بد خسته ام! بد!

مهر هم رسید! اومد دیگه!
از روز اول مدرسه دلم نمی خواد بگم. حس توصیف نیست. نمی خوام در موردش حرف بزنم. خوشم نمیاد بگم. خوشم نمیاد بنویسم. خوشم نمیاد!
با تمدید اینجا به مشکل خوردم. کد های امنیتی و وبویسوم. با مرورگر اینترنت اکسپلورر وارد محیط کاربریم میشم ولی در مرحله آخر می خورم به کد امنیتی. با فایر فاکس هرچی روی ورود می زنم وارد نمیشم عوضش شوتم می کنه به واحد رسیدگی به شکایات و از این مزخرفات. خلاصه که باید بجنبم1پشتیبان از کل اینجا بگیرم تا اگر ظرف7روز آینده موفق به تمدید نشدم و پرید، خیلی بی خاطره نباشم. اینجا می پره. می پره! می پره؟ پس واسه چی من خیلی خیالم نیست؟! کلا1جور هایی از70-80تا دولت دارم آزاد میشم انگار.
اراجیف نوشت های دفعه پیشم رو زدم داخل محله. گفتم ملت از سردرد می ریزن می زننم ولی بنده های خدا صبورانه تاب آوردن. ولی خوب دلیل نمیشه پررو بشم. تا اینجا هست باقیش رو می زنم اینجا بعدش هم که اینجا پرید، … جدی اگر اینجا پرید من باید چه معامله ای کنم؟ شاید سبب خیر باشه تا اون ون که چندین دفعه حرفش رو زدم بیاد و … بیخیال هنوز که اینجاییم.
چندتا از بچه ها گفتن4شنبه این هفته بزنیم بیرون. خیلی معمولی گفتم نه. احتمالا می خوام همراه مادرم بپرم ارتفاعات. بچه ها گفتن خوش می گذره. درست میگن ولی من ترجیح میدم همراه مادر بپرم ارتفاعات. چه مرگم شده! من واسه تفریحات مدل اردیبهشت جهانی رو دور می زدم تا از همراهیه مادر و باقیه اهل بیت در برم و قاطیه بچه ها پیش به سوی تفریحات و حالا به همین سادگی به همین بد مزگی میگم نه و میرم به ارتفاعات!
دارم به طرز محسوس و مشخصی از اطرافم یعنی بعضی عوامل اطرافم جدا میشم. بچه های نابینای آشنا، اینترنت، و1خورده هم تفریحات به خصوص مه سفید و سیاه و خاکستری. زنده باد سردرد که شده وجدان و بالای سرم ایستاده و … این ها بهانه هست. من در حال فاصله گرفتنم. عجیبه که خودم هم بدم نمیاد. خیال می کردم باز دارم می افتم روی سراشیبی ولی این مدلی نیست. اون هایی که هنوز این قاعده شاملشون نشده و به احتمال قریب به یقین شاملشون هم نمیشه، به حکم دلایل منطقی قانعم کردن که سراشیبی در کار نیست. درست میگن. من چیزیم نیست. از جهان نبریدم. شادی ها کلافهم نمی کنن. از خونواده کنار نمی کشم. به بهانه های چپکی و راستکی از معاشرت با خونواده در نمیرم. حتی در زمان هایی که حالم رو به راه نیست با موزیک های شاد لبخند می زنم و اگر تند باشن به خودم که میام می بینم از جا پریدم و خخخ. به تفریح اگر مثبت باشه و خوشم بیاد، که معمولا میاد، جواب رد نمیدم. در سراشیبی این ها تمامش برعکس بود. به شدت و به طرز وحشتناکی تمامش تاریک بود ولی حالا این مدلی نیست. خیلی عادی، خیلی معمولی، خیلی بی سر و صدا، دارم از1سری چیز ها و نفر ها جدا میشم. پیش از این اگر1چیزی حرصیم می کرد هوارم در می اومد و حسابی شلوغش می کردم و بعد از گذشتن ماجرا باز هواییه تکرار ها می شدم و باز تکرار و باز و باز. ولی این زمان اگر چیزی اذیتم کنه نه حرصی میشم نه هوار می زنم. فقط بی حرف و بی صدا از عامل کنار می کشم و برعکس گذشته دیگه از تکرار کل ماجرا صرف نظر می کنم. لج نمی کنم. نق نمی زنم. هیچ کاری نمی کنم. فقط کنار می کشم. فقط در سکوتی بی خشم و بیخیال کنار می کشم چون واقعا تکرارش رو دیگه دلم نمی خواد. اسم این حس و هوا نمی دونم چیه ولی این مدلی شدم.
در3شنبه ای که گذشت با چندتا از بچه ها رفته بودیم بیرون. به شخص من به صورت انفرادی و شخصی خوش گذشت ولی، … چه مدلی بگم شاید بد شدم بدتر از زمان های گذشته نمی دونم. اون روز تموم شد و برگشتم خونه به شخص من هم بد نگذشت فقط از همونجا و بعدش دچار1مدل حس بی توصیف شبیه … دروغ مثبت نیست این حس هم بی توصیف نیست توصیف داره دلم نمی خواد بنویسمش شاید چون کلمه هایی که چندان برا نباشن پیدا نمی کنم و می ترسم خیلی بد باشم ولی واقعیت اینه که من1مدل حس از مدل… اه بیخیال این4شنبه نمیرم دیگه ای بابا! خخخ!
دلم نمی خواد اینجا بپره. واقعا دلم نمی خواد. به نظرم1کوچولو الآن درست همین الآن1جوری شدم1جوری از جنس دلواپسی از پریدن اینجا1خورده بیشتر از چند لحظه پیش و1خورده مثلا3درجه این طرف تر از بیخیال.
کلاس زبان از3شنبه ای که میاد شروع میشه. این ترم وحشتناک سخته. در حال مرور ترم پیشم و البته به شدت کند. امروز نخوندم. ذهنم در عین بیداری خواب بود انگار. خسته ام نمی دونم واسه چی. به شدت خسته ام. خوابم نمیاد فقط به طرز ضربه کننده ای خسته ام.
فردا باید سفت تر دنبال1راهی واسه تمدید اینجا باشم. پیش از اینکه مهلت تموم بشه باید زورم رو بزنم. حتما1راهی هست. کاش باشه!
خدایا واسه2شنبه چیزی ننوشتم آواز فردا رو تمرین نکردم امروز زبان نخوندم کلا شکلک نق و واسه چی؟ خداییش نمی دونم.
امشب اینجا تنها نیستم. سکوت رفته مهمونی تا بعدا شاید شب های بعد برگرده. از اطرافم صداهایی میاد از جنس تلویزیون و آدم های اطرافم و بحث های معمولی در مورد همه چیز. من اهل بحث های این مدلی نیستم. اصلا اهل بحث نیستم. در سکوت می نویسم. می نویسم و ذهنم در1جور خستگیه فلج کننده بی توصیف محض، نه تلخ و نه شیرین، نه منفی و نه مثبت، فقط و فقط خستگی از جنس خستگی شناوره. آهسته شبیه زمان هایی که روی آب دراز می کشم و جسمم رو رها می کنم داره روی جریان بی موج و در عین حال سیال این خستگی می چرخه و باز می چرخه و واسه خودش آهسته شناور مونده. چه قدر خسته ام! خالی از مه سفید و لیوان سرد آشنا فقط خسته ام! بسه دیگه می خوام ولو بشم و دیزی کوچولو برام کتاب بخونه و من بخوابم. فقط بخوابم و دعا کنم امشب اندازه ماه ها طول بکشه تا من به انتهای این خستگی برسم. دیگه نمی خوام ادامه بدم. خیلی خسته ام خیلی!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *