تکه ای از5شنبه من.

1کوچولو مونده به ظهر5شنبه. از کلاس اومدم ولی دلم بیرون رفتن می خواد حسش نیست لباس بیرون رو عوض کنم. دلم تفریحات از مدل مه سفید می خواد شیطونه میگه خخخ. شیطونه واسه خودش میگه بیخیال بذار این نکبت1خورده کمتر داخل موجودیتم بلوله آخه این هم شد کار؟
امروز جلسه سوم کلاسم بود. خدایا به همین سرعت3جلسهش رفت!
امروز کم مونده بود معلم پاشه بزندمون. به من چه من تمرین هام رو نوشته بودم بقیه هم چندتاییشون نوشته بودن ولی نگفتن طرف هم1دفعه از جا در رفت زد به زبون فارسی تا بتونه درست و حسابی دعوامون کنه. این وسط من یواش نق زدم ببخشید من نوشتم میشه بخونم؟ البته به انگلیسی شکسته بسته خودم. اون بنده خدا هم گفت می دونم ولی این ها که ننوشتن، … یکی دیگه گفت من هم نوشتم. یکی دیگه هم گفت من هم نوشتم. دوتا دیگه هم گفتن من هم نوشتم. خلاصه بیچاره اون چندتایی که ننوشته بودن گناهی شدن. تمامش هم تقصیر من شد خخخ. الآن شبیه اون شاگرد خودشیرین های زمان مدرسه شدم آیا؟ یعنی نباید می گفتم؟ خوب چیکار کنم من نوشته بودم اون بنده خدا هم کفری شده بود داشت حرص می خورد و هی می گفت هی می گفت. این شد که صدام در اومد دیگه.
کتاب ترم آیندم رو هنوز نگرفتم. رودکی میگه پرینترشون خرابه. دلواپسم. من همیشه1ترم قبل کتاب ترم بعد رو می گیرم. اگر قبول شدم که چه بهتر. اگر خدای نکرده افتادم خوب کتابه می مونه واسه ترم آینده. ای کاش نیفتم هیچ خوشم نمیاد.
کتاب این ترم که از رودکی گرفتم پر از اشتباهه. آآآآیییی من کتاب کانون بی غلط می خوام این بیچارهم کرد. مجبور شدم1بخش از ریدینگ درس اول رو که اصلا نداشت خودم بنویسم که البته سی دی تند می خوند و نمی دونستم نوشته هام درست هستن یا نه. حالا تصور کن چه مدلی تمرینش کردم که امروز اگر ازم پرسید خیلی ضایع نباشم. ازم نپرسید. عوضش تمرین هایی که ازم پرسید رو درست جواب دادم و آخجون. باز هم عوضش چندتا تمرین کلاسی رو خیلی زشت اشتباه کردم. خخخ1جایی کلمه آفتابی و برفی رو نمی دونم واسه چی اشتباه فهمیدم و جوابم فاجعه شد. گاهی کلمه ها بدون اینکه شبیه هم باشن داخل ذهنم جایگزین میشن و من نمی فهمم واسه چی. سر این جایگزینی های بی مورد1زمان هایی سوتی های ترسناکی میدم که عمراً اگر بشه اینجا تعریفشون کنم خخخ واااییی خخخ!
خدایا بدجوری دلم نبایدها رو می خواد الآن چیکار کنم آیا؟ ای کاش اجازه نمی دادم باطری عروسکم تموم بشه باید برم واسش باطری بخرم اما آخه نمیشه خخخ وایی نمیشه خدایااا خخخ.
چند وقته داستان ترجمه نکردم. برم1خورده درس بخونم بلکه هواهای نباید از سرم بپره و شبیه بچه های مثبت بدون تفریحات حالش رو ببرم.
دلم باز وراجی می خواد ولی حسش یعنی زمانش یعنی چیزه. من باطری می خوام. باید برم فکر کنم ببینم کجای این، … خدا روح4رو شاد کنه! اگر بود الآن من، … جدی کاش زنده بود! نه واسه خاطر کار من. دلم زنده بودنش رو می خواد. آدم خوبی بود. از اون هایی که حیفه جهان ازشون خالی باشه. کاش بود! ای کاش!
بسه دیگه دلم نمی خواد بنویسم. بعدا میام ولی نمی دونم کی. فعلا دلم می خواد دیگه ننویسم. تا بعدی که نمی دونم کی هست.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «تکه ای از5شنبه من.»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    اشتباهات این طوری خیلی فاجعه هستند
    یادمه پیشدانشگاهی که به عنوان اولین سال بین بچه های بینا درس می خوندم و کلی دبدبه و کبکبه داشتم برای اثبات توانمندی های نابینایان و خودم به عنوان یک نابینا و این که باید حتماً شاگرد اول بشم و کلی از این ادعا ها اولین جلسه کلاس زبان انگلیسی معلممون همون جلسه اول گفت که باید انگلیسی صحبت کنید و این جا از فارسی خبری نیست و هر چی خواستید که انگلیسی بلد نبودید هم همون قدر که بلدید رو انگلیسی میگید و بقیه اش رو فارسی مثلاً اگر خواستید بگید در این کلاس یک میز تحریر وجود دارد و میز تحریر رو نمی دونستید باید بگید:
    there is a میزِ تحریر in this class
    و کلی مثال از این مدلی زد بعد از کلی سخنرانی هم گفت introduce yourself in English خودتون رو به انگلیسی معرفی کنید
    MR agahi we are waiting your speaking
    من هم نمی دونم چه طور برام پیش اومد و چه عجله و استرسی باعثش شد گفتم:
    my last name is hossein and my first name is agahi
    هیچی دیگه کلاس رفت رو هوا و من هم دوست داشتم فرار کنم و نتونستم
    خخخخخخخخخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام. خخخ صادقانه بگم هیچ دلم نمی خواست اون لحظه جای شما باشم. ولی از خباثت من گذشته، این واقعا در برابر اون گاف های وحشتناکی که من دادم چیزی نبود. آخ که چه قدر دلم می خواست مثال بیارم. خخخ1دفعه بحث اعضای بدن بود رسید به انگشت ها و من1دفعه، … واااآاااآاااآاااییی خداجونم خخخ واااآاااآااایی وااایی کجا برم قایم بشم خاطره این شر پیدام نکنه بره خخخ! ای وایی مثل اینکه مثال آوردم! به من چه تقصیر من نبود طرف سؤال کرد من هم خیر سرم می خواستم بگم خیلی خوب بلد شدم و خیال کردم چون خودم نمی بینم بقیه هم یادشون میره ببینن و، … این طوری نمیشه من رفتم چند درصدی بمیرم بعدا میام.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام وای آخه تو چقدر خود شیرینی آخه
    نه خودت بگو بیام بزنم باتریت کنم آیا؟؟؟؟
    حیف شد آخه چرا چرااااا ردینگ ازت نپرسید چراااااا شماره استادتو پیدا کن برام بفرست گاهی بهش بگم چیا رو ازت بپرسه و چیا رو ازت نپرسه
    راستی من دیشب کلی شیرینی تلفنی سفارش دادم
    تو نمیخوری برات بیارم آیا؟؟

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. باید زمان پیدا کنم برم محله داستانت رو بخونم. هی ابراهیم تو واسه چی عضو کانال هنرمندان نابینا نیستی؟ بپر عضو بشو بد نمی گذره. یعنی چی خوب من تمرین ها رو نوشته بودم داشتم به پای بقیه کتک می خوردم واسه چی نباید می گفتم آیا؟ اصلا خوب کردم. چه معنی داشت من با اونهمه خستگی های مستقیم و غیر مستقیم و بگو و مگو تا نصفه شب ولو باشم روی کتاب دفترم چرت بزنم و بنویسم بعدش این ها حالش رو برده باشن و آخر سر دسته جمعی بریم زیر گیوتین؟ خوب کردم. تو هم نه نمیشه ظاهرا هیچ راهی نیست که من نکشمت. خدایا این رو می کشم فقط برای رضای روح خبیث خودم. شکلک بطری خالی بردم بالا با تمام قدرت پرت کنم بهش. شیرینی! من می خوام ولی نه نمی خوام از تو فقط شر میاد معلوم نیست جریان این شیرینیه چیه می خوایی بدیش به من. از خیر دشمن بپرهیز حتی اگر1جعبه شیرینی تارت میوه ای باشه وووییی سخت شد خدایا حفظم کن من رفتم خودم رو به تختی دیواری جایی ببندم تا تسلیم وسوسه این ابراهیم نشدم. شکلک نفهمید الآن با شیطان یکیش کردم من در برم تا مطلب رو نگرفته بیاد نصفم کنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *