آخرین جمعه.

آخرین جمعه96و1مدل کرختی عجیب. دیروز عصر رفته بودیم دیدن انتهای1آشنای عزیز. سر مزار4که عید پارسال در غیبت من رفت و به بدرقهش نرسیدم. من اینجا نبودم. در دسترس هم نبودم که بچه ها بهم بگن. اگر هم می شد بدونم فایده ای نداشت. هیچ طوری نمی رسیدم. هیچ فایده ای نداشت. در وضعیتی نبودم که کسی جرأت کنه پریشونی های ازهر مدل رو بفرسته طرفم. عاقلانه تر بود که نفهمیدم چی شد. و …..
تمام این ها رو تمام سال96هر لحظه که یاد خودش و خاطره هاش می افتادم بالای10000دفعه به خودم گفتم و گفتم. هنوز هم دارم میگم. اما با اینهمه، هر دفعه که یادش می کنم، چیزی شبیه1درد سرد و تیز، شبیه تیغ گل که روی دست کشیده بشه، دلم رو انگار خراش میده. دلم براش تنگ شده. رفتنش اذیتم می کنه. غیبتم در بدرقهش اذیتم می کنه. پایان ناگهانی و غافلگیرانهش در غیبت من اذیتم می کنه. اذیتم می کنه این جای خالی که ظاهرا در زندگی روزمرهم اصلا به چشم نمیاد. اون فامیلم نبود. همسایهم نبود. همکارم نبود. اصلا هیچ کسم نبود. فقط1دوست1همراه بود که هر زمان لازم داشتم و لازم داشتیم بود. دوستی در هیبت1راننده آژانس عادی که خیلی معمولی هر زمان لازم می شد زنگ می زدیم بهش. می اومد و تا مقصد می بردمون و پولش رو می گرفت و می رفت. دوست خوبی بود4خیلی خوب! اگر باور نمی کنی از خاطره ها بپرس. میگن بهت. دوست خوبی بود. آدم خوبی بود. آدم خوبی بود! روحش شاد!
دیروز با وجود توصیه های1و2و3که سر مزار اون شکلی نشم، با وجود تمام تلاشی که کردم، با وجود تمام توصیه های از جنس منطق که به خودم تلقین کردم، اینکه1سال گذشته و نباید بقیه ببینن که1مسافر آژانس هرچند مسافر تقریبا همیشگی سر مزار راننده هرچند آشنا اون مدلی غمگین باشه و … باز هم ترکیدم. دلم می خواست داد بزنم نمی دونم واسه چی. چند لحظه بعد3ازروی مزار بردم کنار و من تونستم هوارم رو وسط دستمال داخل مشتم ول کنم. دلم گریه بلند و آزاد می خواست. دست خودم نبود. دلم گرفته بود از سردیه سنگی که انتهای اونهمه خنده و مهربونی و آشنایی شده بود. انتهایی به سختی و سردیه سنگ. سنگ مزار. انتهایی ابدی. انتهایی در غیبت من!
همسرش اومد پیشمون و سعی کرد باهام حرف بزنه تا بخندم. سعیم رو کردم واقعا کردم ولی نشد. نمی تونستم. دست خودم نبود. داشتم خفه می شدم. از بس زور زده بودم سرم تیر می کشید. به3گفتم از اینجا بریم. اون ها عادی بودن. اون ها انتهای4رو پذیرفته بودن. اون ها عاقل بودن. اون ها انتهاش رو دیده بودن. غیبت نداشتن. من گریه می کردم. دیروز شبیه تمام سال برای نبودنش از ته دل گریه می کردم. دلم خیلی گرفته از غیبتش. کاش بود! ای کاش بود! آدم خوبی بود. به خدا راست میگم. آدم خوبی بود!.
روحش شاد!.
از اونجا که زدیم بیرون رفتیم زیر1سقف امن. آلاچیق. نشستیم و چایی و من هم طبق معمول این2سال آخری، از اردیبهشت95به این طرف، خوب1خورده خخخ، … این هم از یادگاری منفی تجربه های لعنتی! ای کاش بتونم دیگه بذارمش کنار واقعا واسم خوب نیست و واقعا نفس این کار از نظرم زشته نباید انجامش بدم ولی نمی فهمم واسه چی ترکم نمیشه. واقعیتش هرچی از اون دوران مزخرف فاصله می گیرم بیشتر از حفظ این عادت عوضی احساس شرمندگی می کنم. بلد نیستم توضیحش بدم ولی واسه این از خودم حسابی حرصی میشم. نمی فهمم واسه چی نمیشه ولش کنم. خیلی ازش دور شدم خیلی کمتر شده خیلی زیاد ولی ترکم نشده. به مقدار قابل توجهی کمتر میرم طرفش. خداییش خیلی خیلی کمتر از گذشته. اما دلم می خواد دیگه تموم بشه. دیگه نخوامش. دیگه انجامش ندم. اصلا انجامش ندم. دیگه ته دلم هم انجامش رو نخواد. می دونم باید این طوری بشه ولی، … در راه برگشت، تمام جونم داغ شده بود. انگار1بخاری داخل جسمم کار گذاشته بودن که خیلی آهسته درجه حرارتش داشت می رفت بالا. 1و3داخل ماشین2طرفم نشسته بودن و می گفتن پریسا تو چه گرمی! واسه چی اینهمه داغی! 3گفت خوش به حالت. 1گفت این تبِ؟ من خاطرم نیست به نظرم خندیدم.
به خونه که رسیدم حس می کردم جسمم مال خودم نیست. به نظرم1سال طول کشید تا1پارچ بزرگ آب یخ درست کردم و اونقدر خوردم که چشم هام گشاد شدن. تشنهم بود. شدید و غیر قابل مهار تشنهم بود. باز هم آب، باز هم یخ، و بردمش داخل اتاق خواب. فقط تونستم تا تختم برسم. ایسپیک مهربون شروع کرد واسم خوندن و من با چشم های بسته در حالی که سعی داشتم سردرد نه چندان شدید اما آزاردهندهم رو ندید بگیرم بی حرکت ولو شده بودم و گوش می کردم. فقط گوش می کردم و از حضور1صدای مداوم و آروم در کنارم حس آرامش داشتم. ساعت9نشده بود که خوابم برد. خواب. خواب. خونه عزیز. تخت عزیز. ایسپیک عزیز. فردای تعطیل. آرامش عزیز. آخ سرم! عادت کثیف لعنتی. پریسای عوضی. این بدترین مدل ناپرهیزیه که مرتکبش میشی. ناپرهیزیه عوضی. سرم! جای شکرش باقیه که توضیح لازم نیستم. تنهاییه عزیز. عزیز. عزیز. خواب!
الان بهترم. با ته مایه های بسیار خفیفی از تفریحات دیشبی. اما سردرد ندارم. حواسم هم چک کردم دیدم تمامش سر جاشه. فقط1درصد کمی میزان تنبلیم از روزهای دیگه بیشتره. کرختیه خفیف و عجیب همراه با میل نیمه شدیدم به ولو شدن و بستن چشم ها و سواری گرفتن از پرنده همیشه حاضر خیال که وسوسه انگیز بال های رنگیش رو واسم تکون میده. شومینه با آخرین درجهش داره هوای آتیشی فوت می کنه به داخل و من کمش نمی کنم چون سردمه. نمی فهمم واسه چی اینهمه سردمه؟
این روزها از شدت استرسی که می دونم فرداها بهش می خندم و واقعا حضورش لازم نیست اما من از پسش بر نمیام، گاهی مهار از دستم در میره و خودم رو با شیرینی و هر مدل خوردنیه نبایدی خفه می کنم و بعدش حالم حسابی بد میشه اما باز ادامه میدم. می دونم درست نیست. وزن می گیرم و خیلی بدم میاد. اما این روزها گاهی واقعا دست خودم نیست. از سفر که برگشتم اوضاع بهتر میشه. این استرس لعنتی رو هر کاریش کنم تا اونجا باهامه و هرچی به خودم میگم که همه چیز درسته مطمئنم تا شنیدن قطعیتش از زبون اهل فن این استرس دست از سرم بر نمی داره. می دونم ناپرهیزی چاره ماجرا نیست اما واقعا نمی فهمم واسه چی نمی تونم در لحظه های شدت این حال خودم رو کنترل کنم. بی هوا یا درس می خونم یا می خورم. بعدش هم نتیجهش رو می بینم و دفعه بعد باز می خورم. بعد از13باید دوباره جون بکنم و برگردم به وزن عادی خخخ. به نظرم سخت باشه ولی به نظرم بتونم. آرامش که باشه هر کاری میشه کرد. آرامشی از جنس زندگی. زندگی عادی که آروم و روون همراه جریان مستقیم و کسالت آورش با خودت ببردش و تو در کمال خاطر جمعی و البته سلامت باهاش بری و از کسالت آور بودن روزهاش نق بزنی و بزنی و بزنی. خخخ وایی خدا چه قدر عالیه! دلم باز هم شیرینی خواست. همه رو خوردم دیگه هیچ چی نیست خخخ سفارش میدم اگر باز باشه. اما این واقعا، … خخخ درست میشه. بذار راحت باشم تا13رو رد کنم از مرخصی پرهیزجات بر می گردم و درست میشم. تلگرام دیگه مونده فحشم بده از بس پیام نخونده داخلش دارم. برم1خورده درس بخونم. احتمالا از امشب و فردا کمتر سرم خلوته. مادرم میاد پیشم و دیگه با هم هستیم تا آخر سفر و آخر13و جز لحظه هایی که دنبال باز کردن آخرین گره های96هستیم، باقیه شبانه روز با همیم و این یعنی تنبلی های من در درس خوندن و خخخ. فعلا من رفتم. باز میام.
راستی! زندگی عشقه! عشق!
شاد باشید!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «آخرین جمعه.»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام
    من خودم نخواستم برم بدرقه دوستم
    نخواستم چون میدونستم رفتن به اونجا برابر میشه با کلی اتفاق بد که براستی حد اقل امسال اگه دُچارشون بشم رتبه آخر کون کور هم نمیشم
    میدونم خودش همه چیز رو میدونه
    هنوزم نرفتم سر خاکش
    برم که چی بشه آیا اون سنگ سرد میتونه دستای گرمشو برام تدایی کنه
    آیا میتونه تو مشکلاتی که سر راهمه کنارم باشه و بهم بگه برو جلو نترس من کنارتم
    خدا هست منم هستم پس برو بنویس نترس هرچی دلت میخواد بگو
    داد بزن و و و و و
    و من تمام این کارا رو انجام میدادم حالا یه سنگ سرد چی واسم میتونه انجام بده
    وقتی من میدونم اون کنارمه چرا باید برم بشینم کنار یه سنگ سرد
    نرفتم پریسا فربد بازم بهم اِسرار کرد بیا بریم
    فقط گفتم نه
    خودش میدونه این نه حرف آخرمه
    با یه آه گوشی رو قطع کرد
    داداشش هنوز با من حرف نمیزنه چون نرفتم
    خوب اگه میرفتم اون برمیگشت آیا
    ای کاش برمیگشت بخدا حاضر بودم هرچقدر لازمه کرمان بمونم تا برگرده
    آخر سال هم نرفتم بازم با شمارش تماس گرفتم و اشکای لعنتی که نمیخواستم بیان اومدن و ریختن و

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. ابراهیم! ایسپیک نمی تونه حس رو منتقل کنه. فقط برامون می خونه. و من نمی دونم چه مدلی درصدی هرچند کوچیک از احساس تأسفم رو در این کلمات بی لحن برات بفرستم شاید کمی سبک تر بشی. ابراهیم من واقعا متأسفم. از ته دل. از ته ته دل. واسه انتهای ناگهانیه رفیقت متأسفم. واسه دردی که تحمل می کنی متأسفم. واسه دلتنگیه غریب و وحشتناک بی وصفی که آخر سال، 5شنبه آخر سال، جمعه آخر سال، این آخرین عصر جمعه از اولین سالی که اون دیگه نیست به روحت فشار میاره متأسفم. از دچار بودنت به احساس دردناک حاصل از موندن پشت خطی که هنوز می گیریش با این آگاهیه تلخ تر از زهر که دیگه اون صدای آشنا جواب نمیده متأسفم. گاهی دردها چنان سنگین میشن که نمی تونی هوارشون بزنی. از شدت سنگینیشون فقط میشه سکوت کرد. داد نمی زنی. گریه نمی کنی. سر خاکش نمیری. براش فاتحه هم نمیدی. فقط سکوت می کنی و گاهی پشت اون خط آشنای خاموش، فقط اشک، اشکی داغ و سیلآسا که بدون صدا میاد. فقط میاد و چنان شدید هم میاد که هقهق ازش شرمنده میشه و کنار می کشه. ابراهیم! من واقعا متأسفم. ای کاش می تونستم حتی1درصد از این سنگینیه تاریک شونه هات رو تخفیف بدم! فقط ازم بر میاد که بفهممت، و متأسف باشم. از ته دل! روح رفیقت شاد! چه دعایی میشه کنم واسه خودت! دلت آروم! اولین ها سختن می دونم. اولین سالی که نیست. اولین عیدی که نیست. اولین، اولین، آخ از این اولین ها! تحمل کن. تموم میشه. درمون نمیشه ولی کهنه میشه. بابا زمان با مرهم از جنس غبارش میاد کمک. تحمل کن ابراهیم. تحمل کن! جز این کاری نمیشه کرد. کاش می شد ولی، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *