خوابی از جنس خدا.

1شنبه شب و شروع تعطیلات15روزه. آخ جون. فوق آخ جون. سوپر آخ جون. واقعا خوشحالم از شروعش. بهش احتیاج داشتم. به شدت.
کتاب می خونم. حس توصیف امروز و داستان های کوچیک و1نواخت محل کار نیست. باید از امشب کمی از درصد تنبلیم می کاستم که کمی نکاستم. از فردا بیشتر ازش می کاهم. به جان خودم می کاهم.
این حرف ها رو ول کن. این روزها هوای عجیبی دارم. نوعی پریشونی ناشناس. نباید در موردش حرف بزنم ولی، … من باید در موردش حرف بزنم. با کسی نمیشه حرف بزنم. چون اون کسی هر کسی باشه طبیعتا وسطش چیزهایی می پرسه که نمی خوام یا نمیشه جواب بدم. ولی اینجا، در قلمرو کیبورد و کلیدها و خط ها، فقط حرف می زنم بدون اینکه در و دیوارهای این دنیای سراسر صدا اما ساکت، ازم چیزی بپرسن. آخ جون.
این روزها حس می کنم خدا بهم نزدیک تره. حس می کنم1روز صبح خیلی زود که خاطرم نیست سر چی1دفعه خیلی زودتر از زمانش از خواب پریدم، دیدم که خدا از بالای عرشش کمی خم شده، دستش رو گذاشته روی شونه هام و در حالی که خیلی آروم تکونم میده بهم میگه ببین! منو ببین! من هستم. درست همینجا. درست بالای سرت. درست کنارت. می بینمت. می شنومت. می خونمت. بیدارم، دقیقم، حواس جمعم، و آگاه. کاملا آگاه. من هستم. مطمئن باش.
هرچی پیشتر میرم، روز به روز، ساعت به ساعت، لحظه به لحظه، به حضورش معتقدتر میشم. و به اینکه من چه بنده ی بدی هستم و اون چه خدای خوبیه. ای کاش می شد کمی بیشتر بنده ی خوبی باشم! دیر زمانی نیست که در برابر عظمت بی بحث بارگا خداییش فهمیدم هنوز تا انسان شدن راه خیلی زیادی در پیش دارم. لحظه ای که این رو فهمیدم جز خودم و خودش کسی نبود. ازش خجالت کشیدم. اما از واقعیت نمیشه در رفت. من هنوز خیلی مونده انسان باشم. حالا فقط آدمم. آدمی سرشار از منفی های ناگفتنی که هیچ دلم نمی خواد در وجودم باشن. اون قدر دلم نمی خواد که در لحظه ی کشف واقعیت حضورشون از شدت شرم سوختم. ولی خدا به روی من نیاورد. سعی کردم خودم هم به روی خودم نیارم اما، …
صبح زود بود. خیلی زودتر از اینکه بشه گفت صبح شده. چیزی، ضربه ای، جرقه ای، چرتم رو کامل پروند. تا اون لحظه وسط خواب و بیداری همین طوری واسه خودم ول معطل بودم که1دفعه، …
-خدای من! وایی خدای من!
بیشتر از هر حسی حیرت کردم. حیرتی که اول از جنس خالص حیرت، بعد از جنس وحشت، و بعد از جنس چیزی شبیه، … نمی دونم چی بود. همون حیرت که با1جور حس بیگانه قاطی شده بود. دست های خدا رو داشتم روی شونه هام حس می کردم. اشک هایی که دیگه نمی باریدن. و خدا آهسته پاکشون می کرد.
-بهت نگفتن؟ بهت نگفتن قلم خدا هرگز خطا نمی زنه؟
-گفتن. خیلی ها خیلی گفتن. ولی، …
-خودت هم که خیلی دیدی. ندیدی؟
-خودم دیدم. هم پاداش و هم جزا رو. در هیچ کدوم از این2تا دستت خطا نزد. خدای پرستیدنیه من!
-و از این به بعد هم خطا نخواهد زد. بنده ی غافلم!
-دارم می بینم.
داشتم می دیدم. داشتم می لرزیدم. همه خواب بودن. من بیدار در لحظه های پیش از صبح زیر پتو مچاله شده بودم و از عظمت دفتر بی خط و خطای پروردگار به خودم می لرزیدم و، … صدای اذان، دور و ملایم، اما واقعی، اذان صبح، شبیه نفس روح که1وجود یخ زده رو زنده می کنه، آخ که چه قدر اون لحظه ها آسمونی بودن! نه شاد بودم نه غمگین. نه گریه می کردم نه می خندیدم. نه شجاع تر شده بودم نه بیشتر می ترسیدم. فقط1حس حیرت و، … سبکی. سبکیه حاصل از یقینی که از طرف خدا، با دست های خدا، صاف و مستقیم، بدون واسطه، بدون هیچ واسطه ای، وسط دست های از مدت ها پیش منتظرم جا گرفت و من فقط تماشاگر دوباره و دوباره ی دلیل دیگه ای بر این یقینم بودم. یقین به اینکه:
-من خدایی دارم که سنگ را در بغل شیشه نگه می دارد.
این یقین رو دوست داشتم. شادم نکرده بود. غمگینم هم نکرده بود. فقط آرامش بود. آرامشی از جنس1نقطه پایان. متقاعد شده بودم انگار. آروم شده بودم انگار. بعد از مدت ها در خودم قانع شده بودم انگار. سبک شده بودم از احساسش و همراه صدای دور و ملایم اما واقعیه اذان صبح، به سبکیه نسیم صبحگاهی، سوار اون موج صدای دور، آهسته به همه جا می رفتم و می رفتم و باز می رفتم. تا اون بالا. تا آسمون. تا قلب آسمون. تا ماه قشنگی که هرچند نمی دیدمش، اما می دونستم هست و یواش یواش باید می رفت تا جاش رو به طلوع سپیده ی صبح بده. من شاهد بی نگاه طلوع سپیده ی صبح بودم. بعد از ماه ها باز صبح رو فتح می کردم. بعد از ماه ها، ماه ها تاریکی، من1دفعه دیگه فاتح هرچند این دفعه بی نگاه صبح بودم. بی نگاه، بی صدا، آرام، سبکبار. به سبکباریه خود آرامش. آرامشی خالی از شادی، خالی از غم، فقط آرامش ناب و خالص. آرامشی شفاف. آرامشی از جنس یقین.
دستم رو دراز کردم تا دست های خدا رو لمس کنم. اون قدر بالا رفته بودم که این کار در نظرم ساده بود. خدا به کوچکیه بال های خیالم مهربون خندید.
-لازم نیست این بالا دنبالم بگردی. من اون پایینم. درست در وجود خاکیه تو، زمانی که از شادی، از غم، از سر خستگی یا عجز یا هر حس دیگه ای اسمم رو صدا می زنی. من درست همون لحظه در کنارتم. اگر درست گوش کنی می شنوی که دارم بهت جواب میدم. فقط فراموش نکن. بسپار به خودم. خودت رو، همراه تمام و تمام خودت، تمامش، همه رو بسپار به خودم. بعد چشم هات رو ببند و سوار بال های یقین به راهت در جاده ی زندگی ادامه بده.
صدای اذان صبح هنوز با همون طنین دور و ملایم، اما واقعی در گوشم، در سرم، در وجودم می پیچید. خدا رو نفس می کشیدم انگار. لحظه های بی توصیفی بودن اون لحظه های آبیِ من!
مادرم معترض و نیمه بیدار گفت:
-نصفه شبی با اون گوشی داری چیکار می کنی؟ ولش کن آخرش1بلایی سرت میاد.
بعد دوباره خوابش برد. آهسته خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم. بعد چشم هام رو بستم و خودم رو سپردم به اون صدای ملایم و دور اما واقعی. به حضور سیال سپیده ی صبح. به لحظه ی با شکوه جایگزینیه ماه و خورشید. به خدا.
نفهمیدم کی خوابم برد. بعد از ماه ها، ماه ها تاریکی، این شیرین ترین و آرام ترین خوابی بود که در آغوشش شناور می شدم. خوابی از جنس صدای ملایم و دور اما واقعیه اذان صبح. خوابی از جنس آسمون در تلاقیه صبح و شب. خوابی از جنس خدا!.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «خوابی از جنس خدا.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    چیزی واسه گفتن ندارم جز اینکه خدا هست با ما و در کنار ما
    هرچند گاهی ما کمی از بد بودن هم فراتر میریم
    ولی بازم هست بازم تو سختی ها دستمون رو میگیره و تا جایی که مصلحت بدونه عبورمون میده و بقیشو میسپاره به خودمون و باز ما ازش گلایه میکنیم
    گاهی هم وسط مشکلات ما رو تا آخر راه میبره و ما میگیم دیدی چه راحت مشکلم رو حل کردم حتی یه تشکر هم ازش نمیکنیم ولی اگه یکی از بنده هاش کار کوچیکی واسمون انجام بده حاضر میشیم دستاشم ببوسیم
    و چه حکمتی داره وجود مهربون خدا

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. خداییش خدا خیلی خداست که از دست1کسی شبیه من منفجر نمیشه. ای کاش هیچ زمانی صبرش از دستم تموم نشه که اگر بشه وایی بر من! کاش بشه که امسال1خورده بنده بهتری واسش باشم. اون لازم نداره ولی من لازم دارم. رضایتش رو لازم دارم. بهتر بودن رو لازم دارم. کاش بتونم! کاش بشه!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    پریسا حیفم اومد نیام اینجا سال رو بهت تبریک نگم
    امیدوارم سال رو با آرامش شروع کرده باشی و 96 رو با آرامشی عمیق سپرده باشی دست بابا زمان تا ببره بایگانی کنه و ما گاهی به اسم گذشته گاهی ناخونکی بهش بزنیم
    و 97 تا آخرین ثانیش برات پر از خاطرات از اونایی باشه که میخوایی و دوست داری اتفاق بی افتی
    تو ماشینم کاش کامنتم بره
    شاد باشی و خندون

    • پریسا می‌گوید:

      کامنت عزیزت رسید دوست عزیز من. ممنونم از تبریک صمیمیت و دعاهای قشنگت. برای تو هم همین طور. ای بابا من فراموش کردم دفتر96خودم رو علامت بزنم داخل بایگانیه بابا زمان با مال تو اشتباهی نشه خخخ.
      عیدت مبارک. ایشالا امسال برات20شروع شده باشه و20 هم پیش بره تااااااا، …. همیشه و همیشه و همیشه.
      شاد باشی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *