. یکیش لحن و کلام امنه. لحن و کلامی که بهت می فهمونه همه چیز امنه. من بهش میگم امن. به نظر خودم یعنی در اصطلاحات و فرهنگ تعاریف شخصیم این امن با آروم تفاوت داره. مثلا کسی با لحن کاملا آروم می تونه به من توضیح بده که در فلان مورد صد درصد گرفتار شدم و هیچ مدلی خلاص بشو نیستم. اه بسه زیاد توضیح دادم خسته شدم خوب لحنش امن بود دیگه! ای بابا! اون روز هم لحن ناظم زمانی که صداش اومد پایین و به دفتر مدیر نمی رسید امن بود. فقط زمزمه کردم. ممنونم! ناظم با همون صدای معمولی قبلش گفت خوب بفرمایید کلاس. رفتم. هنوز لبخند می زدم اما این دفعه جنسش متفاوت بود.
ای بابا داشتم1چیز دیگه می گفتم رسیدم به این که. آهان فردا.
رفتم ناظم رو پیدا کردم ازش پرسیدم فردا من کجای ماجرام. گفت تو مرخصی رد کن دیگه. گفتم من که چیزیم نیست دلیل موجه هم ندارم واسه چی مرخصی رد کنم میام اینجا دیگه. بنده خدا دادش در اومد که نمیشه تو بیایی اینجا واسه خاطر تو1نفر باید ناظم و معاون و کادر اینجا بمونن چون اینجا با حضور1نفر پرسنل بازه نمی خواد بیایی. خندم گرفته بود.
-پس من چیکار کنم؟
ناظم گفت وایستا مدیر از اداره بیاد.
تشکر کردم و رفتم تا مدیر بیاد. اومدش. آخ که چه قدر دلم مرخصی می خواست خخخ. رفتم بهش گفتم من فردا چیکار کنم؟ گفت بیا همایش دیگه. مظلوم شدم البته نه چندان. خخخ. چیکار کنم زیاد مظلومیتم نیومد. خوب نیومد حس باید بیادش اون لحظه نیومد. این هم1مدل از مزخرف گفتن های شخصیمه. اخم هات رو جمع کن. محض اطلاع باید بفرمایم که از این به بعد می خوام اینجا30برابر گذشته خودم باشم. تو هم بی خود خوشت نمیاد. یا همین الآن خوشت میاد یا سعی کن بعدا خوشت بیاد. دهه!
خلاصه به مدیر گفتم آخه اسمم در لیست فردا نیست و تا اومد به خودش بجنبه و فرمان حضور در کلاسم رو صادر کنه تیر بعدی رو شلیک کردم که مدرسه هم که ناظم گفت نمیشه بیام آخه میگه اگر من فردا اینجا باشم باید کادر به خاطر حضور من1نفر اینجا بمونه و نمیشه. مدیر گفت آره این هم راست میگه. فشنگ آخرم رو تلف کردم ولی به هدف نخورد.
-ناظم گفت مرخصی رد کنم.
مدیر گفت خوب فردا بیا مدرسه با مینیبوس مدرسه میریم همایش.
اه بخشکی شانس! دوباره امتحان کردم.
-البته من اصرار ندارم که باشم اسمم هم که نیستش گفتم بیام بپرسم.
مدیر یا نگرفت یا محترمانه می خواست تلافی تمام نافرمانی های از پارسال تا امسالم رو کنه خخخ.
-نه اشکال نداره مأموریت رو واسه همه گروهی زدن فردا اینجا باش با مینیبوس میریم محل همایش.
گفتم:
-اسمم نیست آخه! اصراری هم نیست از طرف من.
گفت:
-اشکال نداره صبح8اینجا باش.
دیگه باید کوتاه می اومدم. جرأت می خواست که مستقیم اون جمله کلیدی خطرناک رو بگم.
-نمیشه من فردا رو مرخصی رد کنم و نیام؟
جرأت می خواست گفتنش که من نداشتم. مخصوصا با اون داستانی که1شنبه پیش درست کردم با اون سرگیجه نکبت! ولی خودمونیم اگر مدیر می خواست می شد که بهم، … یعنی باید می گفتم آیا؟ این احتمال وجود داشت که بزنه ریزم کنه خخخ. نتیجه اینکه فردا صبح باید برم داخل1همایش مسخره در1جای از نظر خودم مسخره که همه ذوق می کنن چون قراره نهار بدن. اه لعنتی! همکارم گفت بیا نهار هم میدن خوش می گذره. رگ بدجنسیم که چند وقتی بود مهارش می کردم از دستم در رفت، و خبیثانه به خاطرش آوردم که یادته پارسال به همکارهایی که رفتید1ساندویچ اولویه دادن که تا1هفته نوبتی همگی مسموم شده بودید و آه و ناله دفتر رو برداشته بود؟ طرف گناه داشت خخخ. اول تعجب کرد و رفت به فکر و بعد گفت آخ آره آره یادم اومد واااییی و من چند درصد وجدان درد شدم که ذوق نهار فرداش رو نابینا کردم. دست خودم نبود. دست خودم نیست من ذاتا موجود بدجنسی هستم. جدی میگم بدجنسم. نمی تونم خیلی جلوی بدجنسی هام رو بگیرم. گاهی موقتا از پسش برمیام ولی این دائمی نیست و از دستم درمیره و هیچ کاریش نمیشه کنم چون این در ذاتمه و عوض کردن جوهر ازم ساخته نیست.
و من فردا باید برم به اون همایش کزایی. آخ خدا چه قدر بدم میاد! فردا مادرم پیشمه. ظهر می خواستم زودتر بیام با هم باشیم. اه لعنتی! اما بیخیال چیزی نمونده تعطیلی برسه. باز هم مهلت گیر میاد. یعنی خدا کنه باز هم به این زودی ها گیر بیاد! منفیش اینه که حس می کنم فردا رو دارم می ریزم دور و تلفش می کنم. مثبتش اینه که بچه ها به خصوص امیرعلی بزرگه روی اعصابم نیست. هم من به شدت آستانه تحریکم این روزها پایینه هم این بچه روی روانه و خلاصه جفتمون گناه داریم. دیروز به شدت از جا در رفتم از دستش. وحشی شده بودم از حرص. فقط خاطرم بود که حق ندارم روی این مخاطب دست بالا کنم. عوضش دست روی وسایل بالا کردم و بیچاره همکارم! امروز هم با این پسره حرف نمی زدم. اون هم اخمو بود و صداش در نمی اومد. تا زمانی که بی حرف اضافه شروع کردم بهش املا گفتم. خدا شاهده فقط صدام آروم بود. لحنم آروم بود. امن نبود از نظر خودم که نبود فقط آروم بود و چند دقیقه بعد دوباره دم درآورد و به حرف اومد و سرحال شد. از خودم متنفر میشم این زمان ها. خدایا این امسال داره میره من واسه چی نمی تونم مهربون تر باشم؟ اصلا واسه چی باید، … من سال دیگه همراهش نیستم و این با تمام خشم ها و هوارهای من درست لحظه ای که اجازه پیدا می کنه باز باهام حرف بزنه سعی می کنه با پرحرفی به حرفم بگیره و اتفاق رو از سرم پاک کنه و باز هم بهم بگه که بعد از رفتنش باهام تماس می گیره و می خواد که بگیره و خطم رو مادرش داره و می خواد بعد از رفتنش بهم زنگ بزنه و دلش تنگ میشه و آیا من دلتنگش میشم یا نه و من مهربون نیستم ولی خوبم و خخخ دقیقا این رو میگه و خخخ میگه تو خیلی خوش اخلاق نیستی ولی خوبی و از این چیزها که عینش رو نمی دونم فقط خاطرم هست که توضیح میده دوست داره باشه و باشم و، … خدایا این چه امتحانیه می گیری ازم؟ بعد از رفتن این من باید با وجدانم چه غلطی کنم؟ آخه من که روانشناس نیستم از کجا بدونم باید با این بچه چه مدلی رفتار می کردم که حسش این نباشه؟ من باهاش چندان مهربون نیستم. هم به خاطر خودم، هم به خاطر خودش. امیدوار بودم همه چیز درست بشه ولی ظاهرا درست نشد. خدایا خودت درستش کن من نمی تونم. من نمی تونم! بلد نیستم. خیلی دلواپسم خدایا کمکمون کن!
خدایا این3از دیروز بهم زنگ می زنه و من جواب نمیدم. چیکارم داری آخه! من اگر نخوام به هیچ عنوان جواب تلفن نمیدم. اطرافیانم متنفرن از این کارم ولی با تمام گفتن هاشون من تا نخوام جواب تلفنم رو نمیدم. الآن هم جواب3رو نمیدم چون نمی خوام. یا می خواد بگه بریم بیرون، یا می خواد واسم از، … اون1دوسته. نه اندازه1و حتی نه اندازه2که در زمان پریشانی های بی مهارم جفتشون در کنارم بودن. و حتی نه اندازه نگین که91و92به شدت همراهم بود. اما به هر حال3دوسته. اما من الآن نه دلم می خواد با هم جایی بریم، نه حس شنیدن دارم. خخخ3ازم1بسته شکلاتش رو می خواد. از سفر که اومدم این بسته شکلاتی که بهش ندادم حسابی خخخ میگه مونده روی دلم واسه چی خوردیش؟ بهش گفتم خوردمش3تا تهش رو خوردم. بدجنسی کردم. آخه واقعیتش این، … بیخیال ایشالا سفر بعدی آخ جون سفر باز هم از این سفرها دلم می خواد کاش بشه که بشه خخخ!
زنگ تلفن رفت. بقیه هم گفتن امروز بریم بیرون گفتم نه. همکارهام هم امروز از راه سر کار رفتن اردوی دسته جمعی. بازنشسته هایی که1دفعه اینجا در موردشون حرف زدم امروز همه رو مهمون کردن. من نرفتم. گفتم کلاس دارم. نداشتم. همه هم فهمیدن دروغ میگم. اصراری نداشتم که کسی نفهمه. اتفاقا دلم می خواست بدونن راست نگفتم بلکه بدونن دیگه ابدا مایل نیستم واسه اینکه باهاشون نمی پرم و چرا نمی پرم و باید بپرم و از این روضه های تکراری بهم بگن و بگن و بگن. امروز نه با دوست ها رفتم تفریح، نه با همکارها رفتم اردو، فقط اینجا نشستم و دارم می نویسم. دلواپسم. می ترسم. واسه خودم. فقط خودم. خدایا من دلواپسم. من نمی خوام درگیر، … من نمی تونم. تحملش رو ندارم. تحمل تکرار این چرخه رو ندارم. نکنه گیر کنم لای پره هاش و نشه که در صورت لزوم خودم رو بکشم عقب؟ نکنه نتونم سر موقع خودم رو از، … حالم بد میشه از دلواپسی. بهش که فکر می کنم، بهش که دقیق میشم، شبیه الآن، حالم شروع می کنه به بد شدن. اگر ادامه بدم باز اون تهوع عصبی آشنای لعنتی میادش. کسی باور نمی کنه. اون هایی که این رو نمی بینن، فقط توصیفم رو می شنون، باور نمی کنن. من فقط بهشون میگم من نمی تونم. من نمی خوام. من انجامش نمیدم. به خدا نمی تونم. و حس می کنم، مطمئنم، که اون ها نمی تونن عمق این عذابی که فقط فکر کردن بهش روی سرم آوار می کنه رو حتی تصور کنن. دیروز باز حرفش شد. خندیدم و گفتم من نمی تونم. داشتم می خندیدم ولی همون لحظه1حس کاملا مشهود و محسوس از لرز، … و فقط1نفر داخل تیمتاک شاید حالتم رو درک کرد و شاید از روی آگاهی های دیروزش گفت راست میگه. پریسا درست میگه. پریسا نمی تونه. واقعا نمی تونه. و چه قدر ته دلم از اون1نفر ممنون بودم. احساس سپاسم عمیق بود هرچند نگفتم. گاهی لازم نیست کاری کنیم. حتی لازم نیست هر لحظه باشیم. فقط اینکه بفهمیم. عمیق و سر موقع بفهمیم واسه تزریق آرامش کافیه. هی1نفر! اگر اینجا رو می خونی ازت ممنونم که درک می کنی. اگر هم اینجارو نمی خونی باز هم ازت ممنونم که درک می کنی. ممنونم از درکت که اینهمه صاف زده به هدف و اینهمه با ارزشه. لازم نیست درک های این مدلی هر لحظه ابراز بشن تا آروم بشیم. همین اندازه که می دونی1کسی فهمید عقب کشیدن هات از چه جنسی هستن، حتی اگر دیگه هرگز چیزی در موردش نگی و نگه، فقط همین اندازه که می دونی1کسی دید، که1کسی حواسش هست، که1کسی فهمید، عجیب آرامش بخشه. به من که حسابی آرامش داد. خنده هام بعدش واقعی تر بودن. بیشتر از جنس خنده. درصد ترس و استرس داخل خندیدن های بعدی کلی اومده بود پایین. و الآن، … خداجونم کاش سریع تر تموم بشه و کاش این صفیر هرچه سریع تر از بالای سر من رد بشه بره از بس مچاله و آماده باش واسه پریدن و پرواز کردن موندم تمام استخون های روانم درد می کنه اه این چه وضعشه من که می دونم تمامش شینگولکه آخرش مشخصه تموم بشه بره دیگه!
زیادی حرف می زنم. خدا حفظم کنه خخخ! وایی اینجا چه گرمه آتیش گرفتم! اوخ جان تلگرام صدام زد و این یعنی با کلیدهای غیر مجاز که این روزها عمومی شدن تلگرامم بیداره. آخ جون.
ساعت از2گذشت و من خسته شدم از نوشتن. بلند شم برم این درها رو باز کنم و1نوازشی هم به کلیدهای پنکه برسونم بلکه هوا بهتر بشه! فردا هم، … بیخیال از4شنبه ای که تصورش رو داشتم خیلی بهتره و تا هفته آینده هم خدا مثل همیشه بزرگه. پس ایول و پیش به سوی ادامه جاده. آهایی بابا زمان خداییش معرفت کن وایستا واسه5شنبه هیچ چی نخوندم الآن هم زمان استراحتم رو گذاشتم به آن سوی شب گردی و1خورده تخفیف بده دیگه!
دیگه بسه واقعا باید بس کنم تا دفعه بعد. راستی1چیزی! زندگی حرف نداره! ایول زندگی با تمام کج و کولگی هات حساااااابی می خوامت! خیلی زیاد!
ایام به کامتون!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «من، امروز، فردا!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام با یه دست مینویسم اون یکی رو دیشب فرستادم مرخصی فعلا
    آی دستم
    اگه غضای سرد بهت دادم کادوش بده به خواهانش
    ولی اگه غضاش گرم بود نوش جونت

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. با دستت چیکار کردی؟ احتمالا یکی از ضربه های من خورده بهش از بس بلا سرم آوردی حرصی شدم زدم به تیر دماغت ولی جاخالی دادی خورد به دستت خخخ. شوخی کردم. ایشالا چیزی نیست و زودتر دستت از مرخصی بر می گرده. ابراهیم گرم و سردش مال خودشون من ترجیح میدم بمونم خونه و کلا از این مدل مراسم ها و مسخره بازی ها بدم میاد. وووییی شکلک بدم میاد بسیاااآاااآااار بدم میاد زیاد بدم میاد خیلی زیاد بدم میاد خداجونم بدم میاد بدم میاد بدم میاد شکلک نق شکلک خیلی نق شکلک1عالمه پشت سر هم نق نق نق نق نق نق نق. برو با دستت مذاکره کن از مرخصی دربیاد گناه داری الآن این شکلی شدی دلم نمیاد اذیت کنمت.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    وای پریسا
    داشتم یه چیزی پوست میگرفتم با یه چاقوی تیز نمیدونم یهو چی شد
    یاد چیزایی افتادم و ناراحتی از یاد آوریشون و اگه تیزی چاقو به خودم نمیآوردم نمیدونم نمیدونم باید چی بگم
    عاقل ها دارن سرزنشم میکنن و من عجیب ساکتم حتی باشه ی دفعات قبل رو هم نمیگم
    نمیدونم دو سه بخیه خورده و جهنم که خورده

    • پریسا می‌گوید:

      می فهمم. این باشه ها رو من هم خیلی زمان ها دیگه نمیگم. فقط زمان هایی میگمشون که بدونم گفتنش شر نصیحت هایی که خودم بلدم رو از سرم کم می کنه. وگرنه سکوت می کنم. انگار نیستم. عاقل ها رو ول کن ابراهیم. اون ها که جای ما نیستن بدونن عمل به نصیحت های درست و منطقیشون چه قدر محاله! اون ها عاقلن. دلم نمیاد این رو بگم ولی به نظرم باید خدا رو شکر کنم که دستت رو بریدی. اگر نمی بریدی روحت از فشاری که اینجا1کوچولو تیترش رو توضیح دادی زیاد اذیت می شد. ولی خداییش دفعه دیگه مواظب باش سطحی تر ببری. فقط به اندازه ای که دردت بیاد و افکار مزاحم فرار کنن.
      کاش الآن بهتر شده باشی! امیدوارم زمانی برسه که هم برای تو، هم برای من، هم برای همه گرفتارهای این مدلی، واسه سر به راه کردن دل و روح هامون بریدن دست هامون لازم نباشه!

  3. محمد ملکی می‌گوید:

    وردپرس! سر جدت قسم مرا به خاطر بسپار دیگه! راست میگی! تو واقعا نمیتونی! البته اینو ننوشتم که بگم درکم بالاست. بهش واقفم که نمیتونی! بیخیال! برم و پست نویسنده ی برتر ۹۶، که امسال بر خلاف سال قبل آزارم نداد رو حاذر کنم.

    • پریسا می‌گوید:

      اوخ یا حضرت خدا این رو فراموشم شده بود! چیزه. یعنی اینه. خوب البته خیلی چیزهاست که من نمی تونم. مثلا اینکه هرگز نمی تونم در کمپین ترک آب زرشک شرکت کنم و سربلند تا آخرش برم. یا مثلا نمی تونم از خیر اذیت کردن تو بگذرم و هر موقعیتی که پیش بیاد ازش استفاده بهینه می کنم. یا مثلا نمی تونم الآن بیخیال خوراکی های چند قدم اون طرف تر بشم و بذارمشون واسه صبح فردا. یا مثلا اینکه، … میگم موافقی من حرف نزنم فقط فعلا در برم و بعد از این مواظب تر باشم چیچی می نویسم آیا؟ خدا بگم چیکارت نکنه! برو پستت رو سر و سامون بده. به موارد آزار هم خیلی فکر نکن. خودشون میان و میرن.

  4. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    از تمام مراسم هایی که به عنوان یادبود و چه می دونم احساس وظیفه و در معنای واقعی برای خالی نبودن عریضه برگزار میشن متنفرم.
    از مراسم روز معلولان که زمانی مجبور بودیم درش شرکت کنیم چون توی مدرسه برگزار می شد و ما هم خوابگاهی بودیم و چاره ای نداشتیم
    از مراسم روز نابینایان که مثل روز معلولان بود
    از مراسم های تولد و شهادت فلان امام که در مدارس برگزار می شد و با اون که مجبور نبودیم درش شرکت کنیم ولی صدای بلندگو اون قدر زیاد بود که نمی شد نشنویم و هر جا که بودیم هم انگار در مراسم به صورت آنلاین شرکت می کردیم و خلاصه از تمام مراسم های این مدلی در حد مرگ متنفرم.
    مراسم شما هم باید دقیق یکی از این نوع مراسم ها باشه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام. دقیقا همون جفنگ مزخرفی بود که تصور و توصیف کردید. من که واسه خاطر وضعیت این اواخرم اصلا اونجا نموندم. بنده خدا همکارم همین طوری همراهم داخل حیاط می چرخید. آخرش هم گفت بریم واسه نهار داخل جامون رو بگیریم الآن اذانه دیگه تمومش می کنن. دیدم تا همراهش نشم اون هم نمیره رفتم داخل. تموم نشده بود و10دقیقه نشد که صداها داخل سرم جشن گرفتن و چنان سرگیجه تشریف فرما شد که همکارم داشت از ترس سکته می زد. کشید بردم بیرون1خورده بعد هم با یکی از همکارها که با ماشین شخصی خانمش داشت می رفت از اونجا در رفتیم. در حال حاضر چیز خاصی جز تموم شدن این سال کاری نمی خوام. شکلک نق اول صبح.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *