1شنبه30مهر96

1شنبه30مهر96.
آخر هفته خوبی بود ولی من به شدت بیمار بودم. دیروز شنبه رفتم سر کار اما به واقع از شدت ضعف می خزیدم. حوصله بچه ها رو و حوصله کل هستی رو نداشتم. حالم بد بود. سر گیجه این سر گیجه وحشتناک لعنتی. بد رفتار بودم. به خونه که رسیدم طرف سیستم نیومدم. داخل دیزی کوچولو پر بود از کتاب. زدم به خوندنشون. این روزها فقط از طریق واتساپ با اینترنت مرتبطم. دیروز مادر اومد. سرما خورده شبیه من. اصلا اومد یا نه! خاطرم نیست. سر گیجه شدید تر می شد و باز هم شدید تر. واقعا چیزیم نبود. نه سردرد نه تهوع نه کوفتگی های شدید فقط سرگیجه با چنان شدتی که بعد از چند لحظه واقعا نمی شد وایستم. مادر انگار بود. انگار می گفت بریم دکتر. انگار گفتم به دکتر بگم چمه! چیزیم نیست که بهش توضیح بدم. انگار با گوشی محله رو چک کردم. شاید. باید می رفتم اینترنت. باید می رفتم. انگار سر شب بود. انگار تمام روز بیدار می شدم و بعد از نهایتش5دقیقه قدم برداشتن شبیه گوشیه داغونی که باتریش برق دزدی داشته باشه باتریم ته می کشید و از شدت تلاش واسه سرپا موندن یخ می زدم. تمام جونم یخ می زد. دست هام گونه هام همه وجودم. انگار سردم بود. انگار دنیا می چرخید. انگار هرچی نباید رو می دیدم. انگار شناور بودم وسط سرگیجه. به طرز مسخره ای در یکی از بیداری های کوتاهم یاد اون داستان سیلور استاین افتادم که تصویر پسره جاش رو با صاحبش عوض می کرد. پسره می رفت داخل آینه و تصویره می اومد بیرون. اصلیه داخل دنیای تصویرها معلق بود. تا زمانی که همه چیز درست شد و برگشت به دنیا. و من انگار معلق بودم. انگار شب بود. انگار باید می رفتم اینترنت. باید می رفتم! باید! باید! باید! اه سرگیجه. این سرگیجه وحشتناک لعنتی. مرده شور اینترنت رو ببرن! به جهنم اینترنت! به جهنم تمامش! تمام اینترنت! به جهنم! انگار اون لحظه های تعلیق هیچ چیز برام ارزش نداشت. انگار جز سرگیجه ها و ثباتی که برای من وجود نداشت هیچ چیز در هیچ کجای جهان واسم ارزش نداشت. هیچ چیزی در کل کائنات جز این تعلیق که متوقف نمی شد برام ارزش نداشت. انگار مادرم زنگ زد. انگار دلداریش دادم و خاطر جمعش کردم. انگار شب پیش می رفت. انگار سکوت بود. انگار تب نیمه شب شبیه2-3شب پیش باز سفت بغلم کرده بود. انگار جهان تب آلود می چرخید و می چرخید. انگار ناله می کردم. انگار درد داشتم.
اینترنت! باید می رفتم. اه لعنت! لعنت! … … …
لعنت!
انگار شعله ور می شدم از تب. انگار می سوختم از تب. انگار چیزی از جنس امنیت حاصل از خواب و بی خودی و بی خبری زور می زد تا از اون تعلیق کابوس وار نگهم می داشت. اما تعلیق برنده می شد و هر2با هم، من و خواب و امنیتی که نبود در هیچ معلق می شدیم. انگار نفس هام آتیش داشتن.
انگار خواب می دیدم. انگار مرز بین کابوس و رؤیا شکسته بود. انگار من بودم و تو بودی و بیابون و1شب نفرین شده مهتاب. انگار سکوت بود. انگار باز هم و باز هم برای چندین هزار هزارمین دفعه وسط سکوتی که سکوت نبود با تمام توان از جنس وحشتم منسرفت می کردم و فایده نداشت. انگار باز و باز می رفتی تا روی نوک فواره نور شعله های از زمین تا خدا سوار بشی و پرواز کنی و بری تا ناکجا. انگار باز دستم از دستت رها می شد. انگار از زمین و زمان آتیش می بارید. انگار خدا شعله می کشید. انگار زمان شعله ور بود. انگار می دویدم. زمین می خوردم. بلند می شدم. نمی رسیدم. انگار ضجه می زدم. انگار زمین داغ بود از عتش آتیش. انگار این قصه هزار هزار دفعه تکرار می شد و تمومی نداشت. انگار تو بودی و نبودی. انگار سوار قطار بودم. قطاری که آهسته راه می افتاد و سرعت می گرفت. انگار تنها نبودم. انگار قطار می رفت و می رفتیم. انگار صدای رفتنمون بلند می شد. بلند تر و باز هم بلند تر. انگار صدای قطار منعکس می شد. انگار هزارها هزار انعکاس از صدای قطاری که سوارش بودم، سوارش بودیم، می پیچید و می پیچید و می خورد به دیواره های تب وحشتناک نیمه شبم و باز منعکس می شد. انگار قطار نعره می کشید. انگار دستی، دست هایی که بین دست هام بودن محو شدن. انگار وسط نعره های قطاری دیوانه تک مونده بودم. انگار آسمون عربده می زد. انگار صدای رعد از جنس جهنم می پیچید در تمام اجزای جهانی که سراسر انعکاس صدای نعره ها بود و از جنس آشفتگی های شب و تب. انگار سقوط می کردم. انگار کسی نبود. انگار قطاری هم نبود. انگار فقط من بودم و شب بود و نعره های بی مهار آسمون بود و رگبار آتیش که تگرگ وار می بارید و می بارید و، می بارید.

انگار دیگه نفهمیدم چی شد. انگار صبح شد. نه واقعا صبح شده بود. صبح امروز. صبح1شنبه. تب به طرز قابل ملاحظه ای پایین اومده بود اما بود. سرگیجه ها به حد اقل رسیده بودن ولی هنوز از بلند شدن وحشت داشتم.
-هی! چی می خواد بشه؟ فوقش در آستانه زمین خوردن1جایی رو می چسبم دیگه! بیخیال! من باید برم سر کار.
داخل واتساپ جوک خوندم. بلند شدم رفتم سر کار. گیج می خوردم. کمتر از دیروز ولی هنوز گیج می خوردم. وسط کار یکی2دفعه داده ها رو زدم و جوک های واتساپ رو گرفتم. به1سری تلفن هم جواب دادم. مادر رو مطمئن کردم که همه چیز درسته و بقیه رو نتونستم خیلی متقاعد کنم. چیزی که از حصارهای جهان مخفی می کردم رو اون بقیه ها می دونستن. خدایا از کجا! مگه وسط اون تعلیق عوضی چی ها گفته بودم! آخ خدا واسه چی اجازه دادی الان باید چه غلطی کنم!
-هیچ غلطی. هیچ غلطی! تعقیب و گریز مضحک با خودت رو بیخیال شو. متوقفش کن. باید حرف بزنیم. باور کن شدنیه. خوب بله دردت میاد شاید خیلی. ببین من دروغ نمیگم. دردت میاد خیلی هم زیاد. اما باور کن بعدش شروع می کنه به تموم شدن.
باختم.
-از کجا اینهمه مطمئنی؟
-از اونجا که به خودم، به خودمون مطمئنم. از اونجا که دفعه اولت، دفعه اولم، دفعه اولمون نیست. از اونجا که بدتر از این ها رو حل کردیم. با هم حلش می کنیم. با کمک من. با کمک ما! از طرف خیلی ها برات قسم می خورم که می کنیم.
تا همکارم نگفته بود نفهمیدم که صورتم زیر1سیل از قطره های درشت و آتیشی برق می زد. در جواب اون بنده خدا که پشت سر هم و ترسیده و بی توقف1نفس ازم می پرسید چی شده و چی شده و چی شده نفهمیدم چی شد که1کسی انگار با صدای خودم، از حنجره خودم، از قفسه سینه خودم، با چنان بی تفاوتی و سردیه وحشتناکی که از شدت نفرت مرگبار شده بود به آرامش1زمزمه ابلیس نشان گفت دست از سرم بردار!
خیلی مضحک بود که بعدش که حواسم جمع شد اصلا خیالم نبود چیکار کردم. دروغ نگفتم واقعا دلم می خواست اون لحظه همه جهان دست از سرم بردارن و با دیدن1مشت اشک اون مدلی نقش حیرت و وحشت نیان. اومدم خونه. کلاس آواز و بعدش کلاس زبان. اما اول خوردنی. گشنمه! و پیش از تمام این ها، بدون1لحظه تردید و بدون هیچ حسی، نه منفی، نه مثبت، با قدم های خیلی معمولی، با حس و حال خیلی معمولی، رفتم داخل اتاق و، فقط1فشار انگشت و مدم خاموش. انگار هیچ حرکت اضافه بر روزهای پیش نکرده بودم. انگار چیزی عوض نشده بود. نفس هام عادی بودن. قدم هام عادی بودن. همه چیز عادی بود. اومدم بیرون. لباس سر کارم رو درآوردم و با1پیراهن نه چندان بلند خونگی عوضش کردم. بعد گوشیم رو شبیه موجودی که حس داره آهسته گذاشتم گوشه میز.
-هی! بی اینترنت! راحت باش!
و دیزی فسقلیِ دوست داشتنی شروع کرد به رفاقت کردن.
الان از کلاس زبان اومدم. امروز ازم درس پرسید. به نظرم عالی گرفتم. با وجود اینکه دیشبم اون مدل جهنمی سپری شد و اصلا نخوندم. البته4شنبه و5شنبه که حال رو به راه تری داشتم خونده بودم. ایول خوب شد خوندمش! مدم همچنان خاموشه. این رو فقط واسه دل خودم می نویسمش. اینترنت وصل نیست و این امشب جایی جز داخل هارد سیستمم ثبت نمیشه. چه قدر خوابم میاد!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «1شنبه30مهر96»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    فیل فیل
    نههههه این نه اشتباه شد مورچه مورچه
    آها حالا شد
    خوب پریسا تو مورچه شو من آب زرشک بخورم
    راستی بیا بریم اون قبرستان که جری و خواهرش رفته بودن
    تو رو بسپارم دسته اون دستایی که از قبر بیرون میاومدن خودم فرار کنم
    یا یه آینه گیر بیارم نامرعی بشم
    یا یه ساعت کوکو دار گیر بیارم
    سر کوکو رو به عقب بچرخونم و برگردم دنیایی بچه گی هام
    وای پریسا چی میشد اگه همچین چیزی بود

    • پریسا می‌گوید:

      اولا تصور آب زرشک رو از همه نقطه های مغزت شوت کن بیرون اگر هیچ چاره ای نباشه داخل آب زرشک غرقت می کنم و اجازه نمیدم آب زرشک هام رو بخوری خخخ! ساعت ایول من هم1دونه می خوام. قول میدم خیلی دور نشم فقط چند سال ببردم عقب تا1سری خریت ها رو نکنم. تا1چیزهای مزخرفی رو باورم نشه تا بدونم هر جفنگی که بهش زرورق های برق برقی کشیدن واقعی و مثبت نیست. کاش1دونه از اون ساعت ها داشتم! ای کاش داشتمش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *