ضایع شدم فوق شدید! خداجونم1کاری کن یادم بره!

بیدارم!
کتاب می خونم. تو از تاریکی می ترسی اثر سیدنی شلدون. هنوز3تا تراکش مونده و می خواستم تا6تمومش کنم ولی خسته شدم. خوب بیخیال تا6تموم نشه امشب میام تمومش می کنم. امروز6ونیم باید سر کلاس زبان باشم. استادم این ترم عوض شد. ایول ولی1خورده استرس دارم. این ترم سخت تره و من ترم پیش مرزی در رفتم. دلم نمی خواد بی افتم. خوب البته خودمونیم ترم پیش اون اندازه که باید نخوندم. می دونم واسه من اندازهش باید خیلی خیلی بیشتر باشه ولی دسته کم به اندازه لازم1خورده نزدیک تر که میشه بشم. نمیشه؟
امروز از اداره اومده بودن مدرسه. اینهمه ازش گفتم فراموش کردم بگم امسال ماجرام اونجا چه مدلیه. شاید گفتم و یادم نیست. امسال دیگه کمک نیستم. مربی اصلی3تا بچه در2پایه شدم ولی کلاسم با همکارم1جاست. یعنی2تا کلاس در1کلاس. واسه من خوبه ولی اون طفلکی خدایی گناهی شده. گفتم که تا می بینه من داره کوکم ته می کشه خودکار به جای من کل کلاس رو پیش می بره. امروز دفتر کلاس رو بینایی می نوشت واسه خودش و واسه من. گفتم اجازه بده بریل باشه و مال خودم رو خودم بنویسم. چه فایده؟ آخر سال اون ها1چیزی می خوان که بشه بخوننش و در نهایت1کسی باید بیناییش کنه. این رو نگفت ولی خندید و گفت من دارم مال خودم رو می نویسم این رو هم می نویسم دیگه! ازش معذرت خواستم. برای نمی دونم چندمین دفعه. اون هم گفت از این چیز ها بهش نگم. نمی دونم برای چندمین دفعه. خدایا میگم که به نظرت اگر به این2تا چشم فسقلیِ من بینایی می دادی اوضاع کائناتت خیلی تنگ می شد آیا؟ اون قدر که تو با اینهمه عظمت خداییت نمی شد جمعش کنی؟ حالا به نظرت همه چیز رو به راهه؟ فقط تماشا های من اضافی بودن که باید می گرفتیشون؟
شکلک1بغض سفت خیلی جدی که از بس کهنه شده دیوارهاش سنگی شدن و نمی شکنه. بیخیال. بیخیال!
داشتم می گفتم. امروز اومده بودن بازدید. رسیدن به کلاس ما. همکارم داشت اون گوشه کلاس به شاگرد خودش درس می داد و من این گوشه کلاس داشتم به مهدی یاد می دادم یعنی سعی می کردم یاد بدم که حرف ک نقطه های1و3هست و ک مثل چی و از این چیز ها و مهدی یاد نمی گرفت و همزمان به امیرعلی املا می گفتم. راستی1چیزی طرح این مدل میز چیدن کلاس رو من دادم شکلک ژست خخخ! جدی شنبه که دیدیم کلاس هامون یکی شده پیشنهاد کردم بیا شاگرد هامون رو بذاریم پیش هم تا من همهش از وسط کلاس راه نیفتم این طرف و اون طرف کلاس حواس خودت و بچه ها پرت بشه. همکارم گفت آره اتفاقا خیلی هم خوبه. و خلاصه میز ها جا به جا شدن و دکور کلاس عوض شد و نتیجه اینکه امروز ما2تا در2گوشه کلاس سرمون به کار خودمون بود که مدیر با2تا آقا رسیدن. سلام و علیک و توضیحات و…
-این بچه مشکلش جز نابینایی چیه؟
-کدوم یکیشون؟ اینجا داخل این کلاس جز یکی بقیه همه چند معلولیتی هستن.
و بعد1سری توضیحات در مورد امیرعلی و مهدی از طرف من.
-یعنی مهدی الان نمی تونه بنویسه؟
-اگر از من بپرسید میگم نه الان نه آخر سال. اگر نظر من رو بخوایید میگم این بچه آموزش درسی نمی گیره فقط تربیت پذیره.
-پس یعنی الان این نوشتن هاش که داره انجام میده شوخی هستن؟
تقریبا ترکیدم.
-نه آقا این ها جدی هستن. منه معلم تا زمانی که این بچه با حکم شما سر کلاسمه وظیفه دارم سعی کنم یادش بدم و دارم سعی می کنم و اصلا هم شوخی در سعی کردن هام نیست!
-نه نه منظورم این نبود می خواستم بگم یعنی این هایی که الان داره می نویسه صحیح نیست درسته؟
آروم تر شدم.
-بله درسته. من دستش رو می گیرم و با دستش می نویسم ولی به محض اینکه دستش رو رها می کنم تا خودش بنویسه بچه چکشی و بی هدف فقط کاغذ رو سوراخ می کنه. سال هاست این مدلیه.
-راستی خانم جهانشاهی من در مورد شما1خواب هایی دیده بودم.
خودم رو نباختم.
-اوخ خداجان حتما ترکش خشم مدیر از سال پیشم داره عمل می کنه.
-خواهش می کنم در خدمتم. ایشالا خواب ها خیر بوده باشن!
-بله خیر که بوده ولی…
-ولی چی؟ حالا از چه مدل بودن؟
-از اداره. قرار بود1دستگاه چاپ رو انتقال بدیم که الان در…
-یعنی اگر این ولی که فرمودید وجود نداشت و این طوری می شد یا این طوری بشه من از کلاس در بیام؟
-خوب در بیایی یا نیایی؟ کدومش؟
جای مادرم خالی که سفت بهم توصیه کنه یا سکوت کنم یا حرف دلم رو نگم ولی مادر اونجا نبود و منطق هم زیر فشار استرس و خستگی خوابش برده بود و نتیجه شد جوابی که کاملا صادقانه و خالی از هر تدبیری پروندم.
-بله در بیام. می خوام از کلاس در بیام. کاش می شد!
-اتفاقا خانم من با مدیرتون صحبت کردم اصلا نمی دونستم امسال شما کلاس داری خیال کردم کمکی هستید اگر کلاس نداشتید، من گفتم اگر، …. وگرنه، …
ای خدا! ای خدای من آخه واسه چی؟ واسه چی خدایا واسه چی؟ من2سال کمک بودم و درست همین امسال که این رو لازمش داشتم، …
تحملم برید. واقعا برید. صدام نه بالا بود نه خسته فقط1مدل تسلیم تلخ قاطیش بود.
-ای کاش می شد این خواب شما تعبیر داشت! من واقعیتش، واقعیتش خیلی خسته شدم. من چندین ساله که دارم به بچه هایی نوشتن یاد میدم که هنوز بلد نشدن قلم دستشون بگیرن. به پوچی رسیدم. حس می کنم اعتماد به نفسم وسط دیوارهای این کلاس خورد شده. حس می کنم به هیچ دردی نمی خورم. در محل کارم و واسه این بچه ها من واقعا هیچ کاری نتونستم کنم چون، شاید چون بلد نیستم. شاید، … من، … این خیلی دردناکه و خیلی، …
مدیر از کمی دور تر گفت کار شما عالیه خانم واقعا عالیه ولی این بچه ها، …
حالا که شروع کرده بودم دیگه قدرت نداشتم متوقفش کنم. صدام هنوز همون طور1نواخت بود با همون آهنگ تلخ خیلی تلخ.
-البته این نظر لطف شماست که هر سال بهم میگیدش ولی من، به نظرم دیگه نمی تونم این رو تحمل کنم. من، … من عمیقا احساسم، …
دیگه نتونستم ادامه بدم. نفهمیدم کی صدام شکست. نفهمیدم چی شد. نفهمیدم کی چشم هام خیس شدن و به چه سرعتی تمام صورتم خیس شد از اون خیسی هایی که ظرف چند ثانیه تا زیر چونهم می رسید. بدون صدا فقط می باریدم. سکوت مطلق. نمی تونستم نفس بکشم. تمام فشار این اواخر تمام استرس ها از شروع کلاسی که هیچ پیشرفتی نداشت و تمام خستگی های حاصل از تلاش بی حاصلم واسه پس زدن این حس های منفی شبیه سیل نکبتی که سد خودداری و ملاحظه کاری های مقابلش رو بشکنه و منفجر بشه در سکوت محض از چشم هام فواره می زد بیرون و تمام صورتم رو خیس می کرد. تلاشم واسه لبخند زدن فایده نداشت. دیر شده بود. به فشار باخته بودم و حالا فقط می شد که بیخیال جنگیدن بشم و شدم تا اوضاع مضحک تر از اونی که بود نشه. سکوت تلخ بود. فضا تلخ بود. اشک هام تلخ بودن. و نفهمیدم این تلخی از چه جنسی بود که مدیر دلش واقعا گرفت. سکوت تلخ رو صدای تلخش شکست.
-این ظلمِ. به خدا ظلمِ. این ظلمِ اداره هست. واقعا ظلمِ اداره هست. من هیچ چی نمیگم ولی این ظلمِ اداره هست. می بینید؟
نمی تونستم نفس بکشم. دلم هقهق زدن می خواست ولی اونجا جاش نبود. مدیر کی بهم رسید نفهمیدم. هیچ دلم نمی خواست اونهمه داغون در بین شخصیت های اداریه بالادستم وایستم. نمی شد کاریش کنم از دستم خارج بود. پشتم رو کردم به کلاس. مدیر دست زد به پشتم و گفت برو بیرون1هوایی بخور راحت بشی این طوری داری اذیت میشی بچه هات هم ناراحت میشن. خودم رو پرت کردم از در بیرون و خزیدم داخل دفتر خالی. که از بخت عوضیه من خالی نبود. مربی بهداشت اونجا بود و دید و می پرسید چی شده. نمی تونستم حرف بزنم نمی تونستم. خودم رو رها کردم به جهنم که می دید خفه میشم آخه!
سنگین بودن. لحظه ها. نفس هام. دردم. خستگی هام. فشار. خداجان! آخ خداجان ای خدای من!
به خودم که مسلط شدم و برگشتم اون ها رفته بودن. همکارم گفت مواظب کلاس باش الان میام. رفت و چند دقیقه نبود و اومد.
-عزیز من با مدیر صحبت کردم. بهش گفتم اگر واقعا راهی هست از کلاس ببرنت بیرون بچه هات بیان داخل آمار من. گفتن نمیشه4تا پایه رو به1معلم بدن ولی من گفتم خوب یکی از بچه های ما اسمش بره داخل آمار1کلاس دیگه ولی رسما کلاسش اینجا باشه. این طوری تو رو ببرنت از کلاس بیرون ولی واسه خاطر جمعیشون گفتم که نهایتش2تا زنگ رو بیایی پیش من کمک کنی بهم.
خندیدم ولی باز چشم هام خیس شدن. خدایا واسه چی این متوقف نمی شد؟ خستگی ها و ترس های این اواخرم با فشار دست به یکی کرده بودن و امروز حسابی ضایعم کردن و دیگه نمی شد جمعش کنم. خودم رو ول کرده بودم و فقط چشم هام رو پاک می کردم که البته فایده ای هم نداشت.
-ببین مدیر موافقه من هم پیشنهاد بهشون دادم راهکار هم دادم ببینیم اداره چیکار می کنه. فقط هی منو قال نذاری2تا زنگ رو پیشم بیایی ها!
گفت و خندید. من نمی تونستم حرف بزنم و همکارم جای من هم می گفت و غیر مستقیم دلداریم می داد. طفلک! خدا حفظش کنه گناه داشت!
-این چند سال پیش هم قرار بود بشه. نمی دونم چی شد که انجامش ندادن. حالا باز حرفش شده ببینیم خدا چی می خواد دیگه!
امیرعلی آروم می گفت1دفعه چی شد؟ تو گریهت گرفت؟ واسه چی ناراحت شدی؟ بچه کوچیک شدی؟ واسه چی رفتی؟ و …
در جوابش سعی کردم بخندم ولی صدام زیادی گرفته بود.
زنگ خورد. رفتم دفتر. همکارم باز غیب شد. آخرهای زنگ تفریح برگشت.
-خانمی من رفتم با ناظم حسابی گمانه زنی کردم در موردت. اون ها حرفی ندارن فقط اداره، … مراحل اداری و از این چیزها دیگه! ولی ببین اگر زد و درست شد اون2زنگ رو باید با من باشی ها! نذاری کامل بری؟
من واقعا نمی دونم این شدنیه یا نه. ولی همراهیه همکارم واسم حسابی جای حیرت داشت و البته حسابی ارزش داشت. حتی اگر به هوای بدبینی های همیشگی و نفرت انگیز خودم تصور کنم که، … خدا ببخشدم من واقعا باید این رو ترکش کنم خیلی خیلی زشته!
الان نشستم اینجا و باید یواش یواش بلند شم آماده بشم واسه رفتن به اولین جلسه از ترم جدید کلاس زبان. خدایا کمک کن بهتر و بیشتر یاد بگیرم این نکبت رو! امروز، مدرسه، و هرچی پیش اومد باید اینجا منتظرم بمونن تا برگردم. داخل کلاس زبان به تمام تمرکزم احتیاج دارم. جای این ها هیچ گوشه فکرم نیست تا زمانی که برسم خونه.
اوخ نزدیک6شده من هم حس عجله کردن ندارم بلند شم که دیرم میشه! برمی گردم. راستی! زندگی همچنان قشنگه حتی اگر شبیه امروز صبح من اینهمه افتضاح ضایع بشی! زندگی در هر حال قشنگه حتی از پشت پرده کلفت و خیس اشک هایی از جنس ناکامی و خسته شدن های تو در تو و بنبست! زندگی همچنان قشنگه. قشنگ، با شکوه و ارزشمند!
تا بعد!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «ضایع شدم فوق شدید! خداجونم1کاری کن یادم بره!»

  1. آریا می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    بشدت از خدا میخوام که کارت درست بشه
    انشا الله از کلاس و مدرسه میای بیرون به خودت سخت نگیر
    مواظب خودت باش
    شاد و موفق باشی عزیز

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریای بسیار عزیز. این کامنته چه مدلی از دستم در رفت آیا؟ به جان خودم عمدی بود خودت قایمش کردی من می دونم تقصیر اینه تقصیر آریاست تقصیر آریاست آخجون تقصیر آریاست!
      کارم هنوز همون مدلیه. کاری نکردن و البته من هم منتظر نبودم این ها برام معجزه کنن. مگه خود خدا زورش برسه چیزی رو عوض کنه این عزیزها کاملا ریلکس سر جنازه امثال من فاتحه می خونن خخخ! بیخیال ولش کن! عاقبت1زمانی تموم میشه. نمی دونم چه موقع و چه مدلی اما می دونم که میشه. کاش خیلی طول نکشه! ممنونم از حضور آشنای عزیزت دوست عزیز من!
      همیشه شاد باشی!

  2. آریا می‌گوید:

    خخخخییییی هوووراااا این کامنت از دستت در رفته جوااابش ندااادیییی

  3. آریا می‌گوید:

    پریسا جان
    به شدت از خدا میخوام که کارت درست بشه
    من جدا از روه شیتانیم
    روحیه ی خیلی حساسی دارم
    نمیتونم اذیتیه عزیزامو ببینم
    انشا الله همین زودیا خبر جابه جاییت بهت میرسه
    شاااد باشی دوست و خواهره عزیزم

    • پریسا می‌گوید:

      ممنونم آریای عزیز. دوست بسیار عزیز. کاش قدرت تحمل من بره بالا! این ها که خیالشون نیست کاش من بتونم از پسش بر بیام. از پس این و خیلی چیزهای دیگه که به قصد کشت دارم سعی می کنم از پسشون بربیام! کاش بتونم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *