باز هم5شنبه.

باز هم5شنبه.
عجب هفته ای! انگار این هفته مال زندگی1نفر دیگه بود که اشتباهی آوردن چسبوندنش به زندگی من. اصلا شبیه هفته های خودم نبود. هنوز هم نیست. شلوغ بود. هنوز هم هست. شلوغ، سریع و پرکار.
مادرم حضورم رو لازم داشت. خودم هم همین طور. خلاصه نه به هزار و یک، بلکه فقط به چندتا دلیل محدود ولی بزرگ از انتهای هفته پیش تا همین لحظه با هم بودیم و هنوز هم با هم هستیم. مادرم در حال ریز ریز کردن1سری کاغذ و دور ریختن1سری خاطره از خیلی پیشه. من هم کمکش کردم تا دور ریختنی ها رو جدا کنه و بعدش دیگه خسته شدم و کشیدم کنار تا تنهایی به نابود کردنشون برسه. جسمم خسته نشد. روحم برید. مادرم سکوتم رو خوند. نصیحتم کرد. بعدش هم سفت تر از پیش شروع کرد به پاکسازی. هنوز هم مشغوله. چند قدمی من. داخل همین اتاق.
این هفته سراسرش بدون تنهایی های من، در جوار مادر و ماجرا و درس و استرس امتحان آخر ترم سپری شد. الان متمرکز شدم روی صفحه کیبورد و سعی می کنم چند لحظه موج دغدغه های این هفته و هفته آینده رو از ذهنم بزنم کنار بلکه بتونم متن نوروزی بنویسم که1بنده خدایی مدت هاست ازم می خوادش و من هرچی می کنم داخل ذهنم فقط داستان های درهم گیر کرده از این هفته و هفته آینده و مگو های یواشکی و خلاصه ای از آنچه 96 بهم گذشت و سفر غریب الوقوع نوروز 97 و1جهان چیز های با نشون و بی نشون دیگه تاب می خوره و آخرش هم از نوشتنم چیزی جز فوق اراجیف در نمیاد. چند لحظه متوقف میشم. روی ذهنیاتم تمرکز می کنم. خطاب بهشون نق می زنم.
-چند لحظه مهلت بدید! بس کنید! می خوام بنویسم!
خدایا1دقیقه این موارد رو از این وسط جمع کن دیگه!
مادرم1چیزی در مورد دور ریختنی هایی که اطرافش رو گرفتن میگه. چیزی شبیه به اینکه باید با قیچی ریزشون کنه. تمرکز پَر!
داخل محله چرخ می زنم و عنوان اخبار دهه اول اسفند ماه رو یادداشت می کنم و می ذارمشون کنار تا زمانش برسه و با لینک های مربوطه بفرستمشون روی برگه اخبار. وسط پست گردی هام می رسم به آخرین پست خودم. داخل بهمن ماه بود و حواسم جمع میشه که زیادی عقب رفتم. ولی دیگه رفتم و پست رو دیدم و کاریش نمیشه کرد. در مقابل هوس باز کردن و دوباره خوندنش نمی تونم مقاومت کنم. آخ خدا درس دارم من اومده بودم1متن بنویسم و برم سر درسم آخه!
مادرم در مورد یافته هاش بین دور ریختنی ها برام میگه و ازم جواب می خواد.
-هر کاری لازمه کن مادری.
-یعنی پاره کنم؟ عکس هم داره!
-طوری نیست مادری پاره کن.
پست رو باز می کنم. می خونمش. حال و هوای هشتم بهمنماه، حال و هوای پیش از هشتم بهمنماه، حال و هوای دهه سوم دیماه شبیه شبحی که از داخل دود دربیاد و واضح بشه، رنگ می گیره و واضح و واضح تر میشه. تازه می فهمم که این مدت اصلا نرفته بود. فقط ته نشین شده بود زیر لایه های گرفتاری های روزمرگی هام.
مادرم از وسط دور ریختنی ها1چیزی پیدا کرد که حرصش رو درآورد. سعی می کنم از وسط خودمونی های خودم کلمه های تسلی بخشی براش پیدا کنم. چندتایی گیر میارم و متمرکز میزان اثر بخشیشون نمیشم. مادرم عامل حرصش رو پاره می کنه اما خشم از صدای قیچیش پراکنده میشه داخل هوای اتاق. خندم می گیره ولی نمی خندم. یعنی بلند نمی خندم. این گوشه که من هستم رو اگر سر نچرخونه نمی بینه پس مجاز هستم به لبخند های بی سر و صدا. عامل حرص هم شبیه بقیه موارد داغون شد ولی با خشمی بیشتر که لبخندم رو وسیع تر کرد.
بر می گردم به داخل خودم. پستم هنوز بازه. باقیش رو می خونم. تا آخرش میرم. روی کامنت ها، فقط روی اسامی مانور میدم. به لینک محمد می رسم. موزیک برف آمد رو یادم میاد. میرم داخل پوشه دانلودی ها بخش موزیک و فایل رو پیدا می کنم. اینتر. هندزفری داخل جفت گوش هام می بردم داخل موزیک. چه قدر این موزیک می خوره به هوای عصر5شنبه. به هوای پست آخریم. به هوای اون زمانم و به هوای حالام. آهم رو قورت میدم. مادرم همین جاست درست همین جا. سرگرم مرور خاطراتی که از یافته هاش می ریزن بیرون. گاهی خوشحال میشه گاهی حرصی گاهی غمگین. من اما در هوای موزیک آهسته می چرخم. می چرخم و باز می چرخم و، … ذهن بی توقفم در برابر1تابلو، در برابر1موضوع، در برابر1واقعیت متوقف میشه. ثابت میشه. دقیق میشه.
-سال96داره میره. با همه چیز و همه چیزش. و همراه خودش2تا از آشناهای خیلی آشنام رو می بره!
جفتشون فقط آشنا بودن. آشناهای خیلی آشنا. نه فامیل بودن، نه همسایه بودن، نه همکار. اما آشنا بودن. فقط آشنا. آشناهایی که خیلی آشنا بودن باهام. و خیلی، … شاید خیلی آشنا بودم باهاشون. پیوندمون خاطره هایی بودن که پاک نمیشن. فقط زیر غبار دست های مهربون بابا زمان خاکستری میشن و کهنه میشن و نامشخص و شبحوار، اما ثبت و موندگار باقی می مونن. هر مدلی که بودن، به هر رنگی که بودن، هر طعمی که داشتن، تلخ یا شیرین، سیاه یا سفید، کوچیک یا بزرگ، حالا دیگه خاکستری شدن. و با گذشت زمان همچنان بیشتر و بیشتر خاکستری میشن. از اون خاکستری های تاریک و تلخ که هر زمان بهش نگاه بدوزم چشم هام از شدت تلخی خاکستریش لبریز میشه از بارون. چه بارونی! سال 96 ای کاش خاطره هام رو هم با خودش می برد! کاش می شد من دیگه هرگز این خاکستری تلخ رو نبینم! کاش می شد به خاطرم نیاد که این ها زمانی چه رنگی بودن! سفید. روشن. شاد. شیرین. قشنگ. با ارزش! عمیق! عزیز! …
مادرم میگه چندتا از موارد گم شده از قبیل1سری دفترچه راهنما رو پیدا کرده. در تأیید مثبت بودن این اتفاق باهاش همراه میشم. کوتاه و مختصر و نمی دونم چند درصد مفید. صدای اذان میاد. عصر5شنبه هست. عصر5شنبه. چند وقت پیش، نمی دونم چند وقت، به1آشنا که داخل تلگرام ازم حال می پرسید گفته بودم به نظرم هرگز عصرهای5شنبه برام عادی نمیشن. هنوز نشدن. به نظرم هرگز عادی نمیشن.
عصر5شنبه هست. صدای اذان و، … داره سخت میشه. تحملم شاکی از فشار میره که وا بده و بارون، …
صدای اذان هنوز میاد. هنوز عصر5شنبه هست. من نباید ببارم. مادرم رو خیلی خیلی دوستش دارم اما دیگه کسی، هیچ کسی محرم باریدن هام نیست. دلم نمی خواد. مادرم در هوای من نیست. زمانی که این درد هنوز خیلی تازه بود هم در هوای درد من نبود. تقصیر مادرم نیست. تقصیر هیچ کسی نیست. خونوادم فقط می دونستن که1آشنایی بود که حالا دیگه نیست. رفته و خاطره شده. دلداری دادن هاشون از جنس درد من نبود. معمولی تر بود و بیگانه با اشک های بی صدای من. حالا دی و بهمن گذشتن و اون ها فراموش کردن. در اطرافم همه فراموش کردن جز من، که زمان هایی شبیه امروز، شبیه عصرهای5شنبه، شبیه لحظه تشابه1اتفاق با1خاطره، هواییِ هوای دیروزهایی که امروز خاکستری شدن بارونی میشم و چه قدر دلم باریدن می خواد و امشب اینجا جاش نیست!
صدای اذان و عصر5شنبه و هوای خاکستریِ من.
مادرم از کارش فارغ شده و من مخاطب لحظه به لحظهش هستم. چشم هام معترضن از حبس بارون. مادرم میره تا1تلفن بزنه. به نظرم به خالم. آه محبوسم رو رها می کنم. همراه با فاتحه ای تلخ که با چند تا قطره یواشکی نمناک شده.
صحبت مادر و خاله گل انداخته. آخ جون. اذان تموم شد. گوشیم ونگ می زنه. به خودم میام. جواب پیام رو میدم. دیگه بسه. باید بیرون از خودم بمونم. کاش این طوری نبود ولی، …
به روی خودم، کیبوردم و خط هایی که سیاه کردم توقف می کنم. خدایا این چیه! من قرار بود1متن نوروزی بنویسم! آخ لعنتی آخه واسه چی! الان من باید چیکار کنم آخه! سر افسار این ذهن کوفتی رو چه مدلی بچسبم که از دستم در نره و رد پاش این شکلی درهم و افتضاح روی صفحهم نقش نندازه! الان من با این مزخرف نوشت ها چیکار کنم؟ حذفش کنم؟ ثبتش کنم؟ بزنمش داخل دیوونه خونه شخصیم؟ بیخیالش بشم؟ …
مادرم صدام می کنه. دیگه نمیشه طولش بدم. باید برگردم به دنیای واقعیت اطرافم. دنیای مادرم و روزمرگی و قاعده ها. ناکام از نوشتن متن نوروزی. خدایا جواب خواهندهش رو چی بدم آخه! مادرم. باید برم. فردا روز دیگه ایه با ادامه این هفته و پیش درآمد شروع هفته آینده و درس و داستان و … زندگی.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «باز هم5شنبه.»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    الآن من دوست دارم ده بیست روز از سال نود و شش از ذهنم پاکِ پاااااااااااک بشن و برن هوا
    برن گم شن
    برن یه جایی که دست هیچ کسی مخصوصاً دستِ ذهنِ مسخره ی من بهشون نرسه
    ولی نمیرن
    ولی تکون نمی خورن
    ولی ثابت موندن و انگار دارند من رو مسخره می کنند
    من از ده بیست روز سال نود و شش به اندازه تمام چیز های تنفربخش متنفرم
    باید چی کار کنم با اشتباهاتِ غیرِ قابلِ جبرانی که کردم
    کاش حرف نمی زدم
    کاش دهنم رو گِل می گرفتم و هیچی نمی گفتم
    به درک که راست بود
    به جهنم که حقیقت رو می گفتم و فکر می کردم دارم کارِ درستی انجام میدم
    آدم که نباید همیشه همه ی حرف ها رو بزنه
    کاش هیچی نمی گفتم و حالا شاید البته فقط و فقط شاید هیچ اتفاقی نمی افتاد
    نمی دونم برای شما هم پیش اومده باشه یا نه به یک آشنای خیلی صمیمی حرفی رو که راست هست بزنید و اون نتونه خودش رو کنترل کنه و کار هایی انجام بده که منجر به اتفاقاتِ خیلی بدی برای خودش بشن و دیگه نشه جلوی اتفاقات رو گرفت نمی دونم تا حالا تجربه این چنینی داشتید یا نه
    ولی ای کاش هیچ کس هیچ کافر یا مسلمان یا کلاً هیچ انسان و حیوانی چنین تجربه های تلخی نداشته باشند.
    حرفِ راستِ من منجر به اتفاقاتِ بدِ ناجوری شد که دیگه نمیشه برشون گردوند سرِ جاش.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. چی شده؟ اون اتفاق اینهمه ارزش داشت که اینهمه پریشون باشید؟ ای کاش نداشته باشه!
      بله واسه من پیش اومد. پیش اومد که نتونستم سکوت کنم و اجازه بدم اتفاقی که نباید بی افته. من حرف که نه. هوار زدم در حالی که باید سکوت می کردم. هوار زدم تا پیشگیری کنم. هوارم به جایی نرسید. عوضش اتفاقه شبیه1دیوار بلا روی سر خودم آوار شد. بعدش خیلی اتفاق ها افتاد. بعدش دست هایی نیمه جون از زیر آوار کشیدنم بیرون. بعدش تصمیم گرفتم دیگه صدام رو ببرم و اگر مورد مشابهی پیش اومد چیزی نگم. بعدش1سال نشده بود که امتحان شدم. من تماشاگر اتفاق وحشتناکی بودم که داشت درست بغل دستم می افتاد و جرأت نمی کردم به کسی بگم. می دیدم و به خودم می پیچیدم و نفسم بالا نمی اومد. مایه شرمندگیم میشه ولی می ترسیدم. چنان می ترسیدم که از تصورش می رفتم تا مرز سکته. خودم رو می خوردم. وحشت لهم می کرد. توی خودم هقهق می زدم. افرادی که باید بهشون می گفتم تا پیشگیری کنن دم دستم بودن. فقط کافی بود دست دراز کنم و دستشون رو بگیرم و بگم ببین! بیا1چیزی رو باید بهت بگم. نگفتم. جرأت نکردم. هیچ چی نگفتم. فقط دعا می کردم. فقط دعا می کردم. فقط، … اتفاقه1نصفه شب افتاد. از شدت استرس به تهوع افتاده بودم. هنوز جرأت نمی کردم به کسی بگم1کاری کنید من می دونم چی داره میشه اجازه ندید! سکوت کردم و اون شب چه قدر حالم بد شد! روحم تا صبح از شدت پریشونی تب داشت. اتفاقه پیش اومد ولی شکر خدا، آخ خدای من شکر خدا به خیر گذشت. ظاهرا جز من افراد دیگه ای هم بودن که پیشآمد رو می دونستن و در کمین حادثه نشسته بودن تا اگر رسید به موقع دفعش کنن. حادثه رسید. ضربه زد، و به سرعت دفع شد. اون اتفاق حل و فصل شد ولی من هرگز یادم نمیره که چه قدر از گفتن ترسیده بودم. شبیه موشی که تله دیده باشه می ترسیدم و صدام در نیومد. اعترافش سخته برام. تا حالا نگفته بودم. به هیچ کسی. هیچ جایی. اما اون سکوت و اون ترس همیشه اذیتم کرد و هنوز داره اذیتم می کنه. هرچند می دونم اگر می گفتم چیزی عوض نمی شد جز سنگین تر شدن شونه های خودم. دیگه نه جرأتش رو داشتم نه تحملش رو. راست گفتن هام1دفعه زخمیم کرد نتونستم تکرارش رو تحمل کنم. گاهی تصور می کردم که ای کاش دفعه اول هم چیزی نمی گفتم. گاهی بین فشارهای از هر طرفم پشیمون می شدم. ولی الان دیگه خیالم نیست. شاید اگر سکوت می کردم خیلی چیزهایی که الان فهمیدم رو نمی دونستم. شاید همیشه نا آگاه باقی می موندم. شاید ضربه خوردن و زخمی شدن هام می موند واسه دفعه های بعد. واسه زمان هایی که خیلی دیر تر بود و شدت ضربه ها خیلی شدید تر بود و زخم ها خیلی عمیق تر بودن. سعی می کنم به چشم1تجربه بهش نگاه کنم. تجربه ای که عجیب تلخ بود و هنوز هم تلخیش آزارم میده اما جای شکرش باقیه که ضربه ها بیدارم کردن و زمانی که بیدار شدم دیدم خیلی دیر نیست. اینهمه رو گفتم شاید بشه شما هم شبیه من به چشم1تجربه بهش نگاه کنید. نیت شما از گفتن خیر بود. هیچ چی هم اگر برای شما نداشت، تجربه بهتون داد. شبیه من. اگر بیشتر زمان می گذشت و پیش تر می رفتید درد این اتفاق بیشتر می شد. نمی دونم چه قدر تونستم توضیح بدم. ای کاش تونسته باشم! من هرگز انتقال دهنده خوبی نبودم. مخصوصا اگر توضیحاتم بدون مثال واضح داده بشن. ای کاش این دفعه تونسته باشم دسته کم نصف مقصود رو برسونم و نصف تسلایی که هدفم بود رو منتقل کنم!
      چه قدر من حرف می زنم. می بینید؟ هنوز عوض نشدم. واقعیتش باز هم دلم می خواد حرف بزنم ولی، … باقیش باشه واسه دفعه های بعد. امیدوارم دفعه های بعد مرهم های از جنس غبار بابا زمان کارگر شده باشه و شما بهتر شده باشید!
      به امید روزهای بهتر!

      • حسین آگاهی می‌گوید:

        سلام.
        دقیقاً چون قصدم خیر بوده و یه جورایی شر درست شده خیلی عصبی هستم ولی باید هر طور هست با قضیه کنار بیام و به خودم بقبولونم که این اتفاق می افتاد چه من می گفتم و چه نمی گفتم ولی فقط و فقط یک تجربه تلخ برام خواهد موند.
        اعتماد کردن به افراد برام خیلی سخت شده این ضربه این قدر کاری بود که به این زودی ها نمی تونم فضای امن و آرومی رو در کنار کسی تصور کنم
        به این زودی ها نمی تونم به هر کسی اعتماد کنم البته از اول هم آدمی نبودم که به هر کسی زود اعتماد پیدا کنم ولی به هر صورت از یه جایی به بعد با افرادی که زندگی می کنم و بهشون بیشتر نزدیک میشم خیلی خیلی اعتماد می کنم و وابسته میشم و این کار، رنجِ جدا شدن ازشون رو برام هزاران برابر می کنه و مخصوصاً وقتی بدونم دارند خودشون از اتفاق یا حادثه ای رنج می برند و من نتونم براشون کاری کنم دیوونه میشم و می میرم و زنده میشم روزی هزار بار.
        الآن اون حقیقتی که من می تونستم اصلاً نگم و بذارم اتفاق خودش بیفته باعث شده اون آشنای خیلی صمیمی به درد سری بیفته که حالا حالا ها باید درگیر حل و فصلش باشه
        تنها چیزی که من رو ذره ای آروم می کنه اینه که قصدم خیر بوده ولی آشنای خیلی صمیمی نتونسته به جای جلوگیری از قضیه و مدیریت درستش زده همه چیز رو خراب کرده جوری که حالا همه چیز علیهش شده.
        نمی دونم تونستم درست منظورم رو برسونم یا نه فقط با نوشتن کمی آروم شدم.

  2. پریسا می‌گوید:

    سلام دوست من. عجب دیری کردم. طبق معمول معذرت. عجیب شلوغن این روزهام. خسته میشم از شلوغیشون اما کاریش نمیشه کنم. کاش سریع تر به سیر آرومم برگردم. تنهایی هام و آرامش ساعت هام رو به شدت لازم دارم. ببین بعد از1قرن تأخیر اومدم به جای جواب کامنت شما دارم نق می زنم. از دست مدل اصلاح ناپذیر من.
    این چیزی که واسه شما پیش اومد رو1آشنایی سر من درآورد. نیتش خیر بود ولی با ناقص گفتن هاش و با برداشت ناقصی که از طرف مقابل شد حسابی به دردسر انداختنم. هرچند من اون زمان خودم وسط آتیش بودم و این چیزها واسم جرقه به حساب می اومد ولی در هر حال چیز مثبتی نبود. گوینده عزیز بود و نمی شد کاریش کنم. بدم نمی اومد بهش بگم ببین آخه تو زبونت رو نگه می داشتی دیگه! خخخ به نظرم نگفتم. الان ماجرا حل نشد اما از طرف همه ما که ازش آگاهیم رها شد. در موردش حرف نمی زنیم. نه من دلم می خواد، نه گوینده و نه نفر سومی که منتظر نشد تا آخر ماجرا همراهم بشه ببینه که توصیفاتی که از خخخ مدلم بهم لطف فرمود شاید خیلی درست نباشه. بیخیال. دستش درد نکنه. حرصی بود اون زمان و خودش رو تخلیه کرد. سکوت کردم اون زمان. حالا هم که دیگه به روی خودمون نمیاریم، اندازه برو بیاهای معمولی با هم می پریم و حتی گاهی که کم هم نیست با هم می خندیم، سکوتم رو در مورد اون روزها و اون اتفاق حفظ می کنم. هم در برابر گوینده، هم در برابر نفر سوم. سکوتم رو حفظ می کنم اما شما که غریبه نیستید یادم نرفته. یادم هم نمیره. کمک می کنه مواظب تر باشم. نه بیشتر از این. نیت خیر بوده و این کمکم می کنه که سکوتم فقط سکوت باشه بدون خشم و دلگیری. اما نمی تونم دوباره اشتباه کنم. طرف هنوز عزیزه واسم اما بعد از اون ماجرا دیگه نتونستم خودم رو متقاعد کنم که احتیاط رو بذارم کنار. حتی در برابر افرادی که باهاشون احساس صمیمیت بیشتری دارم. به هر حال داستان کهنه شد و الان میشه هرچند در ظاهر ولی ندیدش گرفت. کار زمانه. برای شما و اون بنده خدا هم چه بسا که این طور بشه. امیدوارم مواردی که بر علیه ایشون پیش میرن هرچه سریع تر رفع بشن و این اتفاق برای هر2تای شما داستانی بشه که مربوط به گذشته هاست. گذشته هایی از جنس1خاطره باطل شده!
    خدایا کاش ایجاز کتاب آموزشی داشت من می رفتم یادش می گرفتم! بجنبم که دیرم شد!

  3. ابراهیم می‌گوید:

    منم یه هفته از سال 96 رو ای کاش میشد فراموش کنم
    کاش میشد یادم بره که یکی از عزیز ترین دوستام تنهام گذاشت
    کاش میشد یادم بِره که از وقتی نیست حتی حالا هم گاهی به شمارش زنگ میزنم و جای صدای گرم و حمایت گر همیشش صدای سرد و خشن ضبط شده رو میشنوم و این صدا بهم اطمینان میده که دیگه تا ابد اون صدای گرم رو از اون شماره که هیچ از هیچ شماره ای تا قیام قیامت نخواهم نوشت
    ولی چی میشه کرد
    بابا زمان همینجوری داره به راهش ادامه میده

    • پریسا می‌گوید:

      می فهمم. به خدا راست میگم. می فهمم. از ته دل. اون خاطره تاریکت رو خاطرم هست. می دونم که اندازه تو بار این درد رو نمی تونم حس کنم اما به بیشترین اندازه ای که1نفر می تونه درد این مدل دلتنگیت رو بفهمه من می فهمم. بابا زمان راه خودش رو میره. شبیه همیشه. بی توقف و1نواخت. زمانی هم نوبت ماست که از روی دست های پیر و مهربونش پرواز کنیم. همگی به نوبت. کاش اون روز بتونیم سبک بپریم! دلم سبک پریدن می خواد ابراهیم.
      روح رفیق از دست رفتهت و روح تمام آشناهایی که در شروع96با ما بودن و حالا دیگه کنارمون نیستن شاد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *