چه صبح براقی!

امروز20اسفند96و صبح شروع شده. خوابم میاد ولی نه اون اندازه که بتونم آروم ولو بشم و چشم بذارم روی هم. نمی فهمم چمه. انگار1حس شیطون توی وجودم نخودی می خنده و قلقلکم میده که بلند شم و1کار دوست داشتنی کنم یا هیچ کاری نکنم فقط ول بگردم و حالش رو ببرم. البته نمیشه ول بگردم باید برم سر کار اما، … تا جایی که می دونم فعلا قرار نیست اتفاق با حالی پیش بیاد. یعنی چند روز مونده. تعطیلی و از این چیزها دیگه. اما من امروز چمه!
وسط خونه تکونی هایی که مادر رسما پدرم رو در آورد، اشتباه نشه جسمی نبود. این بنده خدا توجیهم کرد هرچی از گذشته داخل هر سوراخ سنبه ای مخفی کرده بودم دربیاریم و بندازیمش دور. گاهی چنان سخت می شد که پیشونیم عرق می کرد ولی مادر من این طور زمان ها بیخیال نمیشه. لحظه ای که دستم از حرکت می موند و چیزی نمی موند رسما بِبُرَم شروع می کرد و این قدر می گفت و می گفت و می گفت که یادم می رفت داخل سرم چی می چرخید و علامت ها و پالس های خاطرات قاطی می شدن و دیگه نمی شد چیزی رو راحت تشخیص داد و در نتیجه ادامه کار. اما واقعا سخت بود واقعا سخت بود!.
چی داشتم می گفتم؟ آهان وسط کوه دور ریختنی های هفته پیش1چیزی پیدا کردم که کم مونده بود قاطیه باقی چیزها بندازمش دور. مادرم دیدش و گرفتش زیر تمرکز و نگاه های تحسین. به زبون معمولی، به نظرش قشنگ رسید و خوشش اومد. چیزی شبیه1ردیف سنگ های رنگی مختلف که با نظم خاص چیده شدن و به وسیله1حلقه نازک زنجیر به هم چسبیدن. حتی قلاب هم داشت که من در بررسی های سطحیم ندیده بودم. چیزی شبیه پابند بود. خواستم روی مچ پا امتحانش کنم که نشد. موندم چیکارش کنم. قشنگ بود و حیف بود بره بازیافت. از طرفی قرار نبود هیچ چیز زایدی رو استثنا کنم و هرچی زاید بود باید می رفت. مادرم می گفت واقعا قشنگه. من مونده بودم این از کجا اومده. مادرم گفت روی پا نمیشه ببندش به دستت. قیافهم کج شد. پابند به دستم ببندم؟ نه نمی خوام. مادرم گفت اصلا بد نمیشه امتحان کن. امتحان کردم. نتیجه عالی شد. نشون به اون نشون که از اون روز نشد کسی این چیز رو به دستم ببینه و ازش خوشش نیاد. این وسط1با حوصله هم نشست رنگ هاش رو واسم توصیف کرد. خیلی خوشگله خخخ! خوب شد دورش ننداختم. اما، … وایی خداجون اگر کلاس بدل سازی می رفتم می تونستم عینش رو درست کنم. مهر اومد و کار و کلاس زبان و درس و … من کلاس بدل سازی دلم می خواد. از تابستون نق این رو می زدم ولی خودمونیم خوب شد حرف گوش کردم و در سال تحصیلی نرفتم. این پدرم رو در می آورد همین طوریش با این کلاس ها و کارم و داستان هاش چنان خسته میشم که دنیا موج بر می داره. ولی این کلاسه رو نمیشه بیخیال بشم اگر خدا بخواد تابستون خیلی دلم می خوادش. اگر زبان اجازه بده.
این هم از توضیح حاشیه.
خلاصه همه چیز رو به راه بود جز حس فضولیه من که نمی تونست آروم بگیره. هرچی فکر می کردم همچین چیزی از کجا اومده وسط زایدات خونه من چیزی به خاطرم نمی رسید. مادرم هم همین طور. دیگه بیخیالش شده بودم. یعنی بیخیاله بیخیال که نه ولی چیکار می شد کنم من واقعا نمی دونستم این از کجا اومده. این بود تا دیشب که خخخ ظاهرا این رنگیه فسقلی خیلی برای پیدا شدن در انتظار مونده و باید پیش از این ها پیدا می شد که نشد و بعدش هم کلا فراموش شد و بودنش به من اطلاع داده نشد و رفت به بایگانی فراموشی و بعدش هم نمی دونم چه مدلی سر از ته انبار بلا استفاده ها در آورد و اون هفته کشف شد. خوشم میاد. از این چیزه خوشم میاد. از پیدا شدنش خوشم میاد و … خخخ از همه چیزش خوشم میاد.
دیروز کتاب ترم بعدم رو بردم صحافی3تاش رو یکی کردم. با1شیرازه خیلی کلفت. حالا کتابه به1غول کاغذی تبدیل شده که دیشب بغلش کرده بودم و داشتم تمرین هاش رو حل می کردم. به نظرم1کوچولو بلدم. آخ جون. حالا این حجم رو چه مدلی ببرم سر کار؟ خدایا! می خوام کتابه رو عید امسال با خودم ببرمش سفر. دیدی این بچه ها عاشق عروسک های خاصشون میشن همه جا می برنشون؟ حالا من این مدلی شدم می خوام کتابه رو ببرم سفر دلش باز بشه. خخخ شوخی کردم. می برم اونجا بخونمش که ترم آینده بوق کلاس نباشم. راستی میگم من واقعا در سفر درس هم می خونم آیا؟ زمانش هست آیا؟ شاید باشه. واقعا نمی دونم ولی اگر کتابه همراهم نباشه و امکان و زمان مطالعه پیش بیاد حسابی دلم می سوزه. پس در نتیجه، سفر من و کتابم!
اوه خدا آخه واسه چی باید به این زودی6و45شده باشه؟ من هنوز آمادگی بیدار شدن یعنی بلند شدن رو ندارم. بابا زمان ناجنس گولم زد. خوب چاره ای نیست باید پاشم. بابا زمان رو اگر بیخیالش بشم شوخی هاش خطرناک میشه. مثلا فشنگی ساعت میره روی7و نیم و بیچاره من! من رفتم ولی زندگی خیلی خوشگله. خیلی خیلی زیاد. به این صبح با حال که مشخص نیست چی این مدلی برق برقیش کرده قسم می خورم.
خوب تا دیرم نشده بپرم برم که عصای بابا زمان داره قلقلکم میده. من رفتم. تا بعد.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «چه صبح براقی!»

  1. sepanta می‌گوید:

    سلام صابخونه ؛ روزت بخیر و خوشی
    از خونه تکانی خسته نباشی , این چیز بامزه ای هم که پیدا کردی خیلی جالب بوده . یه جورایی شبیه این هست که آدم روزنامه میخره و بدون خوندن درست , میندازه یه کناری , ولی وقتی میخواد باهمون روزنامه شیشه پاک کنه نمیدونم چرا اشتیاق خوندن دقیق همون روزنامه در آدم بیدار میشه !!!

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست قدیمیه دوباره یافته. خونه تکونی امسال که خداییش عجیب سخت بود واسه من. اما الان که فکرش رو می کنم حس سبکی دارم. خوب شد که مادرم اصرار کرد و اون چیزها از خونه رفتن بیرون. شبیه زخم های کهنه ای بودن که نه می شد تحملشون کنم نه می شد ندید بگیرمشون. اگر مادر اصرار نمی کرد شاید تا آخر عمرم شجاعت خلاص شدن از این دردهای خاک گرفته رو پیدا نمی کردم. حالا حس می کنم حالم خیلی بهتره. این چیزه هم خخخ همه میگن قشنگه و خودم هم ازش خوشم میاد. ای خدا بشه تابستون برم کلاس بدل سازی مثلش رو درست کنم! عاشق هنرم. بعد از مهره بافی و گل سازی حالا نوبت اینه که واسش نق بزنم و اون قدر بزنم که بشه و بلدش بشم و خیالم جمع بشه. راستی چه عالی که شما اینجایید. از باز یافتن آشناهای قدیمی خوشم میاد. شبیه1جریان هوای گرم خوشآینده که با خودش1جور عطر آشنا میاره. از اون حس هاییه که من دوست دارم.
      همیشه شاد باشید!

      • sepanta می‌گوید:

        سلاااام دوست جاااان ؛ بعد از چند سال دوباره پیدات کردم ، شکلک خوشحال
        آره خونه تکونی هرچند سخته ؛ ولی نتیجش خوب و راضی کنندست . خوب برو حتما این کلاس بدل سازی رو ؛ فک نکنم زمان خیلی زیادیم هم برای یاد گرفتنش لازم باشه . یاد میگیری و چیزایی که خوشت میاد رو خودت درست میکنی

        • پریسا می‌گوید:

          اول یکی از اون سلام های بلند2آتیشه به جبران اینهمه تأخیرم. معذرت می خوام من گاهی غیبتم زیاد طول می کشه. بدل سازی آخ جون. انگشت هام از خود بی خود میشن واسه درست کردن کارهای هنری که تابستون سرگرمشون بودم و بعد از این هم می خوام باقیش رو یاد بگیرم. شکلک بسیار مشتاق واسه رسیدن زمانش. خونه تکونی هم آخ که نفسم رو گرفت امسال واقعا واقعا وااااقعا سخت بود. سر آخر هم ایول به حضور آشنای عزیز شما که حسابی مثبته. ممنونم که هستید و معذرت که من گاهی اینهمه دیر می کنم.

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام
    فقط بدن سازی مونده بود اونم برو
    منم امسال تو وسایل قدیمی دفاتر املا و انشا از اول تا پنجم رو پیدا کردم
    وای پریسا خیلی با نمکن
    معلممون هرچی اون موقع ها املا و انشا میگفت میآوردم داخل یه گیره میزاشتم
    هر سال جدا
    بعضی از نقطه هاش پاک یا تقریبا ناخوانا شدن
    ولی چقدر زیبا بودن اون درسا
    حالا یه چیز دیگه هم هست بهت میگم تا از داشتن دشمنی مثله من به خودت ببالی
    وسط اون دفترا کارنامه تِرم اول کلاس سوم ابتدایی رو پیدا کردم
    و چیزی که باعث خنده همه شده اینه که انذباطم سیزده و نیم شده
    خخخخ
    بعدشم برو بابا جوری میگه کتابم انگار چی هست
    اینجوری از کتابت حرف نزن یکی ندونه انگار هیچوقت کتاب ندیدی
    من که هیچ کتاب درسی با خودم نمیبرم مسافرت
    چه کاریِ البته داستان چرا ولی درسی ابدا
    تو هم میبری فقط حجم وسایلاتو زیاد میکنی و میدونم بعدش که بیایی نق میزنی که بیخودی بردم و نشد بخونم و از این چیزا
    حالا میبینیم

    • پریسا می‌گوید:

      ایول دشمن انضباط13خخخ بیا دست بده بیاااا بیا خخخ!
      ابراهیم من هرچی انشا نوشته بودم همراه1عالمه متن چپ اندر قیچیه اون زمان هام رو داشتم1روزی نشسته بودم به تمیزکاری چندتاشون رو خوندم1دفعه حس کردم روحم داره احساساتش رو بالا میاره پریدم همه اون کاغذ هارو ریختم دور. هیچ زمانی اون لحظه با نمک رو یادم نمیره. حالتم خیلی تماشایی شده بود اگر تو بودی می دیدی1عمر بهم می خندیدی و دشمنی کردن هات حسابی دلچسبت می شد.
      کتابه وایی نگو الان اندازهش خیلی بزرگ شده دیگه سوپر کتابه نکنه جدی ببرم نخونمش این اندازه خودم جا می گیره داخل چمدون ابراهیم اگر بی خودی بار اضافی ببرم تقصیر تو هست نفوس بد زدی گفتی نمی خونم اگر نخونم تو مقصری برگردم به حسابت می رسم. وایی امروز درس نخوندم برم دیر کردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *